هیچ وقت چیزی توی دلش نمی گذاشت بماند. خیلی زود می بخشید. برعکس من که حتی در رابطه با دوستانم هم خیلی سخت می گرفتم. به یاد ندارم که با من قهر کرده باشد. اصلا کینه در دلش نمی ماند. خواهرم را می گویم یک سال از من کوچکتر است ولی همه می گویند اخلاقش خیلی از من بهتر است.

آن روز هم یکی از آن روزها بود؛ دقیقا یادم نمی آید چکار کرد که عصبانی شدم ,انگار زیاد هم حق, به جانب من نبود.

بخاطر همین معذرت خواهی کردم. ولی این بار کوتاه نیامد؛ جواب داد نمی بخشمت تا مجبور شوی کمی بیش تر خودت را کنترل کنی اگر بدانی نبخشیدمت عذاب وجدان می گیری سعی می کنی کارت را تکرار نکنی.

حتی نبخشیدنش هم از خوبیش بود.

کلیدواژه ها: بخشش
   سه شنبه 22 خرداد 13971 نظر »

برخلاف تصور بسیاری از مردم, قابلمه های روحی از جنس آلومینیومی

می باشد.

قابلمه های روحی به علت به سبک بودن, ارزان بودن و انتقال سریع و یکنواخت حرارت برای پختن غذا, هنوز هم طرفداران پر و پاقرصی دارد. اما باید بدانیم که مضرات این ظروف برای سلامتی بسیار بیشتر از نکات مثبت آن است.

یکی از  معایب بزرگ این ظروف این است که به راحتی با مواد غذایی واکنش می دهد.

احتمال این که طی روند پخت غذا, ترکیبات سمی آلومینیومی وارد غذا یا آب شود, بسیار بالاست.

تحقیقات نشان می دهد هرچه مدت زمان پخت در این ظروف بیش تر شود؛ میزان یون های آلومینیوم در  غذا نیز افزایش می یابد.

همچمین استفاده از اسیدهای خوراکی مثل سرکه آبلیمو و آب غوره و…   در غذا موجب افزایش آزاد شدن یون ها می شود.

طبخ غذا یا نگه داری مواد غذایی شور یا ترش در این ظروف, باعث افزایش نامطلوب میزان آلومینیوم در رژیم غذایی و در نتیجه بروز اختلال درسیستم عصبی می شود.

آلومینیوم, خطر ابتلا به آلزایمر, اختلال در متابولیسم استخوان, مسمومیت کلیه و کبد, التهاب مفاصل, زخم معده, کولیت, خشک شدن دهان یبوست و تغییر رنگ زبان را افزایش  می دهد 

* بنابراین استفاده از قابلمه های روحی, (ظروف آلومینیوم) برای پخت غذا به هیچ عنوان توصیه نمی شود.

   سه شنبه 22 خرداد 13972 نظر »

خدایا تو دانی و خواه بانی  دلم را گره زن هر جا خوانی مرا با نور تو رجعت بود هان مرا رها نکن هر دم تو خوانی گر از تکرار می بالم ز دهرش الهی نراند لطفش از خوانی تو با پیوند می مانی ز هر تا ز فلق غم گسار نیاید نوایی

کلیدواژه ها: خدا, مناجات
   دوشنبه 21 خرداد 13971 نظر »

اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم.

اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی، واقعا دل چسب و جذاب بود، مخصوصاکه پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود؛ که به لطف خدا هم در اخلاق، و’هم در علم آموزی نمونه شده بود.

بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی مدیر مدرسه و صحبت های عادی و همیشگی، نوبت به محک زدن و هم زمان شادکردن مجلس با اجرای مسابقه شد؛

رقابت و پرسش میان بچه ها برگزار می شد توسط امام جماعت مدرسه.

طلبه ای جوان، سبزه رو و متبسم، که با دست و هورای بچه ها، میکروفن را در دست گرفت و مسابقه به ظاهر ساده و ابتدایی را شروع کرد و بچه ها با طیب خاطر در آن شرکت کردند.

سوالاتی از حلال و حرام و نمازهای یومیه که بچه ها با اشتیاق پاسخ می دادند و جاهایی که گیر می کردند با چشم و اَبروی امام جماعت به سرنخ و پاسخ می رسیدند.

در این رد و بدل های کمکی، لبخندهای ساده و جذاب امام جماعت، به خنده هایی همراه با بچه ها تبدیل می شد، آن چنان که من او را بیش تر شبیه برادر بزرگ تر می دیدم تا طلبه ای که نماز را به جماعت برگزار می کند و ارتباطی که با بچه ها برقرار کرده و آن ها شیفته اش شده بودند؛

حتی در مقابل اعتراض های مدیر برای تقلب رساندن به بچه ها می خندید و می گفت:

_ آقای مدیر ما با هم رفیقیم؛ جایزه بهانه است.

رفتار ساده و مهربانانه امام جماعت جوان، با پسران نوجوان و ظاهر زمخت، هیجان کار را بیش تر می نمود.

پسرانی در آن سن و سال که به زور با پدر و مادر خود ارتباط می گیرند، این قدر صمیمانه امام جماعت را دررآغوش می گرفتند و با هم صادقانه می خندیدند.

بعد از مراسم و در راه برگشت به خانه، از پسرم در مورد امام جماعت سوال کردم که چطور با بچه ها رفتار می کند؟

پسرم بادخنده گفت:

_ مامان، حاج آقا خیلی باحاله، با بچه ها فوتبال بازی می کنه و اگه معلمی از بچه هاعصبانی بشه پادرمیونی می کنه.

خودم چند بار دیدم که یواشکی بعد نماز با بچه های لجباز، حرف می زنه و مثل یه مشاور باهاشون رفتار می کنه و کمکشون می کنه، خلاصه بچه ها خیلی دوستش دارند.

 حُسن خلق یک طلبه جوان باعث شده بود جمع کثیری از پسران نوجوان یک دنده و لجباز، صاف و یک دست در کنار هم به آموزش و پرورش درکنار و موازی هم بپردازند و تاثیر گذار در آینده نوجوانان آینده ساز شود.

   دوشنبه 21 خرداد 1397نظر دهید »

سر کلاس، منتظر استاد نشسته بودیم. استاد مردی جوان و کاملا جدی بود که استثنائا آن روز دیر کرده بود. زهرا دوستم بین کلاس و حیاط و آموزش در آمد و شد بود.  انگار نمی توانست یک جا آرام بگیرد. هر دفعه سرکی داخل کلاس می کشید و می گفت: _ استاد نیامده? بعد از گذشت مدتی استاد سر کلاس آمد و از تاخیرش، عذر خواهی کرد. درب کلاس را نیم بسته نگه داشت تا صدایش مزاحم بقیه کلاس ها نشود. یک دفعه زهرا که از آمدن استاد مطلع نبود در کلاس را کمی بازتر کرد. استاد پشت در کلاس بود و زهرا  او را ندید. همان طور که با سرعت سر کلاس آمد رو به بچه ها کرد و گفت: _ هنوز این اووووس هنوز حرفش تمام نشده بود که بچه ها با ایما و اشاره او را متوجه استاد کردند. او هم برنگشته سرش را پایین انداخت و از کلاس بیرون رفت. استاد هم با تمام تلاشش برای جدی بودن، لبخند ملیحی زد؛ بقیه خنده اش را خورد و درس را شروع کرد.

   یکشنبه 20 خرداد 1397نظر دهید »

چشم بیمار کجا, دیدن دلدار کجا دل سرگشته کجا، وصف رخ یار کجا قصه عشق من و زلف تو گفتن دارد نرگس مست کجا همدل و غم خوار کجا سر عاشق شدنم، لطف طبیبانه توست تو کجا این دل بیمار نگاه تو کجا کاش در نافله ات نام مرا هم ببری که دعای تو کجا، عبد نگه دار تو کجا

کلیدواژه ها: دل بیمار, عبد, نافله, کجا
   یکشنبه 20 خرداد 1397نظر دهید »

صدای هودآشپزخانه نمی گذاشت صداها را درست بشنوم.

خاموشش کردم و به صدای آسمان گوش سپردم. واقعا صدای رعد و برق برایم جذاب بود، روشن شدن آسمان و بعد صدای انفجار اَبر و باران…

دخترم کنارم آمد و گفت:

_ مامان بارون صدا داره میاد، که دوستش داری.

گفتم آره خدا را شکر.

دستم را گرفت و ادامه داد:

_ به خداهیشکی تو کوچه نیست بیا بریم زیر بارون.

نگاش کردم؛ بوسیدمش و گفتم:

_ ای شیطون، الان دارم افطاری می پزم بعد 

می ریم.

با لب هایی آویزون گفت:

_ غذا هست اما اَبرا می رند.

از توجیحش خنده ام گرفت، اجاق را خاموش کردم و چادر به سر، به طرف در خانه رفتم.

در را که باز کردم هم زمان برق آسمان و خنکای کوچه به خانه هجوم آوردند، دخترم چسبید به من و جیغ کوتاهی کشید.

من هم ادامه جیغش را با حال داد، تکمیل کردم.

کوچه خیس بود و قُل قُل باران که روی آب های جمع شده می خورد، حس بچگی مرا بیدار کرد.

با دخترم بدون چتر رفتیم زیر باران و چرخی زدیم.

دستمان را زیر ناودان خانه ها می گرفتیم و آب باران را به سمت هم می ریختیم.

واقعا تشنگی و گشنگی یادم رفته بود.

یهو یه ماشین از کوچه رد شد. سریع رفتم توی خانه و به دخترم اشاره کردم پیشم بیاید.

داد زد‌:

_نه نمی آم.

گفتم:

_ زشته من پیشت بیام بیا بریم تو خونه.

بعد فکر کوتاهی کردم و گفتم:

_اصلا بیا بریم روی پُشت بوم تاهیشکی نبینه ما چیکار می کنیم.

با خوشحالی و سرعت توی خانه دوید و  پله ها را دو تا یکی به سمت بالا رفت.

اصلا بهش نرسیدم. پشت سرش را نگاه کرد و خندید و گفت:

_ بدو تپلی.

روی پشت بام آزاد بودیم و کلی خیس باران شدیم. دستایمان یخ کرده و پاهایمان خیس.

حس خیلی خوبی داشت، شادی باران و شیطنت بچگی.

 به خودم و دخترم نگاه کردم و گفتم: خدایا شُکرت بازهم نعمتت را برایمان فرستادی، ماه رمضان خنکمان کردی.

دخترم ادامه داد:

_ تازه من و مامانم با هم بارون بازی کردیم،

 و دست یخ کرده اش را به دست من چسباند.

   یکشنبه 20 خرداد 1397نظر دهید »

درون باغچه امید نظر کردم تا طنین دل گسارش را بشنوم و طومار قلب ناآرامم را به چنگ غم گسارش پیوند آشتی دهم.  ناگه نوایی مرا به خود خواند، صبر کلید پیروزی بر شمشیر ادب است. ای الهه ازلی و لم یزلی ره را نشانم ده و مرا از پرتگاه ظلمت برهان. ای حلال مشکلات و ای صفا بخش تمام حیاتم،  مرا در همه حال ناجی باش. ای کلید اسرار نهان، گاه امضای تو در اراده راسخ من در راه زندگی اثر بخشید اکنون تو حلول منی در همه مسخرات.

کلیدواژه ها: امید, راه, صبر
   شنبه 19 خرداد 1397نظر دهید »

رفتی…

اربا اربا رفتی…

به خیال خود می گویم حقت بود که تکه هایی از طهارت پیکر غریبت، نزد عقیله به امانت بماند…

دیدی؟!

دست آخر دُر نجفت با حکاکی یا زهرایش خریده شد و به امضای عمه ی سادات درآمد…

تو یک تنه تفسیر زیارت عاشورای حسین شدی…

خیالت راحتِ راحت محسن جان…

حالا خدای تو بدجور عاشقت شده است…

دیگر نزد علیت اشک شرم نریز…

می بینی؟!

هرتکه از بدنت فریادی برای شیعه شد…

فریادی برای حقانیت راهت…

و فریادی برای حسینی شدنت…

آرام باش محسن…

علی اصغرت در آغوش مادر ندای العطش سر نمی دهد…

اینجا، از خون تو رودهای زیادی پدید آمده است…

رودهایی که نگذارد، دیگر نوزادی خون گلو بنوشد…

و سرداری آسمان را گلگون از خون طفلش کند…

که مبادا سنگینی این بار، زمین را به غارت برد…

محسن جان…

برای دومین شهادتت کمی آرام تر شهید شو…

فریاد شهادتت زمین را به یغما برد…

فریاد شهادتت گوش ظالم و فتنه گر را کر کرد…

دیگر بس است…

کمی آرام تر…

   شنبه 19 خرداد 1397نظر دهید »

1 ... 3 4 5 ...6 ... 8 ...10 ...11 12 13 ... 75

 
آموزش طراحی سریع بروشور