داخل مغازه شدم، سایزم راگفتم و از فروشنده خواستم شلواری برایم بیاورد.

وقتی از پرو بیرون آمدم فروشنده شروع به تعریف از کالایش کرد، در آخر هم گفت این شلوار کار ترکیه است.

شلوار را روی میز گذاشتم و گفتم:

_ پس یک کار ایرانی بیاورید.

چشمانش گرد شد خندید و با شرمندگی گفت:

_کار وطنی است از تهران آوردیم, جنس آن از خارجی اش خیلی بهتر است ولی تا زمانی که نگوییم خارجی است کسی از ما نمی خرد،

ما هم مجبور می شویم مارک خارجی روی آن بزنیم.


موضوعات: روایت های آندو
   جمعه 7 اردیبهشت 1397نظر دهید »

باران هاى دير هنگام اين روزها مرا به ياد تو مى اندازد، آقاى من! 

سالى كه گذشت، گل ها و درختان و پرندگان شهرمان، زمستانى خشك را در حسرت باران و برف سپرى كردند.

درختان، نا اميدانه ريشه هاى خشكيده شان را در جستجوى نمى، در دل خاك فرو

مى بردند و پرندگان، ملتمسانه به اميد قطره اى باران چشم به آسمان مى دوختند.

آن ها باور داشتند كه زنده به بارانند و با تمام وجود باران را می خواندند و خدا جوابشان را داد، هر چند دير هنگام.

به ياد مى آورم كه ما نيز در زمستان تاريخيم. زمستانى سرد و طولانى، آن قدر طولانى كه بهار را از ياد برده ايم.

چشم به راه باران رحمتتان هستيم، اما شايد نه به اندازه گل ها و پرندگان، كه چشم به راه باران طبيعت بوده اند.

هنوز باورمان نشده كه حيات معنويمان در معرض خطر است، كه بى تو فقط نفسى مي كشيم و زنده ايم، اما زندگى نمى كنيم.

اگر باورمان بشود، با تمام وجود تو را

مى خوانيم و طلب مى كنيم.

اگر باورمان بشود…

   پنجشنبه 6 اردیبهشت 13971 نظر »

مدتی بود دنبال کفشی می گشتم که هم زیبا باشد و هم قیمت مناسبی داشته باشد. اصلا به راحتی و دوامش هم فکر نکرده بودم.

بعد از مدت ها گشت و گذار، بالاخره چشمم یک جفت کفش را گرفت.

واقعا زیبا بود. به مادرم گفتم:

_ (مامان من همینارو میخوام)

از همان هایی بود که من می خواستم و به قولی مطمئن بودم چشم همه را خیره می کند.

فروشنده گفت:

_ همین یک جفت را دارم بپوشید ببینید اندازه هست یا نه.

وقتی که پوشیدم کمی تنگ بود، با خود گفتم:

_ حتما چون زیاد راه رفته ام پاهایم ورم کرده و برایم تنگ است.

از طرفی بعد از مدتی جا باز می کند.

با اصرار زیاد بالاخره مادرم قبول کرد همین ها را بخریم.

کفش را خریدیم و با خوشحالی به خانه آمدم.

کفش ها واقعا قشنگ بود و همه را خیره می کرد.

هرجا مهمانی یا مراسم مهمی بود سعی می کردم حتما این کفش ها را بپوشم. همه تعریف می کردند اما کفش پاهایم را می زد و پاهایم اکثر مواقع زخم بود.

 با پوشیدنش همیشه چهره ام درهم بود.

یک روز عمه ام به مادرم گفت چرا مدتی است فاطمه در مهمانی ها چهره اش درهم است. 

مادرم هم قضیه را برایش تعریف کرده بود.

عمه ام پیش من آمد و بعد از کمی مقدمه، ماجرایی را برایم تعریف کرد.:

_ (آن زمان که جوان بودم خواستگاران زیادی از همه قشری داشتم. 

‌بین آن ها پسری بود که مهندس بود و این موضوع برای آن زمان و فامیل ما خیلی عالی بود.

من هم پایم را در یک کفش کردم که همین پسر را می خواهم.

هم باسواد بود هم پولدار و هم مذهبی و با اخلاق.

به هر طریقی بود خانواده رضایت دادند و من ازدواج کردم.

چند ماه اول همه چیز عالی بود اما وقتی که شور و شوق ماه های اول گذشت کم کم اختلافات و تفاوت ها و عدم تفاهم ها بروز پیدا کرد و به سال نکشید که ما از هم جدا شدیم.

پسر خوبی بود من هم دختر بدی نبودم اما به درد هم نمی خوردیم.

بعد از چند وقت هم من ازدواج کردم و هم همسر سابقم.

الان هم خوشبختیم و هرکدام چند بچه داریم.)

برایم خیلی جالب بود. فکرش را که کردم دیدم هر چیز خوب و قشنگی مناسب ما نیست.

این کفش خریدن و به دنبالش قضیه عمه کمک بزرگی به من کرد.

فردای آن روز رفتم یک کفش مناسب و راحت خریدم و خدا را شکر کردم که فقط یک کفش بود و قابل تعویض.

   چهارشنبه 5 اردیبهشت 13973 نظر »

پیاده روی بعد از باد و باران بهاری، چقدر آرام بخش و دلنواز هست.

وقتی در پیاده رو آهسته قدم می زدم و هوای بهاری را تا اعماق جان می سپردم، چشمم به شکوفه هایی افتاد که بر زمین ریخته بودند،

شکوفه هایی که مغرورانه به گُل نشستند اما تاب باد و باران نیاورده و حال، ذلیلانه به خاک افتادند.

به بالای درخت نظری انداختم، دیدم هنوز شکوفه هایی هستند که محکم و استوار بر شاخه چنگ انداخته و تن به باد و باران نسپرده اند.

خوشحال شدم و دستی عاشقانه بر تنه درخت کشیدم و ملتمسانه تقاضای حمایت از شکوفه هایش را نمودم.

اما بعد نهیبی به خودم زدم و گفتم:

_ مَثَلِ آن شکوفه ها و آن ریزش ها مانند ما شیعیان است که ناباورانه دم از شیعه بودن می زنیم و چشم به راهی امام زمانمان را می کشیم، اما به ناگاه در اندک باد و باران حوادث، رنگ می بازیم و چنگ از اصل و ریشه برمی داریم و عاقبتی چون ذلیل شدگان بر خاک

 می یابیم، اما آنانی که تن به طوفان نداده و عاشقانه دامان امام را می چسبند، به میوه می نشینند و کام دل را شیرین به گرمای وجودش می کنند.

   سه شنبه 4 اردیبهشت 13974 نظر »

به محض این که به خانه رسیدم‌ به سمت دستشویی رفتم.

خواهرم با صدای بلندی گفت:

_آب قطع شده.

بی خیال شستن دست هایم شدم و سر سفره نشستم. مادرم گفت:

_ همیشه یک دبه آب ذخیره می کردم ولی امروز حتی یک بطری آب داخل یخچال ندارم.

پرسیدم:

_تازه آب قطع شده؟

جواب داد:

_از صبح تا حالا آب نداریم.

نهار را که خوردم به اداره آب زنگ زدم که اشغال بود.

این طور که پیدا بود آب تعداد زیادی از مشترکین قطع شده بود.

کم کم بخاطر تشنگی و ضرورت مجبور شدیم یک دبه آب از خانه همسایه که منبع داشتند بگیریم.

از یک دبه آب هم باید غذا می پختیم. هم برای دستشویی و نوشیدن استفاده می کردیم هم وضو می گرفتیم.

 قرار بود شب هم مهمان داشته باشیم.

اذان مغرب شد. از دبه آب یک نصفه لیوان آب برداشتم و وضو گرفتم.

 جالب این که یک چهارم از آب درون لیوان هم اضافه آمد.

با همان یک دبه آب غذا پختیم و چایی گذاشتیم و بقیه آن را سر سفره برای خوردن آوردیم.

با خودم حساب کردم‌ که اگر الان آب قطع نبود، به جای یک دبه چند دبه آب مصرف می کردیم و اصلا متوجه میزان آبی که مصرف کرده بودیم نمی شدیم.

امروز که می خواستم از خانه بیرون بیایم باران شدیدی گرفت.

 احساس کردم خدا باز هم از در لطفش با بندگانش رفتار می کند نه عدلش.

و گرنه شاید باران را از بندگان اسراف کارش دریغ می کرد.

مادرم گفت: 

_ اگر می خواهی چتر ببر خیس نشوی.

اما من دوست داشتم به جبران دیروز، این لطف الهی را با تمام وجود احساس کنم.

 پس بدون چتر زیر باران شروع به پیاده روی کردم.

 

  

 

 


موضوعات: روایت های آندو
   دوشنبه 3 اردیبهشت 13973 نظر »


موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 2 اردیبهشت 13973 نظر »


موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 2 اردیبهشت 1397نظر دهید »


موضوعات: روایت های آندو
   یکشنبه 2 اردیبهشت 1397نظر دهید »

1 ... 4 5 6 ...7 ... 9 ...11 ...12 13 14 ... 79

جستجو
 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • محمدی
  • آقای کیانی
  • زهره علیان نژادی
  • سمیه مسگرزاده
  • زفاک
  • اعظم صالح ابادویی
  • مریم اسحاقیان
 
اسرار عبادات