غرق خواب بودم که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:

_ «همه اش تقصیر این رضاست چقدر بهش گفتم من یک یخچال خوب می خواهم، من 

ندارم چند سال یکبار هزینه کنم و یخچال بخرم.»

 سریع پا شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، مادرم را دیدم که نشسته و سرش را گرفته.

 تا چشمش به من افتاد گفت:

_ «بیا ببین این هم دسته گلت، هی بگو جنس ایرانی بخر.»

 گفتم: مگه چی شده.

گفت:«ببین فرش زیر یخچال خیس شده .» راست می گفت آب هایی که در اثر سرد شدن مواد خوراکی داخل یخچال ایجاد می شد در اثر ریخته شدن روی یک ظرف که روی موتور بود تبخیر می شد، این تبخیر صورت نگرفته بود، آب ها سرریز شده بود. گفتم:

_ مادر من، تا این کالا خریده نشود و مورد استفاده قرار نگیرد که عیبش مشخص نمی شود. 

ناراحتش نباش الان زنگ می زنم نمایندگی.

   جمعه 11 خرداد 13975 نظر »

اردیبهشت ماه برای جشن ستارگان مدرسه دعوت شدیم، 

اردیبهشت به وقت بهشت و در جشن میلاد موعودی بهشتی.

واقعا دلچسب و جذاب بود، مخصوصا که پسر من یکی از آن ستارگان مدرسه بود که به لطف خدا هم در اخلاق و هم در علم آموزی نمونه شده بود.

بعد از احوال پرسی و خوش آمد گویی مدیر مدرسه و صحبت های عادی و همیشگی، نوبت به محک زدن و هم زمان شاد کردن مجلس با اجرای مسابقه شد؛

رقابت و پرسش میان بچه ها برگزار می شد و توسط امام جماعت مدرسه.

طلبه ای جوان، سبزه رو و متبسم که با دست و هورای بچه ها، میکروفن را در دست گرفت ومسابقه به ظاهر ساده و ابتدایی را شروع کرد.

بچه ها با طیب خاطر در آن شرکت کردند، سوالاتی از حلال و حرام و نمازهای یومیه که بچه ها با اشتیاق پاسخ می دادند و جاهایی که گیر می کردند با چشم و اَبروی امام جماعت به سر نخ و پاسخ می رسیدند و در این رد و بدل های کمکی، لبخندهای ساده و جذاب امام جماعت، به خنده هایی همراه با بچه ها تبدیل می شد، آن چنان که من او را بیش تر شبیه برادر بزرگ تر می دیدم تا طلبه ای که نماز را به جماعت برگزار می کند و ارتباطی که با بچه ها برقرار کرده و آن ها شیفته اش شده بودند؛

حتی در مقابل اعتراض های مدیر برای تقلب رساندن به بچه ها می خندید و می گفت:

_ آقای مدیر ما با هم رفیقیم؛ جایزه بهانه است. رفتار ساده و مهربانانه امام جماعت جوان با پسران نوجوان و ظاهر زمخت هیجان کار را بیش تر می نمود.

پسرانی در آن سن و سال که به زور با پدر و مادر خود ارتباط می گیرند، ان قدر صمیمانه امام جماعت را در آغوش می گرفتند و با هم صادقانه می خندیدند.

بعد از مراسم، و در راه برگشت به خانه، از پسرم در مورد امام جماعت سوال کردم که چه طور با بچه ها رفتار می کند؟

_ پسرم با خنده گفت:

_ مامان، حاج آقا خیلی باحاله، با بچه ها:فوتبال بازی می کنه و اگه معلمی از بچه ها عصبانی بشه پا درمیونی می کنه. 

خودم چند بار دیدم که یواشکی بعد نماز، با بچه های لجباز، حرف می زنه و مثل یه مشاور باهاشون رفتار می کنه و کمکشون می کنه؛ خلاصه بچه ها خیلی دوستش دارند.

 حُسن خلق یک طلبه جوان باعث شده بود جمع کثیری از پسران نوجوان یک دنده و لجباز، صاف و یک دست در کنار هم به آموزش و پرورش در کنار و موازی هم بپردازند و تاثیر گذار در آینده نوجوانان آینده ساز شود.

   جمعه 11 خرداد 1397نظر دهید »

فریاد و صدا را همه می شنوند، بماند آن جایی که گوش ها را به نشنیدن می بندند و چشم ها را به ندیدن.

سکوت را همه کس توان شنیدن و معنا کردن نیست، و آن سکوتی هم باشد که چراغ های خاموش قبلها را هدف گرفته ودست های منجمد را. 

آل الله آفریده شدند برای فریاد، برای هدایت و روشنگری.

آن ها آمدند تا بیراهه را از راه نشان دهند؛ 

اما همیشه قلب های زخمی نصیبشان بوده و هست و چه بد مُزد و پاداشی!!!!!!!

حَسَن (ع) با پایکوبی فرشتگان و شادی پیامبر(ص) آمد و شد پاره ای از جگر اسلام،

 دستانش همیشه بوی محبت و عشق داشتند، قلبش سرشار از محبت حق بود.

هیچ گاه هیچ کس، درگاه خانه اش را دست خالی رد نمی کرد.

سکوتی به بلندی فریاد برادر داشت ، اما گوش زمانیانش فرو رفته بود در وعده های پوچ مکار زمان.

تاراج خیمه اش را چشم پوشید تا بیدار کند خواب زده های جاهل را.

تمام فریادش را به سکوت بخشید، حیف و دریغا از سخن های گهربار که بر گوش ناشنوا، روان کند.

معنای سکوتش را باید بلعید و بر جان مُهر کرد.

غریب زندگی کرد و غریبانه سکوت.

   پنجشنبه 10 خرداد 13974 نظر »

وقت لبیک گفتن از روی ادب ابلاغ شو

بر مسیر معرفت نور ی به عین ابلاغ شو

گو به سرمنزل صاحب خانه لطف نبی

مر ازل برنور کبریای حق منبع ابلاغ شو 

برزبان هرگز مران تکرار وهمی بی سبب

چون که با یزدان نمودی عهد ابلاغ شو

اولیای درگه یکتای مافی انفسند

معرفت در یگانه ره وصل مبعث ابلاغ شو 

هر زمان تبلیغ قرآن از قراءت می کنی

هر دم از ذکر اجابت دعی البلاغ شو

ما را یک دم استجابت مکفی است

عاقبت از ورد مهرش زدل ابلاغ شو

خوی دل در بر جام لبالب انتظار

در سر پرده لطف حق زرحمت ابلاغ شو

گر به طعم قرب ذکرتطمءن القلوب

تو به پای هر محبش رونفس ابلاغ شو

زو زرامش در جهان هرگز نشو سمت هوس

گو محقی باش در کان صدف ابلاغ شو

گوهر یکتای نفس دل مرجوع دار

تا تمام عرش لبریز احباء ولی ابلاغ شو

   چهارشنبه 9 خرداد 1397نظر دهید »

_ چیه هی میگی شهید‘ شهید

چیه هی میگی شهدا زنده اند. حرفت خیلی مسخرس‘ مگه شهدا هم زنده ان؟

اونا هم مثل خیلی های دیگه زیر خاکن‘ مردن‘ 

تو کلت اینو فرو کن.

گذاشتم حرف هایش تمام‌ شود‘ با لبخند جوابش را دادم:

_ می خواهم برایت داستانی بگویم‘ حوصله شنیدنش را داری؟

با بر هم گذاشتن چشمانش جواب مثبت داد.

همان گونه که به چشمانش خیره بودم شروع کردم:

سال سوم دبیرستان بودم و مثل بقیه ی نوجوان ها شر و شیطون و با حجابی که مرا در مدرسه انگشت نما کرده بود.

اگر اشتباه نکنم اواخر دی ماه ۱۳۹۵ بود که در مدرسه پیچیده بود که می خواهند به راهیان نور ببرند.

دوبار به آنجا رفته بودم؛ ولی مثل همیشه برای تفریح و…

به سمت دفتر مدیریت برای ثبت نام قدم برداشتم‘ کارهای ثبت نام را انجام دادم و به سوی خانه رفتم.

فردا خبر دادندکه اردوی راهیان نور کنسل شده است. اعصابم ریخت بهم، وقتی به خانه رسیدم‘ کوله ام را به سمتی پرتاب کردم و با ابروانی که به سختی بهم پیچیده بود؛ رو به عکس شهیدی که پدرم به سالن زده بود ایستادم.

وجب به وجب عکس را از نظر گذراندم” جزء به جزءصورتش‘ سردار شهید حسین قجه ای‘ اسطوره مقاومت‘ گنبد رویایی امام حسین(ع)‘ السلام علیک یا اباعبدالله الحسین…"دوباره بازگشتم،

به چهره ی ملکوتی اش نگاه کردم‘ در حالی که پوزخند روی لبانم نقش بسته بود چندین بار با انگشت اشاره ام به سینه اش کوبیدم و با فریاد گفتم :

_ مگر تو زنده نیستی؟

مگر شما مهمان دعوت نمی کنید؟

مگر شما شهید راه حق نیستید؟

یا مرا می بری راهیان نور یا منه دیوانه را که می شناسی یه بلایی سر خودم می آورم؛

همان جور که به چشمانش خیره بود عقب گرد کردم و به اتاقم رفتم.

فردای آن روز داخل مدرسه بودم که صدای بلند گو آمد. چندین بار اسمم را پشت بلند گو صدا زدند‘

زیر لب گفتم: (اوووف دوباره می خواهند چه گیری بدهند).

در حالی که موهایم را داخل مقنعه می کردم‘ جلوی مدیر ایستادم، بی مقدمه گفت:

با فلان مدرسه و فلان مدرسه می خواهی بروی؟

اتوبوس یک نفر جا دارد.

دهانم‌ به یکباره خشک شد‘ دیگر از تعجب کم مانده بود چشمانم از حدقه درآید.

وقتی با پای برهنه وارد کربلای ایران شدم‘ دلم دیگر آن دل نبود. راه می رفتم و بغض هر لحظه بیشتر به دور گردنم می پیچید و به چشمانم نیش می زد.

وقتی به سه راهی شهادت رسیدم‘ سخنرانی جانباز عزیز را گوش دادم و پیش از پیش شرمنده شدم.

دویدم و ‌به آن جانباز رسیدم بی مقدمه گفتم:

_ شما شهید حسین قجه ای را می شناسید؟

نگاهم کرد و با لبخند گفت: دخترم نکند شما مهمان حسین هستید؟!

دیگر نتوانستم حرفی بزنم‘فقط چشمانم را به نشانه ی تایید باز و بسته کردم‘ که اشک هایم بر روی گونه هایم جاری شدند و این شد مهر تایید بر حرف آن جانباز ایثار گر.

 

 

   چهارشنبه 9 خرداد 1397نظر دهید »

در حالی که منتظر اتوبوس بودم، چهره های مردم را نگاه می کردم، بعضی با دقت به شماره مسیر نگاه می کردند و بعد سوار می شدند تا مبادا مسیرشان دور و اشتباه شود.

بعضی هم فقط دنبال وسیله ای بودند برای گذر از آن ایستادن و انتظار،

بدون دغدغه شماره مسیر و اتوبوس.

شباهتی که میان انتخاب مسیر اتوبوسی و انتخاب مسیر زندگی داشت، من را به تعجب واداشت.

   سه شنبه 8 خرداد 13971 نظر »

بارالها، بارها بار از دستان بی مهرم برداشتی و در کف آن بارش مهربانی کاشتی. 

بارالها، بار‌ها دستان تهی از مهرم را که به آسمانت نشانه می گرفتم با بغل بغل محبتت بازگردانیدی.

خدایا پس با این همه دوستی مرا چه می شود که این جاده ی یک طرفه را یک طرفه نخواهم؟

و هراز گاهی من نیز در دستانم گل یاس بکارم و به تو تعارف کنم؟

مرا چه می شود که دستانم بوی سخاوت به بندگانت را بگیرد و این چنین به آسمانت دست دراز کنم؟

مرا چه می شود خدایی کردن را از تو بیاموزم و زمینت را چون آسمانت غرق در عطوفت کنم؟

مرا چه می شود که گه گاهی با خود، لبخندت را به زمین بیاورم و شکر وجودت را اینگونه بجا آورم؟

مرا چه می شود نهال عشقت را که بر دلم جوانه زده، به ثمر رسانم؟!

مرا چه می شود…

   سه شنبه 8 خرداد 1397نظر دهید »

قبل قبل های آمدنت بود و ما هی گفتیم:

_ یکماه

پانزده روز

ده روز

سه روز

بلاخره آمدی 

مثل هرسال آرام ولی سرشار از هیاهو

لب خاموش و پرخبر

و چقدر غر زدیم که شب امتحانی وقت آمدنت بود؟؟

حلالمان کن

تو که مثل همیشه غرغر ما را شنیدی و خم به ابرو نیاوردی.

ساکت و صبور و آرام

و ما شلوغ و غرغرو و پر سر و صدا

آمدی 

چشم برهم زدم

دیدم می خواهی بروی

دنبالت دویدم و گفتم: 

به کجا چنین شتابان

گفتی هنوز هستم

دوازده روز است کنگر خورده ام

با خودم گفتم: 

_دوازده روز!

کی رفت؟

کی گذشت؟

مگرهمین دیروز نبودکه غر می زدم

صدای غرغرم هنوز در گوشم زنگ می زند

رمضان نرو

اگر می خواهی بروی آرام تر برو 

من هنوز درکت نکردم

ای ساربان آهسته ران

                      کآرام جانم می رود

                               آن دل که با خود داشتم 

                                              با دل ستانم می رود

   دوشنبه 7 خرداد 1397نظر دهید »

لیونل مسی بازیکن فوتبال تیم بارسلونا و آرژانتین، شده بود خیال شب و روز پسر نوجوانم.

لباس های تیم بارسلونا و عکس مسی را از خود جدا نمی کرد.

قهرمان گل های سریع و دارنده توپ طلا،

حتی در میان پسران دیگر هم این وسواس فکری به وضوح دیده می شد، اما!

در یک بر هم زدن و یک خبر خواندن کافی بود تا این اسطوره به خاک مبدل شود. 

آری، خبری مبنی بر اهداء کمک نقدی از سوی مسی به لابی های صهیونیست، او را از اوج نگاه به خاک انداخت.

پسران ایرانی را دیدم که عکس های مسی را پاره کردند و لباس هایش را در سطل انداختند.

جالب بود، بچه هایی که هیچ از سیاست نمی دانستند با فطرت پاکشان به ناپاکی فطرت پی بردند.

از فردای آن روز رونالدو مطرح شد و حتی آرزوی سلامتی و دریافت توپ طلا را برایش می شنیدم.

وقتی از پسرم علت را پرسیدم جواب داد: _رونالدو از بچه های غزه حمایت کرده و حتی به عربستان اعتراض کرده که بچه های یمن اذیت می شن.

با یک خبر به ظاهر بی اهمیت، پست بودن نژاد پرستی، عیان و مشخص شد.

   دوشنبه 7 خرداد 13973 نظر »

امروز هم روزی از روز های الهی به سر شد

 باز من گیج و سر در گریبان نمی دانم به کدام طپش قلبم خو بگیرم و به ندای کدام احساس تن در دهم

 که هر لحظه تنش سر تا سر وجودم را فرا می گیرد

 از درونی آشفته در درگاه ایزدی الهی دریابم که

 تنها تو درمان دردمی و التیام بخش روح آسیب دیده 

کلیدواژه ها: درد, درمان, رمضان, قلب
   دوشنبه 7 خرداد 13971 نظر »

1 ... 6 7 8 ...9 ... 11 ...13 ...14 15 16 ... 75

 
آموزش طراحی سریع بروشور