هر صبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمی خیزم.

ستاره چین شب رابه تاخیر وادار می کنم، شاید؛

شاید این جمعه بیاید.

   جمعه 4 خرداد 1397نظر دهید »

روز شمار روی دیوار را نگاه می کنم، به تاریخ دیدار از نمایش گاه نزدیک شده.

وارد نمایش گاه که می شوی همان اول، به تالار آیینه می رسی. آن جا از فرق سر تا نوک پا را می توان در آینه های اطراف ببینی و خود را تمام قد برانداز کنی.

تالار دوم، پُر از نقش ها و طرح های نقاش چیره دست است، تصاویری از اشک ها، لبخندها،

 سفره ها، دست ها و…

هرکدام از این تصاویر را هزار رنگ آفریده و عجبا در مدت کوتاهِ یک ماهه!

تالار سوم محل گذر است و خروج از دیدن این همه نقش و رنگ و طرح و عاشقی.

 آذین بسته و چراغانی شده، اما کم کم از ارتفاع سقف کم می شود و باید با حالت سجده و خمیدگی از آن جا بیرون رفت، از نور به سمت نور.

اما دریایی تفاوت میان این دو نور نشسته!

به خروجی می رسی و هنوز در حیرانی از آفریدگار!

آنانی که دیدار از تالارهای رمضان را به سُخره گرفتند، خُسرانشان بی جبران است و بی بازگشت.

   جمعه 4 خرداد 1397نظر دهید »

مِهر۵۸، با نامهربانی آغاز شد و با هجوم و غارت و کشتار!

یک سال و چند ماه تکه ای از وجود ملت زیر دندان های وحشی دوران، خُرد می شد و خون چشم و جگر ِمردمان روان بود.

اما غروب دوم خرداد ۶۱ با طلوعی همراه شد که چشم ها را خیره و دل ها را روشن کرد، 

آری سومین روز از سومین ماه بهار خدا، دل ها عطر و بوی خدا را استشمام کردند و جانی دوباره گرفتند.

جانی که با بال های خونین فرشتگان به وطن بازگشت.

بعد از دیدن فیلم های دفاع مقدس و خواندن کتاب دا، همراه با قهرمان قصه در شهر می گشتم با او پیچک های خانه شان رامی دیدیم و بعد پَرپَر شدن جوانان و دوستان را.

گریه ها و خمیدگی کمرش، وقتی با دست خود برادر و پدر را به خاک می سپرد، دردم را افزون می کرد.

آوارگی های جان گدازش، پاهایم را تاول زده می کرد. 

لبخندم وقتی به لب نشست که خبر آزادی خونین شهر را به گوش قهرمانم رساندند، اما!

کوچه های بی نشان و شهری که زیر خشم جاهلانه به تلی خاک مبدل گشته؛

غمناکی قلبم را به همراه آورد. 

خون بهایی گران و سنگین برای رهایی .

گُل های بی سر، بی پا و بی نشان که بر زمین ریخته و نمادی شدند از غیرت ایرانی.

آن ایرانیانی که نگذاشتند چشم هرزه و دست ناپاکی، به پیکر گلگون وطن برسد.

درود بر پویندگان شهادت که ریشه و جریان ابدیشان پشتیبان آسایش و آرامش ایران زمین بوده، هست و خواهد بود.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

من را در گوشه ای از سنگر رها کرده بود. نظاره گره آدم هایی بودم‘ که با مردانگی و شجاعت به اینجا آمده و در حال عشق بازی با خدا بودند. (هادی،هادی حمید   _( ظاهرا صرف شام، مهمون ناخونده داریم ازشون خیلی پذیرایی بشه تمام). صدای خش خشی آمد و صدا قطع شد. این صدا چندین بار از بیسیم بچه ها بلند شد‘ ولی تمام حواس بچه ها پیش معشوقه خود بود. نماز تک تکشان رو به اتمام بود ‘که صدای تیراندازی را شنیدند. با صدای بلند یا حسین(ع) گفت و من را روی دوشش انداخت . سریع پوتین های خاکی اش را پوشید . صدای قلبش را می شنیدم که دیوانه وار بر سینه اش کوبیده می شد (تاپ توپ تاپ توپ). با یاحسین(ع) دومی که گفت حواسم به سمت دکل رفت. کبوتری با بال های خونین رقصان از دکل سرازیر شد. اولین باری نبود که این صحنه های دلخراش را  می دیدم ولی… یاد چند روز پیش افتادم: _ (حاجی منه بی لیاقتم ببر. _ این چه حرفیه پسر، تو تازه چند ماهه که ازدواج کردی‘ زن و زندگی داری‘ من می رم، به جای توام می رم) پسرک سرش را پایین انداخت و با شانه های پایین افتاده به سمت دکل رفت. با قطراتی که به صورتم می خورد به زمان حال بازگشتم. دو زانو بر روی زمین نشست‘ کبوتر خونین را در آغوش کشید. آسمان با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد . بوی خون و باران تراژدی غم انگیزی را به وجود آورده بود. نگاهی بر پیکره گلی اش انداختم‘  تیر درست به قلب نازنینش اصابت کرده و شربت شهادت را نوشید. با دیدن سربندش، چشمانم همانند آسمان بارانی شروع به باریدن کرد. زیر لب، روی سربند زرد رنگ، که گلی شده بود را خوندم “کلنا عباسک یا زینب(س)” نمی توانم بگویم شهادتش اتفاقی بود. نه… خدا عاشقش شد و خوب او را خریداری کرد.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

یادم می آید آن روز را که دیگر نتوانستم در شهر خودم بمانم و مجبور به ترک دیار شدم.

عجب حال بد و بی مثالی داشتم. با این که پدرم و رفیق هایش تمام تلاششان را کردند تا بمانیم،

در شهر خودمان بمانیم؛

اما نشد، 

نشد و حال من هم دیگر خوب نشد تا اینکه…
گاهی به این فکر می کردم که تلاش های پدرم و دوست هایش بی نتیجه ماند و شهید شدن تک‌ تکشان فقط اوضاع روحی من را پیچیده تر می کرد.

_ اینکه جسد آن جوان مردان چه شد و دشمنان سرزمینم، شهرم، دینم، و آزادی ام، چه بلایی بر سر جسدشان آوردند؛ بماند

_اما،

اما تمام شد و پایان آن شب سیه، سپید شد.

هرچند سپیدی ای از جنس خون.

خوشحالی بعد از پس گرفتن شهرم به قدری برایم بکر و خالص بود که تمام روزهای تلخ گذشته را به باد فراموشی سپردم.

 حتی تمام انتظارهای طاقت فرسایم را.

آن روزها هر سپیده دم بر دیوار کاهگلی حیاط خانمان یک خط سیاه می کشیدم به علامت بودن دشمن، و نبود من در شهرم خرمشهر.

به امید چنین روزی، روز پیروزی، 

شب ها را صبح می کردم. 

بلاخره آمد.

دستان خدا به کمک خدا جویان آمد و من نیز روی تمام این خط های سیاه دیوار کاهگلی مان را خط سفید کشیدم و به خود گفتم دیگر آن ۵۷۸ روز دوری تمام شد. 

دیگر نوبت وصال است.

شادیم دو چندان می شد.

 وقتی خانواده شهدا هم پا به پای ما، در مسجد زخمی خرمشهر، جمع می شدند و با نماز شکر به دستان خدا بوسه 

می زدند.

پرچم کشورم بر فراز پل شهر، چنان خوش رقصی می کرد که خرابی پل کمتر به چشم می آمد.

آخر، فداکاری ها، مقاومت ها، جان فشانی ها و تلاش ها به چشم می آمد همان ها که از جنس ساختن بودند نه سوختن.

روزی که صدای مرد خوش خبر را شنیدم تعبیر الله اکبر اذان نمازهایم را دانستم.

_شنوندگان عزیز توجه فرمایید: خرمشهر آزاد شد.

این جا بود که ثمره خون های زنجیروار شهدای مقاومت که به شهدای آزاد سازی شهرم وصل می شد را دیدم.

و امروز مردی که در جایگاه رهبری انقلاب ایستاده و همین فراز و نشیب های مرا نیز چشیده این چنین می گوید: خرمشهرها در پیش است.

پ.ن:

این جمله برای من جمله امام را تداعی می کند: خرمشهر را خدا آزاد کرد.

تداعی ای از جنس نوید.

از جنس امیدی که در دلش جان فشانی ها و خون دل ها خوردن باشد و نه از جنس ترس و عقب نشینی.

برداشتم این است که آزادسازی جغرافیایی یک شهر، مقدمه ی آزاد سازی افکار دست خورده ی ذهن ها از اسلام باید باشد.

یعنی نجات عقاید به حقمان از دستمالی کردن های دشمن.

یعنی بیرون کشیدن فرزندانمان از چنگال سرطان آفات آخرالزمانی.

من هر چه در این سخن رهبرم می نگرم فقط طلبش از حسینی ها و زینبی ها را می شنوم. 

از مرد میدان گفتنش می شنوم.

مرد میدان شویم که خرمشهرها در پیش است.

نصر من الله و فتح القریب


موضوعات: مهربان
   پنجشنبه 3 خرداد 13971 نظر »

کفشـهایم رادستم گرفتم وداشتم آهسته از خانه خارج می شدم که ناگهان پدرم صدایم زد.

_کجا داری می ری؟

گفتم:

_ هیچی الان می آم.

در را آهسته بستم و کفش هایم را پایم کردم.

نگاهی به کوچه انداختم دیدم عباس سر کوچه ایستاده؛ پیشش رفتم.

گفت:

_ چقدر دیر کردید.

جواب دادم:

_ می خواستم بابا نفهمه، یکم دیر شد, اکبرهنوز نیامده?

گفت:

_ نه، آخه قرار بود سه نفری برویم مسجد.

چون فردا اول ماه رمضان بودمی خواستیم مسجد را تمیز کنیم.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

نقشه اين سرزمين در گذر سال ها و قرن ها، بارها و بارها كوچك شده است. 

هر بار تكه اى از آن را كنده اند و با آن بخشى از فرهنگ و هويت مان نيز رفته است. تا جايى كه امروز اين پهنه از خزر تا خليج فارس، برايمان باقى مانده است. گويا اين آب و خاك هميشه، لقمه دندان گيرى براى دندان طمع دشمنان بوده است.

دشمن بار ديگر هم به خيال خام خود مى خواست بخشى از آن را از ما بگيرد و گرفته بود.

 خرمشهر از دست رفته بود و كسى باور نداشت كه باز هم مى توان در كوچه پس كوچه هاى آن قدم زد و هوايش را بو كشيد. 

زنان و كودكان شهر آواره شده و تمام خاطرات و 

دل بستگى هايشان را در شهر جا گذاشته بودند. مردانش اما پا نكشيدند و تا آخرين قطره خونشان پاى شهر ايستادند.  

دشمن اين بار به خطا رفته بود. ايران آن روزها، ايران سال ها و قرن هاى پيش نبود. ايران و مردمش عوض شده بودند.

 ايران رهبر داشت و بر غيرت ايرانى مردمانش، ايمان و اعتقاد هم افزوده شده بود. ايمان و اعتقادى كه راه هر دست اندازى و تجاوز را مى بست. 

مردم ديگر فقط براى خاك جان نمى دادند، براى خدا جان مى دادند، عزيز مى دادند و دست و پا 

مى دادند. اين شد كه اين بار نقشه جغرافيمان دست نخورده باقى ماند. 

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم. 

اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود.

آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد.

هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی جلو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

خانمی که جلوتر از من بود اشاره کرد که او را بیدار کنم.

دستم را به طرف دختر دراز کردم و آرام به شانه اش زدم.

چشمانش را باز کرد و در حالی که سرش را به معنای چی شده، تکان می داد با چشمان خواب آلود و منتظرش به من نگاه کرد.

لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

_ بیدار شو سحره

کلیدواژه ها: اتوبوس, خواب, روزه, سحر

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 79

جستجو
 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • محمدی
  • آقای کیانی
  • زهره علیان نژادی
  • سمیه مسگرزاده
  • زفاک
  • اعظم صالح ابادویی
  • maryam.r
  • مریم اسحاقیان
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی