کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < بهمن 1395 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            


کاربران آنلاین
  • عابدي
  • سین بانو
  • بهاره شیرخانی
 



به مناسبت دهه فجرانقلاب اسلامی,روز سه شنبه 19بهمن 95 جشنواره غذا درمدرسه علمیه کوثر برگذار شد. وطلاب هنرمند چهار نوع غذای ساده رابا تزئینات بسیار زیبا ارائه کردند.در پایان قرار شد به بهترین آنها جوایزی اعطا شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-11-20] [ 12:52:00 ب.ظ ]




جلو تلویزیون نشسته بودم واخبار رادنبال می کردم تا به قسمت اخبار سیاسی رسید.ترامپ رانشان دادکه هنوز نرسیده چه دستوراتی صادر کرده بود ورفتارش با مسلمانان وایرانیان رانشان می داد.آمریکادوباره چهره منحوسش را نشان داده بود.حالا می فهمیدم که امام(ره) چرا در مورد آمریکا می گفتند:( همه گرفتاری هایی که ما داریم از دست آمریکاست). بد قولی ها ودشمنی های آمریکارادرتلویزیون لیست کرده بود واین کارترامپ را هم اضافه کرده وپانویس صفحه تلویزیون کرده بود. ناخودآگاه به یاد داستان لاکپشت وعقرب افتادم می گویند :
لاک پشتي بود که با عقربي در نزديکي همديگر زندگي مي کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزي از روزها در محل زندگي آنها اتفاقي افتاد و زندگي آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل ديگري کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طي مسافتي طولاني به رودخانه‌اي رسيدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جاي خود آرام ايستاد و به لاک پشت گفت :  مي بيني که چقدر بد شانس هستم ؟  لاک پشت گفت :  مگر چه شده ؟ موضوع چيست ؟  عقرب گفت :  من الآن نه راه پيش دارم و نه راه پس اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق مي‌شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا مي‌شوم.
لاک پشت گفت :  ناراحت نباش . ما با هم دوست هستيم ، پس بايد در غم و شادي به يکديگر کمک کنيم . من مي‌توانم به آساني از رودخانه عبور کنم . بنابراين تو مي‌تواني بر پشت من سوار شوي و با هم از رودخانه عبور کنيم . مگر نمي‌داني که بزرگان گفته‌اند:
دوست آن باشد که گيرد دست دوست
در پريشان حالي و درماندگي
عقرب گفت :  خدا خيرت دهد دوست وفادارم . بايد بتوانم روزي محبت تو را جبران کنم.
سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چيزي دارد پشتش را خراش مي‌دهد . لاک پشت از عقرب پرسيد :  آن بالا چه کار مي کني ؟ اين سر و صداها از چيست ؟
عقرب پاسخ داد :  چيز مهمي نيست . سعي مي کنم جاي مناسبي پيدا کنم تا بتوانم تو را نيش بزنم.

لاک پشت که متعجب شده بود، با ناراحتي گفت : « اي موجود بي‌رحم و بي‌انصاف ! من زندگي‌ام را براي نجات تو به خطر انداخته‌ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم، با اين وجود، تو مي‌خواهي مرا نيش بزني ؟ هرچند که نيش تو بر پشت من هيچ اثري ندارد . نه به آنکه دم از دوستي مي‌زني و نه به آنکه مي‌خواهي جان مرا بگيري . دليل اين همه خيانت و بدخواهي‌ات چيست ؟
عقرب گفت از تو انتظار اين حرفها را نداشتم . من در حق تو هيچ خيانتي نکردم و بدخواه تو نيستم . حقيقت اين است که طبيعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چيز را حتي نزديکترين دوستانش را مي‌سوزاند . طبيعت من هم نيش زدن است، وگرنه من با تو دشمن نيستم، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنيده‌اي که گفته‌اند:
نيش عقرب نه از ره کين است اقتضاي طبيعتش اين است
لاک پشت حرفهاي عقرب را تأييد کرد و گفت:  تو راست مي‌گويي . تقصير من است که از بين اين همه حيوان، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده‌ام . هر چقدر به تو خوبي کنم ، باز هم طبيعت تو وحشيانه است. من نمي‌خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستي مانند تو داشته باشم.
لاک پشت اين حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد.

داشتم فکر می کردم که آیا هنوز وقت آن نشده که عقرب زمانه را داخل رود خانه غرق کنیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-11-17] [ 01:09:00 ب.ظ ]




بحث بالا بود هرکس اسمی را می گفت: مهشید محبوبه ,غزل ,هستی ,ترنم, رکسانا که یک دفعه من گفتم : فاطمه. 

قرار بود برای نوه عمه ام اسم انتخاب کنیم. همه اسم ها زیبا بودند ولی جای اسم ائمه(ع) خالی بود .دختر عمه ام با اخم غلیظی گفت : «مگه تو ایرانی نیستی چرا اسم عربی؟«اسم ما فرهنگ ما رانشون می ده ,ما هم که آریایی هستیم چراباید اسم عربها روی بچه هامون بزاریم یه جمله که حرف بزنیم چند تاکلمه عربی توش هست ؟ اصلا چراچادر عربی سرت میکنی ؟چراساق دست می زنی ؟چرا چادرت مشکیه؟ می دونستی آریایی ها رنگ های شاد می پوشیدند؟این ها نشانه بی فرهنگیه»

از هجوم ناگهانی دختر عمه ام تعجب کرده بودم. نگاهی به لباس هایش انداختم ساپورت نازک وکوتاهی پوشیده بود با مانتویی که دکمه نداشت ومارک بزرگی پشتش بود جوراب کوتاهی که مچ پاهایش پیدا بود وروسری نازکی که فقط روی کلیپسش را گرفته بود.

لبخندی زدم وگفتم: فرهنگ کشور ما ایرانی اسلامی است. وقتی مااسلام را قبول کردیم باید لباس پوشیدنمان اسلامی باشد, اسمی که روی بچه هایمان می گذاریم نشانه فرهنگ اسلام باشد وکسی که ما را می بیند فرهنگ اسلامی را ازمابفهمد.وقتی ایرانیان مسمان شدندفرهنگ ایران را به معصوم(ع)گفتند:معصوم هر چه را با فرهنگ اسلام موافق بود تایید کردند وبقیه را رد کردند. شما که دم از فرهنگ ایرانی می زنید چرا مانتو با مارک خارجی پوشیده اید؟چرا ساپورت پوشیدی ؟مدل لباس شما از تبلیغات ماهواره است یا فرهنگ ایرانی؟اگر فرهنگ ایران برای شما مهم است لباس پوشیدنتان چراغربی است؟نمی دانم چرا وقتی پای فرهنگ ایرانی به میان می آید فرهنگ اسلامی سرکوب می شودو پیروان آن بی فرهنگ واُمل اند ولی وقتی قرار برتقلید از ماهواره هاست شلوار پاره وکثیف وچروک هم زیبا می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[شنبه 1395-11-09] [ 09:55:00 ق.ظ ]
 
   
 
مسابقه راوی مهر