خواهر کوچک ترم از سوسک و مارمولک و هر جک و جونور دیگری که هست به شدت می ترسد.

روزی بنایی داشتیم و تا دلتان بخـواهد از این موجودات مظلوم خدا در اطراف پراکنده بودند.

در اتاقی که فرش داشت روی زمین دراز کشیدم، خواهرم هم کنارم روی فرش خوابید.

تا این که یکی از همین موجودات مظلوم خدا از راه رسید و با سرعت به طرف خواهرم آمد،

 خواهرم سریع از جایش بلند شد؛ طرف دیگر فرش خوابید و مرا سدی بین خودش و آن حشره بی نوا کرد.

سوسک هم مرا دور زد و دوباره به سرعت به طرف خواهرم رفت.

خواهرم عصبانی بلند شد؛ از دری که وسط اتاق بود گذشت ‌و پیش پدر و مادرم رفت تا درامان باشد. 

سوسک بی نوا هم از فاصله در با زمین استفاده کرد و دنبال خواهرم رفت.

پدر و مادرم را دور زد و به سرعت، نزد خواهرم رفت.

خواهرم که طاقتش طاق شده بود جیغ بلندی کشید و سوسک بی نوا توسط پدرم به ضرب دمپایی، دار فانی را وداع گفت.

کلیدواژه ها: بو, ترس, سوسک, صدای قلب, فروصوت
   یکشنبه 6 خرداد 13972 نظر »

در درگاه احساس سرشار از نفس های بنفشه درون و نجوای پچ پچ کنان گل های خفته در احساس بی احساس غرق نیاز بودم.

چرا و از کجا بر نظر نگاهی مبهم و حاصل تنش حوادث حادثه گشته خود را بیابم؛ چگونه نفس را از سیاه چال زمان گذر دهم.

 جزر و مد شدیدی بر قلبم حاکی است.

 ندانسته به کجا شتاب می گیرم و چرا به طپش دل رو انداخته که پرم از پیچ و تاب لحظه های عاطفه،

 چگونه ندای آزادی را به بلبل تازه نفس برسانم آسمان سر به بالا با غرور و زمین با آن همه ناز مرا به خود

 می خواند.

 تو در بند منی و باران نم نم اشک های ریز و حیات بخش را به رخم شاباش می کند؛ گوییا او هم حیران مانده چو من، ابر قهقهه سر می کند و باد را به رقص زلف کبوتر های منتظر می نشاند.

 طوفانی نگاه با دل پر طنین برخورد کرد و من گیج، نظاره گر آن ها.

چه کنم دلم می خواهد دست باران را بگیرم و به آغوش خاک بسپارم و راهی جاده شوم که تقدیر بر من فرود آمد.

 ای حیوان ناطق به چه نگریستی که خیلی وقت است نفست را به یغمای وجود سوزاند و تو حیران راهی هستی که فرسنگ ها با سرشت تو در تضاد است.

 مرا ببخش که خود را به تقدیر سپرده چون من و تو از یک پرتوی حضور نیستیم تا در خلوت دل هوای غمزده دل را معنا کرد.

کلیدواژه ها: دل, پچ پچ
   یکشنبه 6 خرداد 1397نظر دهید »

به محض اینکه گوشی را قطع کردم اشک هایم جاری شد.

همسرم پرسید:

_ چی شده مریم؟

گفتم:

_ دوستم بود دعوتمون کرد امشب بریم هیئتشون

گفت:

_ خب حالا چرا گریه می کنی عزیزم، باشه می ریم.

 فکر کردی من میگم نه؟

 سمتش رفتم ؛ کنارش نشستم؛ دستش را گرفتم و سرم را روی شانه اش گذاشتم و چشمهایم را بستم و و

آرام زمزمه کردم:

 یا ام المومنین یا خدیجه،

 یا ام المومنین یا خدیجه

همسرم نمی خواست حال خوشی که در من می دید را عوض کند. پس حالتش را عوض نکرد و گفت:

_ عزیزم همون طور که حضرت خدیجه زمانی که همه ‌به پیغمبر پشت کرده بودند بهش رو کرد، الان هم اگر من و تو به همه پشت کنیم و از همه ناامید بشیم، خدا کسی را که بجای همه برامون کافی باشه سر راهمون می زاره.

من فهمیدم چرا گریه ات گرفت، چون تو این چند وقته ناامید شدی از جواب دکترها، از این که بچه دار نشیم ناراحتی، اما هرکس هم جوابمون کنه خدا همه جواب ها دستشه.

 همین که تو هئیت مادر، مادرمون حضرت زهرا دعوتمون کردن یعنی بسپارید به ما،

 شما فقط بیاید بقیه اش با ما.

من که اشک هایم تند تند می چکید روی شونه های علی، سرم را بلند کردم و گفتم:

_ نه برای این گریه نمی کردم علت اشک های من تنها شدن پیغمبر بود.

به این فکر افتادم که من و تو هم با وجود بی مهری های اطرافیان، فقط و فقط هم دیگه را داریم و اگر هر کدام از ما زودتر از دنیا برود دیگری چقدر تنها می شود.

این نبود یار و همراه در کنارما علت اشک های من هست.

اشک هایم را پاک کرد و خندید.

بلند شد؛ من را هم بلند کرد و گفت:

 _ پیغمبر ام ابیها را داشت؛ ما هم خدا یه دختر بابایی بهمون می ده دیگه تنها نمی مونیم.

هم خنده ام گرفت هم از حرفش تعجب کردم؛ که کی رو با کی مقایسه می کند زدم به شانه اش و گفتم:

_ تا بریم هیئت ببینیم حضرت مادر چی برامون دعا می کنه فقط قبلش…

 لب هایم را جمع کردم؛ به شانه اش اشاره کردم و ادامه دادم:

 _ فقط قبلش لباستو که خیس کردم برو عوض کن.

   شنبه 5 خرداد 1397نظر دهید »

با تکان شانه ام سرم از روی کتاب جدا شد و به سمت دستی که تکانم می داد رفت،

خانم پناهی گفتند که خانم دانشی با شماکار دارد.

من و خانم دانشی؟

من و دفتر فرهنگی؟

از کلاس بیرون رفتم و دنبال خانم دانشی به نمازخانه رسیدم. پرسیدم:

_ خانم دانشی با من کاری دارید؟

جواب شنیدم: 

_بله جانم، سرساعت یازده و نیم دم در مدرسه منتظرتم تا با هم بریم یه جای خوب.

تعجب کنان پرسیدم:

_کجا؟ کلاسم چی میشه؟

جواب داد:

_دیدار از خانواده شهید؛ غیبتتون هم موجهه.

مردد میان رفتن یا نرفتن، با دیدن ذوق و شوق بچه ها من هم چادر به سر راهی شدم.

از کناره مادی با آن درختان و سایه های مفرح گذشتیم و به خانه شهیدان قاسمی و دامادشان شهید توسلی رسیدیم.

پدرشهیدان درب خانه را باز کرد و بعد از سلام و خوش آمد گویی ما را به داخل راهنمایی کرد.

مادر کنار تخت ایستاد و با ما دست و روبوسی کرد،

دستانش را که در دست گرفتم حسی به من رسوخ کرد که بی اختیار سرم به سمت دستانش کشیده شد و بوسه ای بر آن ها نواختم.

کمرش از گذر دوران و فراق پسران به درد نشسته، و مجبور به جراحی و خوابیدن بر تخت شده بود.

خانمی از اتاق خارج شد و خوش آمد گویان به سمت مادر روان شد،

وقتی خواستیم با او که اینک به عنوان خواهر شهیدان و همسر شهید شناخته شد، دست دهیم با گفتن سرماخوردگی دارم، منع شدیم.

مادر از فرزندان و دلبستگی های آنان می گفت ، از بیوگی دخترش در 16 سالگی می گفت و هیجان را با گفتن پسر کوچکم طلبه بود به اوج رسانید.

امید کمرنگ شده اش برای طلبگی یکی از نوه ها را بازگو کرد.

وقتی سخن از شهیدان می کرد تمام اعضای بدنم گوش شده بودند برای شنیدن.

آرامش مادران شهید را بارها دیده بودم و شنیده بودم اما تازگی آن، به مانند روز اول بود.

یکی از دوستان، خواهر شهیدان را مخاطب سوال قرار داد؛ اما ایشان به سردی جواب دادند، بعد از چند دقیقه ایشان لب به سخن گشودند و گله ها ازجامعه و مردم نمودند.

از کم لطفی جوانان برای انقلاب و خون شهیدان و طرف سخن را بیش تر به ما به عنوان طلبه و مبلغ ، چرخاندند و خواستند کار و دل مشغولیمان به اصل اسلام و انقلاب باشد.

وقتی از درددل های دوران معلمی خود سخن می گفت و از کم کاری مردمان در مقابل نسل آینده، 

وقتی نگرانی خود را از استحاله انقلاب بیان می کرد، من به فکر فرو رفته که کلاس درسی بهتر از این جا نمی توان یافت.

 خانواده شهید که هم چنان پرچم شهید را بر دوش گرفته و ادامه آن راه رامی پیماید.

   شنبه 5 خرداد 13971 نظر »

هر صبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمی خیزم.

ستاره چین شب رابه تاخیر وادار می کنم، شاید؛

شاید این جمعه بیاید.

   جمعه 4 خرداد 13971 نظر »

روز شمار روی دیوار را نگاه می کنم، به تاریخ دیدار از نمایش گاه نزدیک شده.

وارد نمایش گاه که می شوی همان اول، به تالار آیینه می رسی. آن جا از فرق سر تا نوک پا را می توان در آینه های اطراف ببینی و خود را تمام قد برانداز کنی.

تالار دوم، پُر از نقش ها و طرح های نقاش چیره دست است، تصاویری از اشک ها، لبخندها،

 سفره ها، دست ها و…

هرکدام از این تصاویر را هزار رنگ آفریده و عجبا در مدت کوتاهِ یک ماهه!

تالار سوم محل گذر است و خروج از دیدن این همه نقش و رنگ و طرح و عاشقی.

 آذین بسته و چراغانی شده، اما کم کم از ارتفاع سقف کم می شود و باید با حالت سجده و خمیدگی از آن جا بیرون رفت، از نور به سمت نور.

اما دریایی تفاوت میان این دو نور نشسته!

به خروجی می رسی و هنوز در حیرانی از آفریدگار!

آنانی که دیدار از تالارهای رمضان را به سُخره گرفتند، خُسرانشان بی جبران است و بی بازگشت.

   جمعه 4 خرداد 13971 نظر »

مِهر۵۸، با نامهربانی آغاز شد و با هجوم و غارت و کشتار!

یک سال و چند ماه تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران، خُرد می شد و خون چشم و جگر ِمردمان روان بود.

اما غروب دوم خرداد ۶۱ با طلوعی همراه شد که چشم ها را خیره و دل ها را روشن کرد، 

آری سومین روز از سومین ماه بهار خدا، دل ها عطر و بوی خدا را استشمام کردند و جانی دوباره گرفتند.

جانی که با بال های خونین فرشتگان به وطن بازگشت.

بعد از دیدن فیلم های دفاع مقدس و خواندن کتاب دا، همراه با قهرمان قصه در شهر می گشتم با او پیچک های خانه شان رامی دیدیم و بعد پَرپَر شدن جوانان و دوستان را.

گریه ها و خمیدگی کمرش، وقتی با دست خود برادر و پدر را به خاک می سپرد، دردم را افزون می کرد.

آوارگی های جان گدازش، پاهایم را تاول زده می کرد. 

لبخندم وقتی به لب نشست که خبر آزادی خونین شهر را به گوش قهرمانم رساندند، اما!

کوچه های بی نشان و شهری که زیر خشم جاهلانه به تلی خاک مبدل گشته؛

غمناکی قلبم را به همراه آورد. 

خون بهایی گران و سنگین برای رهایی .

گُل های بی سر، بی پا و بی نشان که بر زمین ریخته و نمادی شدند از غیرت ایرانی.

آن ایرانیانی که نگذاشتند چشم هرزه و دست ناپاکی، به پیکر گلگون وطن برسد.

درود بر پویندگان شهادت که ریشه و جریان ابدیشان پشتیبان آسایش و آرامش ایران زمین بوده، هست و خواهد بود.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

من را در گوشه ای از سنگر رها کرده بود. نظاره گره آدم هایی بودم‘ که با مردانگی و شجاعت به اینجا آمده و در حال عشق بازی با خدا بودند. (هادی،هادی حمید   _( ظاهرا صرف شام، مهمون ناخونده داریم ازشون خیلی پذیرایی بشه تمام). صدای خش خشی آمد و صدا قطع شد. این صدا چندین بار از بیسیم بچه ها بلند شد‘ ولی تمام حواس بچه ها پیش معشوقه خود بود. نماز تک تکشان رو به اتمام بود ‘که صدای تیراندازی را شنیدند. با صدای بلند یا حسین(ع) گفت و من را روی دوشش انداخت . سریع پوتین های خاکی اش را پوشید . صدای قلبش را می شنیدم که دیوانه وار بر سینه اش کوبیده می شد (تاپ توپ تاپ توپ). با یاحسین(ع) دومی که گفت حواسم به سمت دکل رفت. کبوتری با بال های خونین رقصان از دکل سرازیر شد. اولین باری نبود که این صحنه های دلخراش را  می دیدم ولی… یاد چند روز پیش افتادم: _ (حاجی منه بی لیاقتم ببر. _ این چه حرفیه پسر، تو تازه چند ماهه که ازدواج کردی‘ زن و زندگی داری‘ من می رم، به جای توام می رم) پسرک سرش را پایین انداخت و با شانه های پایین افتاده به سمت دکل رفت. با قطراتی که به صورتم می خورد به زمان حال بازگشتم. دو زانو بر روی زمین نشست‘ کبوتر خونین را در آغوش کشید. آسمان با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد . بوی خون و باران تراژدی غم انگیزی را به وجود آورده بود. نگاهی بر پیکره گلی اش انداختم‘  تیر درست به قلب نازنینش اصابت کرده و شربت شهادت را نوشید. با دیدن سربندش، چشمانم همانند آسمان بارانی شروع به باریدن کرد. زیر لب، روی سربند زرد رنگ، که گلی شده بود را خوندم “کلنا عباسک یا زینب(س)” نمی توانم بگویم شهادتش اتفاقی بود. نه… خدا عاشقش شد و خوب او را خریداری کرد.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

1 ... 7 8 9 ...10 ... 12 ...14 ...15 16 17 ... 75

 
گالری تصاویر