تمام وجودم به تمنای آسمان ایستاده و تک تک نفس هایم می شمارد، ابرها را.

ای کاش و ای کاش، فقط برقی بزند و بیدار کند احساس خفته ام را.

برو بنوش از باده آسمانی و مست و مدهوش پروردگار شو.

باران می بارد و مستم می کند رحمت پرودگار.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: باران, رحمت خدا
   پنجشنبه 16 فروردین 1397نظر دهید »

دست در دست دخترکم قدم زنان 

می رفتم، مثل همیشه پیرمرد

پُشت نرده ها، صدایش بلند شد،

- آی خانم، آی خانم.

من بی تفاوت و خود را به نشنیدن زدم و به راه ادامه دادم.

دخترم برگشت. به پیرمرد نگاه کرد و گفت:

- چرا باهاش حرف نزدی’ مگه قهری؟

من خندیدم و گفتم:

- نه عزیزم، حالا میگه من نوشابه می خوام و نوشابه هم براش خیلی بَده.

دخترکم با خنده گفت:

- (آره مامان نوشابه برا دندوناش بَده باید دوغ بخوره و ادامه داد،

مامان اگه تو رفتی اینجا وقتی پیر شدیا هی نگی نوشابه می خوام،

من برات دوغ می یارم می ترسم دندونات خراب شه)

تعجب کردم و گفتم:

- من برم این تو!؟

جواب داد:

-( آله خودت گفتی آدم پیرا میرن اینجا)، و با انگشت به آن سوی حصار و نرده اشاره کرد.

بله دقیقا به سرای سالمندان’ و جالب تر این که جواب سوالش را از من به خاطر سپرده بود.

چند هفته قبل از من در مورد این که اینجا کجاست پرسیده و جواب سرسری من که اینجا خونه آدم های پیر هست که نمی توانند غذا درست کنند و دکتر بروند، شده بود ملکه ذهن پویای دخترم.

دقیقا همان جواب را امروز از زبان کودکانه اش شنیدم .

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: اموزش کودک, ضبط, کودک
   پنجشنبه 16 فروردین 13978 نظر »

دشمن كارش را خوب بلد است. مى تواند زشت ترين ها و سياه ترين ها را به زيباترين و جذابترين روشها عرضه كند. مى تواند آنقدر پليدى ها را رنگ و لعاب زيبا دهد كه ظاهر دلفريبشان خبر از ذات سياهشان ندهد. خوب مى تواند از ظلمت ها و تباهى ها، دنيايى دوست داشتنى، جذاب و دلفريب بسازد. خوب مى تواند زشتى ها را كادو پيچ شده هديه دهد. اصلا مگر مى توان بدون رنگ و لعاب، در تبليغ سياهى هايى همچون فساد و بى بند و بارى، بى نمازى، مشروب خورى ، سگ بازى و هزاران پليدى ديگر موفق بود؟ دشمن اين را خوب مى داند و خوبتر عمل مى كند!

اما افسوس و صد افسوس كه ما زيباترين ها و نورانى ترين ها را به بدترين شكل تبليغ كرديم. آنقدر ناشيانه در تبليغ سپيديها گام برداشتيم كه از خودمان و آنهمه سپيدى، رد پايى سياه بر قلبها باقى گذاشتيم. نماز و روزه و بندگى، حجاب و حيا و عفت نور است، نورى كه فطرت ها به آن متمايل است؛ اما تبليغ و ترويج آن را بلد نبوديم. سپيدى ها و زيبايى ها را درون جعبه اى سياه و بد منظر گذاشته و عرضه كرديم. اصلا مگر ترويج نور و زيبايى به زور و خشونت احتياج دارد؟ ما اين را ندانستيم و قافيه را باختيم! 

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 15 فروردین 1397نظر دهید »

یک به یک کانال ها را باز می کردم هرچه تعداد افرادی که کار فرهنگی مفید انجام می دهند بیشتر

می شد  احساس رضایت من هم بیشتر می شد.

ولی یک موضوع ناراحت کننده ای را که متوجه شدم اين بود كه’

تعداد اعضای این گروه ها, هرچه قدر هم زیاد بود باز به پای گروه ها و کانال های غیر مفید نمی رسید. با خودم فکر کردم کار فرهنگی دینی زیادي انجام می شود ولی چرا آنطوری که باید ثمره بخش نبوده.

مدتی گذشت تا اینکه قرار شد تعداد اعضای کانالی را که مدت ها پیش زده بودیم را بالا ببریم.

در اولین قدم تمام مخاطبین خودم را عضو کانال کردم که متقابلا یکی از دوستانم مرا عضو یک گروه دو هزار نفری کرد.

چرخی در گروه زدم. گروه خوبی بود’ پرسش و پاسخ دینی که به صورت کلاسداری بحث ها را ارائه می کردند.

فکری به ذهنم رسید

با خودم گفتم :

_ تبلیغ کانال را دراین گروه

می گذارم.

اما بعد پشیمان شدم. شاید این کار بدون اجازه درست نباشد. بخاطر همین به یکی از مسئولین پاسخگویی پیام دادم و درخواستم را مطرح کردم.

او هم مرا به مسئول تبادل معرفی کرد.

تقریبا از قوانین تلگرام هیچ اطلاعی نداشتم.

زیاد خودم را در وادی فضای مجازی نمی انداختم اگر بحث تبلیغ نبود شاید حتی تلگرام هم نصب نمی کردم. من برای وقتم برنامه های بهتری داشتم.

پیامم را برای مسئول تبادل هم فرستادم.

مسئول تبادل از تعداد اعضای کانال پرسیده بود. کانال ما یک کانال تازه تاسیس بود بخاطر همین تعداد اعضایش به زور به صد نفر می رسید.

جواب مسئول تبادل برای تبلیغ کانال ما منفی بود.

وقتی علتش را پرسیدم جواب داد: اینکه کانالی با تعداد اعضای کم را تبلیغ کنیم شان گروه را پایین

می آورد.

از حرفش متعجب و ناراحت شدم, به نظر من شان گروه با تبلیغ

کانال هایی با محتوای نامناسب پایین می آمد.

شاید این رفتار در فضای مجازی برای کسانی که صرفا به دنبال اعضای بیشتری هستند طبیعی باشد ولی من انتظار این برخورد را از گروهی که هدفشان را کار فرهنگی دینی می دانستند، نداشتم.

بخاطر همین جواب دادم:

_ مسلما شما هم از ابتدا این تعداد عضو نداشتید.

وقتی پای تبلیغ دین وسط می آید این حرف ها جایی ندارد.

من اگر بدانم یک نفر راه و هدف درستی دارد حتی اگر یک پامنبری هم نداشته باشد برایش تبلیغ

می کنم.

جواب آمد:

_ من یک مسئول تبادل ام و به من گفته اند با این شرایط تبادل انجام دهم.

دیگر جوابی ندادم. حرفش را عذر بدتر از گناه می دانستم.

تا وقتی قرار باشد تقصیرها را گردن یکدیگر بیندازیم اوضاع از این بهتر نمی شود و آنوقت است که فعالیت های فرهنگی‌مان بخاطر عدم حمایت از هم پوچ و بي معني می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 15 فروردین 13972 نظر »

درسی و پنج کیلومتری نطنز از سمت جاده قدیم اصفهان.

نطنز سرزمینی کهن به نام طرقرود قرار دارد، زادگاه مادری و مادر و پدری مادرم.

نام آن به واسطه رودی که از باغستان های بالا دست جاری و در محل طرق گِل آلود می شده، گرفته شده و معنای رودگِل آلود را به دنبال دارد، نامی که تلفیقی از زبان فارسی و زرتشتی

 می باشد.

یادگار آن رود غرّان گذشته فقط دریاچه و آب بندی مانده که تغذیه کننده دشت ها و باغستان های اطراف آن می باشد، دریاچه ای که همچون فیروزه بر انگشتری طرقرود می ماند.

این روستای قدیم و شهر جدید، محصور در میان کوه های پراکنده کرکس؛ 

اَمن و زیبا با قلعه ای بر بلندای کوهی مشرف بر دریاچه.

قلعه ای که خواهر خوانده اَرگ بم نامیده

 می شود.

مامن تابستان های کودکی من، 

ای که بر در و دیوارت خاطره ها نقش بسته.

این روزها با ساختن ویلاهای رنگارنگ، سادگی و بوی گذشته را از یاد بُرده ای اما هنوز هوایت برایم جوان کننده و مست کننده است.

وقتی از جلوی خانه های نو سازت می گذرم تمام وجودم یخ می زند و تمنای گرمای خانه های گِلی و خشت سازت را دارد.

تصویر شاخه های انگور آویزان بر طناب برای سایه خشک شدنت، 

درختان بادامت که بهار میزبان چاغاله های تُرش و در گرماگرم تابستان به شیرینی بادام میهمانت می کنند.

عطر درختان گردویت درکوچه باغ ها و بوی 

بِه های پاییزیت .

وقتی کُرک میوه های بِه بر صورتت خبر از شیرینی دلچسب آن را می دهند و دلت غنج می رود برای مرباهای گلبهی، دهانت به آب می افتد و ریه هایت پُر از حس زندگی.

مثل کودکی هایم بر بالای کوه ایستادم و تمام آن دیار در چشمانم نشست، 

دخترکم پرسید: 

_مامان اونجا قشنگه ؟

من مات و مبهوت خوشی های کودکیم فریاد زدم :

_خیلی قشنگه 

و صدای پیچیده درکوه مرا تایید کرد و هر دو خندیدیم.

از جلوی خانه های نیمه مخروب که می گذرم دست برخشت های آن می گذارم و حس می کنم صدای پای گذشتگان را،

صدای خنده ها و گریه هایشان 

و با خود می گویم:

 کجایید ای سازندگان دیروز و رفتگان امروز.

کوچه های دالانی که از زیر خانه هامی گذرد و بوی نم و آب جویباری که از کوچه ها و 

خانه ها می رود تا به دلداده های درختی خود برسد.

شب ها وقتی سر بر بالین می گذاشتم موسیقی خوابم، هوهوی باد در میان درختان و جیرجیرک های نوازنده و قورباغه های خواننده بود.

اگر تمام روزهای تابستان با بازی در کوی و برزن دیار مادریم نمی گذشت، امروز روحی افسرده و خسته میهمان من می شد و هر آن چه از شور و شوق در خون من ماندگار شده، یادگاری است از روزهای کودکی و سرزمینی به نام طرقرود.

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 14 فروردین 13973 نظر »

وقتی از آن بالا به پایین نگاه می کردم دلم به آشوب می اُفتادکه نکند درون آب بیفتم.

یا وقتی پدرم دست هایش را درون آب های گِلی و سرد رودخانه می شست و با غرغرهای مادرم مواجه می شد و فقط لبخندی گرم می زد و هیچ نمی گفت،

روزهایی که در حال خوردن چایی آواز پرندگان مهاجر را چون نغمه ای شیرین برگوش می سپردم،

بوی سبزه و جلبک همراه با خنکای موجی که از رود صورتم را نوازش می کرد، 

خورشید هنگامه غروب که می رسید با آب تنی در آب رود، آنرا ارغوانی می نمود.

چقدر من دلخوش به پایداری و ماندگاری طویل رود سرزمینم بودم و چه خیال باطلی.

چند سالی است که از آن بالای پُل فقط خاک می بینم و ترس شکستگی استخوان هایم، 

دلهره ای بر جانم می زند، نغمه مرغان مهاجر و قورباغه های رود را نمی شنوم، بوی خاک تنها بویی شده که از ردِ جا مانده از رود استشمام می شود، خورشید بس که در خاک های کف رود

تن را ساییده، زخمی و مجروح گشته، 

به گمانم سهم رود برای کشاورزان’ فقط گریه های شبانه از سر شرم، شده.

قهر آسمان و نادانی زمینیان دست به دست هم داده و خشکی زنده رود را رقم زده.

می توان دست ها را بالاتر بُرد و آستین ها را بالاتر زد، اگر جماعت شیلنگ به دست کمی مروت داشته باشند و اندکی مردانگی.

می توان سختی این روزها را با هم دلی ها شیرین تر کرد، می توان غوغای خروشان رود را به او بازگرداند و دل آشوبی را به من.

بیایید دست در دست هم نهیم و بگذرانیم این خشکی آسمان و زمین را با سیلاب هم فکری و همدلی.

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 13 فروردین 13971 نظر »

سیزده روز می گذرد از ماه رجب و روز شکافته شدن دیوارخانه خدا
و پناه دادن به زنی که می خواهد علی(ع) را به دنیا هدیه کند.
و او پا به دنیایی پُر از جهل و نادانی می گذارد.
علی؛ شهری که تمام نیکی ها و اَبدیت ها به او ختم می شوند،
ورودی های این شهر، راه بندان ندارند برای ورود پاکی ها و نیکی ها.
اگر تمام روزهای سال را به یکی از خصلت های او اختصاص دهند باز هم روزهای سال در مقابلش کم می آورند. روزی برای همسرانه هایش، روزی برای جنگاوریش، عدالتش، مدیریتش، مدبریش، علمش، عالم بودنش،
پدرانه هایش و…
پدرانه هایش را به روز میلادش مربوط می کنند
اما دریغا که آن یک روز هم بسیار کوتاه است برای شمردن پدرانه هایش در لحظه لحظه عمر دنیایی اش.
پدربودنش برای خانواده اش نبود، حتی برای یتیمان زمانش هم نبود.
پدر بودن علی برای تمام اعصار و قرون تا ابد ادامه دارد و ای کاش ما درک کنیم و بیابیم معنای پدر بودن آن والا مقام را.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: 13رجب, روز پدر, مولا, میلاد
   یکشنبه 12 فروردین 1397نظر دهید »

با ذکر علی کعبه دل آرام شد

هررو نفسی از شم اوالام شد

بر روز ازل حیدر کرار گلستان

قاصد نور دگر از فلق کام شد

زد رخصت از غیب زد امان

باز آمده مولود نبی آرام شد

هر دم به فلک وصل ز حرمانت

آرا گه لطف و نظر باز آرام شد

تا در یگانه قبیله بنت اسدالله

بر کعبه مقصود دلی آرام شد

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: حیدر, مولا, مولودنبی
   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »

1 ... 5 6 7 ...8 ... 10 ...12 ...13 14 15 ... 77

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی