مثل همیشه زود به گلستان شهدا رفتم.

همان طور که داشتم راه می رفتم نظرم‌ به سمت قبری افتاد که بین درختان بود و اطرافش پر از گل های شمعدانی.

جلوتر رفتم‘روی قبر را دیدم .

یک قبر ساده که فقط رویش نوشته فرزند روح الله. 

یک قبر جمع و جور که یک قهرمان تکه تکه شده در آن آرمیده اما بی نام و نشان.

یک قبر خالی و خاک گرفته که مادرش پیشش نبود.

شهید گمنام یعنی بی مادر…

مادری که شاید روزی بین هزاران هزار قبر به دنبال پسرش می گردد به امید اینکه بیابد آن فرزند رشید را.

گمنام یعنی پر از تنهایی، پر از آرزوهایی که وصال نیافت.

شهید گمنام یعنی مانند مادرش حضرت زهرا (س) است.

گمنامی یعنی درد بی مادری کشیدن و گمنام ماندن برای رسیدن به معشوقه ی خود.

گمنام یعنی یک پلاک یا شاید چند تکه استخوان یا  یک لباس پاره و خونی یا….

گمنام یعنی سرباز امام زمان که مثل من و تو بی معرفتی نکردند.

نتوانسنتد تحمل کنند آوارگی مهدی فاطمه (س) را…

گمنام یعنی…

   جمعه 29 تیر 1397نظر دهید »

تابستان كه مى شود، ياد ايوان خانه مادر بزرگم مى افتم. 

 با آن ستون بلند در وسطش كه دوست داشتم در بغل بگيرم و دورش بچرخم. آن قدر بچرخم تا كف دستانم به سوزش بيفتد و سرم گيج رود.

 آن گاه گوشه ايوان مى نشستم و به ديوار حياط خيره مى شدم كه مارمولكى بزرگ، خود را از آن بالا مى كشيد.

 مارمولك روى ديوار را كه گم مى كردم، سرم را بالا گرفته و به آسمان خيره مى شدم. 

خفاشى كوچك از جلوى چشمانم رد مى شد و از پنجره تاريك و كوچكى، به ساختمان خرابه مرموزى كه آن سوى كوچه بود مى رفت. 

مالك آن ساختمان، پسر جوانى بود كه دانشجوى پزشكى بود و چند سال قبل، به دست شوهر خواهرش به قتل رسيده بود. براى همين آن خرابه، بيش از پيش در نظرم مرموز جلوه مى كرد.
زن و دو دختر كسى كه پسر دانشجو را كشته بود نيز، در كوچه پشتى خانه داشتند. 

در واقع پدر آن دو دختر، داييشان را كشته بود و خودش هم به قصاص اين قتل بالاى دار رفته بود.

 من آن سال ها، عمق اين فاجعه را درك نمى كردم. در عالم كودكى، هنگام بازى با دختركان بى پدر، حسرت كالسكه كوچك اسباب بازيشان را مى خوردم كه عروسك هايشان را توى آن نشانده و در كوچه راه مى بردند و هيچگاه متوجه حسرت بزرگ نشسته بر عمق نگاه آن دو نشدم.
درست مانند بسيارى از حسرت هاى دوران بزرگسالى ما آدمها، كه داشته هاى خودمان را ناديده مى گيريم و بجاى شكر آنها، حسرت داشته هاى ديگران را مى خوريم.

   پنجشنبه 28 تیر 1397نظر دهید »

۱- هنگام خرید نان، قبل از سرد شدن کامل، نان ها را دسته نکنید. کمی صبر کرده و نان ها را هوا دهی کنید تا داغی اولیه آن از بین برود. اگر نان ها با دمای بالا دسته شود سریع تر بیات شده و کپک خواهد زد .

۲- هرگز نان ها را در روزنامه قرار ندهید. معمولا روزنامه ها کیفیت چاپ خوبی ندارند. مرکب چاپ به راحتی جدا شده و به موادی که در کنارشان هستند نفوذ می کنند.( مخصوصا زمانی که نان دارای دمای بالا و رطوبت باشد. )

مرکب چاپ حاوی سرب و فلزات سنگین دیگر مثل کادمیوم و آرسنیک می باشد که تجمع آنها در دراز مدت می تواند باعث بروز بیماری ها شود. البته می توانید نان ها را در کاغذ سفید بدون چاپ قرار دهید.

۳- هنگام خرید نان حتما یک پارچه نخی به همراه داشته باشید و نان ها را پس از کمی سرد شدن در آن بپیچید و سپس آن را در کیسه ای پلاستیکی قرار دهید. پارچه ی نخی رطوبت اضافی نان را به خود می گیرد و پلاستیک از خشک شدن نان جلوگیری می کند.

۴- به اندازه ی احتیاج روزانه ی خود نان بخرید تا مجبور به دور ریز نشوید.

۵- برای نگهداری نان هرگز آن را در یخچال قرار ندهید چون دمای یخچال که حدودا ۲ الی ۴ درجه سانتیگراد است سرعت بیات شدن نان را بیشتر می کند.

۶- نان را در فریزر نگهداری کنید. در دمای فریزر، آب داخل نان منجمد می شود و نان بدون تغییر باقی می ماند. پس از رفع انجماد، نان به حالت اولیه خود باز می گردد. نان ها را به اندازه ی وعده های خوراکی خود تقسیم کنید و بعد داخل فریزر نگهداری کنید.


موضوعات: متفرقه
   چهارشنبه 27 تیر 13971 نظر »

کتلت، غذای مورد علاقه خانواده ام بود. مادرم هفته ای دوبار آن را می پخت اما هنوز هم خواهان داشت.

آن روز صبح زود بیدارشدم. می دانستم که کلاسم تا بعد از ظهر طول می کشد و بایدفکری برای نهار بکنم .

در یخچال را باز کردم و به محتویات آن نگاه کردم 

ظرفی در دار، در یخچال بود. در آن را باز کردم چشمانم برقی زد، از شام دیشب چند عدد کتلت مانده بود.

آن ها را برداشتم ساندویجی درست کردم و همراه خودم بردم. 

بعد از ظهر که از کلاس برگشتم مادرم گفت: نهارت را توی یخچال گذاشتم.

 گفتم نهار غذای دیشب را خوردم.

 خواهرم گفت: ساعت هشت که بیدار شدم سر یخچال رفتم ولی آن را پیدا نکردم.

 برادرم گفت: من هم که ساعت ده که بیدار شدم خیلی دنبال آن گشتم.

 شب که پدرم به خانه آمد هم منتظر کتلت های باقیمانده از دیشب بود.

این در حالی بود که غذای من هضم و جذب معده شده بود.
فرصت های خوب زندگی مثل کتلت داخل یخچال ما، خیلی زود تمام می شوند و برد با کسی است که از این فرصت استفاده کند و نگذارد فرصت از دستش برود. معصوم(ع)می فرماید:

۱ ) قصار ۲۱ :

وَ قَالَ ( عليه السلام ) : الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ .

ترجمه:

حضرت فرمود: فرصت به مانند ابر گذرا می گذرد، پس فرصت ‏هاى نيك را غنيمت دانيد.

اگر ازفرصت ها استفاده نکنی روزی بلند می شوی و می بینی فرصتی نمانده و عمرت به سر آمده و فریاد واحسرتا است که سر می دهی برای اعمال نکرده ات  و مانده تمام عمر.

   چهارشنبه 27 تیر 1397نظر دهید »

قواعد برای طرح داستان کوتاه:

محدودیت زمان+محدودیت مکان+یک موضوع

- از ویژگی های طرح خوب این است که خواننده را پای کتاب میخکوب کند و از خود بپرسد که بعدش چی؟

- از دیگر ویژگی های طرح خوب, وجود کشمکش در طرح است یعنی شخصیتی که در داستان حضور دارد باید با یک فرد دیگر درگیر باشد و با آن به کشمکش بپردازد.

انواع کشمکش(حداقل یک نوع دید در طرح باشد)

1- کشمکش فرد با فرد دیگر(قهرمان وضد قهرمان)

2- کشمکش با طبیعت(سیل و..)

3-کشمکش و درگیری فرد با خودش و درونیات و افکارش(مثل داستان بچه مردم ) کشمکش و تعلیق رابطه تنگاتنگی دارند.

4-یک ویژگی طرح خوب این است که خالی از تصادف باشد(رمان های زرد و عامه پسند و فیلم های هندی)

4- راوی طرح معمولا سوم شخص است و زمان حال است.

5- هر طرح خوب داستانی, باید همواره با توطئه و نیرنگ یا هردو باشد.

توطئه (ژانرهای پلیسی/نیرنگ(خانوادگی وعشقی) البته عمومیت ندارند.

شخصیت:

فردی است که داستان در مورد اوست و در موقعیت دراماتیک است, بیش ترین حضور را دارد(در داستان کوتاه , دیگران سیاه لشگر هستند/ از اول تا انتهای داستان باید حضور داشته باشد ونقش ایفا کند(منفعل نباشد)

 باید دارای مشکلی باشدکه روال طبیعی زندگی اش رابه هم بریزد وبرای بیرون رفت از آن, تلاش به خرج بدهد(اگر درتلاش نباشد یک خاطره است نه داستان)

هرچه در داستان جلو می رویم این مشکل حادتر می شود و با سادگی حل نشود و تصادفی نباشد, حاصل تلاش او باشد.

شخصیت فرعی: تا اندازه ای باید به آن توجه کرد البته به اندازه شخصیت اصلی پردازش نشده باشد(شخصیت اصلی داستان داش آکل, فرعی کاکارستم)

شخصیت فرعی افرادی هستندکه نسبت به هم نوعان خود هیچ امتیازی ندارند(خاص نیست و گرنه شخصیت اصلی می شود)

باید به ویژگی های هم توجه کنیم و بتوانیم چند از آن بنویسیم.

داستان کوتاه: یک شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی

رمان: چند شخصیت اصلی و چند شخصیت فرعی و…

از دیگر ویژگی های شخصیت:

پویایی اوست (نه ایستایی او) یعنی در همه جا یک جور نباشد همیشه در حال تغییر باشد.

- حادثه است ویژگی های درونی آدم را نشان می دهد.

روایت: نقل کردن همانی است که هست( عدم تعادل ندارد)

خاطره: با روایت یکی است و زمان و مکان مهم است (گاهی روایت یا خاطره است مثل کتاب دا)


موضوعات: آموزش نویسندگی
   دوشنبه 25 تیر 1397نظر دهید »

برای عزیزات وقت می گذاری با آن ها حرف می زنی حتی با گوشیت هم انس داری

اما خدا….

خدا همانی که افراد عزیز زندگیت رو به تو داده و گوشی و امثالهم رو هم در اختیارت گذاشته

 برایش کم وقت میگذاری!

اصلا وقت میگذاری؟

اصلا خدا را قبول داری که بخواهی براش وقت بگذاری؟

ببین عزیز,

خدا با تو حرف دارد

قرآن را باز کن

و بخوان

باعشق

بخوان

می شنوی؟

جانم گفتن هایش را؟

   دوشنبه 25 تیر 1397نظر دهید »

فاطمه همان فاطمه است و معصومه همان معصومیت خانوادگی.
تنها گذر زمان یک چیز را عوض کرده و آن دخترانه هایی به سبک دخترانه های اِمامت که در زمان حضرت زهرا(س) با حسودی حسودان در تاریخ محو شد اما دخترانه های فاطمه معصومه برای ما به یادگار باقی ماند.
قربان صدقه های برادر و پدر را به همراه داشت و نازپروردگی خانه امام را.
با چادر و حجابش دلبری های دخترانه می کرد و با علم خدادادیش طنازی برای پدر.

دختری از جنس آفتاب و عطری بهشتی.
همو که این روزها به نامش دخترانه جشن میگیرند و شادی می کنند.
سر از اطاعت و همراهی دو امام هم عصرش برنداشت؛ پدر و برادر.
با پدر ماند و برای برادر راهی شد، راهی سرزمین من، ایران زمین.

آمد و غبار غربت را به عشق عاشقان بر تن خرید و ماندگار شد تا امروز بر خود ببالیم که فرشته ای دل نازک و مهربان از جنس خودمان در میانمان داریم و به دیدارش می رویم و سبکبال سر بر آستانش میساییم.

دخترم را با دخترانه های عاشقانه اش آشنا می کنم همان گونه که برای من از دخترانه های عاشقانه اش گفتند و می بالم به نگین انگشتر دختران عالم.

   یکشنبه 24 تیر 13971 نظر »

اولین باری که به کلمه اعتماد بنفس دقیق شدم برایم خیلی جالب شد.

پیش خودم معنایش را تجزیه تحلیل می کردم.

با جستجویی در اینترنت این معنا بدستم رسید:

اعتماد به نفس واقعی و حقیقی آن است که قبل از این که در کاری موفق شویم نوعی اعتماد به توانایی خود برای انجام آن کار داشته باشیم.

حس می کردم این معنا با آن چه درمتون دینی یادگرفته ام نمی خواند.

با خود گفتم یک اصطلاح روان شناسی از یک روان شناس بی دین، چه انتظاری می توان داشت.

اما هروقت این کلمه را به عنوان یک ویژگی مثبت  می شنیدم به فکر می رفتم.

زیاد شنیده بودم که متدینین هم از این واژه استفاده می کنند.

تا روزی که متنی را در مورد اعتمادبنفس در شرح صحیفه سجادیه دیدم:

روانشناسان و اندیشمندان حوزه های رفتار شناختی بر این باورند که اعتماد به نفس نه تنها نیمی از موفقیت است بلکه عامل اصلی بروز توانایی ها در انسان و شکوفایی استعداد هاست.

 کتاب های بسیاری در این حوزه از سوی روان شناسان نگاشته شده است.

در بینش و نگرش اسلامی و قرآنی مسأله اعتماد به نفس با دشواری های سخت چالشی مواجه است. به نظر می رسد که بینش قرآنی چنین امری را به طور مطلق مورد تأیید قرار نمی دهد و آن را خارج از نگرش توحیدی ارزیابی و به گونه ای از مقوله شرک برمی شمارد؛

 زیرا در نگاه قرآن به هستی، محور همه چیز، توحید محض است. 

توحید امری پذیرفته شده و غیرقابل انکار است. بنابراین اگر کسی معتقد به این مسأله باشد که شخص می بایست تنها به خود اعتماد داشته و از تکیه بر قدرتی برتر خودداری ورزد و بر این باور تأکید کند که او به تنهایی قادر به انجام هر امری است، در حقیقت نادیده گرفتن حاکمیت و مالکیت و  خداوند در امور هستی است.

در بینش اسلامی و قرآنی انسان نه تنها می بایست در همه امور خویش خداوند را به عنوان حاکم و مدیر و مدبر بنگرد بلکه در کارهای خویش باید به او توکل و اعتماد کند و از اعتماد به نفس به معنا و مفهومی، خودداری ورزد؛ زیرا گونه ای از اعتماد به نفس، چیزی جز باور به استغنای ذاتی و خودمحوری نیست که بر خلاف بینش و نگرش قرآنی است

پس با این حساب می توان بجای واژه اعتماد بنفس، واژه اعتماد به حق رابکار برد.

   شنبه 23 تیر 13971 نظر »

چنددقیقه به آمدن شوهرم مانده بود،

گفتم سری در دنیای خبرها بزنم. همین طور سرم تو گوشی بود که صدای سوییچ و ساعت روی سنگ اُپن گذاشتن همیشگی، که نماد آمدن شوهر بود به گوشم خورد.

اما این بار عکس العملی نشان ندادم. چون خبر داغی  می خواندم و حال دوباره خوانی نداشتم.

شوهرم وقتی حاضری زدن من را نشنید به بچه ها گفت:

_ مامان دوباره کلاسه؟

بچه هاگفتند: نه تو اُتاقه. 

مجبور شدم با گوشی بیرون بروم و سلام و خسته نباشید بگویم، عادت نداشتم گوشی به دست پیشوازش برم.

بعدپرسیدم:

_ من را می خواهی چکار آخه؟ 

غذات رو کتری آماده و سالادت تو یخچال و قاشق چنگالت روی میز.

طبق معمول بچه ها گرسنه بودند من هم با آن ها غذا خوردم.

جواب داد: خوب می خواستم کلا ببینم کجایی؟ 

بچه ها سروصدا می کردند به طرفشان رفتم و گفتم: همسایه ها خوابند سر و صدا نکنید.

پسرم گفت:

_ وای مامان چرا یادم ننداختی؟ نماز نخواندم.

گفتم: عزیزم وقتی به سن تکلیف می رسی یعنی خودت باید تکلیف کارت را بدانی نه این که من دائم بگویم.

سریع برای وضو گرفتن اقدام کرد، دخترم را دیدم که دست و صورت شسته جوراب های من را پوشیده، تعجب کنان گفتم: 

_ تو دیگه چکارمی کنی؟

با زبان شیرینش گفت: 

_نماز بخونم پاهام پیداست مجبولم بپوشم آخه.

شوهرم قاشق غذا را به دهان می برد و به شلوارک دخترم نگاه می کرد می خندید و می گفت: 

_ امان از دست این مامان .

کلیدواژه ها: دختر, مادر, نماز, وضو
   شنبه 23 تیر 1397نظر دهید »

اول سی و سه پل پیاده شدیم و به سمت پله ها رفتیم که همسرم گفت: 

_ نوشین بریم یه چیزی بخریم بعد بیایم این جا بخوریم.

موافقتم را با لبخندی بر لب نشانش دادم و هردو به سمت خیابان اصلی بازگشتیم.

با نگاه به کافه تریایی شلوغ در آن سمت خیابان مقصدمان را مشخص کردیم و از خیابانی شلوغ تر از آن کافه تریا گذشتیم، گذشتن از خیابان همانا و مرور گذشته ی من و همسرم هم همانا…

اولین باری که از خیابان گذشتیم و اولین کشف من نسبت به او در خاطرم تداعی شد این که هربار در گذر از خیابان درست در آن سمت من قرار می گیرد که خودروها از آن می گذرند، این رفتارش حس امنیت به من می داد…

بلاخره با انتخاب یک آیس پک برای من و سفارش یک بستنی شکلاتی برای او، به سیر گذشته ام پایان دادم.

به سمت سی و سه پل بازگشتیم و درست در همان نقطه ای که تصمیم بر تهیه ی خوردنی گرفتیم چندلحظه ای ایستادیم.چراغ های زرد و پرنوری که زیر تک تک سقف های هر یک از سه و سه عدد پل تعبیه کرده بودند در آن شب بی ستاره چنان توجه ات را جلب میکردند که نبود زاینده رود را کمتر حس کنی.

شاید برای اولین بار بود که درد دلی از بی آبی پل های شهرم، به همسرم نکردم و تنها به پیدا گردن جایی دنج برای نشستن و خوردن فکر می کردم.

 نمی دانم شاید هم لذت هم جواری با او چنان در وجودم سر به طغیان زده بود که مفهوم بی آبی را در آن لحظه درک نمی کردم؛ شایدهم ضمیر ناخودآگاهم در تسکین نابسامانی های این روزهای کشورم، جایگزینی بهتر از روان پاک همسرم نیافته بود.

روبروی منظره ی پل های سی و سه گانه نشستیم و خوردیم و خوردند…

آن هایی که در جای جای محوطه سی و سه پل نشسته بودند همچون ما می خوردند و سعی داشتند از آن چه که هنوز هست لذت ببرند و حسرت آن چه دیگر نیست را به وقت دیگری موکول کنند.

پس از خوردن به گپ و گفت و شوخی و خنده سر کردیم و خندیدیم، به هرچه در تلاش بود تا ما را از خنده وادارد،

 خندیدیم به قدرت های پوشالی شان خندیدم به خشکی سی و سه پل به کم آبی به …

خندیدیم و سرمست از گشتن های کوتاه درون شهریمان عزم رفتن کردیم‌…

همیشه تفریح هایمان همین قدر لطیف و پر مغز بودند همین قدر کوتاه و ماندگار همین قدر کم و لذت بخش… 

به ابتدای خیابان اصلی رسیدیم.

 پدر و پسری که در کنار نرده ها رو به سی و سه پل ایستاده بودند توجه ام را جلب کرد.

 از نوع پوشش و لهجه شان می شد حدس زد اصفهانی نیستند.

 همان چند لحظه ی عبورمان از کنارشان و شنیدن جملاتی که پدر در خطاب به فرزندش می گفت مرا به خود آورد…

 _ پسرم این همه خشکی که می بینی قبلا بجاش آب بود پرآب بود ولی دیگه نیست.

هیچ گاه نگاه پر تفکر پسرک را فراموش نمی کنم گویا سعی داشت سی و سه پل پر از آب را تصور کند و آن چه نمی دید را درک کند.

 نگاهش عمیق بود و سند من مبنی بر این برداشتم سکوت ادامه دار او، بر حرف های پدرش بود.

 هرچه پدر حرف می زد او بیش تر سکوت می کرد و فقط می نگریست.

نمی دانم عمق نگاهش تا کجاها رفت و سوله های ذهنش تا کجاها باز و بسته شد اما، من دیگر به آب و زاینده رود و خشکی و سی و سه پل فکر نمی کردم به آینده ای متفاوت از گذشته فکر می کردم به آینده ای بی ریشه.

به آینده فرزندانم فکر می کردم که مبادا باید برایشان از گذشته ای تعریف کنم که درکش برایشان سخت باشد مثلا مبادا مجبور شوم به آن ها بگویم خاله کیست؟! و عمو که بود؟! 

بی خیال از این خیالم که می توانست به واقعیتی در آینده نزدیک تبدیل شود خندیدم.

به هر آنچه سعی داشت امشبم‌ را تاریک کند، خندیدم.

به آسمان نگریستم و بزرگی خدا را یادآور شدم

و سپس دستان همسرم‌ را فشردم و به بزرگی قدرت خودمان در تحقق آینده ای روشن فکر کردم.

این بار به قدرتی که در خودم یافتم و در برابر قدرت های مولد ناخوشی هایمان قد علم می کرد،

 خندیدم…

خنده ی پیروزی

   جمعه 22 تیر 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 75

 
جنین خوش اخلاق من