کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < مهر 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          


کاربران آنلاین
  • بهرام نژاد
  • زینب یوسفی
 



محمد را همه دوست داشتند .توی کارخیلی جدی بود.موقع شوخی هم خیلی ازدست اومی خندیدیم .

آن روزکارهازیادبودوخسته شدیم .شب برای نگهبانی نوبت مابود.ماچهارنفرباهم رفتیم.

موقع نگهبانی همگی خوابمان برد!اس بخش هم آمدواسلحه های مارابرداشت ورفت!

صبح برگشتیم مقر.محمدهمه نیروهارابه خط کرد.بعددرمورداهمیت نگهبانی و…گفت.

سه نفرراآوردبیرون.سیدرحمان هاشمی یکی ازآنهابود.شروع کرد آنهاراتنبیه کردن.کلاغ پر،پامرغی و…..

همه می دانستند محمد باکسی شوخی ندارد.

رحمان خیلی ناراحت بود.بغض کرده بود.همه می دانستنداوبامحمدسالهاست رفیق ودوست هستند.

حسابی آنهاراتنبیه کرد.بعدهم بچه هارامرخص کرد.من هم سرپست خوابم برده بود.اما من راتنبیه نکرد!

وقتی همه رفتند به سمت آقای تورجی رفتم وباحالت خاصی گفتم:محمد آقا من هم با اینها بودم.

نگاهی به من کرد.منتظرجواب بودم.البته حدس می زدم که چرا من راتنبیه نکرده!من مدتی مربی عقاید وقرآن و….بودم.

محمد گفت:اینها نیروی عادی هستند.مسئولیت اینهاهم بامن است.اماشما سرباز امام زمان عجل الله تعالی  فرجه الشریف هستید.تکلیف اینها با من است.تکلیف شماهم باخود آقاست.شمافرمانده ات کسی دیگر است!

این راگفت ورفت.همان جا ایستادم.خیلی خجالت کشیدم .دوست داشتم من راهم تنبیه می کرد.امااین را نمی گفت.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: متفرقه  لینک ثابت
[دوشنبه 1390-04-13] [ 08:17:35 ق.ظ ]




مرتوراهرزخم کایدازآسمان منتظرمی باش خلعت بعدازآن

“مولوی”

«جزیره»

روزی یک کشتی دردریااسیرطوفان شد،ازتمامی مسافران فقط دونفر ماندندکه به سختی خودرابه جزیره ای رساندند.یکی ازآنهافردی باایمان ودیگری بی ایمان بود.

یک روزبعدازدعاهای زیاد-توسط فرد باایمان-ازکناردریابه طرف کلبه آمدند،ناگهان دیدندکه  کلبه شان آتش گرفته.مردبی ایمان گفت:لعنت به این شانس که این همه نتیجه دعاهای توست!

مردباایمان گفت:«حتماًاین هم حکمتی داردنبایدنگران باشیم،زیراخداوندمارامی نگرد!»

فردای آن روزیک کشتی به جزیره آمدوآنهارانجات داد.

ناخدای کشتی گفت:«دیروزما دود رادیدیم وفکر کردیم حتماًبه کمک احتیاج دارید وبه طرف جزیره آمدیم.»

نکته :گاه گذشت زمان ثابت خواهدکردآنچه را«امروز»فاجعه ومصیبت می نامیم لطف وعنایت الهی بوده است.

خداگرزحکمت ببندددری زرحمت گشایددردیگری

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[یکشنبه 1390-04-12] [ 08:00:48 ق.ظ ]




مشکلات فرصت هایی هستند که به ما داده شده تا بتوانیم جوهروجود خودراآشکار کنیم.

زن جوانی پیش مادرخود  میرود وازمشکلات زندگی خود برای او می گویدو اینکه او از تلاش وجنگ مداوم برای حل کردن مشکلاتش خسته شده است.

مادرش اورا به آشپزخانه بردوبدون آنکه چیزی بگوید سه تاکتری را آب کردوگذاشت که بجوشد.سپس توی ا ولی ،هویج   ریخت دردومی،      تخم مرغ ودرسومی، دانه های قهوه.

بعدازبیست دقیقه که آب کاملاًجوشیده بودگازهاراخاموش کرد و اول هویج هارادرظرفی گذاشت ،سپس تخم مرغ هاراهم درظرفی گذاشت وقهوه راهم درظرفی ریخت وجلوی دخترش گذاشت.سپس ازدخترش پرسیدکه چه می بینی؟

اوپاسخ داد:هویج،تخم مرغ،قهوه.مادرازاوخواست که هویج هارالمس کندوبگویدکه چگونه اند؟اواین کارراکردوگفت نرمند.بعدازاوخواست تخم مرغهارابشکند،بعدازاین که پوسته آن راجداکرد،تخم مرغ سفت شده را دیدودرآخرازاوخواست که قهوه رابچشد.

دخترازمادرش پرسیدمفهوم اینها چیست؟

مادربه اوپاسخ داد:هرسه این مواددرشرایط سخت ویکسان بوده اند،آب جوشان،اماهرکدام عکس العمل متفاوتی نشان داده اند.هویج درابتدا بسیارسخت ومحکم به نظرمی آمداماوقتی درآب جوشان قرار گرفت به راحتی نرم و ضعیف شد.تخم مرغ که درابتداشکننده بودوپوستۀ بیرونی آن ازمایع درونی آن محافظت می کرد،وقتی درآب جوش قرار گرفت، مایه درونی آن سفت ومحکم شد.دانه های قهوه که یکتابودند،بعدازقرارگرفتن درآب جوشان، آب را تغییر دادند .

مادرازدخترش پرسید:توکدامیک ازاین موادهستی؟وقتی شرایط بد وسختی پیش می آیدتوچگونه عمل می کنی؟

توهویج،تخم مرغ یادانه های قهوه هستی؟

به این فکرکن که من چه هستم که به نظرمحکم می آیم،امادرسختی هاخم می شوم ومقاومت خودراازدست می دهم؟آیامن تخم مرغ هستم که باقلب نرم شروع می کند اماباحرارت محکم می شود؟

یامن دانه قهوه هستم که آب داغ راتغییر داد؟وقتی آب داغ شدآن دانه بوی خوش وطعم دلپذیری را آزادکرد.

اگرتوماننددانه های قهوه باشی هرچه شرایط بدترمی شوندتوبهترمی شوی وشرایط رابه نفع خودت تغییرمی دهی.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت
[شنبه 1390-04-11] [ 07:41:09 ق.ظ ]




خداراشکر که تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم،این یعنی اوزنده وسالم است.

خداراشکرکه دخترنوجوانم همیشه ازشستن ظرف هاشاکی است،این یعنی اودرخانه است ودرخیابان هاپرسه نمی زند.

خداراشکرکه مالیات می پردازم،این یعنی شغل ودرآمدی دارم.

خداراشکرکه بایدریخت وپاش های بعدازمیهمانی راجمع کنم،این یعنی درمیان دوستانم بوده ام.

خداراشکرکه لباس هایم کمی برایم تنگ شده اند،این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خداراشکرکه درپایان روز ز خستگی ازپامی افتم ،این یعنی توان سخت کارکردن رادارم.

خداراشکرکه بایدزمین رابشویم وپنجره هاراتمیزکنم،این یعنی خانه ای دارم.

خداراشکرکه درمکانی دورجای پارک پیداکرده ام،این یعنی هم توان راه رفتن رادارم وهم اتومبیلی برای سوارشدن.

خداراشکرکه سروصدای همسایه هارامی شنوم،این یعنی می توانم بشنوم.

خداراشکرکه این همه شستنی واتوکردنی دارم،این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خداراشکرکه هرروزصبح زودبایدبازنگ ساعت بیدارشوم،این یعنی من هنوززنده ام.

خداراشکرکه گاهی اوقات بیمار می شوم ،این یعنی به یادمی آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خداراشکرکه خریدهدایای سال نو،جیبم راخالی می کند،این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت
[سه شنبه 1390-04-07] [ 10:19:16 ق.ظ ]




«دوست یا دوشمن ؟»

هما ن غاری که ازوارد شدن به آن واهمه دارید می تواندسرچشمه آن گنجی باشد که بدنبالش می گشتید

پرنده کوچکی درزمستان به سمت جنوب درحال پرواز بود.آنقدر هوا سردبودکه پرنده یخ زدوداخل مزرعه ای بزرگ روی زمین افتاد.زمانی که آنجاافتاده بود،گاوی کنارش آمدومقداری ازمدفوع گاو روی پرنده ریخت.

چون داخل توده مدفوع خوابیده بود،کم کم گرم شد.اوباخوشحالی آنجاخوابیدوقتی بیدارشد،ازخوشحالی شروع به خواندن کرد.

گربه ای ازآن نزدیکی می گذشت ،صدای آوازپرنده راشنید.گربه با دنبال کردن صدا متوجه شدکه پرنده ای زیرتوده مدفوع است.

سریعاًاورابیرون آوردوبلعید.

نکته:هرکسی چیزی ناخوشایند به تومی دهددشمن تونیست وشرایط ناخوشایند می تواندنجات دهنده توباشدوهرکسی توراازوضع بدوناهنجار بیرون می آورددوست تونیست وشایدهلاک تودرآن است .حتماًتابه حال این ضرب المثل راشنیده اید:جوراستادبه زمهرپدر

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت
[دوشنبه 1390-04-06] [ 07:48:55 ق.ظ ]




تن به محنت ده اگرخواهی بگردی سربلند گرنیفتادی به آتش اوج نگرفتی سپن

“واعظ    قزوینی”

دریک موزه معروف که با سنگ های مرمرکف پوش شده بود،مجسمۀ بسیارزیبای مرمرینی به نمایش گذاشته بودندکه مردم از راه های دورونزدیک برای دیدنش به آنجامی رفتند.کسی نبودکه مجسمه زیباراببیندولب به تحسین بازنکند.

شبی سنگ مرمرینی که کف پوش سالن بودبامجسمه شروع به حرف زدن کرد:

«این منصفانه نیست،چراهمه پاروی من می گذارندتاتوراتحسین کنند؟مگریادت نیست ،ماهردودریک معدن بودیم؟این عادلانه نیست؟من خیلی شاکی ام!»

مجسمه لبخندزدوآرام گفت:

«یادت هست،روزی که مجسمه سازخواست رویت کارکند،چقدر سرسختی ومقاومت کردی؟».

سنگ پاسخ داد:

«آره،آخرابزارش به من آسیب می رساند،گمان کردم می خواهدآزارم دهد،من تحمل این همه دردورنج رانداشتم.»

ومجسمه باهمان آرامش ولبخندملیح ادامه داد:

«ولی من فکرکردم که به طور حتم می خواهدازمن چیزی بی نظیربسازد،قطعاً قراراست به یک شاهکار تبدیل شوم.به طوریقین درپی این رنج،گنجی نهفته هست.پس به اوگفتم هرچه می خواهی ضربه بزن،بتراش وصیقل بده!

لذادردکارهایش ولطمه هایی راکه ابزارش به من می زدندرا به جان خریدم وهرچه بیشترمی شدند،بیشترتاب می آوردم تازیباترشوم.

امروز نمی توانی دیگران راسرزنش کنی که چراروی توپامی گذارندوبی توجه عبور می کنند.»

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت
[یکشنبه 1390-04-05] [ 07:45:06 ق.ظ ]




 

 

صبح آغازی است دوباره ،برای کسانی که قصدشان تازه شدن است .صبح تعبیری زیباست ازعاشقانه ها،صبح مصداق بارز عشق به ذات جبروت اله است.

صبح ،آغازصبح رنگ بوی عرفان دارد صدای صبح زنگ ایمان دارد.قافلۀ فرصت هاست که هرصبح به سوی سرزمین تقدیر می آید وبارش رزق رزاق است که درآغاز صبح ازابرهای کرم به سفره های نورانی ایمان می بارد.

صبح ،نشان تازگی دارد.صبح کلیدی است برای راه یافتن به اوج ملکوت،باغچۀ صبح سرشارازغنچه های باصفای بندگی است کوههای صبح نشان بارزسخاوتمندی است.

کاروان زندگی هرانسان درآغازصبحتوقفی به آبشارعشق دارد.هرصبح ،نسیم لطافت بندگی رابه اوج می رساندودرصبح است که دانه های هیجان درتوجان می گیرد،هیجانی که دربهوجود آمدن درخت فرصت های تازه با توسهیم است.صبح زیباست.

زیبایی آن دلنوازترین پرغرورترین وتازه ترین زیبایی است.تازه گی هوای صبح نورامید بردلت زنده می کند.به صبح نگاه کن وبیاندیش که هرصبح آغازی است دوباره برای کسانی که قصدشان تازه شدن است.

 

عاطفه تولری

 

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت
[شنبه 1390-04-04] [ 09:14:00 ق.ظ ]




حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود    خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها برفاطمه      گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت
[یکشنبه 1390-02-18] [ 02:22:00 ب.ظ ]
 
   
 
فراخوان یاوران حسینی