کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < آذر 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  


کاربران آنلاین
  • عابدي
  • سین بانو
  • بهاره شیرخانی
 



زیاد شنیده بودم که وقتی کاری طبق میل کسی پیش نمی رفت می گفتند مصلحت نبوده ولی به قول معروف: شنیدن کی بود مانند دیدن .روزی که جواب رد کنکورم را گرفتم همان یک ذره اعتقادم به مصلحت خدا هم دود شد و به هوا رفت .برای دختر درسخوانی مثل من قبول نشدن در کنکوری که حق خودم می دانستم, فاجعه بود .با خدا که خلوت می کردم می گفتم: من که قرار نبود کار بدی انجام دهم می خواستم همان سفارش خودت که به علم آموزی بود انجام دهم کجای این کار به مصلحت تو نبود؟به هر حال با شروع مهر دوباره شروع به خواندن منابع کنکور کردم .تا روزی که خواهرم از مدرسه آمد و گفت که یکی از دوستانش می خواد در آزمون ورودی حوزه شرکت کند او نیز چنین تصمیمی گرفته بود. می دانستم که درس هایش را به زور می خواند و از هر فرصتی برای کلاس نرفتن استفاده می کند. این شدکه گفتم : خودم کارهای ثبت نامت ر ا انجام می دهم .هر بار که برای کار خواهرم از خانه بیرون می آمدم مادر می گفت: برای خودت ثبت نام کن می دانی که خواهرت درس نمی خواند. اما من هیچ وقت دید خوبی نسبت به حوزه خواهران نداشتم احساس می کردم جو خشکی دارد یادم می آید یک روز که یکی از معلمانمان از اهداف آینده مان پرسید من جواب دادم :دوست دارم همه رشته ها را تجربه کنم بجز دام پزشکی و طلبگی. جمعا سه بار برای ثبت نام خواهرم به حوزه کوثر که در خیابان پنج رمضان بود رفتم تا مدارکش تکمیل شد درهمان سه جلسه متوجه شدم حوزه زیاد هم شبیه آن چه فکر میکردم نیست ولی باز هم دودل بودم از طرفی همیشه دوست داشتم رشته ام گره ای از زندگی خودم و دیگران باز کند حال آنکه عملا رشته درسی من که حسابداری بود این خصلت را نداشت بخاطر همین سال دوم که برای کنکور می خواندم احساس کردم این رشته ای نیست که اهداف من را برآورده کند , ولی باز هم اصرار داشتم که کنکور فنی را شرکت کنم اما وقتی کنکور تمام شد متوجه شدم که دیگر قبول شدن در آن برایم مهم نیست من راهم را پیدا کرده بودم.این شد که برای حوزه ثبت نام کردم. ناگفته نماند که خواهرم حتی در آزمون ورودی هم شرکت نکرد .وقتی که کارشناسی ام تمام شد با وجود اصرار اطرافیان حاضر نشدم کنکور دانشگاه شرکت کنم و سطح سه رشته کلام شرکت کردم ولی وقتی با وجود تلاش فراوان قبول نشدم با خودم گفتم که حتما مصلحتی داشته ,دیگر چون و چرا در کار خدا نمی آورم تا پارسال که بعد از اینکه برای بار دوم در رشته کلام ثبت نام کردم رشته مطالعات زنان را اضافه کردند و من دو روز مانده به اتمام مهلت ویرایش اطلاعات , بعد ازمشاوره و البته استخاره تغییر رشته دادم الان یکسال از آن سپری شده و من باز هم مصلحت خدا را دیدم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-09-21] [ 09:21:00 ق.ظ ]




عطیه کتاب به دست روی زمین نشست.کنارش نشستم و گفتم: « روایت جدید نوشتم تو اسمش موندم. برات تعریف میکنم یه اسمی براش بگو» مثل همیشه مشتاق شنیدن بود: «دوست پدرم دختری داشت که قلبش را عمل کرده بود, هیچ خواستگاری نداشت چون همه فکر می کردند او مریض است بلاخره یک نفر توی مسافرت از او خواستگاری کرد و عقد کردند. از ترس این که این خواستگار هم از دستش برود, قضیه عمل قلبش را نگفته بود تا بعد از عقد فهمیدند. جالب این که پسر هم پشت کمرش خمیدگی داشت و آنرا پوشانده بود و هر دو بعد از عقد فهمیدند, هیچ کدام صداقت نداشتند, شاید اگه از اول راستش را می گفتند حداقل الان دلچرکین نبودند. بعد گفتم دقت کردی خدا جای حق نشسته» عطیه با صبری که همیشه از او سراغ داشتم لبخندی زد و گفت: چند روز پیش سخنرانی آقای رائفی پور را گوش می کردم می گفت: ایمان هرکس اندازه دارد شما ممکن است کتاب دوستت را خراب کنی خسارتش را می دهی اما یک وقت به ماشین چندین میلیاردی کسی خسارت می زنی کسی هم تو را ندیده آنوقت که باید یک خسارت هنگفت بدهی, باید ببینی حاضری بخاطر دینت پای دِینی که به گردنت افتاده بایستی؟ آن وقت معلوم می شود چند مرده حلاجی. تا وقتی جای کسی نباشی نمی تونی درباره او قضاوت کنی.

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:21:00 ق.ظ ]




نزدیک غروب بود. باد شدیدی می وزید. از در دانشگاه بیرون آمدم و دنبال فاطمه گشتم رفته بود. ایستگاه اتوبوس را بلد نبودم از بقیه پرسیدم و سوار اتوبوس شدم. اتوبوس خیلی شلوغ بود, جمعیت همدیگر را هل می دادند و سوار می شدند. جایی برای نشستن روی صندلی اول نزدیک در اتوبوس پیدا کردم. وقتی نشستم دختری را دیدم که می خواست سوار اتوبوس شود. وقتی پایش را درون اتوبوس گذاشت , لیز خورد و به زمین افتاد به طوری که سرش درون اتوبوس و بدنش بیرون افتاد. راننده هم درب اتوبوس را بست و حرکت کرد. خیلی ترسیده بودم, از جایم بلند شدم و داد کشیدم نگه دار. اما راننده توجهی نکرد, با کارت اتوبوس با شدت به شیشه اتوبوس زدم, شروع کردم به فریاد زدن. بلاخره اتوبوس نگه داشت با ترس از خواب پریدم. دهانم خشک شده بود حسابی ترسیده بودم تا چند دقیقه صدای تپش قلبم را می شنیدم. هرچه فکر می کردم که چرا چنین خوابی را دیدم به نتیجه ای نرسیدم, با خودم گفتم فردا حتما صدقه  می دهم تا دو روز فکرم درگیر خوابی بود که دیده بودم. آن روز گذشت تا روزی که با دوستانم  صحبت می کردیم یک دفعه رعنا گفت: من یکبار بازی کامپیوتری می کردم بازی خیلی خشنی بود تا چند وقت خیلی عصبی شده بودم. با خودم فکر کردم که صحنه های خوابی که دیده بودم خیلی شبیه بازی جدیدی بود که من روی گوشیم ریخته بودم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:02:00 ق.ظ ]




شنبه بود. قرار بود آن روز بازرس بیاید. همه جا را تمیز کرده بودند ,کلاس ما را هم عوض کردند . گفتند چون رشته شما اولین بار است که برگزار

می شود حتما سرکلاس شما می آیند.

  سر کلاس فقه نشسته بودیم , بحث ارث بود اینکه پسر دو برابر پسر ارث می برد که یک دفعه یکی از  بچه ها پرسید : استاد می توانیم

وصیت کنیم که به دختر و پسرمان به یک اندازه ارث برسد؟ استاد خندید و جواب داد : نه نمی توانید چنین وصیتی بکنید. مشغول همین حرف ها

بودیم که در کلاس را زدند .مدیر و معاونان به همراه چند نفر داخل کلاس شدند و از استاد درباره روند کلاس پرسیدند. استاد جواب داد: خانم

ها داشتند می پرسیدند که می توانیم وصیت کنیم که به دختر و پسرمان به یک اندازه ارث برسد؟  یکی از بازرسان با لبخندی گفت: ازخانمی

می پرسند اعتراضی نداری که دیه زن را نصف مرد می دهند ؟   او جواب می دهد: کامل بدهند که چه بشود؟ من راضی نیستم که همان نصف

را هم بدهند که با پول دیه من برود یک زن دیگر بگیرد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 07:56:00 ق.ظ ]




داخل اتوبوس نشسته بودم که خانمی سوار شد و کنارم نشست هر از گاهی برمی گشت و نگاهی به من می انداخت از نگاه گاه بیگاه او تعجب کردم متوجه تعجبم شد و گفت: خدا را شکر که هنوز دختر باحجاب هست ,خنده دار بود او از دیدن دختر با حجاب تعجب می کرد بیاد حرف استادم افتادم که می گفت الان اگر پیرمرد 120ساله پیدا کنند خبرنگاران مانند یک عتیقه با او برخورد می کنند و با او مصاحبه می کنند, انگار چیزی عجیب دیده اند. از او می پرسند راز زنده ماندن شما چیست در حالیکه باید دنبال علت مرگ و میر زود رس بگردند نه راز ماندگاری یعنی از او می پرسند چرا تا حالا نمردی؟ آنقدر که مرگ جوانان زیاد شده متعجب می شوند که چرا هنوز آدم مسن وجود دارند. حالا هم این خانم, آنقدر بی حجاب دیده بود که اینطور با تعجب به من نگاه می کرد فکر کردم که شاید تقصیر ماست که داریم عتیقه می شویم .

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 07:53:00 ق.ظ ]


...


از مسافرت یک روزه از شهرکرد برمی گشتیم, که به ترافیک سنگینی برخوردیم. من با ماشین شوهر خواهرم آمده بودم. شوهر خواهرم شلوغی را که دید توی یک فرعی پیچید ,تا راه میان بری پیداکند. چند تا ماشین هم به خیال اینکه ما بلدِ راه هستیم و مال آنطرف هاییم, دنبال ما آمدند. هر چه بیشتر می چرخیدیم کمتر پیدا می کردیم . بعد از یک ربع بی راهه رفتن هم  به بن بست خوردیم و عزم برگشتن کردیم , وقتی دور زدیم تازه متوجه سیل ماشین هایی که به دنبال ما قطار شده بودند, شدیم. تعدادشان بیش تر از آن چیزی بود که فکر می کردیم. شوهر خواهرم لبخندی زد و با صدای بلندی به آن ها گفت: کجا آمدید؟ این جاکه راه ندارد. این را گفت و دور زد. خواهرم می خندید و می گفت امروز هم خاطره ای شد برای خودش. اما من فکر کردم ماشین هایی که به یک امید واهی به دنبال کسی ر اه افتاده اند که نمی دانند راه را بلد است یا نه, حالا که به بن بست رسیده اند چه حالی دارند؟مثل آدم هایی که به یک امید واهی, کورکورانه وبدون تحقیق دنبال رو بقیه هستند دریغ از اینکه عاقبت آن سراب است.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-08-07] [ 08:55:00 ق.ظ ]




سر کلاس استاد بودیم ,بحث از قضایایی شد که قبلا ثابت شده و نیازی به اثبات ندارد. استاد هم مثال زد: مثلا مجموعه زوایای مثلث که180  درجه است, بلافاصله هم اضافه کرد حتما می دانید که این قضیه اشتباه است ولی از بچه گی توی ذهن ما فرو کرده اند.با تعجب پرسیدم استاد من متوجه نمی شوم یعنی مجموعه زوایای مثلث 180درجه نیست .استاد دو تا مثلث روی تابلو کشید  که یکی اظلاع تو رفته و یکی اضلاع برآمده داشت, به تبع ظلع ها, زاویه هایش بزرگتر  از 60 درجه یا کوچکتر از60  درجه می شد که مجموعه آن 180 درجه کمتر یا بیشتر می شد و اضافه کرد که ما اصلا مثلث با اضلاع صاف نداریم این اشتباهی است که آنقدر تکرار شده که در ذهن ما جا افتاده است تا حدی که احتمال خطا هم نمی دهیم.  دقیقا مثل وقتی است که یک نفر عطسه می کند و همگی بخاطرش یک لحظه درنگ می کنند یا خیاطی که حتی اگر اعتقاد نداشته باشد که چادر را اگر چهارشنبه بِبُری می سوزد, باز هم احتیاط می کند و چهارشبه چادرش رانمی بُرد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:45:00 ق.ظ ]




توی زندگی همه آدما وقت هایی پیش می آید که نمی دانی چکار کنی وقت هایی که می بینی فرصت های زندگیت مثل شارژ گوشیت تند و تند تمام می شوند و تو نمی دانی چکار کنی وقتایی که از بس فکر مشغولی داری کارهایی زیادی که روی سرت ریخته را نمی توانی درست انجام دهی وقتایی که انگار زندگیت رفته روی تردمیل و نمی گذارد جلو بروی. نگرانی درس های نخوانده و کارهای نکرده و فکری که همیشه خدا مشغول است وقت هایی که دلت می خواهد از هم قید و بندها رها بشوی و بروی, کجا؟ نمی دانم جایی که گذر زمان برایت مهم نباشد فرقی نکند که الان شب است یا روز یا ساعت چند است فرقی نکند که الان دیرت شده و استاد سر کلاس می رود و تو اینجا نشستی توی ایستگاه اتوبوس و داری درد دل هایت را می نویسی فرقی نکند که به کلاس می رسی یا نه و بعد به خودت می گویی بهتر است پیاده بروم,  اتوبوس نیامد. حیف است کلاس خانم همتی را از دست بدهم و وقتی تصمیم به رفتن پیدا می کنی با دیدن اتوبوسی که از دور می آید خوشحال می شوی و بعد تازه یادت می آید که کارت اتوبوست را دنبالت نیاوردی و مجبور ی برگردی خانه. بعضی وقت ها گره های کوری که برای خودت دست و پا می کنی از گره های زندگیت کورترند انگار نمی خواهند باز  شوند چون از اول هم کور نبوده اند. 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:44:00 ق.ظ ]
 
   
 
مسابقه راوی مهر