کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • somayye java


  •   بخش چهارم:              لبیک یا الله لبیک یا مظلوم، لبیک یا قدس   ...

    تنها تحقیق کوتاه و گشتی در اینترنت ما را متوجه این حقیقت می کند که ظلم و باطل متعدد است و حق و عدالت و واحد، تنها گذاری بر تاریخ به ما روشن می‌کند که مشت،های گره کرده مان نه فقط ظلم را که مرگ را هم نابود می کند، آری، نابود می‌کند.

     ما سزاوار مرگ نیستیم سزاوار زیستن هستیم اما, به تنهایی قادر به زیستن نیستیم.

     ما به همراه “ما"ها قادر به زندگی کردن هستیم.

     پس بیاییم آن چه را لازم است برای ایجاد سیل مهیا کنیم.

    من اولین سطل آبم را برداشته ام، انشالله سطل آب من نوشته هایم است، آگاهی دادن به دیگران است. تو چگونه سطلت را آب می کنی؟ با صدا و حنجره؟ با مشت‌های گره کرده؟ با القای تفکرات سالم؟

    با ترویج فرهنگ، با فرهنگ مسلمانی? با علم عامدانه?با پول? با جنگ تن به تن؟

    اگر سطل هم نداری از مشتی آب غافل نشو; شاید خداوند هایت مشت هایت را برای چنین موقعیتی آفریده،سطل نداشتن و حتی مشت نداشتن هم، عیب نیست،عیب در نداشتن آب است.

    مایه حیات را بیاور… فردا دیر است، حالا آب بیاور. تورو به خدا ی مظلومان می سپارم.

     یا حق

    یاحسین علیه السلام

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-27] [ 11:17:00 ب.ظ ]





      حسینی و حسینی بودن    ...

    گوشه حسینیه جا خوش کردم و تسبیح را در دست گرفتم.

    ناخودآگاه چشمم به چند دختر بچه که سر جمع کردن استکان های چایی بحث داشتند افتاد و پیش خودم گفتم: 

    چند روز پیش دوچرخه سواری و الان با حجاب کامل در مجلس امام حسین(ع)!  

    وقتی به یکی از آن ها گفتم دستت درد نکند که همه جا زرنگ و خانوم هستی، خندید و گفت:

    نه تو خونه. 

    آخه خونه مامانم هست و این جا من برای امام حسین( ع) کار می کنم و باید زرنگ باشم.

    مادرانی که دیگر از شال های رنگی بر سرشان و رنگ های روغنی بر صورتشان خبری نیست هم در گوشهء مجلس نشسته و صلوات می فرستند.

    دختر نوجوانی نزدیکم شد و گفت:

    _ می توانم از دخترت در مهدکودک حسینیه نگه داری کنم.

    و شادی دخترم از بازی با هم سن و سالهایش .

    این جا خانه ای است که صاحبش فکر همه چیز را کرده، پذیرایی چایی و نگه داری بچه و سبقت در میهمان داری توسط پیر و جوان.

    حتی صورت ها با وجود لباس های تیره ، جذاب تر و مهربان تر به نظر می آید.

    پیرزنی از کیفش ژله بیرون آورده و به تمام بچه های سالن و بچه های مهد کودک می دهد.

    زیارت عاشورا و روضه حضرت عباس(ع) تمام شد و جوان ها سرپا ایستادند برای سینه زنی و مداحی.

     از بچگی این قسمت از عزاداری رابیش تر دوست داشتم و همراه با مداحی آرام اشک می ریختم و بر سینه می زدم.

    پذیرایی شام و آن جمعیت واقعا، سخت و خسته کننده است اما جای تعجبی ندارد که حتی یک کلمه از سختی نمی شنوی.

    برکت وجود حسین (ع) را در چهرهء چند کودک که از وضعیت مالی و خانوادگی مناسبی برخوردار نیستند، می توان دید.

    حتی در چادرها و مقنعه های دختران می توان وجود کربلا و درس عاشورا را مشاهده کرد و ای کاش این درس تا همیشه سال ها و ماه های زندگی ما، که زیر خیمه های عزاداری حسین(ع) بزرگ شدیم، ماندگار بماند و دستخوش حسادت کوردلانی که پشت شبکه های جادویی اینترنت پنهان شده و ذهن و قلب جوانان را نشانه گرفته اند، قرار نگیرد.

    چند و چون این نشانه ها و اثر گذاری ها را جای گفتن بسیار دارد اما مهم تر و بالاتر از آن کاری است که ما می توانیم برای مقابله به مثل انجام دهیم.

    به نظر شما چگونه باید خط و خطوط حسینی و حسینی بودن را محکم نمود تا مبادا تند باد ناآگاهی به آن خدشه ای وارد نکند؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-26] [ 04:27:00 ب.ظ ]





      بخش سوم: سیل آبادگر   ...

    شنیده بودم بزرگی می گفت اگر هر نفر در دنیا یک سطل آب بردارد سیل ریشه ظلم را می برد اما شنیدن کی بود مانند دیدن.

     با خدایم راز و نیاز کردم که خدایا، حق این چشم ها دیدن ظلم نیست تا کی آزادی را بشنوم و ظلم را ببینم ای کاش جای چشم ها و گوش هایم عوض می شد و جز اسمی از ظلم نبود و هر چه می دیدم آزادی بود و آزادی.

     فکر کردم تا بدان جا رسیدم که اگر ظالمان را به اطرافیانم بشناسانم؛ اگر دیگران بدانند حقیقتا دشمنانی وجود دارند; اگر دیگران را متوجه قدرت شان کنم; اگر دیگران را متوجه حماقت و ضعف دشمن کنم; اگر آن ها را از ماهیت و اهداف دشمنی دشمنان آگاه کنم; اگر خود گرفتار زرق و برق های دنیا نشوم; اگر چشمانم را به ظلم دیدن عادت ندهم و به او صبر و انتظار و شهامت را بیاموزم; اگر به او اعتماد به ولی خدا را یاد دهم; اگر به موثر بودنم در ریشه کن کردن ظلم ایمان داشته باشم و اگر خواسته‌های مظلومین را بشنوم و در حد توان برآورده کنم،

    آن گاه خوشحالم و سطل آبم را در دست دارم و با یاری خدا و دیگران، سیلی را می سازیم که ویران گر نیست بلکه آبادگر است، بلکه خانه های مظلومان را آباد می کند.

    من به واسطه این غم دوست داشتنی دریافتم که ناتوان و ناچیز نیستم.  انا لله و انا الیه راجعون

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-06-25] [ 11:03:00 ب.ظ ]





      کبوتر اسیر   ...

    کبوتری بود که برای دانه برچیدن از دنیای علم و آگاهی روانه منظر چشم هایی شد و عالم علم هم حکم دامی را داشت که برای نجاتش برنامه می ریخت غافل از این که برق چشمان او کبوتر را اسیر کرد و در همان جا میخ کوب.

    از کجا بازی شروع شد; مگر از علم و آگاهی زیاد، دانایی هر کدامشان متضرر شد.

     کبوتر که تا دیروز جز هوای پرواز دور کعبه مقصود و ساحت ربوبیت را آرزویی نبود بی هیچ رنج و محنتی پر می گشود و به آسمان حاجت درونش تمسک می جست; حال برق همان نگاه، دنیای دیدگانش را گرفت و اسیر بندگی همان نگه شد.

    اسیری که اسارت را به جان خرید تا با منظر چشم او پیوند بندد ولی شاهین روزگار، منتظر شکار هر دو نگاه, فرصت ها را می شمرد تا هر دو را ببلعد.

    کبوتر از این که تنها نگاه دلش، محرم اسرارش، منبع راز و نیازش، الهام بخش دیدگانش طعمه نشود، با طعمه قرار دادن خودش, جان را به تمام نگاه دلش بخشید، افسوس هیچ کس فداکاری اش را ندید و توجه نکرد;  اما کبوتر هنوز در جام لبریز عشق نگاه اسیر عدم شد چون حس خود را مشترک با نفس باد صبای دلبر می دانست.

    هیچ زمان شک نداشت و گله و شکایتی نراند. دریای عارفانه نگاهش را به زمین بخشید و قلب عاشقش را به دست دریا سپرد، باران چشمانش تحفه خاکیان و پرهای بسته اش را لانه کبوترهای عاشق و دلتنگی اش را به یغمای وجود بخشید.

    موضوعات: نویسنده: لیلا باباربیع  لینک ثابت



     [ 12:06:00 ق.ظ ]





      بخش دوم: غم دوست داشتنی   ...

      خوشحال بودم که کارهای روزمره ام را مثل همیشه به پایان رسانده و نوبت به استراحت رسیده است تلویزیون را انتخاب کردم.  چشمانم منتظر دیدن و گوش هایم در انتظار شنیدنی بود که خستگی را از تنم بزداید. منتظر سرگرمی فیلم، موسیقی یا هر آن چه آرامش بخش باشد بودم.  صدایی به گوش می‌رسید که با لهجه عربی ملتمسانه کمک می خواست؛ از من کمک می خواست.

     به تیتراژ نگاه کردم اخبار بود. خبر از مظلومیت مردم بی‌دفاع فلسطین می‌داد.  کمی از خوشحالی هم که ناشی از اتمام وظیفه روزانه ام بود، کاسته شد.  اما کانال را عوض کردم ولی برنامه اش را دوست نداشتم.

    باز و باز کانال ها را عوض کردم تا رسیدم به همان شبکه ای که از ابتدا دیده بودم؛ اخبار. این بار صحنه های فجیعی رادیدم، خون، دود، اجساد، جیغ، گریه، ناله، صدای پاهای دوان دوان، صدای سکوت! دیگر خوشحال نبودم، غصه دار شدم و دیگر نه صدایی را می‌شنیدم نه چیزی را می دیدم فقط به خودم و زندگی ام فکر می کردم.

     تمام گذشته ام برایم مرور شد، به یادآوردم خنده های دوران کودکی ام را، به یاد آوردم قهرها و آشتی هایم را،  لبخندها و اشک هایم را و  این کلمه را فهمیدم، زندگی را. فهمیدم که من زندگی می کنم من فرصت و البته حق انتخاب دارم.  حق فکر کردن حق نفس کشیدن دارم، حق در آغوش کشیدن عزیزانم را دارم، حق دارم از اطرافیانم به مقداری که در زندگی هم دخیل هستند منصفانه، متوقع باشم حق دارم مهربان باشم و مهربانی ببینم …

    خدا را شکر کردم که در سرزمینی زندگی می کنم که شاید تمام مشکلش آب و نان و کمبود مسئول باشد آری بی آبی و بی نانی را شکر کردم چون به جای آب، خون می خوردم و به جای نان، جای خالی خانواده ام را نمی دیدم . خدا را شکر کردم که مرگ عزیزانم را در مقابل چشمان ندیده ام خدا را شکر کردم که همه هم و غم من تلاش برای رسیدن به خواسته هایم است اما پدری در همین نزدیکی، در همین جوانی، تمام هم و غمش آرام کردن فرزندانش است چرا که مادرشان را با علم کشته‌اند با علمی که از آسمان می بارید.  به قول شاعر مرگ بر سقوط علم از آسمان، مرگ بر هوس، مرگ بر قفس، مرگ بر حقوق بشر.  اما شکر کردن مستلزم تلاش است، شکر زبانی کافی نیست، باید با عمل نیز شاکر خدا بود و قدر نعمت هایش را دانست.  آخر من چه برتری ای نسبت به آن صدها کشته ای دارم که در غزه منطقه شجاعیه و همه جای دیگر دنیا به خاک و خون کشیده شده اند؟  از این که دیگر خوشحال نبودم خوشحال شدم؛ چون فهمیدم که انسانیت در وجودم موج می‌زند، آن گاه که بی عدالتی بر کرانه عشق دم می زنند.

     آری؛ ما موجیم، موجی که آسودگی ما عدم ماست. پس نباید از نخندیدن ناراحت بود، فهمیدم که باید از به جا نخندیدن ناراحت بود، هر خنده ای سزاوار شادی نیست و فهمیدم که هر غمی هم سزاوار ناراحتی نیست.  آری؛ غم دار شده بودم. غم آدم‌هایی که ثانیه‌هایی پیش لبخند می‌زدند و دست عزیزان شان را می گرفتند؛

    اما حالا کشته شده اند و دستانشان خالی.  این غم را دوست داشتم نه این که  از ورود این فجایع خوشحال شوم نه، بلکه از وجود خودم خوشحال شدم چرا که با غم دار شده بودم، خوشحالم از این که به درد آمده ام و این نشان از با احساس بودنم می دهد.  اما باید چه می‌کردم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ چگونه باید دستانی را می‌گرفتم؟ چگونه باید سکوتی مرگبار را می شکستنم؟ چگونه باید سکوت علم از آسمان را مانع می‌شدم؟  و چگونه لبخند را بر لبان خشک شده باز می گرداندم؟چگونه به این تلخی ممتد پایان می‌دادم؟ و چگونه به خدا پاسخ می گفتم؟

    موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-23] [ 10:49:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟