سر کلاس کلام نشسته بودیم. استاد که دختر جوانی بود از جای خود بلند شد و روی صندلی یکی از بچه ها، کنار دیوار نشست.  صندلی استاد از بیرون کلاس دید نداشت و اگر کسی از بیرون نگاه می کرد فکر می کرد استادی سر کلاس نیست. کلاس ما کلاس شلوغی بود با طلبه هایی شلوغ و شیطان. یک از شلوغ ترین بچه های کلاس دختری به اسم زهرا بود. که اتفاقا آن روز نیامده بود. کمی که از شروع شدن کلاس گذشت; زهرا که طبق معمول دیر می آمد هم, سر و کله اش داخل راه رو پیدا شد. دم در کلاس که رسید از بیرون به جای خالی استاد نگاهی انداخت، هر چه سرک کشید استاد را که پشت دیوار سنگر گرفته بود ندید. به علامت تعجب شانه هایش  را بالا و پایین انداخت؛  وقتی که بعد از چند بار سرک کشیدن از نبود استاد مطمئن شد با سرعت وسط کلاس آمد و بدون هیچ مقدمه ای با لهجه غلیظ اصفهانی گفت: _ آشوما چرا مث بچه آدم نیشستین ترسیدم فک کردم استاد اومدس. (شماچرا مثل بچه آدم نشسته اید، ترسیدم فکر کردم استاد آمده است) بعد با ایما اشاره های ما برگشت و استاد را روی صندلی بچه ها، درحالی که از شدت خنده قرمز و خم شده  بود دید.

   جمعه 18 خرداد 1397نظر دهید »

جیک جیک گنجشکان ، هم خوانی ذکر خالق یکتاست.

روز جمعه نوای فریاد و استغاثه آن ها، ستون آسمان را متمایل به طلوعی سبز می راند؛ 

دست ها را بالا ببریم و هم نوا با گنجشکان بخواهیم و بخوانیم که جمعه را خضرایی به پایان رسانیم.

   جمعه 18 خرداد 13971 نظر »

از گذشته دل گیرم هر دم بی تو می میرم بر ناز نگاهی مبهم هم وقت دل گیرم عاشقانه بر هر کوی گذر واردی در گیرم لب به ساحل بردم دیده خم برگیرم شاید این لحظه به لحظه عمر ما درگیرند غم گیسوی تو را تا به کجا غم دیدم من به امید تو حاشا ره به منزل نبرم عاقبت خاک قدومت همه را در گیرم گرچه از تکرار من بی تو سرم هم داده ام غرق حیرت مانده ام در درگه من شیرم

   جمعه 18 خرداد 1397نظر دهید »

مسیر برگشت خیلی دور بود فاطمه دوستم یک تیبا مدل 94داشت که تایک مسیری مرا می رساند.

وقت هایی که نمی توانست بیاید یا زودتر باید می رفت از ساعت اول عزا می گرفتم, باید یک مسیری را پیاده روی می کردم, بعد سوار یک اتوبوس فوق العاده شلوغ می شدم که از یک خیابان خیلی شلوغ عبور می کرد.

اگر پیاده می رفتم زودتر می رسیدم ولی مسیر کوتاهی نبود که پیاده بروم, تازه می رسیدم به جایی که فاطمه مرا می رساند.

بعد از آن سوار اتوبوس دومی می شدم که حداقل سه ربع در راه بود و بعد هم نزدیک به نیم ساعت پیاده روی داشتم.

با این احوال فاطمه رگ حیاتم بود و به خودم حق می دادم که وقت هایی که نیست برای خودم غر بزنم.

آن روز هم یکی از آن روزها بود, قرار بود امتحان متن خوانی بدهم. فاطمه گفت:

_ کنار ماشین منتظرت می مانم تا بیایی. امتحانم خیلی طول کشید, وقتی بیرون آمدم فاطمه رفته بود. می دانستم پسرش در خانه منتظرش است, حق را به او می دادم, اما این بار بر خلاف همیشه غر نزدم با خودم گفتم:

_حتما حکمتی در کار بوده.

با آرامش به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. دومین اتوبوس را که سوار شدم یکی از دوستانم را دیدم. آن روز دوشنبه بود, می دانستم که دوشنبه ها نذری دارند, با این که خیلی دوست داشتم در جلساتشان شرکت کنم ولی هیچوقت نتوانسته بودم بروم. دوستم بعد از سلام و علیکی که با هم داشتیم یک ظرف از غذای نذری اش را به من داد و گفت : رزق تو بوده, اول قبول نمی کردم ولی بعد گفتم شاید امروز دیرتر شد تا خدا حاجتم را بدهد , آخر خیلی دلم غذای نذری می خواست این شد که ظرف غذا را قبول کردم.

کلیدواژه ها: رزق, رضا, غذای نذری, مصلحت
   جمعه 18 خرداد 13971 نظر »

سرزمین ایران مانند گربه ای رام، در نقشه جغرافیا نشسته و سالیانی متمادی است آرام گرفته.

با کوه های بلند و دریاهایی پر هیاهو و کویرهایی شب نما.

گوشه گوشه اش خاطره دارد و رنگ هایی به دل ربایی شهادت.

 انسان ها در کنار حیوانات روزگار سپری می کنند؛ البته گاه گداری دست انسان های آدم نما، زخمی بر طبیعت روان می کند اما!

خانم شهره سلطانی عزیز، این روزها سخت درگیر ماجرای رسیدگی به حیوانات بی خانمان شده ای، آن هم با هشتگ و …

خانم سلطانی از شما خواهشی دارم.

 می شود روزی از روزهای فراغتتان ، دست در دست من بگذاری و چرخی در نزدیک ترین چهار راه، و حتی در قبرستان نزدیک خانه ات بزنیم؟

البته بدون عکس و سلفی و دنبال کننده های آتشین!

می خواهم صداهایی آشنا را بشنوی.

آری، می شنوی 

صدای دخترگل فروش سر چهار راه را؟

 یا صدای پسری که دبه آب بر دوش گذاشته و طلب شستن قبور را دارد؟

 می بینی آن مادر بچه به کمر بسته را، در حال شستن خانه از ما بهترانِ ژن خوب دار؟

اگر به مهر و محبت مردمان سرزمینم لحظه ای شک داشتم؛ تو را با خود همراه نمی کردم تا دردهای آشکار و پنهان جامعه را ببینی.

هنوز هم دل نگران گربه ها و سگ های آواره ای؟

 البته سلبریتی های (آدم های معروف) گوشی به دست و دنبال کننده را بیش از این توانی نیست.

حیواناتی که سنگ آن ها را به سینه می زنی، سالیانی متمادی است که با انسان ها زندگی 

می کنند و خدا آن ها را برای اشرف مخلوقاتش خلق کرده.

پس تا آدمیان فریاد خواه وجود دارد؛ نمی توان گوشی به دست هوادار حیوانات شد.

   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »

آن قدر مى گويم تا نفسم قطع شود،

 يا رب  يا رب  يارب ! 

دو شب است به در خانه ات رفته و صدايت زده ام. با هراس و اشتياق و بيم و اميد تو را خوانده ام، با زيباترين نامها. 

اى شكيبا، اى گرامى، اى زنده، اى به خود پاينده، اى آمرزگار، اى توبه پذير، اى ديرينه احسان و …

بى تاب از گناهان خود و حريص به كرم تو، قرآن به سر گرفته و قسمت داده ام. عزيزترين ها را واسطه كرده ام.

 بمحمد، بعلى ، بفاطمة ، بالحسن، بالحسين و  …

سبك بار بيرون آمده  و باز فردايش ديده ام كه همان آدمم. همان قلب، همان نيت و همان افكار و انديشه ها. 

خداى من ، پس چه شد؟

 اين همه زارى و التماس من به درگاهت چه شد كه هنوز  نمى توانم جلوى نيت و فكر و زبانم را بگيرم. اشك هايم را خريدار نبوده اى يا اشك هايم آن قدر آبكى بوده كه راه به جايى نبرده اند؟ 

يا شايد پرده پوشى و بردبارى بى مثل و مانندت، مرا هم چنان جسور  و كم حيا نگه داشته است؟

 يا شايد زنگار قلبم آن قدر بوده است كه بايد بارها و بارها احيا بگيرم و بيش از پيش بخوانمت؟

خداى من، آن قدر گناهانم را با كرمت پوشاندى و با لطف و رحمت بى كرانت نوازشم كردى، كه باز بر نافرمانيت جرأت كرده ام. 

 ببين! حتى باز هم خودم را تبرئه و تقصيراتم را به گردن تو مى اندازم!  خداى من چقدر صبورى مى كنى و به رويم نمى آورى! 

مرا از درگاهت مران. فرصتى ديگر بده تا شايد همانى شوم كه تو مى خواهى. 

دستم را بگير و امشب هم  مرا نزد خودت ببر.

 مرا رهايى ببخش و به رحمتت خلاصم كن. مرا از خودم، نفسم، آمال و آرزوهايم خلاص كن. از تو به سوى تو گريزانم. به زيبايى آنچه در نزد توست، از زشتى آنچه پيش منست در گذر. 

اى مهربانترين مهربانان. 

   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »

الوداع ای دوستان من می روم از شهر یار تا بماند مهر من اندر زمین ذهن ماندگار باری هرگز مهرتان از سینه ام در خاک شد عاقبت از سرزمین دیگری یادی کنم در یادگار حب ایزد در نگاهم گاه فریاد رهایی می زند یاد دوستان و دیدنتان غرق شادی یادگار دیدی آخر از شما گشتم جدا ای دوستان جان شاید این بار بخوانید مرا با ذکر هر دم جان گدار بنت من وابن دل هرگز نشو از دوریم داغدار روزی می آید ببینید مرا هر دم جدای از روزگار

کلیدواژه ها: دیدار, شعر, مرگ, وداع
   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »

نام خانم جمشیدیان بر صفحه گوشی ام نقش بست و صدای زنگ گوشی به صدا درآمد. کتابم را بستم و جواب تلفن را دادم. _سلام خانم‌ جمشیدیان جان، بله بفرمایید. _ سلام عزیزم کجایی؟ _ تو متروام، دارم میام. _میبینمت. یاعلی _ یاعلی بلاخره به امام زاده درب امام رسیدم امامزاده ای که بین عوام‌ معروف هست به امامزاده ماستی! شاید علت شهره شدن به این نام این باشد که مردم پس از رسیدن به حوائج خود بواسطه ی دعای این امامزاده؛ نان و ماست نذر کرده و بین دیگران پخش می کنند. البته شاید. وارد حرم شدم. قصد داشتم سریع زیارتی کوتاه انجام‌ دهم و بلافاصله بدون فوت وقت با خانم جمشیدیان تماس گرفته و محل دقیق حضورش را بپرسم.  تابلوی کوچکی که سر در ورودی برادران تعبیه شده بود توجهم را جلب کرد، با خط خوش نستعلیق چیزی بر آن نوشته بود. ایستادم و مطالعه کردم. نسب دو امامزاده مدفون در حرم را توضیح داده بود. خط سوم یا چهارم نوشته بود: “امامزاده ابراهیم از نبیره های حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهم السلام” دوباره این جمله را خواندم، “امامزاده ابراهیم از نبیره های حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهم السلام” و برای بار سوم؛ چشمانم بر اسم “حسن مثنی” خیره ماند پلک هم نمی زدم. گویا دیگر بر روی زمین نبودم یک اتفاقات وصف نشدنی در درونم حس می کردم. صحنه هایی مثل برق از جلوی چشمانم می گذشت. همچون سکانس های منقطع از یک فیلم. اما یک نقطه اشتراک داشتند: “من"  من کسی بودم ک در همه سکانس ها حضور داشتم. دلم به لرزه افتاد و با جاری شدن ناخودآگاه قطرات اشکم بر صورتم به خود آمدم. از آن موقعیت جابه جا شدم، به دیوار تکیه دادم. به فکر فرو رفتم؛  اینکه این حسن مثنی کیست؟ و چه می خواهد به من بگوید؟ اینکه چه اسم آشنایی است و چرا با خواندن این اسم منقلب شدم! اینکه این نشانه ها چیست و این اسم! و ربطش با این امامزاده و من چیست؟ ربط من با صحنه هایی که از جلوی چشمانم رژه می رفتند چیست؟ سکانس یک امامزاده شلوغ و سکانس بعدی اسم حسن مثنی و بعدی و بعدی و بعدی… بلاخره چیزی را به یاد آوردم. چند وقت قبل خوابی دیدم که بسیار من را تحت تاثیر قرارداده بود.  در خوابم به امامزاده ای رفتم که منسوب بود به حسن مثنی. در خواب مسافری بودم که برای یک زیارت کوتاه به آن جا می رفتم و این اولین بار بود که اسم حسن مثنی را می شنیدم. وقتی از خواب بیدار شدم تا‌مدت ها بدنبال این اسم می گشتم. آن زمان نمی دانستم ایشان از فرزندان امام دوممان هستند.  کم کم اطلاعاتی هر چند دست و پاشکسته و کمرنگ از ایشان جمع آوری کردم تا بتوانم خوابم را تعبیر کنم. اما به نتیجه ای نرسیده بودم و نهایتا به مرور زمان این‌ خواب و اسم را به باد فراموشی سپردم. این که پس از گذشت چند ماه به یکباره با دیدن این اسم در این امامزاده خوابم برایم تداعی شد. این که دلم روضه ی مولا حسین می خواست و اشک هایی که بی اختیار سرازیر می شدند و از همه مهتر علت حضور من در این امامزاده، این ها نمی توانستند بهم بی ربط باشند. با وجود این افکار به سمت ضریح در قسمت خواهران رفتم، زیارتی کوتاه کردم و از حرم خارج شدم.  چون زمان کافی برای بیش از این ماندن را نداشتم و علت اصلی حضورم دعوت خانم جمشیدیان از من بود پس بی درنگ با ایشان تماس گرفتم و محل دقیق حضورشان را پرسیدم. درست در حیاط پشتی حرم در چوبی کوچکی بود که ایشان در چهارچوب آن به استقبال من ایستاده بود. او از معدود افرادیست که بی دلیل بر دلم‌ نشسته، همیشه حس مددجویی ایشان برایم قابل تحسین بود.  دستانش را گرفتم و به آرامی فشردم و با سلام و احوال پرسی گرمی، وارد محفل ده پانزده نفریشان شدم. “جلسه توجیهی مربیان نوجوانان هیئت جوادالائمه” حال که فکر می کنم ربط و ضبط این نشانه ها و خواب، و اسامی را با این مکان، می فهمم. خدا بر ما منت نهاده و مسئولیتی هرچند سنگین اما قطعا این چنین شیرین، و پر رمز و راز و صدالبته پربرکت را بر دوشمان گذارده است. به لطف نظر خانم جمشیدیان، به عنوان مربی گروهی از نوجوانان دبیرستانی انتخاب شدم؛ به سردمداری آقای خانی و خانم عبداللهی. دو عزیز دلسوز و پا به رکاب ولی زمانشان ان شاالله. دانستم حضورم در چنین جمعی که دغدغه روز مره شان تسکین یافتن خود، با سکینه شدن برای نوجوانان شهرم بود تعبیر خوابم بود. و دعای این امامزاده که منسوب به امام حسن مجتبی است نشان از کرم بی پایان مولای دوممان در دستگیری از مردم است.  هرچند پاسخ این دستگیری نان و ماستی باشد، اما پهن کردن این سفره مقصود است و رزق مادی و معنوی ای که در قبل آن نصیبمان میشود بهانه است. بار اولی که خبر از وجود چنین محفلی گرفتم را بخاطر دارم، آن روز و روزی، گوش هایم که شنیدن این چنین دعوت بهشتی بود را به یاد دارم. دعوت کردنم به لبیک گفتن در جذب یاران مولا یعنی نوجوانان شهرم آن هم درست در لحظاتی که غرق در طلب از خدایم بودم را از یاد نخواهم برد و چه زیبا آن روز منتهی شد به امروز، به حضورم در قطعه ای از بهشت و به تدبیر نشستن با دیگر مربیان جهت ساختن بهشتی دیگر به دستان‌ نوجوانان دلبندمان. قطعا حفظ آنان که مادران آینده سرزمینمان خواهند شد گره از بسیاری از مشکلات ها می گشاید. شاید بزرگترینشان فرج‌مولا باشد. پ.ن:  تصورم این است که نام نهادن این امامزاده به “ماستی” نه از سر بی احترامی که از سر لطف این بزرگ خفته در خاک است. این که بدانیم رزق مادی هم می تواند بهانه ای برای دریافت رزق های معنوی و بزرگ تر باشد. این که بدانیم همانطور که صاحب این مکان در ازای نان و ماستی که به هم نوعت می دهی؛ حاجتت را نزد خدا وساطت می کند. یعنی تو نیز گذرگاه خواهش های مردم باش. هرچند تشکر آنها در نظرت کوچک آید اما، تو به بزرگی وجودی که از خالقت در درونت داری بنگر و نه به بیرونی مخلوقاتش. “و من الله توفیق”

   چهارشنبه 16 خرداد 1397نظر دهید »

ضرب آهنگ قدم هایش بر زمین، تلاطم عالم را می نواخت.

عاشقانه ترین وضویش را می گرفت و در فکر دیداری بهشتی، زمزمه گر دردهای انبوه بر قلبش بود.

دیدار به وقت نماز تنظیم شده و رفتن به وقت طلوع.

سجده اش را طولانی کرد تا بیاید و ساعت دیدار را نزدیک تر کند.

ضربه ای بر فَرق عدالت کافی بود تا فوران شهادت را به یاد اندازد.

یل میدان، پهلوان اسلام؛ اینک خاضعانه بر خاک نشسته بود تا شرمندگی های قوم جاهل بیش تر عیان شود.

ضربه هایی مدام بر پیکر اسلام خورده اما!

 اسلام ماندگارمی ماند با اشک یتیمانش و شهادت سربازانش.

پهلو شکسته در کنار فَرق شکافته می نشیند و نهالی را به خون می نشانند.

کوردلان باور نداشتند حباب های خیالاتشان با ضربه های شمشیر کینه توزشان، بر باد بنشینند.

راه سرخ شهادت از در و دیوار آغاز و تا ابدیت ظهور امتداد می یابد.

   چهارشنبه 16 خرداد 1397نظر دهید »

شب های قدر دوران کودکی با التماس به مادر برای رفتن به مسجد و بازی با دیگر کودکان گذشت.

دوران نوجوانی با وعده های دوستان در شب های قدر و دورهمی های شب قدری را با چاشنی غرغرهای زنان مسن، سپری کردم.

همان روزهایی که معمای غر زدن ها برایم حل نشده بود و این که مدام می گفتند نماز بخوانید و قرآن.

اما رسید دورانی که شیفتگی شب های قدر برایم روشن شد و شمارش روزهای ماه رمضان برای رسیدن به شب های قدر؛ فهمیدم این که چرا قدیمی های مسجد می گفتند: این شبها بی بازگشتند.

نزدیکی آسمان به زمین برای چیدن ستاره های آرزو، راهی روشن رو به خدا و این که سرنوشت رامی توان با دل نوشت.

قدر و منزلت شب های قدر را به زور نمی توان فهمید، آن گونه که قدیمی های مسجد می خواستند برای ما نوجوانان آن روزها معناکنند.

قدر را باید با دل و جان فهمید تا این که ماندگار بماند و دلچسب.

وقتی دختران نوجوان، شب های قدر در کنار هم به شوخی و خنده مشغولند، آرزو می کنم زودتر قدر و منزلت شب های قدر را با گوشت و پوستشان دریابند و دلخوشی های دو دنیایشان تکمیل شود.

کلیدواژه ها: شب قدر, فضیلت, مقام
   سه شنبه 15 خرداد 1397نظر دهید »

1 ... 4 5 6 ...7 ... 9 ...11 ...12 13 14 ... 75

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی