کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < آذر 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  


کاربران آنلاین
  • سین بانو
  • بهاره شیرخانی
 

...


مسیر برگشت خیلی دور بود فاطمه دوستم یک تیبا مدل 94داشت که تایک مسیری مرا می رساند. وقت هایی که نمی توانست بیاید یا زودتر باید می رفت از ساعت اول عزا می گرفتم , باید یک مسیری را پیاده روی می کردم, بعد سوار یک اتوبوس فوق العاده شلوغ می شدم که از یک خیابان خیلی شلوغ عبور می کرد, اگر پیاده می رفتم زودتر می رسیدم ولی مسیر کوتاهی نبود که پیاده بروم , تازه می رسیدم به جایی که فاطمه مرا می رساند. بعد از آن سوار اتوبوس دومی می شدم که حداقل سه ربع در راه بود و بعد هم نزدیک به نیم ساعت پیاده روی داشتم با این احوال فاطمه رگ حیاتم بود و به خودم حق می دادم که وقت هایی که نیست برای خودم غربزنم .

آنروز هم یکی از آن روزها بود, قرار بود امتحان متن خوانی بدهم. فاطمه گفت :کنار ماشین منتظرت می مانم تا بیایی. امتحانم خیلی طول کشید, وقتی بیرون آمدم فاطمه رفته بود. می دانستم پسرش در خانه منتظرش است, حق را به او می دادم, اما اینبار بر خلاف همیشه غر نزدم] با خودم گفتم حتما حکمتی در کار بوده , با آرامش به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. دومین اتوبوس را که سوار شدم یکی از دوستانم را دیدم. آن روز ,روز میلاد حضرت ابوالفضل (ع) بود, می دانستم که دوشنبه ها نذری دارند,  با این که خیلی دوست داشتم در جلساتشان شرکت کنم ولی هیچوقت نتوانسته بودم بروم. دوستم بعد از سلام و علیکی که با هم داشتیم یک ظرف از غذای نذری اش را به من داد و گفت : رزق تو بوده,  اول قبول نمی کردم ولی بعد گفتم شاید امروز دیرتر شد تاخدا حاجتم را بدهد , آخر خیلی دلم غذای نذری می خواست این شد که ظرف غذا را قبول کردم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-07-20] [ 11:59:00 ق.ظ ]


...


رفتم قسمت پژوهش تا گزارش آن هفته را از مسئول آن بگیرم که حرف از امتحان دیروزم شد که به خاطر تاخیر یکی از مسئولین عقب افتاده بود و کلاس بعدی ما را هم کنسل کرده بود. گفتم : بنده خدا استاد خیلی منتظر شدند و آخر هم نتوانستند کلاس را برگزار کنند . مسئول پژوهش به محض  این که اسم استاد را شنیدند گفتند: وای فلان استاد را می گویی ؟ چیزی نگفت به شما غر نزد که منتظر ماند؟ گفتم نمی دانم ما سر جلسه امتحان بودیم اصلا استاد را ندیدیم. این حرف راکه زدم  شروع کرد به سابقه تاخیرهایی که از این استاد دیده بود و اینکه اگر یک بار استاد راهنما یا یکی از بچه ها برای دفاع دیر می کردند خیلی بی صبری می کرد. خلاصه خیلی دلش از دست استاد پر بود. اما هر چه می گفت من یک توجیهی می آوردم. می گفت: استاد عجله می کردند گفتم : حتما بعد از آن کلاس داشتند. می گفت: یک بار دیگر هم خودشان خیلی دیر آمدند ولی ما هیچ چیز نگفتیم .گفتم حتما مشکلی برایشان پیش آمده بود. گفت :حالا این ها همه به کنار مدام به من می گفتند شاید ساعت را اشتباه کرده اید. یک بار هم روز دفاع را دو روز اشتباه کرده بود, گفتم خوب ایشان استاد پر مشغله ای هستند.

می گویند تا هفتاد کار مسلمان را توجیه کنید, ولی توجیه من بخاطر وظیفه مسلمانی نبود, به استادم علاقه خاصی داشتم نه تنها من , همه بچه های کلاس این استاد را دوست داشتند. سهل گیر و مهربان  بود با همه راه می آمد و برای کلاس دل می سوزاند.

می گویند وقتی کسی را دوست داشته باشی خیلی از ایرادهایش به چشمت نمی آید, آنوقت هر کاری انجام دهد حق را به او می دهی و توجیهش می کنی .

خدایا ببخش که هر روز چون و چرا می کنم. ببخش که عاشقت نشدم ببخش که عشق من  به تو حقیقی نبود. وگرنه غر زدن و چون و چرا معنایی نداشت, می توانستم حداقل مثل استادم کارهایت را توجیه کنم, با اینکه می دانم  استادم ناقص و ممکن الخطاست و تو مبرا از هر خطایی و حتما کارهایت حکمتی دارد ولی باز غر می زم و باز ناله و شکایت می کنم.

خداکمک کن عاشقت شوم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 11:58:00 ق.ظ ]




خيلي وقت‌ها با فامیل برسرکاندیدای انتخاباتی اختلاف نظر داشتیم‌. اماسعی می کردیم این اختلافات روی رفت وآمد خانوادگي ما ما اثر نگذارد. بخاطر همین وقتی جاروجنجال انتخابات ۸۸فروکش کرد و محرم آمد به همه زنگ زدیم تا دور هم جمع شویم. برادرم که صدای خوبی داشت زیارت عاشورا را خواند وقتی تمام شد سفره شام را انداختیم. شوهرعمه ام تلویزیون را روشن کرد تا اخبار را ببیند شروع خبر با حمله جمعی به عزاداران امام حسین( ع) شروع شد. همه بادهان بازمانده از تعجب وچشمانی بارانی تلویزیون رانگاه می کردند. برادرم گفت این دیگر دعوای انتخابات نیست این‌ها می‌خواهند دین را نابود کنند. سفره شام جمع شد، بدون این که چیزی ازآن خورده شود. قرار شد علیه این اقدام راهپیمایی برگزارشود. روز راهپیمایی به حوزه رفتم می دانستم که آنروز کلاس هاتشکیل نمی شود. مدیر حوزه دنبال اتوبوسی بود تا ما را راهی کند امادر آن زمان اتوبوسی نبود تا ما را به محل راهپيمايي و تجمع برساند. به هرحال با چند نفر از دوستان سوار ماشین عبوری شدیم. وقتی مقصدمان را به راننده گفتیم از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شد و گفت: ” اینکه برای امام حسین می روید خیلی ارزش دارد” آخرسر هم با وجود اصرارهای مکرر ما حاضر نشد از ما كرايه بگيرد. وقتی رسیدیم با سیل جمعیتی از زنان ومردان روبرو شدیم و من فقط نگران این بودم که نکند جمعیت زن و مرد با هم مختلط شوند. نگرانی من بعد از بازگشت از راهپیمایی و با چند برابر شدن جمعیت دوچندان شد. مردها داخل خیابان و خانم‌ها پیاده رو را گرفته بودند. ولی وقتی به پیاده رو رسیدم متوجه شدم که به اندازه یک نفر بین جمعیت زن و مرد فضای خالی فاصله انداخته است. فشاری که در جمعیت خانم‌ها و آقایان بود تا به نامحرم نخورند ستودنی بود. تا مسیر زیادی به خاطر سیل جمعیت خبري از هيچ اتوبوسي نبود و ما مجبور شدیم تاخیابان طیب را پیاده طي کنیم. کم کم دوستان سوار اتوبوس های‌شان شدند و رفتند و من ماندم و خودم. در آن جمعیت به دنبال آشنایی می گشتم. تا این که چشمم به یکی از افراد فامیل‌مان افتاد. از دیدنش خیلی تعجب کردم. او یکی از همان کسانی بود که سنگ تقلب در انتخابات را به سینه میزد. به طرفش رفتم و علت آمدنش به راهپيمايي را پرسیدم. جواب داد:” من فکرمی کردم این یک دعوای انتخاباتی است ولی وقتی پای امام حسین و دین وسط بیاید من هم هستم و ابایی ندارم از این که از راه اشتباهی که رفته بودم برگردم”

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-07-11] [ 09:10:00 ق.ظ ]




الان دقیقا شش ماهی از خواستگاری که اجازه دادم به خانه مان بیاید, می گذرد. مادرم می گفت قدمشان سنگین بود ولی من می دانستم که اشکال از آن بنده خداها نیست, اصلا حوصله خواستگار راه دادن را نداشتم, سطح توقعاتم خیلی بالا رفته بود, هرکسی که زنگ خانه مان را می زد یک جور سنگ قلابش می کردم , اما به خودم گفتم تا کی قرار است این بازی ادامه پیداکند, بلاخره صدای خانواده ام در می آید تا چند روز پیش که اجازه دادم یکی از آن ها بیاید.
آنروز امتحان داشتم شب گذشته تا دیر وقت بیدار بودم صبح خیلی زود هم از خواب بیدار شده بودم, خیلی خسته بودم , کارهای خانه هم مانده بود و بدتر از همه بی حوصلگی بود.
دلم می خواست زنگ بزنند و بگویند نمی توانیم بیایم یا اصلا نیایند. مادرم همیشه می گفت اگر سن ات بالا برود دیگرحوصله این برنامه ها را نداری, راست می گفت.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-02] [ 12:59:00 ب.ظ ]




گفت: بفرمایید. جواب دادم: ترجیح می دهم شما شروع کنید. خندید و گفت: معمولا این مواقع دختر خانم ها می پرسند و آقایان جواب می دهند. اما من باز هم شروع نکردم. این شگردی بود که مشاورمدرسه به ما گفته بود, تا قبل از اینکه خواستگار شروع نکرده شما حرفی نزنید. بلاخره شروع به صحبت کرد از کارش شروع کرد و به مسائل دینی رسید گفت: راستش من نماز نمی خوانم از تعجب شاخ در آوردم ولی سعی کردم آنرا نشان ندهم, ادامه داد: خیلی دوست دارم نماز بخوانم ولی خیلی حالش را ندارم, البته شاید شما سبب خیر شدید و من خواندم, اماهیئت می روم؛ کربلا هم هرسال می روم. می خواستم بلند شوم. حرفی برای گفتن نداشتم, اما او انگار خوشش آمده بود, بخاطر همین ادامه داد و من خیلی آرام و بی حوصله جواب سوالاتش را می دادم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که متوجه بی حوصلگی من شد و گفت: شما چقدر کم حرفید. حرفی برای گفتن نداشتم برای اینکه قضیه بیش تر کش پیدا نکندگفتم: من همان موقع که حوزه نمی رفتم هم خیلی نماز برایم مهم بود حالا که دیگر برایم حیاتی است. جواب داد ولی من هیئت می روم گفتم: نماز که واجب است نمی خوانید و هیئت که مستحب است می روید.صداقتان برای من خیلی ارزش دارد امامن نمی توانم با شما زندگی کنم جواب داد: آدم ازدواج می کند تا به آرامش برسد زندگی که با دروغ شروع شود آرامشی ندارد من هیچ وقت از صداقت ضرر نکرده ام و تصمیم دارم همین رویه را ادامه دهم. به نظرم پسر فهمیده ای آمد حیف که ستون دینش کج بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 12:59:00 ب.ظ ]




بحث در مورد رشته تحصیلی داغ بود. به دوستم گفتم من می خواهم بلافاصله بعد از اینکه درسم تمام شد رشته روان شناسی دانشگاه امام خمینی (ره) شرکت کنم, غیرحضوری هم می توانم بروم, امتحانش هم همین جاست, حتی منتظر پایان نامه هم نمی شوم می توانم هم درسم را بخوانم هم پایان نامه ام راهم بنویسم. لبخند زد و همین طور که سرش توی گوشی بود و دنبال چیزی می گشت گفت: تا مجردی هرچه کلاس می خواهی برو وقتی بچه دار شوی باید وقتت را حداقل تا سه سالگی اش به او اختصاص دهی .گفتم: درس غیر حضوری که این حرف ها را ندارد گفت : بلاخره حواست به درس است نمی تونی بابچه ات بازی کنی استرس امتحان هم سر جای خود.
مثل اینکه بلاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد صفحه گوشی را به طرف من گرفت و گفت: نگاه کن. پسرش بود که به شدت گریه می کرد و حرف های نامفهومی می زد گفت : وقتی فهمید دارم از او فیلم می گیرم گریه اش کمتر شد آنوقت حرف هایش را هم بهترمی فهمیدم.
می گفت :تو هیچوقت با من بازی نکردی همیشه درس داشتی همیشه امتحان داشتی .
اگر بدانی وقتی این حرف ها را می زد چقدر پشیمان شدم که بیشتر برایش وقت نگذاشتم فکر می کردم چون همیشه پیشش هستم دیگر مشکلی نیست. بخاطر همین درسم را غیر حضوری کردم, اما درگیر درسهایم شدم و فکرمی کردم چیزی نیست اما حالا خیلی دلم می سوزد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 12:59:00 ب.ظ ]




نمونه وشیوه بسیار زیبا وروشن ارتباط درست وپسندیده میان دختروپسر, داستانی است که قرآن کریم در این رابطه چنین می فرماید:«هنگامی که موسی به آب مدین رسید, گروهی از مردم رادرآن جا دید که حیوانات خود را سیراب می کنند ودر کنار آن ها دو زن را دید که مراقب گوسفندان خویش اند (وبه چاه آب نزدیک نمی شوند) به آن ها گفت :کار شما چیست؟ گفتند :ما آن ها راآب نمی دهیم تا چوپان ها همگی خارج شوند وپدر ما پیرمردمسنی است. موسی به گوسفندان آن ها آب داد وسپس رو به سوی سایه آورد وعرض کرد.پروردگارا !هر خیر ونیکی که بر من فرستی ,به آن نیازمندم. ناگهان یکی از آن دو به سراغ او آمد؛ در حالی که با نهایت حیا گام برمی داشت , گفت: پدرم از تو دعوت می کند تا مزد سیراب کردن گوسفند رابه تو بپردازد.یکی از آن دو دختر گفت: پدرم !او رااستخدام کن؛چراکه بهترین کسی را که استخدام می توانی بکنی, آن کس است که قوی وامین می باشد…»

این داستان حاوی مطالب مهمی است که به آن ها اشاره می شود:

1-دختران شعیب به خاطر انجام کاری از منزل خارج می شودودر میان جمعیت اما با حفظ حریم وپرهیز از اختاط بکار می پردازند.

2-حضرت موسی به عنوان یک پسر جوان به سوی دختران شعیب که در گوشه ای برای انجام کار خود به انتظار نشسته بودند, با عفت وپاکی پاسخ او را درستی می دهند واز این که پسر جوان ناشناخته ای به سوی آن ها آمده ودر مورد کار می رسد , حساسیت وعصابیت نشان نمی دهند وپس از آن حضرت موسی به یاری آن ها می شتابند.

3-دختر جوان شعیب از جانب پدر مامور می شود که به نزد موسی بیاید وبااو درمورد کاری که انجام داد گفتگو کند تا او را برای آمدن به خانه آن ها راضی کند.

4-موسی به همراه دختران شعیب مسیر راه را می پیماید.

5-دختر شعیب در این مدت چنان حضرت موسی رابازیرنظر شناسایی کرده بود که پیشنهاد استخدام وی را به عنوان بهترین فرد که از دو صفت قوی وامین برخوردار است ,به پدر می دهدو پدر نیز پیشنهاد دختر را پذیرد.

آیات شریفه فوق , ارتباط وگفتگوی دختر وپسرجوان رامطرح می کند وبه زیبایی رعایت آداب اخلاقی وموازین ارزشی رانیز به تصویر می کشد؛زیرا هم موسی در مواجهه با دختران شعیب از زیاده گویی وبیهوده گویی می پردازد ؛بلکه بلافاصله به زیر سایه می رود وبا خدابه راز ونیاز می پردازد وهم این که دختران شعیب در گفتگوی باموسی از زیاده گویی می پرهیزند وبه حداقل کلمات اکتفا می کنند وبه هنگام راه رفتن حیا وپاکدامنی خود رادر برابر مرد نامحرم به نمایش می گذارند تا مرد نامحرم طوع خام در سر نپروراند.

قابل توجه است که در پاره ای روایات آمده است:وقتی موسی به سوی خانه حضرت شعیب حرکت می کند, دختر برای راهنمایی از پیش رو حرکت می کرد وموسی از پشت سرش,چون باد به لباس دختر می وزید وممکن بود لباس رااز اندام او کنار زند , موسی به دختر شعیب می گوید: من از جلو می روم وبرسر دو راهی وچند راهی ها مرا راهنمایی کن .

از تبیین آیه فوق به خوبی روشن می شود که(حیا)ملاک اصلی در تشکیل روابط معقول میان زن ومرد است.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
[دوشنبه 1396-04-19] [ 01:39:00 ب.ظ ]


...


همیشه از پله برقی می ترسید, مادرم را می گویم , می گفتم مادر من, پله برقی را برای امثال شما ساخته اند ما که می توانیم از پله های معمولی هم بالا برویم .چندبار هم با اصرار من سوار شده بود .آنروز هم یکی از آن روزها بود از خرید برمی گشتیم به جایی رسیدیم که باید از پله بالا می رفتیم مادرم طبق معمول می ترسید ولی با اصرار من وخواهرم سوارپله برقی شد. مقداری که پله بالارفت یکدفعه مادرم برگشت من هم که به فاصله چند پله از او  پایین تر بودم وقتی صحنه رادیدم, فراموش کردم که پله برقیست سریع دویدم که مادرم رابگیرم دویدن همانا و افتادن من همانا, پله بالا  می رفت و من و مادرم را می چرخاند. احساس می کردم داخل چرخ گوشت افتادم, آنقدر چرخیدم تا سرم به طرف پایین قرار گرفت هم خیلی ترسیده بودم وهم خیلی نگران مادرم بودم بلاخره پله برقی راخاموش کردند وقتی با درد بدن از جایم بلند شدم بیش تر از این که نگران ضربه هایی که به بدنم خوده بود باشم نگران بودم که نکند گوشی بدستی مرا سوژه کانالش کند.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-01-20] [ 11:10:00 ق.ظ ]
 
   
 
مسابقه راوی مهر