_آاااای کنیز زاده مگر رخت می شویی که این چنین چنگ می اندازی و کمرم‌ را می چلانی؟

 تو برو کنیزی ات را بکن، کار بزرگان با بزرگان است.

و با سر قلیانش کسی دیگر را نشان کرد و هوار کشید: _《هوووووی گیس بریده نزدم بیا، و با آن دستان نرمت سفتی کمرم‌ را رام کن، عوضش من نیز دستانت را قلم نخواهم کرد.

نیش خندی زد و دود قلیانش را از گوشه دهانش رو به آسمان بیرون داد.

نوکر همیشه پا به خدمتش نزدیک تر شد و گفت: _《قربانت گردم قربان، چقدر خاطر مبارک مکدر شده است.

 این که مساله قدری نیست قربان، شما فقط به فکر حریم حرمتان باشید؛ باقی را به ما بسپارید.》

_مثلا که سپردم می خواهید چه غلطی بکنید. هان؟

فقط می توانید همچون زنبور بی عسل بر گرد من بچرخید و مثال گوسفند پشکل هایتان را بجا بگذارید.

_قربانتان گردم قربان، مهم قلیان شماست که از همه بزرگتر و چاق تر است. 

باقی قلیان ها همان بهتر که نباشند. این مردم لیاقت ندارند در ابهت قلیان کشیدن شبیه قربانشان شوند چه بهتر که دودشان کنیم و چون خلسه ی پس از دود کردن قلیان به آرامش برسیم. 

_ابله، سردسته این ها باید ابتدا دود شود برو و برای آن، راه چاره ای بیاور. 

مرخصی.

صدای الهام‌ مرا به خود آورد،گفت: 

《چی می نویسی سحر؟》

پاسخ دادم《سیاهی》

_موضوعش؟

_سیاهی

_آهان اون وقت عنوانش

_سیاهی

_بعد می خوام بدونم منم الان داری سیاه می کنی با این سیاهی سیاهی درآوردنت؟!

 عجبا! خب سر راست جواب بده.

سرم را برگرداندم و گفتم:

_《سر راست؟ با یه قرداد سیاه، سیاه بدبو رو ازمون گرفتن، بعدشم با یه دود سیاه رومونو سیاه کردن و پولامونو دزدیدن》

 با حرف خودم چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و بعدش نیش خندی زدم و گفتم:

_《فهمیدم آخرشو چی بنویسم الهام》.

_چی رو، همون موضوع و عنوان و متن سیاهیتو میگی؟

_عنوانشو عوض می کنم می ذارم سفیدی. نه، نه،

 می ذارم رو سفیدان.

و شروع کردم به نوشتن.

الهام بعد از چند دقیقه تحمل و ور رفتن به خودش دیگر تاب نیاورد و با بی حوصلگی گفت:

_ 《مثلا امروز اومدم پیشت تنها نباشما. اصلا انگار نه انگار، همش حواست به اون سیاهی و سفیدی و چه می دونم از همین چیزاست. خب منم آدمم.》

_دقیـــقا به نکته ظریفی اشاره کردی الهام جان.

نه دیگه نگران‌ نباش. تقریبا تموم شده فقط، باید ویرایشش کنم و یه تحقیق هم کنم ببینم اصلا سبک گفتار ناصرالدین شاه اون زمان همین جوری بوده یا نه؟ 

اصلا کنیز و نوکر دور بر خود پادشاه بودن و بهش نزدیک بودن یا نه؟ نمی دونم انگار هنوز کلی کار دارم.

که به ناگاه صدای پاره شدن ورق زیر دستم را شنیدم، بله الهام خانم برگه رو از زیر دستم کشید و خیـــلی ریلکس همون تکه پاره که در دستانش جا مانده بود را روبرویش گرفت، صدایش را هم صاف کرد و دست بر کمر، رو به من خواند:

_《باز هم دار و دسته ی آن شیر شیر شیراااازی 

رو روووو س س …

نوکرش گفت:

_ 《قربانتان گردم قربان، منظورتان رو سفید است؟》

شاه با غیظ داد کشید:

_ 《دهان این مردک نفوذی را بدوزید که امثال او مرا، نزد تالبوت رو روو رووو س، س، سیاه کردند. 

بروید و همان کنیز زاده را برایم بیاوردید؛

 که چنگ های او بر کمرم به از چنگ های شیر شیر شییییرازی بر آبرویم است.

 او را بیاورید تا تنباکوی قلیانم شود و دودشم کنم.》

_قربانتان گردم قربان، آن کنیز زاده را که قبلا دودش کردید.

_از جلوی چشمانم دور شو تا تو راهم دود نکردم مردک.

الهام دستش را از کمرش برداشت و رو به من با لحنی شبیه ناصرالدین شاه داستانم گفت:

_ 《از جایت برخیز تا برویم در بالکن خانه تان بنشینیم و کمی لذت ببریم.

 در غیر این صورت با همین دستانم نوشته هایت را پاره خواهم کرد و دیگر تو می مانی و رو سیاهی. 》

این را گفت و برگه هایم را برداشت و از اتاق پا به فرار گذاشت.

من هم الهام الهام کنان، به دنبالش دویدم.

پ.ن:

تاریخ عجیب رو سیاهانی دارد که رو سیاهیشان به ذغال ماند و من بر غیرتشان تاسف می خورم.

و عجیب تر رو سفیدانی دارد که روی قهرمانان تو خالی و رویایی این روزها را سفید کرده اند.

 آری، مردم همراه با میرزای شیرازی را می گویم. بر شرفشان درود.


موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 1397نظر دهید »

حباب بزرگ بودن و بزرگی را با یک خَم ابرو می توان ترکاند و بر باد داد.

این اشارات و نشان ها به زمان و روزگار خاصی معطوف نمی شود، بلکه در تمام ادوار می چرخد و رَد به جا می گذارد.

از نیروگاه وجودی عالمان دوران ِشاهی، که هیچ جُز خوش گذرانی و عیاشی نمی دانست، حباب بزرگ بودن و بزرگی را با یک خَم ابرو می توان ترکاند و بر باد داد.

این اشارات و نشان ها به زمان و روزگار خاصی معطوف نمی شود، بلکه در تمام ادوار می چرخد و رَد به جا می گذارد.

از نیروگاه وجودی عالمان دوران ِشاهی، که هیچ جُزخوش گذرانی و عیاشی نمی دانست، بَرقی به مِس وجودی مردمان وارد شد که روشن کرد ذهن های خموده و نیمه خاموش آن ها را.

حرام است و جادوی کوبنده آن فقط با خلوص ِمس وجود دریافت شد و غوغایش به دور دست ترین نقاط هم کشیده شد.

اماآن نیروگاه و برق امروزه هم جریان دارد لیکن؛ 

مِس وجود بعضی از افراد ناخالصی پیداکرده و مانع اتصال جریان و بلوا و آشوب می شود.

این ناخالصی و به قولی ناسره بودن از سر زیاده خواهی آدمیان است و باعث کندی جریان شده واِلّا، در وجود اصل جریان شک و شُبهه ای نیست و اصل و مبدا همان بوده و هست.

درست مصداق شعار ایرانی برای ایرانی و کالای ایرانی برای ایرانی که رهبر عزیز چندسالی است برای ما 

می گویند و…

   دوشنبه 24 اردیبهشت 1397نظر دهید »

تقویم را باز می کنم و به دنبال مناسبت روز می گردم.

 امروز ۲۴ اردیبهشت روز لغو امتیاز تنباکو به فتوای آیت الله حسن شیرازی (ره) است.

تلفن همراهم را بر می دارم و چرخی در اینترنت میزنم.

حدود بیست و خرده ای سال پیش آیت الله میرزای شیرازی با یک فتوا توتون و تنباکو را حرام کردند و

 آن را در حکم محاربه با امام زمان دانستند.

آنوقت بود که همه چیز تغییر کرد.

مردم به خیابان ریختند، قلیان ها را شکستند و توتون و تنباکو استفاده نکردند.

با وجود این که آن زمان توتون و تنباکو از مهم ترین اقلام تجاری و صادراتی ایران بود و حدود دویست نفر شغل اصلیشان کشت و خرید و فروش آن بود.

حتی ماجرا به جایی می رسد که انیس الدوله، سوگلی حرمسرای ناصرالدین شاه هم قلیان می شکند.

حدود صد و بیست و خرده ای سال بعد، رهبر فرزانه، شعار سال را، حمایت از کالای ایرانی اعلام می کنند و مدتی بعد تلگرام فیلتر می شود

 و بسیاری از مراجع استفاده از فیلترشکن را مجاز نمی دانند.

هرچند که به قول بعضی، مردم از تلگرام ارتزاق می کنند.

 هرچند که گاهی کالای ایرانی خوب از کار در نمی آید و گران است.

هر چند که کاسبی خارجی فروش ها تخته می شود.

چه فرقی کرده حالا با صد و بیست و خرده ای سال پیش.

یعنی من و تو از انیس الدوله کمتریم.


موضوعات: روایت های آندو
   دوشنبه 24 اردیبهشت 1397نظر دهید »

چند وقتی بود فشار کارخانه و کار بیرون و درس و تحقیقات روحیه ام را ضعیف کرده بود.

حتی روزی که برای تفریح به باغ پدربزرگم رفته بودم هم به فکر عکس وبلاگ و کانال بودم.

فکر کار یک لحظه هم مرا رها نمی کرد.

 روحیه ام خسته شده بود آن قدر حساس شده بودم که با هر حرف و سخنی به شدت واکنش تندی نشان می دادم.

تا دیروز که برای کار به حوزه کوثر رفتم و خیلی اتفاقی متوجه شدم که قرار است بچه ها را به باغ بانوان ببرند.

آن هم از ساعت یک تا پنج بعد از ظهر.

خیلی خوشحال شدم و اعلام آمادگی کردم کارهایم را سریع تمام کردم و سر ساعت یک آماده در حیاط ایستادم.

بلاخره اتوبوس آمد و حرکت کرد.

 به باغ بانوان پردیس رسیدیم.

قراربود ناهارساندویچ فلافل بگیریم.

دم در ورودی باید گوشی هایی که قابلیت تصویربرداری داشتند را تحویل می دادیم.

باشنیدن این خبر حسابی پکرشدم ولی قانون بود.

گوشی هایم را تحویل دادم و داخل باغ شدم.

اول کار کمی بدون گوشی برایم سخت بود.

حتی یک بار از خانمی که مسئول تحویل گوشی ها بود، خواستم گوشیم را تحویل دهد تا ببینم کسی با من کاری داشته یا نه، که جواب داد:

این چند ساعت ارزشش را ندارد.

من هم منصرف شدم و به داخل باغ برگشتم.

این که چقدر داخل باغ خوش گذشت قابل توصیف نیست.

زیبایی باغ، درختان بلند سر به فلک کشیده، هوای تازه و این که مختص بانوان بود و می توانستی هر طور دوست داری لباس بپوشی و شیطنت کنی برای من که روحیه ام هم شیطنت طلب بود خیلی عالی بود.

در چشم بر هم زدنی ساعت پنج بعد از ظهر شد و گفتند می خواهیم درب باغ راببندیم. 

از درب که بیرون آمدم گوشی هایم را تحویل گرفتم و همه جا را چک کردم.

بله، سروش، واتساپ، کوثربلاگ، همه و همه.

خبرخاصی نبود.

داخل اتوبوس نشستیم، هرکس چیزی می گفت اما معلوم بود این چند ساعت حسابی به همه خوش گذشته.

گفتم:

_ ‌همه چیز خوب بود، حیف که نمی گذاشتند گوشی هایمان را داخل ببریم می شد کلی عکس گرفت.

یکی از بچه ها گفت:

آره اما اگر گوشی برده بودیم آن قدر خوش نمی گذشت همه سرمان داخل گوشی هایمان بود و چیزی از زیبایی محیط نمی فهمیدیم.

حرفش را تایید کردم.

 وقتی به خانه رسیدم از شدت تحرکی که اعضای بدنم را غافل گیر کرده بود عضلاتم گرفته بود، ولی از نظر روحی احساس نشاط می کردم.

پیشنهاد می کنم از این روزهای ته مانده اردیبهشت و نرسیده به ماه رمضان استفاده کنید و این ماه مبارک را با انرژی شروع کنید.


موضوعات: پژوهش
   دوشنبه 24 اردیبهشت 13971 نظر »

دیرم شده بود. پاتند کردم‘ نگاهی به سمت چپ انداختم . مثل همیشه شلوغ بود و عده ای چادر به سر کشیده و حاجت خود را خواهان بودند. عده ای برای مریضی که داشتند‘ عده ای برای مسئله  ازدواج و عده ای….. سلامی به شهید محمد رضا تورجی زاده کردم و داخل مجموعه ی فرهنگسرای پایدار شدم.  مشغول گوش دادن به استاد بودم که صدای مارش نظامی به گوشم رسید. کنجکاوی سرتا سر وجودم را فرا گرفته بود. از کلاس بیرون آمدم. وقتی این صدای را می شنیدم دلم شروع به لرزیدن می کرد. شاید خیلی ها پیش خودشان فکر کنند‘ چرا؟ برای چه؟ مگر صدای مارش نظامی هم دل لرزیدن دارد؟ یا….. این صدا ‘ صدای گام شهیدی بود که با لبخند بر دوش عده ای با سرافرازی به تک تک حاضرین نگاه می کرد. سرباز بی بی حضرت زینب(س)‘  شهید حمید خدا بخشی از تیپ فاطمیون بود. همه افراد به پهنای صورت گریه می کردند. آسمان هم غرشی کرد‘  گویی بغض گلویش را گرفته و می خواهد برای سرباز مدافع حرم بگرید. ولی من گریه نمی کردم . نه اینکه دلم سنگ باشد!!! نه…. چون من اعتقاد دارم : “اگر شهیدنشوی‘می میری” اللهم الرزقنا الشهادة…

کلیدواژه ها: شهید, مارش, مردن, مرگ
   دوشنبه 24 اردیبهشت 13972 نظر »

خوشحال بودم که بلاخره بعد از وققه چند هفته ای، فعالیت هایم را از سر می گیرم.

 زیرا جابجا کردن خانه، برنامه هایم را، تحت تاثیر قرار داده بود.

بعد از یک ساعت طی مسیر، به در ورودی موسسه رسیدم چند لحظه ای مکث کردم، و نفسی عمیق کشیدم.

انرژی تجمیع شده درونم را در چهره ام نمایاندم، پس لبخند زنان پله های منتهی به سالن موسسه را یکی در میان گذراندم.

به محض مواجه شدن با صحنه ی پیش رویم خنده بر لبانم محو و موج خوشحالی در چشمانم نشست.

هم‌ دوره ای هایم را دیدم که به ردیف نشسته اند و با برگه ای زیر دست، در حال امتحان دادن هستند. سکوت حاکم بر جلسه، حتی شنیدن صدای نفس کشیدن هایم را هم سخت تر می کرد. 

با چشمانی حیران تمام جلسه را برانداز کردم؛ 

تا یک آشنای مسئول را ببینم و از او بپرسم، اینجا چه خبر شده است.

بلاخره یافتمش.

به او نزدیک شدم و به آرامی گفتم:

 _ چه خبر شده؟

امتحان داریم؟ از کجا؟

باتعجب پاسخ داد: 

_ از فصل دوم امتحان داشتیم. 

چطور خبرنداشتی؟

گفتم: 

_ هفته پیش غائب بودم، اما نه تو گروه نه کانال حرفی در این مورد نبود؛

 واقعا درجریان نبودم. حتی هیچ کس از هم کلاسی هام منو باخبر نکردن.

 _الان تکلیف من چی میشه؟

 گفت: جبرانی می ذاریم

کمی خیالم آسوده شد. 

ولی بغضی که در گلویم گیر کرده بود مثل آتشفشانی خاموش می ماند، که هر لحظه ممکن بود فعال شود.

فکر کن بی خبر امتحان بگیرند و تو آماده نباشی واقعا دلهره آور است، نیست؟

بر روی یک صندلی خالی به دور از موقعیت امتحان نشستم که، صدای مراقب امتحان از بلندگو بلند شد: 

_ دوستان وقت تمام است.

با اتمام جمله او به ناگاه چشمانم سیاهی رفت، و زنگی در گوشم بصدا درآمد. فقط یک کلمه بر صفحه ی ذهنم تداعی می شد،

 "مرگ”

به خود آمدم. اشک هایم را پاک کردم و افکار سرگردان ذهنم‌ را چون پازل در کنار هم‌ چیدم و متوجه این موضوع شدم که، امتحانات الهی هم، بدون خبر قبلی می آیند.

 مرگ هم، بی خبر می آید و اصل وجودیش در غافل گیریست.

 پندها و گوش زدهای بزرگان دین را بیاد آوردم که برای آماده شدن و جا نخوردن از این دست غافل گیری ها بود. 

“خدایا ما را نسبت به غافل گیری های زندگی دنیا و آخرتمان غافل مدار، آمین.”

کلیدواژه ها: امتحان, مرگ, وقت
   یکشنبه 23 اردیبهشت 13972 نظر »

کلیدواژه ها: اذان, صدا, مناره, ندا
   شنبه 22 اردیبهشت 13972 نظر »

اردیبهشت است، بهشت اصفهان.

هر روز صبح که از خانه بیرون می زنم و پیچ کوچه را رد می کنم، به مادی که می رسم، بوی یاس امین الدوله مشامم را پر می کند.

اگر نم بارانی هم زده باشد که با بوی خاک درآمیزد و آدم را به یاد خانه های خشت و گلی قدیمی می اندازد.

این عطرها مرا به سال های دور می برد.

حیاط خانه قدیمی مادربزرگم، حیاطی که دور تا دورش اتاق بود و کفش سنگ فرشی از آجر.

درخت انجیری داشت که نردبام آرزوهایمان بود

و بوته یاس بنفشی که زینت بخش موهامان.

خانه هنوز هست، درختش هست، سنگ فرش آجریش هست، حتی قهوه خانه و پستو خانه اش هم، یاسش هم شاید.

اما خانه به وجود صاحب خانه، خانه است.

خانه بی صاحب خانه ویرانه ای بیش نیست

 که پا گذشتن در آن جز بغضی دردناک چیز دیگری با خود ندارد.

بغضی که در این روزگار پر هیاهو، مجالی برای باز کردنش نیست.

پس هر روز صبح با ولع تمام، این عطرها را بو

می کشم، به خاطر می سپارم و خانه قدیمی با طاق های بلند گنبدی را، همانطور که آن روز ها بود در ذهنم می آورم;

و به یاد روزی می افتم که من و خانه ام نیز تکه ای از خاطرات فرد دیگری شوم.

   شنبه 22 اردیبهشت 13972 نظر »

1 2 ...3 ... 5 ...7 ...8 9 10 11 12 ... 79

جستجو
 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • محمدی
  • آقای کیانی
  • زهره علیان نژادی
  • سمیه مسگرزاده
  • زفاک
  • اعظم صالح ابادویی
  • مریم اسحاقیان
 
اسرار عبادات