کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < مهر 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          


کاربران آنلاین
  • بهرام نژاد
  • زینب یوسفی
 



جلو تلویزیون نشسته بودم واخبار رادنبال می کردم تا به قسمت اخبار سیاسی رسید.ترامپ رانشان دادکه هنوز نرسیده چه دستوراتی صادر کرده بود ورفتارش با مسلمانان وایرانیان رانشان می داد.آمریکادوباره چهره منحوسش را نشان داده بود.حالا می فهمیدم که امام(ره) چرا در مورد آمریکا می گفتند:( همه گرفتاری هایی که ما داریم از دست آمریکاست). بد قولی ها ودشمنی های آمریکارادرتلویزیون لیست کرده بود واین کارترامپ را هم اضافه کرده وپانویس صفحه تلویزیون کرده بود. ناخودآگاه به یاد داستان لاکپشت وعقرب افتادم می گویند :
لاک پشتي بود که با عقربي در نزديکي همديگر زندگي مي کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزي از روزها در محل زندگي آنها اتفاقي افتاد و زندگي آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل ديگري کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طي مسافتي طولاني به رودخانه‌اي رسيدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جاي خود آرام ايستاد و به لاک پشت گفت :  مي بيني که چقدر بد شانس هستم ؟  لاک پشت گفت :  مگر چه شده ؟ موضوع چيست ؟  عقرب گفت :  من الآن نه راه پيش دارم و نه راه پس اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق مي‌شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا مي‌شوم.
لاک پشت گفت :  ناراحت نباش . ما با هم دوست هستيم ، پس بايد در غم و شادي به يکديگر کمک کنيم . من مي‌توانم به آساني از رودخانه عبور کنم . بنابراين تو مي‌تواني بر پشت من سوار شوي و با هم از رودخانه عبور کنيم . مگر نمي‌داني که بزرگان گفته‌اند:
دوست آن باشد که گيرد دست دوست
در پريشان حالي و درماندگي
عقرب گفت :  خدا خيرت دهد دوست وفادارم . بايد بتوانم روزي محبت تو را جبران کنم.
سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چيزي دارد پشتش را خراش مي‌دهد . لاک پشت از عقرب پرسيد :  آن بالا چه کار مي کني ؟ اين سر و صداها از چيست ؟
عقرب پاسخ داد :  چيز مهمي نيست . سعي مي کنم جاي مناسبي پيدا کنم تا بتوانم تو را نيش بزنم.

لاک پشت که متعجب شده بود، با ناراحتي گفت : « اي موجود بي‌رحم و بي‌انصاف ! من زندگي‌ام را براي نجات تو به خطر انداخته‌ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم، با اين وجود، تو مي‌خواهي مرا نيش بزني ؟ هرچند که نيش تو بر پشت من هيچ اثري ندارد . نه به آنکه دم از دوستي مي‌زني و نه به آنکه مي‌خواهي جان مرا بگيري . دليل اين همه خيانت و بدخواهي‌ات چيست ؟
عقرب گفت از تو انتظار اين حرفها را نداشتم . من در حق تو هيچ خيانتي نکردم و بدخواه تو نيستم . حقيقت اين است که طبيعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چيز را حتي نزديکترين دوستانش را مي‌سوزاند . طبيعت من هم نيش زدن است، وگرنه من با تو دشمن نيستم، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنيده‌اي که گفته‌اند:
نيش عقرب نه از ره کين است اقتضاي طبيعتش اين است
لاک پشت حرفهاي عقرب را تأييد کرد و گفت:  تو راست مي‌گويي . تقصير من است که از بين اين همه حيوان، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده‌ام . هر چقدر به تو خوبي کنم ، باز هم طبيعت تو وحشيانه است. من نمي‌خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستي مانند تو داشته باشم.
لاک پشت اين حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد.

داشتم فکر می کردم که آیا هنوز وقت آن نشده که عقرب زمانه را داخل رود خانه غرق کنیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-11-17] [ 01:09:00 ب.ظ ]




بحث بالا بود هرکس اسمی را می گفت: مهشید محبوبه ,غزل ,هستی ,ترنم, رکسانا که یک دفعه من گفتم : فاطمه. 

قرار بود برای نوه عمه ام اسم انتخاب کنیم. همه اسم ها زیبا بودند ولی جای اسم ائمه(ع) خالی بود .دختر عمه ام با اخم غلیظی گفت : «مگه تو ایرانی نیستی چرا اسم عربی؟«اسم ما فرهنگ ما رانشون می ده ,ما هم که آریایی هستیم چراباید اسم عربها روی بچه هامون بزاریم یه جمله که حرف بزنیم چند تاکلمه عربی توش هست ؟ اصلا چراچادر عربی سرت میکنی ؟چراساق دست می زنی ؟چرا چادرت مشکیه؟ می دونستی آریایی ها رنگ های شاد می پوشیدند؟این ها نشانه بی فرهنگیه»

از هجوم ناگهانی دختر عمه ام تعجب کرده بودم. نگاهی به لباس هایش انداختم ساپورت نازک وکوتاهی پوشیده بود با مانتویی که دکمه نداشت ومارک بزرگی پشتش بود جوراب کوتاهی که مچ پاهایش پیدا بود وروسری نازکی که فقط روی کلیپسش را گرفته بود.

لبخندی زدم وگفتم: فرهنگ کشور ما ایرانی اسلامی است. وقتی مااسلام را قبول کردیم باید لباس پوشیدنمان اسلامی باشد, اسمی که روی بچه هایمان می گذاریم نشانه فرهنگ اسلام باشد وکسی که ما را می بیند فرهنگ اسلامی را ازمابفهمد.وقتی ایرانیان مسمان شدندفرهنگ ایران را به معصوم(ع)گفتند:معصوم هر چه را با فرهنگ اسلام موافق بود تایید کردند وبقیه را رد کردند. شما که دم از فرهنگ ایرانی می زنید چرا مانتو با مارک خارجی پوشیده اید؟چرا ساپورت پوشیدی ؟مدل لباس شما از تبلیغات ماهواره است یا فرهنگ ایرانی؟اگر فرهنگ ایران برای شما مهم است لباس پوشیدنتان چراغربی است؟نمی دانم چرا وقتی پای فرهنگ ایرانی به میان می آید فرهنگ اسلامی سرکوب می شودو پیروان آن بی فرهنگ واُمل اند ولی وقتی قرار برتقلید از ماهواره هاست شلوار پاره وکثیف وچروک هم زیبا می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[شنبه 1395-11-09] [ 09:55:00 ق.ظ ]




سر کلاس نشسته بودیم که دوستم با ظاهری برافروخته در کلاس راباز کرد ونشست هرکسی چیزی می گفت نفسش که جا آمد گفت: بچه ها من امروز به یک خانم بد حجاب تذکر دادم وحرف زشتی شنیدم به طور کل به هم ریخته بود اما می خندید ومی گفت بچه ها شما هم سعی کنید فحش بخورید. مثل اینکه کمی هم ترسیده بود گفت :یعنی قانونی وجود ندارد که از کسی که امر به معروف می کند حمایت کند .با ورود استاد به کلاس بحث ما نیمه کاره ماند اما دوباره اواسط کلاس بحث مطرح شد استاد  هم که سرش درد می کرد برای این مباحث قرار شد کتابی را برای ما بیاورد از وقتی کتاب به دستم رسیده فکر کردم بهتر است مطالبش را برای وبلاگ هم استفاده کنم یکی از قوانینی که به نظر  من جالب آمد این بود:

هر گاه به فردی که در مقام اجرای امر به معروف ونهی از منکر موضوع این قانون اقدام می کند,آسیب جسمی یا جانی وارد شود؛ حسب مورد آسیب جسمی وجانی مزبور منطبق با قانون جامع خدمات رسانی به ایثار گران مصوب1391/10/2مجمع تشخیص مصلحت نظام وآیین نامه اجرائی آن احراز وتیین می شود.

تبصره- احراز شهادت یا جانبازی با پیشنهاد کمیته کشوری متشکل از نمایندگان : قوه قضائیه نیروی انتظامی , سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بنیاد شهید و امور ایثارگران و ستاد با تشخیص دادگاه صلاحیت دار صورت می گیرد.

منبع کتاب قانون حمایت از آمران به معروف وناهیان از منکرودستورالعمل اجرائی,ستادامربه معروف ونهی از منکر

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-10-07] [ 01:34:00 ب.ظ ]





مثل هر روز خسته از دانشگاه بر می گشتم و توی پیاده روی شلوغی که سوسوی چراغ های تبلیغاتی مغازه هاش چشم عابر ها رو خیره می کرد با صلابت و سر بلند بدون توجه به افرادی که از کنارم رد می شدند به سمت خونه می رفتم که یکدفعه پیاده روی شلوغ در نقطه ای کچل شد و حس ششمم بهم گفت یکی داره نگاهت می کنه. چشام رو چرخوندم و نگاهم گره خورد به نگاه دختر خانمی که حسابی بزک کرده بود و حجاب مناسبی نداشت و روسریش رو شل کرده بود و دنبال نگاهی می گشت که نگاهش کنه.

نمیدونم چی شد یاد حدیث پیامبر(ص) افتادم که فرمودند: «اگر کسی برسد به ناموس مردمی که در کوچه رد می شود به حرمت حرف خداچشمش را زمین بگذارد، خداوند به آنچه در کره ی زمین خلق کرده است،به ملائک می گوید برایش ثواب بنویسند» افتادم و چشمام رو ازش برداشتم و خیره کردم به سنگ فرش پیاده رو. به چند قدمی دختر بدحجاب که رسیدم و دوباره چشمام رو بالا گرفتم و چشمام رو به نقطه ای دور خیره کردم ولی با گوشه چشمام حواسم بهش بود که متوجه شدم تند تند داره موهاش رو میده عقب و روسریش رو سفت می کنه…

فهمیدم ناخواسته با حفظ نگاهم باعث شده بودم اون دختر بد حجاب متوجه اشتباهش بشه و حجابش رو درست کنه. امر به معروف حتماً نباید زبانی باشه بلکه با اعمال و رفتارمون هم میتونیم امر به معروف کنیم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: فرهنگی  لینک ثابت
 [ 01:05:00 ب.ظ ]


...


طبق معمول صندلی کنارش پربود و من حق به جانب به زهرا که صندلی کنار او را اشغال کرده بود گفتم: از جای من بلند شو. زهرا با گوشه چشم

به من نگاه کرد و گفت: مگه خریدی صندلی را. و من جواب دادم مگه خبر نداشتی؟

شاید تا به حال نسبت به هیچ کس این طور احساس تعلق نداشتم به یاد ندارم کسی را این طور دوست داشته باشم که حتی وقتی دعوایم می کند

هم لذت ببرم وقتی سر کلاس نیست احساس بچه هایی را دارم که مادرشان را گم کرده اند.

فاطمه را میگویم کسی که خیلی ناگهانی با هم همکلاسی شدیم تا بحال هیچ وقت ندیدم  از زندگیش گله کند. هیچ وقت از شوهر و پسرش بد

   نمی گوید آرامشی که درونش میبینم من را به سویش جذب می کند حتی بچه ها هم فهمیده اند که وقتی فاطمه نیست انگار دو نفر در کلاس

غایب اند. با خانواده شوهرش زندگی می کند ولی من حتی یک حرف بد درباره آنها نشنیدم.همه دوست دارند کنارش بنشینند ولی من با خود

خواهی تمام صندلی کناریش را اشغال می کنم. دلم می خواهد بوی فاطمه رابدهم. نگاهش که می کنی فکر می کنی هیچ غمی ندارد فکر می کنی

بدون دغدغه زندگیش بدون هیچ موجی می گذرد اماخیلی زود فهمیدم اینطور نیست شرایط او از خیلی از آدم هایی که دور و برم می دیدم سخت تر

بود اما فاطمه یک فرق اساس با همه ی آنها داشت فاطمه به چیزهایی که خدابه او داده راضی بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-30] [ 12:38:00 ب.ظ ]




 

سرم به شدت درد می کرد. ناراحت و پکر بودم. فکرم مشغول بود آنقدر که نتوانستم جلسه فرهنگی راتحمل کنم بلند شدم و از پله ها پایین آمدم

که با خانم شجاعی مشاور مدرسه روبرو شدم. بعد از سلام و علیک وقتی برای مشاوره خواستم. قرار شد همان وقت مرا قبول کند. روبرویش

نشستم و شروع به صحبت کردم:

دو روز پیش بود که موقع مباحثه یکی از بچه های کلاس, امتحانی را که خودش زمان آنرا عقب انداخته بود را می خواست دوباره جابجاکند. اول

اهمیتی به حرفش ندادم ولی وقتی که تصمیمش قطعی شد مخالفتم را اعلام کردم. مشغله هایش بسیار زیاد بود با داشتن دو بچه کوچک در منزل

و کار تبلیغی می خواست در کلاس اول باشد. کارهایش با هم جور در نمی آمد می خواست با یک دست چند هندوانه را با هم بردارد. مریضی

های پی در پی هم مزید بر علت شده بود و انتظار داشت که همه بخاطرش گذشت کنند. امتحان هم یکی از مصادیقش شد دیگر نتوانستم تحمل

کنم .اول جو آرامتر بود ولی کم کم بحث بالا گرفت بقیه بچه ها دلشان به رحم آمده بود ولی من که تجربه های بدی از کنسل شدن امتحانات در

کلاس های سطح 2داشتم به هیچ وجه کوتاه نیامدم تا اینکه امتحان بخاطر اینکه روز قبلش نشستی تدارک دیده بودند به تاریخی که آنها  

     می خواستند تغییر کرد. با ناراحتی به طرف دوستم که اسمش الهام بود برگشتم و گفتم من راضی نیستم. او هم فقط گفت کار من نبود.

حرفش را نشنیده گرفتم ولی فردای آن روز که فهمیدم واقعا نقشی در این ماجرا نداشته خیلی ناراحت شدم. ولی نقطه اوج ماجرا وقتی بود که

فهمیدم الهام قصد انصراف دارد. به شدت احساس عذاب وجدان می کردم هرچقدر هم که دوستانم می گفتند که با او صحبت کردند و او بخاطر

بچه هایش قصد انصراف دارد باور نکردم.

خانم شجاعی با توجه به صحبت هایم شروع به صحبت کردند و گفتند: الخیر فی ما وقع حتما خیری در کار او بوده است ولی باتوجه به صحبتهای

شما ایشان از اول مردد بوده است الان فقط تردیدهایش راکنار گذاشته صلاح کار خودش راهم می داند شما هم عذاب وجدان نداشته باش ولی

عبرتی باشد که هر چند حرفت حق است و برای برقراری نظم بوده تهاجمی نباشد و ملایم تر مخالفت کنی و افراط و تفریط نکنی.

حرف های مشاور با حرف های بچه های کلاس مطابق بود هیچ کس قبول نمی کرد که کسی بخاطر یک برخورد تند از دیگری درسش رارهاکند. تا

اینکه به خانه رسیدم و به او پیامکی نوشتم و علت غیبتش را جویا شدم او هم تاکید کرد که بخاطر بچه هایش نمی تواند درسش را ادامه دهد.

حرف های مشاور, همکلاسی هایم, پیامکی که الهام به من داد و به قول طلبه ها اجماع علما ثابت می کرد که من نقشی در انصراف دادن الهام

نداشته ام ولی من باور نمی کنم شاید من یک تلنگر بودم تا صبوری های الهام تمام شود  شاید این همان یک لحظه غفلت

بود هنوز سرم درد می کند…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-23] [ 10:04:00 ق.ظ ]




به سختی بچه ها رااز کتابخانه بیرون کردم وخودم را به سالن اجتماعات رساندم .قراربود آقای صغیرا سخنران آن هفته باشند .من با علاقه خاصی جلسات ایشان را دنبال می کردم .آخرین لحظه های قبل از جلسه هم تعدادی از بچه ها را با اجبار وارد جلسه فرهنگی کردم و نشستم یک ربع ازوقت جلسه رفته بود .ناراحت وپکر بقیه جلسه را گوش دادم به محض تمام شدن جلسه بچه هایی که با اجبار وارد جلسه فرهنگی شده بودن با لبخند,از جبری که درموردشان بکار رفته بود تشکر کردند .داشتم فکر می کردم که چطور اول جلسه را بنویسم که یکی از خانم ها خلاصه جلسه را مرتب ونکته بندی به من داد:

مقام معظم رهبری سبک زندگی دینی رامطرح کردند که سعادت دنیا وآخرت رادرپی دارد.در حدیث کساء بیش از هفتاد نکته تربیتی در زمینه خانواده رادر پی دارد.غیر از بحث مشکل گشایی این حدیث نکات آزموده بسیار برای زندگی دارد.

ادامه »

موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-09-17] [ 01:13:00 ب.ظ ]




سر کلاس نشسته بودم که استاد با یک خبرخوش سر کلاس آمد و گفت : لازم نیست تحقیقی که گفتم را بنویسید در عوض نمره کلاسی,  کتابی را

که به شما معرفی می کنم بخوانید و فیش برداری کنید .از قدیم گفتند کور از خدایک جفت چشم بینا می خواهد ما هم که وقت زیادی برای

تحقیق کردن نداشتیم از این حرف استاد خیلی خوشحال شدیم. قرار شد کتاب انسان کامل شهید مطهری یا فطرتش را بخوانیم .به هر حال استاد

کلاس راشروع کردند تا رسیدند به این حرف که اگر لذت های معنوی را در زندگی درک کنید لذت های مادی و دنیایی برای شما کم رنگ می شود و

شایددیگر اهمیت نداشته باشد. از حرف استاد تعجب کردم و اعتراض کردم که من این حرف را نمی توانم قبول کنم. استاد هم لبخندی زد و چیزی

نگفت . به هرحال بعد از کلاس به کتابخانه رفتم و کتاب انسان کامل را گرفتم. شاید این آیه قرآن را شنیده باشید که می گوید شهدا زنده اند من

هیچوقت این رادرک نکرده بودم ولی وقتی این کتاب را شروع کردم احساس کردم شهید مطهری روبروی من نشته اند و سوالات من را بدون اینکه

بپرسم جواب می دهند. همه برنامه ریزی هام به هم ریخته بود اصلا نمی توانستم این کتاب را کنار بگذارم من که آنقدر به وقت شناسی اهمیت

می دادم زمان را فراموش می کردم ویک روز صبح که با همان استاد کلاس داشتیم آنقدر جذب آن شدم که زمان از دستم رفت وتا به حوزه برسم

یک ربع از وقت کلاس رفته بود. آخر ساعت از استاد بخاطر دیر آمدگی ام عذر خواهی کردم و گفتم : باور کنید استاد تقصیر کتاب شهید مطهری

بودکه حواسم راپرت کرد .استاد لبخندی زد و گفت: شما مقداری از لذت معنوی را چشیدی و زمان ومکان را فراموش کردید این حرفی بود که قبول

نداشتید.

پیشنهاد می کنم کتاب انسان کامل شهید مطهری را حتما بخوانیدبه قول معروف «حلوای لَن تَرانی تا نخوری ندانی »

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:18:00 ق.ظ ]
 
   
 
فراخوان یاوران حسینی