نزدیک موسسه که رسیدم وجیهه را دیدم که قدم زنان ‌حرکت می کرد در حالی که سرش را به طرف درخت توت همسایه که از دیوار پایین آمده بود چرخانده بود.

گفتم:

_ سلام

فکرنمی کنی کلاس دیر شده؟

نگاهش از درخت توت به طرف من برگشت و گفت:

_ سلام 

(وای اگه بدونی چقدر دلم توت می خواد).

باهم داخل موسسه شدیم وجیهه به طرف دستشویی رفت و من بیرون ایستادم 

راضیه دوستم به طرف من آمد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

_ سلام 

بیا توت بخور خیلی خوشمزه اس.

یکی دوتا از توت های داخل دستش رابرداشتمـ. شیرین و آبدار و خوشمزه بود.

یک دفعه یاد حرف وجیهه افتادم گفتم:

_ وای راضیه وجیهه خیلی دلش توت می خواست راضیه هم صبر کرد تا وجیهه ازدستشویی بیرون آمد و توت هایی که در دستش باقی مانده بود را به او داد و رفت.

وجیهه توت ها راخورد و گفت’

_ چقدرشیرین و خوشمزه بود.

باهم از پله ها بالا رفتیم پشت در کلاس یک دفعه وجیهه گفت :

_ تو برو من الان میام.

کمی که نشستم وجیهه داخل کلاس شد و گفت:

_ (یادم نبود روزه بودم. الان یادم اومد پشت درکلاس).

خندیدم و گفتم‌:

(میـگن خدا حاجت شکمو زود میده)

وجیهه گفت:

_ (چقدرم خوشمزه بود می دونی یه حدیث هست که میگه اگه یه روزه داره سهوا چیزی را بخوره اون چیزی  که خورده هدیه ای از جانب خدا بهش بوده)

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   پنجشنبه 27 اردیبهشت 13971 نظر »

ديشب درهاى آسمان را به روى بندگان گشوده اند، شيطان را به بند كشيده و دست و پايش را بسته اند، صداى ناله اش عرش را پر كرده است. درهاى بهشت را باز و درهاى جهنم را بسته اند.

 خداوند آغوش گشوده و ما را به سوى خود مى خواند. ماه رمضان از راه رسيده است. 

شبهايش ستاره باران و روزهايش شكوفه باران است. سفره عشق خدا به وسعت تمامى عالم پهن است و براى هر كس كه دعوتش را اجابت كند جا هست.

 غل و زنجير از پاى ما باز كرده و جايش پر پرواز داده اند تا بتوان مهمان سفره خدا و همنشين عرشيان شد. مى بينى، خدا حتى وسيله اياب و ذهاب را هم فراهم كرده است! 

كاش اينها را نه با چشم سر، كه با چشم دل مي شد ديد، كاش باورمان مي شد. 

مى شنويم، اما باور نمى كنيم.

 هنوز زمين گيريم. جاذبه زمين رهايمان نمى كند. روزه ايم، اما شايد فقط لب فروبسته از آب و غذا.

 فقط خدا مى داند كه تا كجا بالا رفته ايم و چقدر از اتمسفر زمين و زمينيان كنده شده ايم.

 حتى شايد بين راه گم شويم، اما خدا فكر همه چيز را كرده است. 

چهارده چراغ پر نور هدايت مسير را نشانمان 

مى دهند و كتاب هدايتش، نقشه راهمان است. مهمان هاى خدا گم نمى شوند. پس توكل بر خدا، يا على مدد!

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397نظر دهید »

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: تبریک, حلول, ماه رمضان

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

انگشتان ظریف دخترم در دستم بازی می کردند و صدای مداومش در گوشم می نشست،

مامان از اون حباب ساز بزلگا برام بخر که یه عالمه حباب میده، مامان، مطهره یه قرمزش رو داره که یه عالمه حباب داره.

من هم با لبخند نگاهش کردم 

و گفتم:

_ مگه هرکی هر چی داره تو هم باید داشته باشی؟

_خودش را لوس کرد و گفت:

_ مامان من گناه دارم.

به مغازه رسیده و نرسیده بدو بدو کنان جعبه حباب سازها را پیدا کرد و پشت سر هم می گفت:

_ اینجاس اینجاس.

جعبه را برانداز کردم، حباب سازهای بزرگ و کوچک که عکس روی هرکدومشان فرق داشت.

من اصرار به حباب سازهای کوچک داشتم اما پیروزی از آن دخترکم شد.

به خانه که رسیدیم با ذوق حباب ساز را به پدرش نشان داد و گفت:

_ الان یه حباب بزرگ برات میارم و شروع به فوت کردن در حلقه بزرگ حباب ساز.

 اما تلاشی بیهوده و بی اَثر، حباب ها کوچک و زود شکن.

شروع به نق همراه با غر کرد و عکس روی حباب ساز را نشان داده و می گفت:

_ تو تلوزیون گفته ایرانیا با ایرانیا دوستند، ببین این دختره لباسش مثل ما نیست برا همین با من دوست نیس و از من لجش گرفته و حباب بد، بهم می ده.

یه نگاه به عکس روی حباب ساز انداختم و سیندرلای نیمه عریان را دیدم که جای خوش کرده و با بچه من لجبازی می کند.

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

- بابا برو به مامانی بگو، سفره رو بندازه. 

- برای چی بابایی؟

- عزیز بابا، سفره رو برای چی می ندازن؟ برای اینکه غذا بخوریم. پس بدو برو کمک مامانی.

_ ولی بابا تو هیئت هم سفره انداختن!

_خب؟

_خب اونجا غذا خوردیم دیگه. من دیدم بایایی تو هم افطاری خوردی!

_آره عزیز بابا، خوردم؛ ولی چیزی نبود که. کم خوردم. الانم گشنمه. اصلا ولش کن، تو نمی خواد به مامانی چیزی بگی. خودم میرم می گم.

دقایقی بعد، پدر سبحان غذایش را تمام کرد و از کنار سفره بلند شد و به سمت دستشویی رفت؛ تا دست هایش را بشوید. 

نزدیک در دستشویی که رسید، سبحان باسرعت به سمتش دوید و نفس زنان با چشمانی گرد کرده گفت: 《بابایی، بابایی، من زودتر از تو خوندم ولی جا نمازو برات گذاشتم. جمش نکردم. 》

_دوباره نمازخوندی بابایی؟ ماکه تو هیئت، به جماعت خوندیم بابایی. دیگه لازم نبود. 》

لبخند از لبان سبحان محو شد، شانه هایش را پایین انداخت و رفت در گوشه ای روی مبل نشست.

پدر سبحان دست هایش را شست. برگشت و کنار سبحان نشست. بغلش کرد و گفت:

《سبحان بابا، به چی داره فکر میکنه؟ 》

سبحان که نگاهش به فرش روی زمین بود در همان حال گفت: 《به این فکر می کنم که وقتی غذا رو دوباره خوردی؛ پس نمازم دوباره باید بخونی دیگه! 》

در این حین مادر سبحان سینی چایی را روبروی سبحان و پدرش روی میز گذاشت و کنار آن دو نشست.

صدای قژ مانند برخورد سینی با میز، پدر سبحان را به خود آورد. با خود اندیشید:

《وقتی تو هیئت افطاری رو کم خوردم تا مثلا به دوستام بفهمونم که آدم پرخوری نیستم و از طرفی نمازمم طولانی تر خوندم تا به همون دوستام بفهمونم اهل عبادتم پس سبحان داره راست میگه.

وقتی نیاز جسمم به غذا برطرف نشده بود و باز تو خونه سر سفره نشستم. حتما نیاز روحمم برآورده نشده؛ چون به خوش آمد دوستان هیئتی ام نگاه کردم نه خوش آمد خدا. 

بی درنگ پدر سبحان، از جای خود بلند شد و دوباره بسمت دستشویی رفت.

مادر سبحان گفت:《 کجا می ری؟ چاییت سرد می شه!》

جواب داد:《 می رم وضو بگیرم تا دلم سرد نشده. 》

اقتباسی از گلستان سعدی

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 13971 نظر »

- چیه خانم به چی زل زدی؟

_ به شاهنامه ای که تو دستتونه.

_هه، نکنه حق ندارم اینم دست بگیرم! 

چی شده از گیر دادن به حجاب رسیدید به ابیات فردوس پارسی زبان؟

- نمی دونم چه جسارتی بهتون کردم که، مستحق این طرز برخورد شما هستم؛

 جز اینکه به کتابتون خیره شدم و یاد ابیات فردوسی افتادم که به زعم خودتون فارس زبان هستن و دوست دار ایرانند؟

_ شما حرف از شعر نزن. از دوست داشتن ایران که اصلا حرف نزن.

به گند کشیدید ایران رو. اصلا ذوق هرچی شاعر جوان کور کردید نمی تونن از افتخارات ایران، شعر بگن. هرچند دیگه افتخاری نیست، هرچی بود مال گذشته اس.

شما برو برای اعراب افتخار بیافرین.

و کمی آروم‌ تر گفت: 《مقلد عرب》

من هم پاسخ دادم:

《شما فردوسیو می شناسید؟ شعرهاشو خوندید؟》

_ حالتم خوب نیست نمی بینی تو دستمه؟ 

الان دارم‌ میرم تو همایشی که بخاطر بزرگداشت ایشون برگزار کردند شرکت کنم.

_ بنده علی رغم جسارت نکردنم به شما، و البته متهم شدنم، اما این بار رو جسارت می کنم و خدمتتان عرض می کنم که، مطمئنم شما شاهنامه نخوندید. همون جور که قرآن نخوندید.

 اگر خونده بودید کمی نسبت به اجناسی که می خرید بیشتر دقت می کردید.

این made in turkey که روی کیفتون زده یه تضاد بزرگ با شاهنامه تو دستتون داره.

_ چه ربطی داره خانم توهم زدیدا 

ربطش اینه که فردوسی از شکست ترکان تو شعرهاش گفته.

می خوام‌ بگم در واقع افتخار کردن به فردوسی بخاطر متکی بودن به خودش و فرهنگ خودشه.

و باید اینم‌ خدمتتون بگم که ایشون به اهل بیت علاقه داشتن یعنی ترک و عرب مطرح نبوده حفظ اصالت مطرح بوده.

بزرگی سراسر به گفتار نیست

دو صد گفته چون نیم کِردار نیست

_ دقیقا، پس از بالا منبر بیا پایین برو آشپزیتو کن.

 برو بابا خدا روزیتو جای دیگه بده.

این را گفت و پیاده شد.

من هم همان ایستگاه پیاده شدم.

به نظر می آمد دیدگاهمان به ابیات فردوسی متفاوت بود، هرچند هر دو مقصدمان یک جا بود،

 همایش بزرگداشت فردوسی.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 1397نظر دهید »

_آاااای کنیز زاده مگر رخت می شویی که این چنین چنگ می اندازی و کمرم‌ را می چلانی؟

 تو برو کنیزی ات را بکن، کار بزرگان با بزرگان است.

و با سر قلیانش کسی دیگر را نشان کرد و هوار کشید: _《هوووووی گیس بریده نزدم بیا، و با آن دستان نرمت سفتی کمرم‌ را رام کن، عوضش من نیز دستانت را قلم نخواهم کرد.

نیش خندی زد و دود قلیانش را از گوشه دهانش رو به آسمان بیرون داد.

نوکر همیشه پا به خدمتش نزدیک تر شد و گفت: _《قربانت گردم قربان، چقدر خاطر مبارک مکدر شده است.

 این که مساله قدری نیست قربان، شما فقط به فکر حریم حرمتان باشید؛ باقی را به ما بسپارید.》

_مثلا که سپردم می خواهید چه غلطی بکنید. هان؟

فقط می توانید همچون زنبور بی عسل بر گرد من بچرخید و مثال گوسفند پشکل هایتان را بجا بگذارید.

_قربانتان گردم قربان، مهم قلیان شماست که از همه بزرگتر و چاق تر است. 

باقی قلیان ها همان بهتر که نباشند. این مردم لیاقت ندارند در ابهت قلیان کشیدن شبیه قربانشان شوند چه بهتر که دودشان کنیم و چون خلسه ی پس از دود کردن قلیان به آرامش برسیم. 

_ابله، سردسته این ها باید ابتدا دود شود برو و برای آن، راه چاره ای بیاور. 

مرخصی.

صدای الهام‌ مرا به خود آورد،گفت: 

《چی می نویسی سحر؟》

پاسخ دادم《سیاهی》

_موضوعش؟

_سیاهی

_آهان اون وقت عنوانش

_سیاهی

_بعد می خوام بدونم منم الان داری سیاه می کنی با این سیاهی سیاهی درآوردنت؟!

 عجبا! خب سر راست جواب بده.

سرم را برگرداندم و گفتم:

_《سر راست؟ با یه قرداد سیاه، سیاه بدبو رو ازمون گرفتن، بعدشم با یه دود سیاه رومونو سیاه کردن و پولامونو دزدیدن》

 با حرف خودم چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و بعدش نیش خندی زدم و گفتم:

_《فهمیدم آخرشو چی بنویسم الهام》.

_چی رو، همون موضوع و عنوان و متن سیاهیتو میگی؟

_عنوانشو عوض می کنم می ذارم سفیدی. نه، نه،

 می ذارم رو سفیدان.

و شروع کردم به نوشتن.

الهام بعد از چند دقیقه تحمل و ور رفتن به خودش دیگر تاب نیاورد و با بی حوصلگی گفت:

_ 《مثلا امروز اومدم پیشت تنها نباشما. اصلا انگار نه انگار، همش حواست به اون سیاهی و سفیدی و چه می دونم از همین چیزاست. خب منم آدمم.》

_دقیـــقا به نکته ظریفی اشاره کردی الهام جان.

نه دیگه نگران‌ نباش. تقریبا تموم شده فقط، باید ویرایشش کنم و یه تحقیق هم کنم ببینم اصلا سبک گفتار ناصرالدین شاه اون زمان همین جوری بوده یا نه؟ 

اصلا کنیز و نوکر دور بر خود پادشاه بودن و بهش نزدیک بودن یا نه؟ نمی دونم انگار هنوز کلی کار دارم.

که به ناگاه صدای پاره شدن ورق زیر دستم را شنیدم، بله الهام خانم برگه رو از زیر دستم کشید و خیـــلی ریلکس همون تکه پاره که در دستانش جا مانده بود را روبرویش گرفت، صدایش را هم صاف کرد و دست بر کمر، رو به من خواند:

_《باز هم دار و دسته ی آن شیر شیر شیراااازی 

رو روووو س س …

نوکرش گفت:

_ 《قربانتان گردم قربان، منظورتان رو سفید است؟》

شاه با غیظ داد کشید:

_ 《دهان این مردک نفوذی را بدوزید که امثال او مرا، نزد تالبوت رو روو رووو س، س، سیاه کردند. 

بروید و همان کنیز زاده را برایم بیاوردید؛

 که چنگ های او بر کمرم به از چنگ های شیر شیر شییییرازی بر آبرویم است.

 او را بیاورید تا تنباکوی قلیانم شود و دودشم کنم.》

_قربانتان گردم قربان، آن کنیز زاده را که قبلا دودش کردید.

_از جلوی چشمانم دور شو تا تو راهم دود نکردم مردک.

الهام دستش را از کمرش برداشت و رو به من با لحنی شبیه ناصرالدین شاه داستانم گفت:

_ 《از جایت برخیز تا برویم در بالکن خانه تان بنشینیم و کمی لذت ببریم.

 در غیر این صورت با همین دستانم نوشته هایت را پاره خواهم کرد و دیگر تو می مانی و رو سیاهی. 》

این را گفت و برگه هایم را برداشت و از اتاق پا به فرار گذاشت.

من هم الهام الهام کنان، به دنبالش دویدم.

پ.ن:

تاریخ عجیب رو سیاهانی دارد که رو سیاهیشان به ذغال ماند و من بر غیرتشان تاسف می خورم.

و عجیب تر رو سفیدانی دارد که روی قهرمانان تو خالی و رویایی این روزها را سفید کرده اند.

 آری، مردم همراه با میرزای شیرازی را می گویم. بر شرفشان درود.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 1397نظر دهید »

1 2 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 77

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی