خوشحال بودم که بلاخره بعد از وققه چند هفته ای، فعالیت هایم را از سر می گیرم.

 زیرا جابجا کردن خانه، برنامه هایم را، تحت تاثیر قرار داده بود.

بعد از یک ساعت طی مسیر، به در ورودی موسسه رسیدم چند لحظه ای مکث کردم، و نفسی عمیق کشیدم.

انرژی تجمیع شده درونم را در چهره ام نمایاندم، پس لبخند زنان پله های منتهی به سالن موسسه را یکی در میان گذراندم.

به محض مواجه شدن با صحنه ی پیش رویم خنده بر لبانم محو و موج خوشحالی در چشمانم نشست.

هم‌ دوره ای هایم را دیدم که به ردیف نشسته اند و با برگه ای زیر دست، در حال امتحان دادن هستند. سکوت حاکم بر جلسه، حتی شنیدن صدای نفس کشیدن هایم را هم سخت تر می کرد. 

با چشمانی حیران تمام جلسه را برانداز کردم؛ 

تا یک آشنای مسئول را ببینم و از او بپرسم، اینجا چه خبر شده است.

بلاخره یافتمش.

به او نزدیک شدم و به آرامی گفتم:

 _ چه خبر شده؟

امتحان داریم؟ از کجا؟

باتعجب پاسخ داد: 

_ از فصل دوم امتحان داشتیم. 

چطور خبرنداشتی؟

گفتم: 

_ هفته پیش غائب بودم، اما نه تو گروه نه کانال حرفی در این مورد نبود؛

 واقعا درجریان نبودم. حتی هیچ کس از هم کلاسی هام منو باخبر نکردن.

 _الان تکلیف من چی میشه؟

 گفت: جبرانی می ذاریم

کمی خیالم آسوده شد. 

ولی بغضی که در گلویم گیر کرده بود مثل آتشفشانی خاموش می ماند، که هر لحظه ممکن بود فعال شود.

فکر کن بی خبر امتحان بگیرند و تو آماده نباشی واقعا دلهره آور است، نیست؟

بر روی یک صندلی خالی به دور از موقعیت امتحان نشستم که، صدای مراقب امتحان از بلندگو بلند شد: 

_ دوستان وقت تمام است.

با اتمام جمله او به ناگاه چشمانم سیاهی رفت، و زنگی در گوشم بصدا درآمد. فقط یک کلمه بر صفحه ی ذهنم تداعی می شد،

 "مرگ”

به خود آمدم. اشک هایم را پاک کردم و افکار سرگردان ذهنم‌ را چون پازل در کنار هم‌ چیدم و متوجه این موضوع شدم که، امتحانات الهی هم، بدون خبر قبلی می آیند.

 مرگ هم، بی خبر می آید و اصل وجودیش در غافل گیریست.

 پندها و گوش زدهای بزرگان دین را بیاد آوردم که برای آماده شدن و جا نخوردن از این دست غافل گیری ها بود. 

“خدایا ما را نسبت به غافل گیری های زندگی دنیا و آخرتمان غافل مدار، آمین.”

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: امتحان, مرگ, وقت
   یکشنبه 23 اردیبهشت 13972 نظر »

در خانه را بهم‌ می زنم و به سمت مسجد روانه می شوم.

در مسیر جمعی از دانش آموز را می بینم که با شوخی و خنده در حال گذر از مسجد هستند.

به ناگاه خاطره ای از سال ها پیش‌ برایم تداعی می شود،

در دبیرستان که بودم همیشه صدای قهقهه  بچه ها پس زمینه ی نمازم می شد؛

بماند که کمبود توپ ورزشی را هم با مهر من جبران می کردند، و گاهی هم پا از مهرم

می کشیدند،

و من به خیال اینکه خسته شده اند آسوده سر بر مهر می گذاشتم، اما به یکباره هوس سواری می کردند.

توهین و تمسخرهایشان حتی با گذر زمان هم برایم‌ عادی نمی شد؛

گاهی با خود می گفتم: این همه اذیت شدنم ناشی از کشمکش های منه خوب، با منه سرکشم است؟

یا کارها و حرفهایشان واقعا نیش دار است؟

هرچه که بود الان با گذشت سال ها،

از آن روزها فقط خاطره اش مانده هر چند تلخ. 

به در مسجد رسیدم، خم شدم کفش هایم را بردارم، که کسی صدایم کرد و جمله ای گفت که، تمام درد و رنج آن سالها برایم محو شد و قلبم‌ آرام گرفت.

آن شخص از همکلاسی های همان دوران مدرسه ام بود.

یکی از همان دو آتیشه ها که زخم زبان هایش هنوز در گوشم زنگ‌ می زند. خدای من چقدر باوقار شده است.

درحالیکه کفش هایش را برمی داشت این را گفت:

 _خدا خیرت دهد، صبرکردن را مثل تو از نمازخواندن یادگرفتم رفیق.

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 16 اردیبهشت 1397نظر دهید »

روزی که پدرم بود نمی دانستم روزی دیگر’ جای خالی اش کنج دیوار خانه، دلم را به لرزه وا می دارد.

 

روزی که لقمه های غذایش از گلوی بی صدایش پایین می رفت، نمی دانستم روزی دیگر با نبودنش لقمه های غذایم، همراه با اشک چشمانم، بلعیده

می شوند.

روزی که پدر، لباس نو بر تن می کرد و مرا در خوش پوش شدنش نظر

می خواست؛ نمی دانستم روزی دیگر در آینه او را، اما با هیبت خود، برانداز

می کنم.

روزی که پدرم نگاهش به نگاهم گره می خورد نمی دانستم روز دگر، کتاب به کتاب، و ورق به ورق در تفسیر نگاهش، کم می ‌‌‌‌اورم.

روزی که پدر’ محاسن کم پشتش را به پوست صورتم می نهاد و بوسه ای نثار هوای اطرافم می کرد، نمی دانستم روزی دیگر هوای بی او، ولو با بوسه هایی بر گونه، اکسیژن کم دارد.

 

روزی که پدر، پدر شد و شادمانی اش را در خوشبخت شدن من، با خدا تعریف کرد نمی دانستم خوشبختی ام، بی دعای او تعریف نمی شود.

 

حتی حالا که در کنارم نیستی دعای تو با من است،

منی که هستی حالم را به تو مدیونم.

 

حتی الان که نیستی حتم دارم دعایت بیش از قبل جریان دارد اگر، رود شوم و وصل شوم به دریا.

می دانم من بی تو جز با دعای خیر تو، عاقبت به خیر نشوم پدر.

 

پدرم گرچه نیستی اما صدایت در کلام مادر طنین انداخته.

گرمای آغوشت نیست اما لبخند مادر گرما بخش زندگیم شده.

پدر جان خنده های بی صدا اما

دلبرانه ات نیست دگر، اما خنده های رضایت مادر از من’ در دنیا دلبری من باشد به تو در عقبا.

 

در پدر بودنت همین بس که لحظاتی از عمرم را با تو می اندیشم و در گذشته های شیرینم با تو قدم میزنم.

 و در فرزند بودنم همین بس که همسر زندگی ات را درمی یابم،

می نگرم و می بوسم و برچشم

می گذارم.

 

دوستت دارم پدر و گرچه دنیا راه را برای ابراز این علاقه به تو بر من بسته _ وا حسرتا_ اما علاقه ام را نثار مادری که هست می کنم و غم نبودت را با شاد کردن او جبران می کنم.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: جای خالی تو, مادر, پدر
   شنبه 11 فروردین 1397نظر دهید »

پایان سال که می شود پدربزرگم لباس سفید می پوشد

عطر می زند و وصیتش را چک

می کند

پول هایش را می دهد 

و در عوض، لبخندها می گیرد.

آخر سال که می شود پدربزرگم بیش تر نگاه می کند به درخت ها که

شاخه هایشان التماس شکوفه می کنند

کمتر می نشیند

و بیشتر در گرد خانه می گردد

لحظه های آخرسال که می شود پدربزرگم آلبوم عکسش را ورق می زند و برای بعضی فاتحه و برای عده ای دعا می کند.

نزدیک سال تحویل که می شود لبهایش شهادت می خوانند و دلش یامهدی

قرآن بر دست می گیرد و دست مادربزرگ را به نرمی می فشارد.

او این چنین ماهرانه به من می آموزد:

تولدی دوباره چون سال جدید در پس

تمرین پایان زندگی است.

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 1 فروردین 1397نظر دهید »

 روزهای پایانی است

تب شهر در خرید مردم چنان بالا رفته است

که بعضی دستشان نه،

دلشان می سوزد 

نبض لحظه های آخر سال این شهر تندتر میزند و نبض قلب هایی کندتر.

چهره شهر شادمان تر میشود اما

بعضی نقاب خنده بر صورت غمگین می نهند

قدم های شهر بلندتر می شود تا برسد به سرآغاز فصل جدید

ولی پاهای بعضی خسته می شوند در این چنین دویدن های آخری.

سلول های شهر نفس می کشد و بهار را نوید می دهد

اما

سلول های بعضی از قفس تنگ تر.

شهر بوی سبزه و آجیل می دهد

و بعضی بوی سوخته دلی

دلم سفره هفت سینی می خواهد به وسعت آسمان با آینه ی دیگربین و تنگی که شکسته و ماهیانش دور تا دور قرآن حلقه زده اند و سبزه هایی پر از سیب.

در گوشه ای هم ساعت با سکه ها بازی کند و همه اهل زمین دستهایشان را ستون این‌ سفره کنند مباد بر زمین بیفتد.

مهربانی ام آرزوست

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: خرید, شاد, مهربانی, کمک
   چهارشنبه 1 فروردین 1397نظر دهید »

یک سال از به دور ما چرخیدنش گذشت(خورشید به دور زمین) ورسم است اگر یک‌ دور فقط به دورش بگردیم آن را جشن بگیریم(زمین به دور خورشید)

و این‌ چنین است که گوییم سال جدید فرا رسیده است.

مادرم از دور ما گشتن های هر روزه ت ،۳۶۵روز می گذرد اما،

بر کامل کردن فقط یک دور، دور تو گردیدنمان هنوز وامانده ایم وسال عاشقیمان سر نرسیده است.

ای خورشید زندگیم

سال بی توبهار ندارد

و

بی دعای توخیر تو،چرخش.

من چون زمینی بی آب وعلف مانم گر درحسرت باران محبتت شعله های بی عشقت بر من بسوزاند.

مهربانی را باید از خورشید پرسیدو

در مادر به تماشا نشست.

دورت بگردم مادر.

عیدت مبارک.

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 29 اسفند 1396نظر دهید »

ایلیا پسر چهار ساله ام بهم گفت:

_《بیا ماما این گوشی دیجه مال تو باشه》

خیلی جا خوردم از این که با این سنش می خواست روز مادر به من کادو بده خوشحال شدم.

اماتعجب هم کردم.

بنابراین گفتم:

_《ممنونم مامانی ولی این که گوشی خودمه》

گفت:《می دونم ماما ولی همش دسه منه. او روز که با مامان بزگ دعبات شد،یادته؟

دلم خیلی بلات سوخ فکرکلدم توام مث من ماما دوم میخوای.

چون ماما اولیت بات بازی نمی کنه. اینو بگیل تا بجاش دیجه نالاحت نشی.》

تمام بدنم یخ کرد. لبخندم جمع شد. سرم را انداختم زیر،

و تمام التماس های ایلیا را بیاد آوردم.

اینکه همیشه می گفت: 

-مامان بیا بازی کنیم.

منم بیشتر وقت ها گوشیم را می دادم دستش و می گفتم:

《الان کار دارم مامان. بیا با این بازی کن》

نمی دانم الان ارزش من در حد یک‌ گوشی پایین آمد یا ارزش گوشی در حد یک‌ مادر بالا رفت؟

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 19 اسفند 13961 نظر »

تبسمش کردم، 

اما او نگاهش را از من برنداشت.

خندیدمش گاهی،

اما او مهرش را کم نذاشت

در آخر

آن زمان، که 

خود

بهشت آینده ام را،

به بار هستی نشاندم؛

دانستم.

که این شمع وپروانه بهانه است.

اصل محبت نشانه است

وامروز

مشق عشق می کنم،

مادریم را:

تبسمش را می بینم

و

نگاهم را به او می دوزم،

خنده اش را می شنوم،

 و

.

.

.

مادرم همه روز، روز توست

خورشید هم وام دار قدمگه توست

شب کجا و روز بی توکجا

تو کجا و بهشت، بی تو کجا

زیباترین جمله کلیشه ای دنیا تقدیم به تو،

ای ناب ترین مهر دنیا، مادر.

دوستت دارم

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: مادر
   شنبه 19 اسفند 1396نظر دهید »

1 2

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • نسیم
 
اسرار عبادات