برای مصاحبه سطح دوحوزه، رفته بودم.

دقیقا سه نفر ممتحن آنجا حضور داشتند:

مدیر حوزه، معاون مالی و یکی از استاتید.

اول گفتند:

ـ قرآن بخوان.

من هم که حسابی هول شده بودم تا جایی که توانستم غلط خواندم.

شروع به پرسیدن سوالات خانوادگی کردند و من آن ها را جواب دادم. 

نوبت به پرسیدن سوالات احکام رسید. 

استادی که آنجا حضور داشت گفت:

_غسل های واجب را بگو.

من هم چندتا از آن ها را گفتم و غسل میت راهم اضافه کردم؛ دیگر چیزی یادم نمی آمد بخاطر همین پرسیدم:

_ چند تا هست غسل ها؟

گفت: ۷-۸ تایی می شه.

گفتم: خب به بعضیاش نرسیدم هنوز، بخاطر همین نمی دونم.

یک دفعه استاد با خنده گفت یعنی تا حالا مردین؟

   پنجشنبه 7 تیر 1397نظر دهید »

چند وقت پیش با بچه های حوزه سطح دو، به باغ بانوان رفتیم.

یکی از بچه ها با مادرش آمده بود. مادر جوانی داشت .

زینب دوستم، کنار من آمد و  با صدای آرامی از من پرسید:

_اون مادرشه؟

 با خنده جواب دادم:

_آره، حالا چرا یواشکی می پرسی؟ نکنه قضیه پلیسیه؟

_ گفتم یه وقت خواهرشه، بعد ناراحت بشه.

 ذهنم پر کشید به دو هفته پیش.

با دوستانم به عطاری نزدیک حوزه رفته بودیم. پیرمردی که به او دکتر می گفتند روی صندلی نشسته بود و به سوال های مشتریانش جواب می داد.

منتظر ماندیم تا نوبتمان شد، دوستم جلو رفت و گفت:

_ دخترم ریزش موی شدید دارد.

پیرمرد کمی از خصوصیات ظاهری دختر دوستم پرسید در آخر هم گفت:

_ چند سالشه؟

دوستم جواب داد:

_ دوازده سال

دکتر را نمی دیدم. حوصله ام سر رفت؛ از پشت دوستم سرکی کشیدم تا او را ببینم.

دکتر من را دید و پرسید:

_ایشون دخترتون هستند؟

دوستم با تعجب برگشت و نگاهی به من انداخت گفت: نه آقای دکتر

خنده ای که نزدیک بود روی لبم بیاید را جمع کردم و قورت دادم .

بنده خدا دوستم!

پنج سال از من بزرگ تر بود و این بار دوم بود که فکر می کردند مادر من است.

 بار قبلی هم در مهد کودک نشسته بودیم که یک نفر دیگر هم از او پرسید که من دخترش هستم یا نه.

با فاطمه زودتر از او، از مغازه بیرون زدیم فاطمه گفت:

_ بی انصافی می کنن بهش نمی خوره یه دختر همسن تو داشته باشه دیگه

خندیدم و گفتم 

من خوب موندم اون که سن خودش نشون میده.

از فکر عطاری بیرون آمدم و توی دلم گفتم:

_ کاش بقیه هم کمی مثل تو مراعات بقیه را می کردند.


موضوعات: متفرقه
   چهارشنبه 6 تیر 13972 نظر »

سر امتحان حقوق  نشسته بودم که اعلام کردند استاد مربوطه برای رفع اشکالات احتمالی تشریف فرما می شوند.

سوالات واضح بود فقط یک سوال پنج نمره ای داده بودند که جواب ساده ای داشت; به همین خاطر شک کردیم که جواب به این سادگی، پنج نمره داشته باشد.

تا این که استاد وارد کلاس شدند و بچه ها قضیه را با ایشان در میان گذاشتند.

استاد متوجه سوال بچه ها نشدند و فکر کردند که بچه ها در جواب دادن سوال مشکل دارند.

سوال در مورد منابع حقوق اسلام بود که یکی از آن ها قرآن بود.

استاد گفت:

_ قرآن یکی از منابع هست این هـم راهنمایی.

یکی از بچه ها گفت:

_  یعنی بنویسیم قرآن؟

به همین سادگی?

_ استاد جواب داد: 

 به همین سادگی که نه

خب قرآن کتابیه که ۵۰۰ _ ۶۰۰ صفحه داره یه کتابه قطوره تقریبا 

شاید خودتونم دیده باشین منم این دور وبرا دیدم توش هم آیه هست . . .

برین کتابفروشی هم بگین قرآن بهتون نشون می دن.

و همینطور در مورد قرآن ادامه داد.

آنقدر  این جملات را جدی می گفت که مراقب امتحان شک کرده بود که استاد در مورد قرآنی حرف می زند که ما حداقل روزی یک بار آن را می بینیم.
بلاخره استاد رضایت دادکه از کلاس بیرون برود و بچه ها با نیش های باز به نوشتن امتحان ادامه دادند.

   چهارشنبه 6 تیر 1397نظر دهید »

مطابق رسم چندین ساله که در شب میلاد حضرت علی (ع) مسابقه نهج البلاغه برگزار می شد، امسال هم مسابقه ای از نامه های آن عزیز’ مطرح شد.

البته سال های قبل در مسجد محل’ 

ولی امسال سوال ها به خانه برده و در خانه جواب داده می شد.

جواب دادن سوال ها را برای فرصتی که سرم شلوغ نباشد گذاشته بودم.

روز سیزدهم فروردین فرصت را مغتنم شمردم و وقتی بقیه خانواده مشغول گفتگو و گذران روز بودند، به جواب دادن پرداختم.

صحبت اهل خانه به دلیل رانندگی بد چند نوجوان با موتور، به تربیت نسل جوان و چرایی آن معطوف بود.

برایم جالب بود که نامه حضرت به فرزندشان امام حسن (ع)، حاوی نکات تربیتی بود، اما بی خیال اظهار نظر شدم تا مبادا اَنگ منبر رفتن بگیرم.

دختر خواهر شوهرم به طرفم آمد و گفت:

_ (زندایی الان وقت درس خوندنه)؟

خندیدم و گفتم:

_ این درسی که من می خونم به درد همه می خوره.

و با صدای بلند همان قسمت از نامه را برای او خواندم.

تعجب کرد و پرسید:

_(حضرت علی روان شناسی خونده بودن)؟

با معنی خاصی سرم را تکان دادم.

گفتگوی من و دختر خواهر شوهرم، نظر پسرم و پسرخواهر شوهرم را جلب کرد،

آن ها هم به ما ملحق شدند و گوشی را از من گرفتند و بقیه نامه آن حضرت را بلند بلند خواندند.

ناگهان جو عوض شد و سوال و جواب ها به طرف نهج البلاغه و آگاهی حضرت علی(ع) در تمام موارد عصر گذشته تا حال، کشیده شد.

سهم من هم پیدا کردن جواب سوال ها و همچنین شیفته کردن چند نوجوان به خواندن یکی از نامه های زیبای مولای متقیان بود.

البته من این نعمت را مدیون دوستانی هستم که سعی در معرفی هرچه بیش تر نهج البلاغه در حوزه های علمیه دارند.

   چهارشنبه 6 تیر 1397نظر دهید »

دل به دریا باختم، ندانسته با خروشش آشنایم کرد.

 به دنبال صحرا رفتم، او هم از گداختگی، بر دلم نقش انداخت.

 ناگهان ابری پر بهار، شاباش ریزان از دنیای چشمانم گذر کرد و آوای جنون سر داد بر ضمیر ناخودآگاهم.

 خواستم ارتباط گیرم که زمین شکوه کرد از چهار پایی که همه کسش بود.

 با ناله های از روی عجب، گردن کشان گفت:

_ تو از چه نالانی? بیا خود را به آغوش من سپار تا آرام گیری.

 قلبم از پیشنهادش به تنش افتاد، گام هایم می لرزید؛ لبانم به حرمت خیر الرازقین تبسم بست و درونم جاری شد به ذکر یا مقلب القلوب. 

بار الها چو طنین بستی مرا به ضوء ایزدی و در دریای نگاه الهام بخش رها کردی من به تمنای تو دلداده ام و با بلوای کنون ساخته ام.

 لب ساحل نگار، باز خود را باخته ام لبیک گویان بر کعبه مقصود طنین انداخت.

   سه شنبه 5 تیر 1397نظر دهید »

رنگ خدایی بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی داشتن. جمله ای پشت اتوبوس واحد که توجه مرا جلب کرد و اندکی به فکر واداشت. از وقتی که بچه بودم رنگین کمان را از خدا می دانستم و رنگ های آن را مخصوص او. بزرگتر شدن و دبیرستان به من آموخت که منشا تمام رنگ های دنیا در هفت رنگ رنگین کمان خدا نهفته. امروز با خواندن این جمله آشنا پیش خودم گفتم: یعنی هفت رنگ شویم؟ خدا هم با ما شوخی می کند واقعا! در پیاده رو پیرمردی کیف از دستش افتاد و مدارک کف پیاده رو پخش شد، پسری شلوارشش جیب پوش، سریع مدارک را جمع کرد و به او تحویل داد. به اتوبوس رسیدم و مادری را در حال درست کردن چادر دختر کش دیدم و فرشته کوچولو خوشحال از چادری که به سر داشت. روی صندلی اتوبوس نشستم و به مسافران که سوار می شدند. به امید دیدن چهره ای آشنا نگاه می کردم، پیرزنی به سختی پله های را بالا آمد و کارت اتوبوس را به دستگاه نزدیک کرد، اما بوق ممتدعلامت نداشتن شارژ را به صدا درآورد، راننده بلند گفت:  خانم برو شارژش کن بیا.  اما پیرزن دستی به زانو گذاشت و درمانده نگاه کرد. کارتم را از کیف در آوردم اما جلوتر از من دختری به قول خودمان سانترال مانترال کارتی برای او زد و همچنین جای نشستنش را به او تعارف کرد. تعجبم از دیدن این همه رنگ خدایی در اطرافم بیش تر شد. این همه رنگ از خدا در اطراف بود و من نابینا! درست است که انسان های هفت رنگ بسیار کم پیدا می شوند اما همین تک رنگ های زیبا هم می توانند دنیا را رنگین و متمایز کند.

   دوشنبه 4 تیر 1397نظر دهید »

حضور زنان در ورزشگاه از نگاه فمنیسم(فعالان حقوق زنان)

روزهای داغ جام جهانیست. شاید شماهم وقتی پای تلویزیون نشسته و مسابقه فوتبال را تماشا می کنید؛ زن های زیادی را ببینید که به ورزشگاه آمده و تیم مورد علاقه خود را تشویق می کنند.

شاید شما هم دوست داشتید جای یکی از آن ها بوده و آن محیط را تجربه می کردید.

افراد زیادی هستند که درباره ورود یا عدم ورود زنان به استادیوم تردید دارند برخی مخالف و برخی موافق هستند و ممانعت از ورود زنان به ورزشگاه را، تبعیض جنسیتی می دانند.

در این میان فمنیست ها، بیش تر از همه سنگ ورود زنان به ورزشگاه را، به سینه 

می زنند.

آن ها با شعارهایی از قبیل، حق زن نیمی از آزادی، جلو آمده و می گویند:

_ زن و مرد در همه چیز مساویند از جمله در حقوق.

حق یک زن است که در ورزشگاه حضور پیدا کنند مانند مردان.

شاید در نگاه اول، این استدلال فمنیست ها، درست و قابل تامل به نظر برسد.

در این که خیلی اوقات حقوق زنان، عمدا یا سهوا پایمال می شود حرفی نیست اما!

این که حضور زنان در ورزشگاه مردان، جزء حقوق آن هاست یا نه حرفیست که باید ثابت شود.

طبق قواعد خود فمنیست ها، حقوق زن و مرد مساویست؛ یعنی اگر حقی باشد که مردان آن را داشته باشند زنان نیز باید داشته باشند. پس مردان حق دارند در ورزشگاه های مردانه حضور پیداکنند و تیم مورد نظر خود را تشویق کنند؛ زنان نیز حق دارند در ورزشگاه های زنانه شرکت کنند.

 همچنین مردان حق ورود به ورزشگاه های زنانه را ندارند و زنان نیز نمی توانند در ورزشگاه های مردانه وارد شوند.

با این حساب، بی حساب می شویم و برابری و تساوی حقوقی که مورد ادعای فمنیسم هست نیز، برآورده می شود.

نظر شما چیست؟

با حضور زنان در استادیومـ فوتبال مردانه موافقید یا نه؟

حتما نظرات خود را بیان کنید و اگر دلیلی برای کار صحبت خود دارید بفرمایید و گرنه رای موافقم و مخالفم دهید.

   یکشنبه 3 تیر 13971 نظر »

دستپاچه می شوم…

سرم را پایین می اندازم و سرخ می شوم…

هنوز هم نمی دانم با کدام زبان، این چنین شیوا با من سخن می گویی؟!…

به اطراف چشم می گردانم…

گمنامیتان را آذین بسته می یابم…

و خجل تر می شوم…

میخک های صورتی و قرمز، به سپیدی مزارتان جانی دیگر بخشیده…

صدایت در گوشم می پیچد…

سر برمی گردانم و لبخند می زنم…

این سخنان، حرف های خواهر و برادری من و توست…

بااینکه نمی دانم چندساله ای اما می دانم خوب مرا می فهمی…

کنارت می نشینم…

بدون دلشوره از خاکی شدن چادرم…

آرام و شاداب…

دیگر نه از تابش آفتاب گریزی دارم و نه از سوز سرما…

زمان و مکان و روز و ساعت را گم می کنم…

و دل می بندم به سکوت کلماتت…

از من می گویی…

و از رسم برادریت در حقم…

دل گرم می شوم به داشتنت…

نفس عمیقی میکشم…

تو، همیــــــــــــشه با من مهربان بوده ای…

هوای آشوب دلم، آرام می گیرد…

من دلم را وقف لیلایی و دلبریت کرده ام…

   یکشنبه 3 تیر 1397نظر دهید »

تو بلندترین قله افتخاری که هر کس دوست دارد بر بلندای تو پرواز کند.

 تو با آن غرور سر به فلک کشیده، الهام بخش معجزه ای که هر دم دل بر نگاه تو حیران مانده و پا به پای تو ندای آزادی سر می دهد.

 ماندن و بودن در کنارت را به جان می خرد و تنها قرعه روز گار عظمت و استواری لبخندت را که به یادگار تحفه قلب نمود.

 بار الها، شکر که نگار نازنین لبریز از سکوت معنا را عرضه دریای جنون نمودی، به نگار دریای جنون سپردی و بر شالیزار سبز چشمانش تاختی تا به دنیای عرفان و حاجت رو اندازی.

کلیدواژه ها: غرور, قله افتخار
   یکشنبه 3 تیر 1397نظر دهید »

سر کلاس فمنیسم نشسته بودم. بحث فمنیست مارکسیست بود استاد گفت:  _ تاکید مارکس بر طبقه است و می گوید: افراد یک جامعه ابتدا مثل گونی سیب زمینی هستند با هم اتحاد ندارند اما کم کم و در فرآیند طولانی و پیچیده، برای منافع ملی و محلی متحد می شوند و طبقه را تشکیل می دهند. همین که گروهی از افراد بر تعلق خود به یک طبقه آگاه می شوند دیگر نمی توان راه را برای رسیدن به اهداف بنیادین سد کرد. استاد ادامه داد: این گفته مارکس در جامعه واقعا جریان دارد.  افراد جامعه سه دسته اند: یک طرف حزب راست، یک طرف حزب چپ که اقلیت جامعه را تشکیل می دهند اما اکثریت افراد جامعه، دقیقا مثل گونی سیب زمینی هستند که چپ و راست برایشان فرقی نمی کند.  حالا هر طرف چپ و راست که بتوانند این طبقه و به اصطلاح گونی سیب زمینی را به طرف خود بکشانند پیروز می شوند و بقیه جامعه مسیر آن ها را دنبال می کنند.  این قائده همه جا جریان دارد. بگذارید خاطره ای از دوران تبلیغم در رابطه با استفاده این قائده تعریف کنم: در دوران طلبگی ما از این قائده استفاده کردیم و برای تبلیغ به یکی از بدترین دانشگاه های ایران رفتیم که از نظر حجاب و روابط نامحرم و اخلاق و اعتقادات ضعیف ترین دانشگاه ایران بود.  ورودی های سال ۷۸ را که برای ثبت نام می آمدند شناسایی کردیم؛ درباره آن ها تحقیق کردیم، از بین آن ها افراد مذهبی و متدین را انتخاب کردیم.  جلسه ای با آن ها تشکیل دادیم با آن ها صحبت کردیم قرارشد آن ها گروهی را تشکیل دهند و با هم فعالیت کنند. کم کم افرادی که وارد دانشگاه می شدند و به اصطلاح همان گونی های سیب زمینی که مارکس می گفت وارد دانشگاه شدند و وارد این گروه می شدند بالتبع گروه هم تاثیر خود را بر روی آن ها گذاشت چون آن ها خود را متعلق به این گروه می دانستند دیگر کسی نمی توانست آن ها را به راحتی از گروه و به تبع آن از تاثیراتش جدا کند  وجماعت غیر مذهبی کلاس چون پراکنده بودند نتوانستند تاثیری بگذارند. بخاطر مشغله نتوانستیم کار را برای ورودی های دیگر ادامه دهیم اما هنوز می گویند ورودیای7۸ دانشگاه در کل دانشگاه نمونه بودند.

   شنبه 2 تیر 1397نظر دهید »

1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9 10 11 12 ... 75

 
دانلود نرم افزارهای قبله نما