کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • دارالإرشاد
  • حُسنِ حَسَن
  • انــــتـــــــظاری


  •   ايران اين سال ها   ...

    نقشه اين سرزمين در گذر سال ها و قرن ها، بارها و بارها كوچك شده است. 

    هر بار تكه اى از آن را كنده اند و با آن بخشى از فرهنگ و هويت مان نيز رفته است. تا جايى كه امروز اين پهنه از خزر تا خليج فارس، برايمان باقى مانده است. گويا اين آب و خاك هميشه، لقمه دندان گيرى براى دندان طمع دشمنان بوده است.

    دشمن بار ديگر هم به خيال خام خود مى خواست بخشى از آن را از ما بگيرد و گرفته بود.

     خرمشهر از دست رفته بود و كسى باور نداشت كه باز هم مى توان در كوچه پس كوچه هاى آن قدم زد و هوايش را بو كشيد. 

    زنان و كودكان شهر آواره شده و تمام خاطرات و 

    دل بستگى هايشان را در شهر جا گذاشته بودند. مردانش اما پا نكشيدند و تا آخرين قطره خونشان پاى شهر ايستادند.  

    دشمن اين بار به خطا رفته بود. ايران آن روزها، ايران سال ها و قرن هاى پيش نبود. ايران و مردمش عوض شده بودند.

     ايران رهبر داشت و بر غيرت ايرانى مردمانش، ايمان و اعتقاد هم افزوده شده بود. ايمان و اعتقادى كه راه هر دست اندازى و تجاوز را مى بست. 

    مردم ديگر فقط براى خاك جان نمى دادند، براى خدا جان مى دادند، عزيز مى دادند و دست و پا 

    مى دادند. اين شد كه اين بار نقشه جغرافيمان دست نخورده باقى ماند. 

    موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-03-03] [ 03:20:00 ق.ظ ]





      زنگ تفریح   ...

    سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم. 

    اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود.

    آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد.

    هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی جلو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

    خانمی که جلوتر از من بود اشاره کرد که او را بیدار کنم.

    دستم را به طرف دختر دراز کردم و آرام به شانه اش زدم.

    چشمانش را باز کرد و در حالی که سرش را به معنای چی شده، تکان می داد با چشمان خواب آلود و منتظرش به من نگاه کرد.

    لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

    _ بیدار شو سحره

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-03-02] [ 06:52:00 ب.ظ ]





      چادرم   ...

    موضوعات: نویسنده: ریحانه علی عسکری, نویسنده: فاطمه سلیمیان  لینک ثابت



     [ 12:20:00 ب.ظ ]





      مامانا روزه نمی گیرن...   ...

    یادش بخیر اون وقت ها که مهدی بود؛ هرکس برای سحر زودتر بلند می شد یک امتیاز مثبت می گرفت.

     آخر هفته ها هم، امتیازها را جمع می کردیم و هرکس برنده می شد طبق نظر او می رفتیم تفریح و گردش‌.

    سرم را تکان دادم، تا خاطرات گذشته را برای چند دقیقه ای هم که شده از خود دور کنم و به کارهایم برسم.

    رفتم روبروی اجاق گاز ایستادم.

     زیر قابلمه را روشن کردم تا غذا گرم شود.

     بازهم یاد مهدی افتادم 

    می آمد بالا سرم می گفت:

    _ مادرها که روزه نمی گیرند برو کنار خودم گرم می کنم.

     من هم می گفتم پدرها که روزه نمی گیرند و آرام از آشپزخانه بیرونش می کردم.

    به خودم که آمدم لبخند روی لب هایم بود.

    از آشپزخانه بیرون آمدم؛

     به ساعت نگاه کردم نیم ساعت تا اذان وقت داشتیم.

     رفتم بالای سر علی، می خواستم بیدارش کنم؛ اما به قدری معصوم خوابیده بود که دلم نمی آمد. 

     به سر تا پایش نگاه کردم، طرز خوابیدنش شبیه پدرش بود.

     مهدی هم یک دستش را می گذاشت زیر سرش و پاهایش را هم توی شکمش جمع می کرد.

    آرام کنار علی نشستم، صورتش را بوسیدم و

    بلند شدم که از اتاقش بیرون بروم. 

    اما علی صدایم کرد.

    _ مامان

    همان طور پشت به علی گفتم:

    _ جان مامان بیدار شدی؟

    _ بابا را خواب دیدم؛ به من گفت:

    _ پاشو سحر شده مامان دلش نمی آد بیدارت کنه. گفت به مامان بگو مامانا که روزه نمی گیرن.

    باورم نمی شد این را می دانستم که هر وقت یاد خدا می افتیم و اشکی می ریزیم در واقع خداست که اول به یاد ما بوده و دلتنگ ما.

     اما نمی دانستم مردهای از جنس خدا هم، همین طورند.

    یعنی توی تمام مدتی که تو آشپزخونه به مهدی فکر می کردم، اون زودتر از من به یادم بود و کنارم بود؟!

    درسته که بعد از شهادتش دیگه ندیدمش حتی تو خواب،

    ولی انگار پررنگ تر از روز های زنده بودنش، الان کنارم است.

    اشک هایم را پاک کردم و رویم را بسمت علی برگرداندم.

    بغلش کردم و آوردمش توي آشپزخانه. گذاشتمش روی اپن. بینی اش را گرفتم و گفتم:

    _ که مامانا روزه نمی گیرن هان؟

    پس کی سحرها از خواب بیدارت می کنه؟ 

    اگر روزه نمی گرفتم که الان خواب بودم شیطون.

    علی هم بینی من را گرفت و گفت:

     _ آخه بابا می گفت.

    همین جور که بینی اش را بالا پایین می کردم گفت:

     _ آخ دردم می آد مامان.

     من هم گفتم:

    _ حالا بابات یه چیزی گفت؛ شوخی کرده.

    علی بینی من را رها کرد؛ دست من را هم از روی بینیش آرام کنار زد و گفت:

    _ نخیرم بابا گفت:

    _ درسته که تو نمی بینی مامان غذا می خوره و فکر می کنی روزه است، اما خدا هر روز داره بهش غذای بهشتی می ده. غذاهای بهشتی هم دیده نمی شن و تو نمی بینی.

    تند تند گفت: 

    _ مامان خیلی بدی تنهایی می خوری.

    ماتم برده بود نمی دانستم چه به او بگویم. خودم هم نیاز داشتم در مورد این حرف مهدی فکر کنم. 

    علی را از روی اپن گذاشتم پایین و گفتم: 

    _ خوب پدر و پسر، پشت سر مامان حرف می زننا.

    و رفتم زیر گاز را خاموش کردم؛

    ولی سنگینی نگاه علی را از پشت سر حس می کردم.

    به سمتش برگشتم، دست هایش را گرفتم و دو زانو روبروش نشستم.

     بوسیدمش و گفتم:

    _ این بار که بابا مهدی را خواب دیدی بگو مامان گفت:

    _ نذار لوت بدم باباها هم روزه نمیگیرندها ؟!

    خندیدم و بغلش کردم و ادامه دادم:

    _ علی مامان، مامانا وقتی با زبون روزه نماز می خونن و بچه هاشونو دعا می کنن خدا هم بهشون غذای بهشتی می ده تا بخورن.

     ولی غذاش تنده.

     گریه شون می گیره. غذای خدا را مامانا هم نمی تونن ببینن.

     فقط هر وقت گریه شون بگیره می فهمن خدا بهشون غذا داده.

    علی بوسم کرد و گفت:

    _ پس از این به بعد بچه ها هم روزه

     نمی گیرند… 

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 12:13:00 ب.ظ ]





      بک عرفتک...   ...

    چشم هایم را باز می کنم، سقف بالای سرم را می بینم، می گویم: 

    _ خدایا شکرت که سقفی بالای سر دارم و هنوز هوایت را نفس می کشم.

    خدایا سپاس که آواز پرندگانت، و حمد و ثنایشان را می شنوم.

    از جایم بر می خیزم، دست هایم را باز می کنم، بدنم را کش و قوس می دهم و رو به آسمان می گویم:

    _ خدایا شکرت که بدنی سالم و مستعد دارم.

    به سمت روشویی می روم، آب بر صورتم می زنم و در آینه خود را نگاه می کنم. در دل می گویم: 

    _خدایا شکرت که می بینم.

     شکرت که خنکای آب را بر پوستم حس می کنم.

    شکرت که طراوات و سر زندگی را از آب خنک، این نعمت بی مثالت می آموزم.

    حوله را بر می دارم و صورتم را خشک می کنم.

    نوایی جان سوز از رادیو به گوش می رسد:

    بک عرفتک، و انت دللتنی علیک، و دعوتنی الیک،

    و لو لا انت لم ادر ما انت، الحمدلله الذی ادعوه فیجیبنی، …

    (فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی)

    این بار کمی بلندتر می گویم: 

    _ خدایا شکرت که صدایم را شنیدی و پاسخم دادی.

    حوله را سرجایش می گذارم و زمزمه می کنم:

    الحمدلله الذی لا ادعوه غیره…

    موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



     [ 04:16:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟