کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  درس یا بازی   ...

بحث در مورد رشته تحصیلی داغ بود.به دوستم گفتم:

_ من می خواهم بلافاصله بعد از این که درسم تمام شد رشته روان شناسی دانشگاه امام خمینی (ره) شرکت کنم, غیرحضوری هم می توانم بروم, امتحانش هم همین جاست, حتی منتظر پایان نامه هم نمی شوم. 

می توانم  هم درسم را بخوانم هم پایان نامه ام را  بنویسم.

 لبخند زد و همین طور که سرش توی گوشی بود و دنبال چیزی می گشت گفت:

_ تا مجردی هر چه کلاس می خواهی برو. وقتی بچه دار شوی باید وقتت را حداقل تا سه سالگی اش به او اختصاص دهی.

گفتم: درس غیر حضوری که این حرف ها را ندارد.

گفت: بلاخره حواست به درس است نمی توانی با بچه ات بازی کنی؛ استرس امتحان هم سر جای خود.

مثل اینکه بلاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد صفحه گوشی را به طرف من گرفت و گفت: 

_نگاه کن. فیلم گرفته شده از پسرش بود که به شدت گریه می کرد و حرف های نامفهومی می زد گفت : 

_ وقتی فهمید دارم از او فیلم می گیرم گریه اش کمتر شد؛ آن وقت حرف هایش را هم بهتر می فهمیدم.

می گفت: تو هیچوقت با من بازی نکردی همیشه درس داشتی, همیشه امتحان داشتی  اگر بدانی وقتی این حرف ها را می زد چقدر پشیمان شدم که بیشتر برایش وقت نگذاشتم. 

فکر می کردم چون همیشه پیشش هستم دیگر مشکلی نیست. بخاطر همین درسم را غیر حضوری کردم, اما درگیر درس هایم شدم; فکر می کردم چیزی نیست اما حالا خیلی دلم می سوزد.

موضوعات: اخلاقی وتربیتی, نویسنده: ریحانه علی عسکری  لینک ثابت



[جمعه 1397-06-16] [ 06:09:00 ب.ظ ]





  ای آدم..   ...

ای فرزند آدم بنگر چه بودی و چه شدی؟؟؟

موضوعات: متفرقه, اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-04-12] [ 11:54:00 ق.ظ ]





  شهدا زنده اند   ...

حدود ساعت 12 از اتوبوس پیاده شدم.

خیلی سریع خداحافظی کردم با بچه ها و رفتم به سمت سرویس بهداشتی مسجد.

 اول قصد نداشتم وضو بگیرم

 بعد گفتم می گیرم میرم زیارت شهدا. بعد میام نماز می خونم.

اول رفتم سر داداش مصطفی و کلی تشکر کردم که دعا کرد تا بتونم برم راهیان نور.

 بعدش رفتم پیش فرمانده و اون جا هم با زبان بی زبانی سپاسگزاری کردم وگفتم:

_ ممنون که مثل همیشه فرماندهی کردی برام.

آری، تا دنیا دنیاست حاج حسین خرازی فرمانده دل هاست…

با خودم فکر کردم برم خیمه، شاید کلاس باشه.

 دم ورودی یه آقایی ایستاده بود پرسیدم:

_ میشه نمازخوند؟

انگار کلمات تحت اختیار من نبودند

جواب داد: _ بله 

وارد که شدم آقایی در حال صحبت کردن و روایت گری جنگ بود.

جلو آقایون نشسته بودند و عقب هم خانم ها.

 رفتم ردیف آخر نشستم. ازخانم بغل دستی پرسیدم:

_ این جا چه خبره؟

گفت مراسم برای شهید نعمتی گرفتند.!

ساکت شدم و قرآنمو بازکردم.

درحال قرائت سوره یاسین بودم که خانمی چایی تعارف کرد، برداشتم 

دیدم جلوتر سینی شیرینی نارگیلی که من عاشقشم چشمک میزنه و کنارش عکس یک شهید بسیار زیبا که چشم های آبیش انگار زنده هستند داشت باهام صحبت می کرد.

 محو عکس شده بودم.

با خودم گفتم:

_ با این همه زیبایی، دنیا و شهوت و شهرت رو ول کرده بعد از 30سال چهار تا تیکه استخون برا خانوادش آوردند

چقدر فوق العاده…

اذان شد. قامت بستم. سلام نماز ظهر رو که دادم آقایی پشت میکرفون گفت:

_چون روزجمعه هست نماز جماعت برپا نمی شود فردا بخونید. بعد از نماز، نهار در خدمتتون هستیم.

کلی ذوق کردم آخه کسی خونه نبود فقط مامانم گفته بود قرمه سبزی داخل یخچال هست.

 و من خسته و کوفته تازه باید می رفتم غذا گرم می کردم.

نماز عصر رو که خوندم سرم چرخید به طرف درب خروج، که 3 تا از بچه های اتوبوس رو دیدم.

 خیلی سریع کولمو انداختم به دوشم رفتم سمتشون

گفتم:

_ شماها این جا چه می کنین؟

مرضیه گفت: اومدیم نماز بخونیم.

خیلی سریع جواب دادم:

_بابا نهار مهمون شهید هستیم بخونین الان سفره رو پهن می کنن .

زهره با هیجان پرسید:

_جدی؟

گفتم:_ اره

آخه اون ها تازه بعد از این همه راه باید 6 ساعت دیگه داخل راه بودند تامی رسند به شهرشون.

تا بچه ها نماز بخونند من یک سوره دیگه هدیه به شهید قرائت کردم.

 کسی که هنوز حتی اسم کاملش رو هم نمیدونستم.

زهره گفت:

_زشته بمونیم 

گفتم:_ چه زشتی داره مهمون هستیم.

یهو ذهنم جرقه زد برم بپرسم. رفتم پیش خانمی که چایی می داد.

گفتم: _شما از اقوام شهیدهستید؟گفت:

_ بله چه طور؟

مهمان ناخوانده می خواید؟ یا نهار برای تعداد خاصی تدارک دیده شده؟

پرسید چند نفرید؟

جواب دادم:

_4نفر

بامهربونی گفت:

_قدمتون سرچشم مهمان شهید هستید.

این لحظه درپوست خودم نمی گنجیدم 

به چشم بر هم زدنی اومدم پیش بچه ها و گفتم:

_نهارحله…

باورمون نمی شد که شهید دعوتمون کرده باشه. آخه هیچ کدوم قصد اومدن به خیمه رو نداشتیم .

بچه ها گفتند:

_ما رفتیم مسجد نماز بخونیم بسته بود!!

گفتم این ها کارهای خداست

نشستیم سرسفره، به به چه غذایی 

قاشق سوم داشت وارد دهان مبارکم می شد که حورا دوست دوم دبیرستانم رو دیدم.

 حدود یک متر با ما فاصله داشت رفتم پیشش. در آغوش هم دیگرو گرفتیم .

با دوستش بود. خانمی که غذا می داد گفت:

_ببخشید تمام شده.

حس کردم گرد غم به صورتشون نشست 

دستشو گرفتم گفتم:

_ غذا زیاده بیایدپیش ما.

نشستند قاشق چنگال دادم دستشون و گفتم تعارف نکنید غذا زیاده بفرمایید.

یکی از کباب ها را کامل نوش جان کردند

و رفتند ولی ماشالله چه غذای پربرکتی بود …

سفره رو با بچه ها کمک کردیم جمع کردند.

رفتیم سمت درب خروجی که دیدم دختر شهید داره از اقوام و کسانی که اومده بودند تشکرمیکنه.

صبر کردیم سرشون که خلوت شد رفتیم جلو تا اومدم دستشو ببوسم بغلم کرد و سرمو بوسید.

بعد از قدر دانی آدرس مزار شهید رو پرسیدم.

 5دقیقه طول کشید تا رسیدیم 

شهید حمزه نعمتی …

و این بود که ما کاملا بهمون ثابت شد شهدا حواسشون به همه چیز هست و هست و هست.

نوشته: زهرا فتاحیان

موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-01-22] [ 07:38:00 ق.ظ ]





  عکس   ...

موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-11-17] [ 10:22:00 ق.ظ ]





  زندگی اسلامی   ...

موضوعات: اخلاقی وتربیتی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1395-02-22] [ 01:18:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم