میخچه کف پایم، حسابی روی اعصابم بود؛ به طوری که با هر قدم درد تا مغز استخوانم کشیده می شد. اما چاره ای نبود باید پیاده روی می کردم تا به مدرسه برسم.

همین طور که راه می رفتم آرزوی ماشین شخصی داشتن را، در ذهن سبک و سنگین می کردم و به شانس و بختم غر می زدم که سر کوچه ای مچ پایم پیچ خورد.

بهتر از این نمی شد، غوز بالا غوز.

اَشکم درآمده بود که با دیدن صحنه ای یکه خوردم.

پدری با پسری دوازده، سیزده ساله به کول از همان کوچه بیرون آمد؛ درحالی که کیف مدرسه پسر را هم در دست داشت و پسر، نیمی از بدنش فلج بود، یک دست و یک پای سمت راستش.

 نگاه های معصومانه پسر به پدر مرا بیش تر شرمنده کرد.

سریع خودم را جمع و جور کردم و از تنبیهی که خدا پیش رویم قرار داده بود، تعجب کردم.

خدایا، هزاران شکر به خاطر سلامتی که به من اَرزانی کردی.

من به خاطر پیاده روی می نالیدم در حالی که پسری آرزوی راه رفتن داشت، هم سن و سالی های او پا به توپ، در کوچه ها روانند و او بر دوش پدر…….

   یکشنبه 27 خرداد 13971 نظر »

قابلمه های تفلون یکی از پر طرفدارترین ظروف پخت و پز هستند. زیرا می توان با آن ها بدون روغن یا با کمترین میزان روغن‌، روی حرارت کم یا متوسط آشپزی کرد.

سطح ظروف تقلون از یک لایه به نام"تترافلورواتیلن” پوشانده شده است.

مشکل ظروف تفلون این است که روکش آن ها به سرعت از بین می روند و نسبت به ضربه بسیار حساس است.

در صورتی که از این ظروف استفاده می کنید باید به این نکات توجه داشته باشید:

۱_ به هیچ عنوان هنگام پخت غذا، از قاشق و کفگیر فلزی یا هر وسیله دیگری که باعث خراشیدگی تفلون شود استفاده نکنید.

۲_هنگام شستشوی این ظروف از اسکاج یا ابر نرم استفاده کنید.

زیرا اگر تفلون آسیب ببیند مواد سمی و ذرات مسموم کننده آزاد می کند و غذایی که در آن پخته می شود مضر خواهد بود.

از سوی دیگر لایه های زیرین تفلون، آلومینیوم است و آن نیز، مشکلات زیادی برای سلامتی ایجاد می کند.

۳_ این ظروف را بدون روغن یا آب، هرگز بر روی حرارت قرار ندهید، تحقیقات علمی ثابت کرده اند که در صورتی که حرارت زیادی به ظروف خالی داده شود تاثیرات سوء آن بیش تر می شود.

۴_ تحت هیچ شرایطی بعد از آسیب دیدن پوشش داخلی ظروف تفلون، آن ها را بازسازی نکنید و از آن ها صرف نظر کنید. 

زیرا با ترمیم این ظروف آسیب بیشتری به بدن می رسد.

اکثر مراکزی که این کار را انجام می دهند اصول استاندارد و بهداشت را رعایت نمی کنند و این عمل خطرات جبران ناپذیری را در پی دارد.

۵_ قبل از خرید توجه کنید که حتما برندی را تهیه کنید که استاندارد بوده و مورد تایید وزارت بهداشت بوده باشد.

نتبجه بحث: 

ظروف تفلون تا زمانی برای پخت و پز مناسب هستند که به هیچ عنوان آسیب ندیده باشند و لایه تفلون سالم باشد.

در غیر این صورت برای سلامتی مضر بوده و منجر به بیماری های خطرناک همچون:

سرطان کبد، سینه، پانکراس، بیضه و… می شود.

   شنبه 26 خرداد 1397نظر دهید »

از طریق شبکه های تلویزیون اعلام عید شد و من خوشحال از سحر بیدار نشدن و خوابی بدون دغدغه ی سحری، و همچنین از آمدن عید و آزمونی دیگر.

اصولا من سر ساعت پنج صبح بدنم بیدار باش میزند و احتیاجی به ساعت نداشتم، به همین دلیل ساعتی برای صبح تنظیم نکردم و بعد از کلی قصه و شعر گفتن برای دخترم، خوابیدم.

اما سر ساعت یک ربع به چهار از دل ضعفه و گرسنگی بیدار شدم.

بله، ساعت شکم من هنوز به وقت ماه رمضان تنظیم بود و بیدار باش غذا، از دو خواب آسوده من را نابود کرد.

کلیدواژه ها: بیدارباش, خواب, رمضان, ساعت
   جمعه 25 خرداد 1397نظر دهید »

قرار بود آن روز کارت ورود به جلسه خواهرم را بگیرم.

ساعت یک بود که به مدرسه رسیدم مدرسه شبانه بود و هنوز مسئولانش نیامده بودند. نگاهی به حیاط بزرگش انداختم فقط یک نفر آخر حیاط نشسته بود. به طرفش حرکت کردم؛  نگاهی از دور به او انداختم.

دختری بود با قدی بلند که چیزی به اسم مانتو پوشیده بود که بیش تر شبیه تونیک بود. شلوار تنگی هم پوشیده بود؛ روسریش هم که فقط روی کلیپسش را گرفته بود. صورتش را هم آرایش کرده بود.

از او ساعت شروع به کار مسئولان مدرسه را پرسیدم. اظهار بی اطلاعی کرد.

از پله ها بالا رفتم و داخل کلاسی نشستم. مدتی گذشت و متوجه شدم صدایم می کند.گفت:

_ می توانید تلفن همراهتان را به من بدهید تا زنگ بزنم؟

جواب دادم:

_ شارژ گوشیم تمام شده اما کارت تلفن دارم . سر کوچه باجه تلفن عمومی هست می توانید زنگ بزنید.

کارت تلفن را به او دادم و می خواستم سر جایم بنشینم که دوباره صدایم زد و گفت:

_ می توانید خودتان هم با من بیایید؟

جای خاصی قرار نبود برویم تلفن عمومی سر کوچه بود بخاطر همین قبول کردم.
وقتی با هم همراه شدیم شروع به صحبت کرد و گفت:

_ یک ماهی مي شود که عقد کرده ام و شوهرم نسبت به دوستم حساس است.

وسایلم پیش دوستم جامانده و مجبورم زنگ بزنم وسایلم را بیاورد.

شوهرم مرا رسانده ولی می دانم همین اطراف مي چرخد. گفتم:

_ شاید دوستت با وضع ناجوری بیرون می آید که شوهرت حساس است؟

نگاهی به چادر من انداخت و گفت:

_ نه، شوهر من خیلی امروزی است و با حجاب و بی حجاب برایش فرقی نمی کند.
هنوز راه زيادي نرفته و از مدرسه خيلي دور نشده بودیم که يك وانت پیکان، جلوتر از ما ایستاد.

دختر از من جدا شد و به طرف وانت رفت. بعد از کمی صحبت با راننده، شاد و خندان به طرف من آمد.

فهميدم كه راننده وانت، شوهرش است. به محض این که به من رسید گفت:

_ خوب شد تو با من آمدی و گرنه اگر شوهرم  مرا کارت تلفن به دست، وسط کوچه می دید چه فکرها که نمی کرد.

خدا رو شكر که تو هم چادری بودی و شوهرم خيالش جمع شد و خوشحال بود كه همراه من هستي.

لبخندي زدم. سرم را بالا گرفتم، نگاهی به او انداختم و گفتم:

_ پس برای شوهرت فرق می کند دوستت چه پوششي داشته باشد!

   جمعه 25 خرداد 13971 نظر »

کلیدواژه ها: تبریک, عید, فطر
   پنجشنبه 24 خرداد 1397نظر دهید »

چه شب هاکه دل را تطهیر دادیم به نور ایزدی، و چه روزهایی که بوسه نوازی کردیم به آیه های محمدی، و چه ملتمسانه تمسک جستیم به قمر احمدی,  هر لحظه چشم دوختیم به امید سحر قمصری،  هردم دل بستیم به لیالی قدر و در طپش پیچ و خم گزیستن های منور. بارها اشک چکاندیم و سوره توبه مقدر چه معصومانه عهد بستیم و صد بار شکستیم.  و پریشان و درمانده سوی کردگار مسور. گذشت و ماندیم گفتیم شاید توفیقی حاصل شود بنده ای خارج از گناهی و زبان تهی از غیبتی و صبار بر بلایی و شاکر بر نعمتی،  چه عزیزانه آمدی و چه غریبانه ما را از سفره زندگی کم دیدی. مهمان دل بودیم و دل دار افقهی. کاش ما را لایق بخشش بدانی ای الهه مکارمی.

   پنجشنبه 24 خرداد 1397نظر دهید »

ماه شب چهاردم است و مهتاب کامل.  نور ملایمش بر پهنای صورت رنگ پریده ی پدر افتاده، گویی او را نوازش می کند و تمام بی محبتی آدمیان جنگ ندیده را جبران می کند.  این را از لبخند او در چهره ی به ظاهر خوابش می فهمم. هر از چندگاهی که نفسی عمیق می کشد بقدری ضعیف و کم صداست که این را از جیرجیر تخت می فهمم، جابجایی وزنش بر روی این تخت فرسوده ی وسط حیاط، حیاتش را هنوز نوید می دهد. گاهی که دستگاه اکسیژن را بر دهانش می گذارم تا تنفس راحت تری داشته باشد چشمان همیشه پراشکش را باز می کند و با نگاه پر عمقش از روزهای جنگ می گوید. جنگی که برای من مفهوم متفاوتی داشت. مادر سرش را از پنجره به سمت حیاط ییرون می کند و سینی پر از قرص و یک لیوان آب را به من نشان می دهد و با لبخندشیرینش مرا بسمت خود می کشد. همین طور که سینی را از او می گیرم پارگی لبش را نگاه می کنم و می گویم: _ هنوز درد می کند؟ این بار خنده اش صدادار می شود و می؛گوید:  _دست و پا چلفتی بازی دیروزم را به یادم نیار؛ لااقل انصافو رعایت کن و از اون تخت بیچاره هم بپرس حالش خوبه یا نه؟  و بانگاهش تخت را برانداز می کند. از مادر جدا می شوم و بسمت پدر می روم.  به مهتاب نگاه می کنم و زیر لب می گویم: _ شتر دیدی، ندیدی.

   پنجشنبه 24 خرداد 13974 نظر »

چند روز مانده به عید، حسابی سرم شلوغ کارهای خانه و خرید بود. وقت کمتری برای دخترکم داشتم و او بیشتر سرگرم بازی با وسایل خانه که من چیده و تمیز و جاسازی می کردم، بود.

چند بار از جلوی جاکفشی رد شدم و چشمم به طبقه اول جاکفشی بود که کفش های دخترم آنجا آرام نشسته بودند، اما به یاد نمی آوردم که جفت کردن آن ها را خودم انجام داده باشم.

کفش های مجلسی در سمت چپ، دمپایی ها وسط و کفش های راحتی در سمت راست.

از پسرم پرسیدم که او به جا کفشی سر و سامان داده؟ اما با پاسخ منفی او مواجه شدم.

البته دمپایی های او برای پاهایش کوچک شده بودند و دیگر نمی پوشید.

دفعه آخر که از آنجا رد شدم، دمپایی ها را درون کیسه گذاشتم و با خود گفتم:

- به دخترهمسایه بدهم تا استفاده کند.

مامان مامان های ممتد دخترم، همراه با گریه و جیغ ،مرا به به جلوی جا کفشی رساند.

پرسیدم: دوباره چته؟

با چشمانی اشک بار جا کفشی را نشان می داد و می گفت:

بچشون نیست، مامان و باباش دارن دنبالش می گردند. 

به جا کفشی که نگاه کردم، یادم از دمپایی های کوچکش افتاد و با تعجب گفتم:

_  مامان و بابای کی آخه؟

با اشک و آه تکرار کرد: دمپایی ها نیست.

فهمیدم که دخترم در اوج روزهای کاری من، دنیایی کوچک ولی پرمعنا، ساخته است.

   چهارشنبه 23 خرداد 1397نظر دهید »

به نام رب عشق وعاشقی و شهادت
من مردمانی را می شناسم که برای بیدارماندن می خوابند. مردمانی را می شناسم که برای ماندن, می روند.
مادرانی را میشناسم که برای گرسنگی سیر می کنند.
از عاشقانه های سرزمینی می گویم که تمام قوانین را زیر پا می گذارند به جز قانون جاذبه.
قانونی به نام جاذبه دو لب, به نام جاذبه یک کلام.
قوانین آن مردمان میان دولب, رهبر و پیشوا نشسته, در میان کلام رهبر ومعشوق جان می گیرد.
آن مردمانی که گفتم برای بیدارماندند در شب های عاشقی و روزهای عاشقی
می خوابند البته نه روی بستر نرم.
بلکه روی مین و ترکش و خمپاره.

آن مردمانی که گفتم می روند تا بمانند, از کنار گذرگاه به میان میدان می روند تا رسم سماع را به جای آورند و بمانند.
آن مادران سرزمین هم, جان تن فرزند را سیراب عشق حسین (ع) می کنند تا گرسنگی شهادت را طلب کنند و روان در پی سیر شدن باشد.
جاذبه دو لب رهبر امر به قیام می ایستد و همان رهبر امر به شهادت می دهد و گوی عشق بازی را درمیان می اندازد و می شود این گونه کشوری که از خون جوانان استوار شده و با طلایه عاشقی پایدار.
پایدار باشی ای ایران از ما فرزندان خود دل شاد باش ای ایران

کلیدواژه ها: ایران, شهادت, ولایت
   سه شنبه 22 خرداد 13971 نظر »

به نام رب عشق وعاشقی وشهادت
به توصیه آقا, خواندن کتاب دا را آغاز کردم و عجبا از حس و حالی که گرفتم.
سن وسال من به درک جنگ و شهادت نمی رسید, اما می دانم که مهر58با نامهربانی و جگرسوزی ملت ایران مشهور شد.
یک سال و چند ماه, تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران, خرد می شد وخون چشم و جگر مردم روان بود.
اما غروب دوم خرداد61با طلوعی همراه شد که دست یاری خدا به همراهش بود, لبخند خدا برشهر نشست وسومین روز از سومین ماه بهار, بهاری ترین روز برای مردم رقم زد.
دل ها عطر و بوی خدا را استشمام وجانی دوباره گرفتند جانی که بر بال های خونین فرشتگان به وطن بازگشت.
فرماندهان شهید همچون همچون رضا مجیدی ومحسن غرضی وهزاران کبوترعاشق دیگر که به عشق رهبر وجاذبه میهن, بال گشودند واز جان گذشتند.
قهرمان کتاب را وقتی از پیچک های خانه شان می گفت, خبر از ویرانی نداشت, آنجایی که با دستان خود پدر و برادرشهید را درگور می نهاد خبر از بی نشانی مزارشان نداشت.
مردمی که خانه و کاشانه را غارت زده دیدند, سجده شکر به جای آوردند که پولاد مردان وطن با آن ها هم صدا وهم نفس شده و چنگال دیوصفتان را از دیار خونین شهر می گشاید.
اگرخیانت خائنان در هر دوران مردمان را می آزرد, عاشقان وایثار بار نگین نمودن خورشید به رنگ ارغوانی, مرهمی می شوند بر زخم دل مردمان.
شهادت هنرمردان خداست, آری وهنرمندان باید بزم باشکوه دستگاه خداوندی را بیارایند با دستان, پاها وسرهای تکه تکه شده و لبخند خدا براین شور وشعف عاشقان تا ابد ادامه دارد.
اما حال می فهمم که شهادت چراغی است خاموش نخواهد شد تا بزم عاشقی پایدارو روشن بماند.
خوشا برشهری که رقص عاشقانش لبخندی به زیبایی و شیرینی خدایی را همراه داشت

   سه شنبه 22 خرداد 1397نظر دهید »

1 2 3 4 ...5 ... 7 ...9 ...10 11 12 ... 75

 
آموزش طراحی سریع بروشور