کوچه…سیلی…آتش…در…میخ… پهلو…صورت نیلی…و اما،

فاطمه

راستی ؟!؟ خیبرشکن. صاحب شمشیر ذولفقار..دست خدا..

بعد از فاطمه

چقدر به من سخت گذشت آقا!

حیران شدم که چرا هنوز ویران    

 نشده ام!!

آخر وقتی کسی که خیلی درد داشته باشه میگویند سنگ را آب کرده!

این دروغ است، پس چرا من آب نشدم!

ای کاش ویران شده بودم و این حرف ها را از شما نمی شنیدم آقاجان!

حالا بماند حرف های دو نفریمان؛

جواب سلام ندادن ها؛

 رو برگرداندن هایشان؛

آخ الهی که کسی

 دشمن به شاد نشود…

ولی دیگر این را نمی توانم تحمل کنم مولاجان!همه اش تا ته اعماق قلبم هی صدایتان میپیچد؛ شما را به خدا کمتر زمزمه لب هایتان کنید آقا:

الا ای  چاه زهرایم جوان بود.

ولی لیکن قدش از غم کمان بود.

سال هاست شما رفتی و من ماندم و این غمها که مرا پیرکرد.

ولی این عشق شماست که مرا زنده نگه داشته.

آقاجان شما را به زهرایت قسم،

دعا کن ویرانه نشوم.

التماس دعا

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 1 اسفند 1396نظر دهید »
جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی