روزی که پدرم بود نمی دانستم روزی دیگر’ جای خالی اش کنج دیوار خانه، دلم را به لرزه وا می دارد.

 

روزی که لقمه های غذایش از گلوی بی صدایش پایین می رفت، نمی دانستم روزی دیگر با نبودنش لقمه های غذایم، همراه با اشک چشمانم، بلعیده

می شوند.

روزی که پدر، لباس نو بر تن می کرد و مرا در خوش پوش شدنش نظر

می خواست؛ نمی دانستم روزی دیگر در آینه او را، اما با هیبت خود، برانداز

می کنم.

روزی که پدرم نگاهش به نگاهم گره می خورد نمی دانستم روز دگر، کتاب به کتاب، و ورق به ورق در تفسیر نگاهش، کم می ‌‌‌‌اورم.

روزی که پدر’ محاسن کم پشتش را به پوست صورتم می نهاد و بوسه ای نثار هوای اطرافم می کرد، نمی دانستم روزی دیگر هوای بی او، ولو با بوسه هایی بر گونه، اکسیژن کم دارد.

 

روزی که پدر، پدر شد و شادمانی اش را در خوشبخت شدن من، با خدا تعریف کرد نمی دانستم خوشبختی ام، بی دعای او تعریف نمی شود.

 

حتی حالا که در کنارم نیستی دعای تو با من است،

منی که هستی حالم را به تو مدیونم.

 

حتی الان که نیستی حتم دارم دعایت بیش از قبل جریان دارد اگر، رود شوم و وصل شوم به دریا.

می دانم من بی تو جز با دعای خیر تو، عاقبت به خیر نشوم پدر.

 

پدرم گرچه نیستی اما صدایت در کلام مادر طنین انداخته.

گرمای آغوشت نیست اما لبخند مادر گرما بخش زندگیم شده.

پدر جان خنده های بی صدا اما

دلبرانه ات نیست دگر، اما خنده های رضایت مادر از من’ در دنیا دلبری من باشد به تو در عقبا.

 

در پدر بودنت همین بس که لحظاتی از عمرم را با تو می اندیشم و در گذشته های شیرینم با تو قدم میزنم.

 و در فرزند بودنم همین بس که همسر زندگی ات را درمی یابم،

می نگرم و می بوسم و برچشم

می گذارم.

 

دوستت دارم پدر و گرچه دنیا راه را برای ابراز این علاقه به تو بر من بسته _ وا حسرتا_ اما علاقه ام را نثار مادری که هست می کنم و غم نبودت را با شاد کردن او جبران می کنم.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: جای خالی تو, مادر, پدر
   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »

 کشتی خانواده به ناخدایی پدر،
درمی نوردد دریای متلاطم روزگار،
ناخدای باخدای کشتی با دستانی خسته و کمری خمیده، هم و غم اش شده ساحل آرامش برای خانواده.
ای قهرمان من ! ای پدر!
اندکی به چشمان خسته ات خواب را هدیه کن و آرامشی برایش بگذار.
قهرمان زندگی من پدر،
روزهایی که ساک خاکی را روی دوش میگذاشتی و پوتین به پا عازم میدان جنگ می شدی را به یاد دارم.
آن روزها تلفنی درکار نبود و من از ستاره ها جویای احوالت می شدم،
وقتی برمی گشتی و ما را در آغوش

می گرفتی و کنسروها و بیسکوییت های سهمیه ات را برایمان
می آوردی، طعم تلخ اضطراب و دوری به باد سپرده می شد.
بعد از جنگ هم بسیار کم می دیدمت زیرا شبانه روز در کارخانه کار
می کردی تا خانه کوچک مان را به اتمام بنایی برسانی.
قهرمان من ای پدر،
خسته و خمیده ام،
زیبا روز رابه نامت گذاشتند، میلاد مرد بزرگ تاریخ.
و صد سلام بر آن الگوی پایداری و تلاش.
پدرم دستانت را در دست من بگذار و چشمانت را برهم بگذار،
بدان روزهای کار و تلاش پایانی ندارد،
اماشیرینی دارد.
خستگی های خانواده را با بودنت شیرین می کنی و با دستان پینه دار و خسته ات، طعم بهاری را جاویدان.
ای ناخدای با خدای عاشق، همیشه می ستایمت و دوستت دارم و شاکر خداوند برای وجودت هستم.
ای خدای مهربان، ناخدای زندگی من را همیشه درسایه لطف و مهربانیت ،سلامت و سرزنده نگاهبان باش.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: جنگ, خستگی, مولا, پدر, کار
   جمعه 10 فروردین 13971 نظر »

به راستی اگر آدم حتی کارهای سخت را با عشق انجام دهد برایش لذت بخش می شود.

امروز داشتم خانه را مرتب می کردم،

بچه ها واقعا ریخت وپاش می کنند طوری که هرچه جمع وجور می کنی تمام نمی شود.

از یک طرف توی دلم دعوایشان می کردم؛

از طرف دیگر با عشق مرتب می کردم و

یاد جمله ای افتاده بودم که جایی شنیده بودم:

خدا را شکر می کنم که خانه ریخت و پاش می شود این یعنی من بچه های سالمی دارم که شیطنت می کنند.

خدا را شکر می کنم که ظرف هایم کثیف می شود، این یعنی ما چیزی برای خوردن داریم.

و خدا را شکر که صدای خروپف می شنویم یعنی سایه پدر بالای سرمان هست.

پس خدایا تمام این زحمات و به ظاهر سختی ها را به جان می خرم و بابت تک تک شان شاکرت هستم.

امید که توان بندگیت را داشته باشم….

الان ساعت نه و نیم شب است که بدرقه مسافر کربلایم شدم.

همسر عزیزم، از جانب من و فرزندانت نائب الزیاره باش…

خدای مهربانم، مسافرکربلایم را به تو

می سپارم…

همه رفته اند…

پدرم، برادرم، همسرم، پدرهمسرم….

خدا پشت و پناهشان

امید که من جا مانده نیز روزی لایق زیارت حسین(ع)شوم.

آنان رفته اند و من دلم را در چمدان هایشان گذاشته ام تا بلکه سهمی از زیارت داشته باشم.

آن روزها حداقل سالی یک بار به مشهد

می رفتیم ولی حالا سه سالی هست که سعادت یا بهتر بگویم لایق زیارتی حتی نزدیک هم نبوده ام.

نکند فراموش شده ام ….

آری خودم را فراموش کرده ام…

و این بار از ته دل صدایشان می زنم:

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

(ع)

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

امید که بطلبید.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: خاطره, زیارت, سعادت, لیاقت
   پنجشنبه 9 فروردین 1397نظر دهید »

سریع وسایل مورد نیازم را برداشتم و از خانه بیرون زدم

ساعت هشت صبح امتحان داشتم.

یک فصل از کتابم را هنوز نخوانده بودم تصمیم گرفتم سوار اتوبوس که شدم کتاب راتمام کنم.

بلاخره اتوبوس آمد و من سوار شدم.

به دنبال جایی برای نشستن می گشتم که دوستم را دیدم که  به من اشاره می کرد تا روی صندلی کنارش بنشینم.

خیلی وقت بود که ندیده بودمش. قبلا چیزهایی درموردش شنیده بودم.

 هیچ وقت جلوی من رو نمی کرد. اما آن روز بعد از مدت ها درباره رابطه اش با پسری به اسم علی صحبت کرد.

زیاد اتفاق می افتاد که دوستانم درباره مشکلاتشان از من راهنمایی بخواهند ولی لیلا با وجود این که مشکلش خاص نبود راهنمایی خاصی از من می خواست.

از من پرسید:

_چطور می توانم بدستش بیاورم؟

چه کار کنم که به خواستگاریم بیاید.

مردد مانده بودم. کارش از ریشه خراب بود و حالا برای ادامه اش از من راهنمایی می خواست.

فکری کردم و گفتم:

_قبول داری که این رابطه از اساس اشکال داشته و نباید خودت را اسیر چنین روابطی می کردی؟

معمولا خانواده ها به چنین ازدواجی به راحتی رضایت نمی دهند.

دو طرف به یک دیگر بی اعتمادند.

ممکن است طرف تو به رابطه تو با دیگران شک کند؛ جلو خیلی از فعالیت هایت را بگیرد؛ یا حتی آن قدر بدبینی اش زیاد شود که تو را در خانه حبس کند.

نگاهی کرد و گفت:

_قبول دارم، خودش هم می گوید اگر ازدواج کردیم دوست ندارم از خانه بیرون بروی. حالا به نظرت چکار کنم؟

نگاهی کردم‌ و گفتم:

_باید سنگ هایت را با خودت وابکنی.

فرض کن به دستش آوردی، ببین می توانی با بدبینی هایش بسازی؟

حاضری با این شرایط باز هم قبولش کنی؟می توانی بخاطرش فعالیت هایت را کنار بگذاری؟

تویی که فعال و پرکاری می توانی بی اعتمادی اش را به خودت تحمل کنی اگر

می توانی و حاضری پیه همه چیز را به تنت بمالی آنوقت برای داشتنش برنامه بریز.

به مقصدرسیده بودم و باید پیاده می شدم صورتش را بوسیدم و از اتوبوس پیاده شدم درحالیکه هنوز یک فصل کتابم نخوانده مانده بود.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 8 فروردین 1397نظر دهید »

تندتند زیر نکات مهم خط می کشید، مدادهای رنگی و خط های رنگی!
برایم جالب بود، نیم نگاهش در مقابل نگاه خیره ام به رنگهای شاد کتابش، مرا به وجد آورد، زرد طلایی را که در دست گرفت ذوق کودکانه ای کردم و گفتم:
_چقدرقشنگ.
۶دوستم خندید و به خط کشیدن ادامه داد، بعد از علامت گذاریش مداد را به طرف من دراز کرد و گفت:
_ببینش. من هم باشوق مداد را گرفتم و خریدارانه براندازی کردم، طلایی و زیبا مثل خورشید،
چقدر رنگش لطیف و گرم بود،
دوباره مداد را به دوستم پس دادم و باخنده گفتم:
_(به نقاشیت برس کوچولو)
چند روز بعد از آن، دوستم را دوباره مشغول علامت گذاری دیدم، خندیدم و گفتم:
_(عاشق رنگی کردنتم)
سلامی کرد و در مقابل من زرد طلایی را بالا آورد و گفت:
_مال شما.
تعجب کردم و گفتم:
_(نه بابا نمی خوام)
جواب داد:
(مال دخترتون باشه)!!
تاب مقاومت در مقابل اصرارش را نداشتم
با تشکر مداد را گرفتم و داخل کیف گذاشتم.
بعدازناهار یهو یاد مداد افتادم،
به دخترم گفتم:
(بدو تو کیفم یه مداد رنگی خوشکله بردار برا خودت)
با ذوق مداد را پیدا کرد و گفت:
_(مامان باهاش خولشید خانم می کشم )
و ادامه داد:
_خیلی قشنگه.
گفتم:
_(دوستم داده گفته برا دخترت)
در مقابلم ایستاد و گفت:
_(مامان دوستت می خندید و اینو بهت داد)
و دوباره پرسید،
(اصلا دوستت چه شکلیه)؟
سوال هایش را با سکوت همراه با خنده از سر شوق، جواب دادم
و در ذهنم دوستم را مثل خورشید، طلایی تصور کردم.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: بخشش, دوست, دوستی, محبت
   سه شنبه 7 فروردین 1397نظر دهید »

در تاراج زمان مدهوش عالم بودم

به نحوی که صدای پای محب آشنای محبت را حس نکردم

دوستدار تو در حیات دوش با خود گفت:

چرا مهری بالاتر را با تو در میان نگذاشتم.

مهری که از عشق جان گدازتر، از معشوق شیفته تر و از محبت دلرباتر و از وفا برتر و والاتر.
سحر گاه آشفته از عشق از خواب بهاری بیدار شدم صدای غریبه آشنایی سکوت را درهم شکست مرا آواره نگاهش کرد با دویدن ثانیه ها و گذشت زمان انسان آشنا آمد و پیغام نور آورد قلبم به تنش افتاد و نگاهم خیره ماند به افق های دور و نوید طپش بهار

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: بهار, شعر
   دوشنبه 6 فروردین 1397نظر دهید »

یا صاحب الزمان
چشم به راه توئیم تا تو بیایی
یابن الزهرا بیا که مادرت بین در و دیوار تو را می خواند بیا!
ای منتقم آل علی، بیا که فرق شکافته علی، جگر پاره پاره حسن، و سر بریده حسین تو را می خواند.
خوشا به حال زمین هایی که بر گام های تو بوسه گذاشته اند.
چه شب ها که فانوس به دست در کوچه پس کوچه های انتظار، چشم به راه تو نمانده ام.
تو رو به آوای باران قسم، با اولین طلوع بیا
آن گاه که تو بیایی، ظلمت ها از عالم هستی دور می شوند.
وقتی تو بیایی با گام های خود ,گل نرگسی بر چشم های ما می کاری,
بیا ک چشم انتظار توام
راست می گویندکه:
انتظار از عشق درد ناک تر است
آقا! بیا پدر یتیمان،
اگر تو نیایی دل زنگ زده ی انسان هایی که عشق خدا در وجودشان جوانه نزده است پاک نمی شود.
هر جمعه انتظار می کشم ای پسر زهرا.
بیا و قلب تکه تکه شده مرا به هم وصله کن و با وجودت مرا نیز گرم.
هر جمعه بر سر جاده ی ابی
می نشینم و منتظر قاصدکی هستم که خبر از ظهور تو برایم بیاورد.
چرا ظهورت به تعویق افتاده؟
آقا، سالار دل ها،
پس بیا و ما را از این دنیای بی رحم نجات بده.
گل همیشه بهارم پس کی میایی؟
از طرف یک چشم انتظار دل خون.

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 5 فروردین 13971 نظر »

سر کلاس فقه نشسته بودم. قرار بود استاد امتحان متن‌خوانی کتاب را بگیرد. هرکس باید از روی کتاب متن لمعه را با اعرابِ درست می‌خواند. مدتی که گذشت بچه‌ها شروع کردند به غر زدن که این به چه درد ما می‌خورد. استاد هم جواب داد شما باید بتوانید متن را ترجمه کنید، اگر اعراب‌تان درست نباشد نمی‌توانید ترجمه کنید.

هنوز این حرف از دهان استاد خارج نشده بود که من گفتم:

_«نه این اصلا دلیل نمی‌شود. من می‌توانم ترجمه کنم اما متن‌خوانی‌ام خوب نیست.»

استاد هم بلافاصله گفت:

_«پس بخون ببینم چطور می‌خونی؟»

خیلی ناگهانی بود. با آنکه یک هفته‌ای بود که خودم را برای این امتحان آماده می‌کردم، هول کردم و یک کلمه را از اساس اشتباه خواندم. استاد هم که دید متن‌خوانی من خیلی خراب است، شروع کرد به سرزنش کردن من.

تمام مدتی که استاد سرزنشم می‌کرد حرص می‌خوردم و هیچ چیز نمی‌گفتم. اما وقتی خود استاد شروع به خواندن کرد و اعراب کلمه‌ای را اشتباه گفت با لبخند پیروز‌مندانه‌ای گفتم:

_«استاد شما هم اشتباه خوندید.» استاد لبخند زد. گفت «آره منم اشتباه می‌کنم.»

اینکه چقدر آن موقع احساس پیروزی می کردم، بماند.

آن روز گذشت. چند ماه بعد قرار شد کارگاه آموزشی نویسندگی وبلاگ برگزار کنم. کلاس خوبی بود فقط مشکل این بود که بچه‌ها منظم نمی‌آمدند. جلسه‌ی سوم کارگاه بود. یکی از خانم‌هایی که بار اولش بود در کلاس شرکت می کرد، نیامده کلاس را به باد انتقاد گرفت. بعد هم یک سوال درباره‌ی شبکه‌های مجازی پرسید که گفتم اطلاعی ندارم.

او هم با پوزخند گفت:

_«چرا یه استاد درست و حسابی برای ما نمی‌ذارند؟» نمی‌دانم چرا یاد کلاس فقه آن روز افتادم.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   شنبه 4 فروردین 13971 نظر »

1 ... 6 7 8 ...9 ... 11 ...13 ...14 15 16 ... 77

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی