« عتیقهلیوان لب پر »

گوشی پدرم زنگ می خورد مادر بزرگم بود که می گفت دو سه روزی می خواهیم مسافرت برویم شما هم بیایید.

پدرم قبول نکرد و گفت کار دارم. می دانستم اصرار عمه ام بخاطر من و خواهرم است. خواهرم که طبق معمول خوشحال شد و قبول کرد, ولی من نمی توانستم بروم.

هنوز خاطره آخرین مسافرتی راکه با هم رفته بودیم فراموش نکرده بودم. دو روزی که با آن ها بودم شاید نزدیک به ده بار یا بیش تر بود که بند کرده بودند به چادر من :

-این را دورت نپیچ. بیندازش دور.

و من فقط لبخند می زدم کاری نمی توانستم بکنم. لبخند می زدم که نشان ندهم چقدر حرص می خورم.

اما به اندازه هر بار که آنها اصرار می کردند من چادرم را بردارم به هر مناسبتی که پیش می آمد یکی از فواید چادر را می گفتم.

آخر بار هم عمه ام عصبانی شد و گفت خیلی خوب تو راست می گویی چادر خوبست.

کلیدواژه ها: حجاب, عشق, فواید, چادر
   سه شنبه 22 اسفند 1396
آراي كاربران براي اين مطلب
5 ستاره:
 
(1)
4 ستاره:
 
(0)
3 ستاره:
 
(0)
2 ستاره:
 
(0)
1 ستاره:
 
(0)
1 رأی
ميانگين آراي اين مطلب:
5.0 stars
(5.0)
نظر از: مصطفوی [عضو] 
5 stars

سلام عالی

1396/12/26 @ 13:57


فرم در حال بارگذاری ...

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی