برای عزیزات وقت می گذاری با آن ها حرف می زنی حتی با گوشیت هم انس داری

اما خدا….

خدا همانی که افراد عزیز زندگیت رو به تو داده و گوشی و امثالهم رو هم در اختیارت گذاشته

 برایش کم وقت میگذاری!

اصلا وقت میگذاری؟

اصلا خدا را قبول داری که بخواهی براش وقت بگذاری؟

ببین عزیز,

خدا با تو حرف دارد

قرآن را باز کن

و بخوان

باعشق

بخوان

می شنوی؟

جانم گفتن هایش را؟

   دوشنبه 25 تیر 1397نظر دهید »

اول سی و سه پل پیاده شدیم و به سمت پله ها رفتیم که همسرم گفت: 

_ نوشین بریم یه چیزی بخریم بعد بیایم این جا بخوریم.

موافقتم را با لبخندی بر لب نشانش دادم و هردو به سمت خیابان اصلی بازگشتیم.

با نگاه به کافه تریایی شلوغ در آن سمت خیابان مقصدمان را مشخص کردیم و از خیابانی شلوغ تر از آن کافه تریا گذشتیم، گذشتن از خیابان همانا و مرور گذشته ی من و همسرم هم همانا…

اولین باری که از خیابان گذشتیم و اولین کشف من نسبت به او در خاطرم تداعی شد این که هربار در گذر از خیابان درست در آن سمت من قرار می گیرد که خودروها از آن می گذرند، این رفتارش حس امنیت به من می داد…

بلاخره با انتخاب یک آیس پک برای من و سفارش یک بستنی شکلاتی برای او، به سیر گذشته ام پایان دادم.

به سمت سی و سه پل بازگشتیم و درست در همان نقطه ای که تصمیم بر تهیه ی خوردنی گرفتیم چندلحظه ای ایستادیم.چراغ های زرد و پرنوری که زیر تک تک سقف های هر یک از سه و سه عدد پل تعبیه کرده بودند در آن شب بی ستاره چنان توجه ات را جلب میکردند که نبود زاینده رود را کمتر حس کنی.

شاید برای اولین بار بود که درد دلی از بی آبی پل های شهرم، به همسرم نکردم و تنها به پیدا گردن جایی دنج برای نشستن و خوردن فکر می کردم.

 نمی دانم شاید هم لذت هم جواری با او چنان در وجودم سر به طغیان زده بود که مفهوم بی آبی را در آن لحظه درک نمی کردم؛ شایدهم ضمیر ناخودآگاهم در تسکین نابسامانی های این روزهای کشورم، جایگزینی بهتر از روان پاک همسرم نیافته بود.

روبروی منظره ی پل های سی و سه گانه نشستیم و خوردیم و خوردند…

آن هایی که در جای جای محوطه سی و سه پل نشسته بودند همچون ما می خوردند و سعی داشتند از آن چه که هنوز هست لذت ببرند و حسرت آن چه دیگر نیست را به وقت دیگری موکول کنند.

پس از خوردن به گپ و گفت و شوخی و خنده سر کردیم و خندیدیم، به هرچه در تلاش بود تا ما را از خنده وادارد،

 خندیدیم به قدرت های پوشالی شان خندیدم به خشکی سی و سه پل به کم آبی به …

خندیدیم و سرمست از گشتن های کوتاه درون شهریمان عزم رفتن کردیم‌…

همیشه تفریح هایمان همین قدر لطیف و پر مغز بودند همین قدر کوتاه و ماندگار همین قدر کم و لذت بخش… 

به ابتدای خیابان اصلی رسیدیم.

 پدر و پسری که در کنار نرده ها رو به سی و سه پل ایستاده بودند توجه ام را جلب کرد.

 از نوع پوشش و لهجه شان می شد حدس زد اصفهانی نیستند.

 همان چند لحظه ی عبورمان از کنارشان و شنیدن جملاتی که پدر در خطاب به فرزندش می گفت مرا به خود آورد…

 _ پسرم این همه خشکی که می بینی قبلا بجاش آب بود پرآب بود ولی دیگه نیست.

هیچ گاه نگاه پر تفکر پسرک را فراموش نمی کنم گویا سعی داشت سی و سه پل پر از آب را تصور کند و آن چه نمی دید را درک کند.

 نگاهش عمیق بود و سند من مبنی بر این برداشتم سکوت ادامه دار او، بر حرف های پدرش بود.

 هرچه پدر حرف می زد او بیش تر سکوت می کرد و فقط می نگریست.

نمی دانم عمق نگاهش تا کجاها رفت و سوله های ذهنش تا کجاها باز و بسته شد اما، من دیگر به آب و زاینده رود و خشکی و سی و سه پل فکر نمی کردم به آینده ای متفاوت از گذشته فکر می کردم به آینده ای بی ریشه.

به آینده فرزندانم فکر می کردم که مبادا باید برایشان از گذشته ای تعریف کنم که درکش برایشان سخت باشد مثلا مبادا مجبور شوم به آن ها بگویم خاله کیست؟! و عمو که بود؟! 

بی خیال از این خیالم که می توانست به واقعیتی در آینده نزدیک تبدیل شود خندیدم.

به هر آنچه سعی داشت امشبم‌ را تاریک کند، خندیدم.

به آسمان نگریستم و بزرگی خدا را یادآور شدم

و سپس دستان همسرم‌ را فشردم و به بزرگی قدرت خودمان در تحقق آینده ای روشن فکر کردم.

این بار به قدرتی که در خودم یافتم و در برابر قدرت های مولد ناخوشی هایمان قد علم می کرد،

 خندیدم…

خنده ی پیروزی

   جمعه 22 تیر 1397نظر دهید »

صاحبم  این لقب شما را با جان و دل می پسندم و بارها و بارها تکرارش می کنم

 "صاحب من” محبوب من،

 ای تمام قلب من، مهدی جان.

ای صاحب این عصر و زمان که غریبانه کنار گذاشته شده ای. 

در درک زمانه ما را یارا باش.

 در فهم زمانی که تو صاحبش هستی ما را توانا باش. در ساختن این زمان به سوی تو ما را پناهنده باش و در خسران و زیان نبودنمان ما را بهانه باش.

 صاحب جانم، ای صاحب تمام من، ای صاحب وجود من، ای مظهر ظهور لااله الا الله، ای کمال خوبی ها در زمین، ای تمام مهربانی ها در آسمان،

 ما یتیمانت را دریاب.

 مایی که جز تو کس نداریم و تو را هم آن طور که باید نداریم.

 ما بینوایان گدا مسلک را بخواه ما را به سرانجام عزت و سعادت برسان.

 ما را در سوار بر زمان شدن و تو را پیشوا دانستن همراه باش.

ما را آن گونه بخواه که می خواهی، اما بخواه تو را به الگوی نمونه ات مادر عالم، زهرای اطهر.

 فقط ما را بخواه منه عالیم ضمانت می کند رشد خوبیهایم و توقف بدیهایم را.

ای مولا و سرپرست ما، دست نوازشت بارها بر سرمان حس شده.

 اما این بار دست مهربانی ات را بر قلبمان بکش که یتیم تر از عقل هایمان به تو محتاج است.

 به عشقی که در زندگیمان گم شده و هیچ جور پر نمی شود.

دستی بکش از جنس نفس از جنس نور و از جنس واقعیتی توام با حقیقت.

مهربان مرد جهان ای ابر مرد قدر 

ای زیبای دل

ای تک غریب قریب

ای کمال من

ای عشق من و ما

من و ما را چون نخ تسبیح بهم منسجم کن و چون دانه درشت تسبیح بر خود قفل کن و بسپار بدست خدا.

خدایی که تو را برای ما آفرید و جمله ی “گرسنه نشدی تا عاشقی از یادت برود” را برای همیشه منسوخ کرد.

ما گرسنگان ولایتت را دریاب.

یک این بار چون یک های هربار ما را دریاب.

 ما را بخواه ما را عاشقانه عاشق باش و عاشق کن.

ای عشق

 کنار برو آن زمان که حرف از مولایت می زنم تو کنار بایست و عرض اندام مکن، مبادا که دیگران فحوای کلام مرا که در جهت نشان دادن مهر مولا هستم به اشتباه در تو ببینند نه کنار بایست ای عشق.

امروز تو برجسته نیستی مهم امروز مولااست

 همان که تعریفت را از او وام گرفتی همان که بودت را در چشمان او یافتی.

ای عشق سرخم کن بر خالقت و خالق خالقت

“مهدی عشق است و عشق مهدیست”

کلیدواژه ها: دست یاری, عشق, مهدی(عج), کمک
   سه شنبه 19 تیر 13971 نظر »

گاهی این دست ها پینه می بندند از کار

و

گاهی دل ها پینه می بندند از حرف های مغرضانه یا شایدهم جاهلانه 

گاهی دست ها سیاه می شوند برای کسب روزی حلال

و

گاهی قلب ها سیاه می شوند برای ‌کم کردن روزی دیگران

گاهی دست ها دراز می شوند نزد خدا برای حفظ آبرویی

و

گاهی دست درازی ها می شود برای حفظ مقام و جایگاهی

گاهی دل ها بهانه ی بارش چشم ها می شوند برای دریافت بصیرت

گاهی دل ها بهانه اشک تمساح می شوند برای دریافت قدرت

گاهی…

و

گاهی

و

گاهی همه حرفی می شنویم جز حرف معصوم

همه جایی می رویم جز راه معصوم

همه کاری می کنیم جز دستور معصوم

و

همه لذتی می طلبیم جز لذت هم صحبتی با معصوم

   دوشنبه 11 تیر 1397نظر دهید »

دیدید یه عده به ظاهر روشن فکر میان می گن آزادی فکر، آزادی عقیده، آزادی، آزادی، آزادی.

اما حواسشون نیست خودشون ذهن و فکر و روحشون به کل در خدمت بعضیا است و اصالتا ماهیت خودشونو در رسانه های غربی تعریف می کنند.

و کلا از آزادی محرومند منتها نسبت به همون چهارچوب آزادی دارن.

کج فهمی ها و تعصبات ناتمام فقط و فقط خودشون رو می کشونه پایین و روز به روز، زودرنج تر و مچاله تر می شن.

 حالا هرچقدرم ظاهرشون و حرفاشون خوب باشه.

من اصلا موندم با کدوم منطق حمایت از محرومان یا مستضعفان یا مظلومین را غربال می کنن؟

   شنبه 9 تیر 1397نظر دهید »

حق را کجا یابم وقتی قطب عالم امکان تو باشی؟

عشق را،

عشق را در که یابم وقتی صدای عشق را تو سازی؟

با که از تو گویم وقتی تو هم معنای گویشی؟

جز تو با که باشم وقتی تمامی بود عالمی؟

زمان را ,

زمان را چگونه بسپرم وقتی امام زمانی؟

و که می داند زمان چیست؟

نه ! 

زمان کیست؟ آن گاه که صاحب الزمان تو باشی… 

   جمعه 8 تیر 1397نظر دهید »

هم مسلک، میدانی چه زمانی از کفار شکست خورده ایم؟

و کی ازسمت کفار به عقب رانده شده ایم؟

همیشه اسلام از افراد به ظاهر خودی ضربه خورده است, همیشه.

این وعده خداوند بوده است که کفار هیچ گاه توان مقابله با ما را نداشته و نخواهند داشت و این مهم را خداوند بارها برایمان اثبات کرده است.

از تاریخ معاصرمان و رویارویی های تن به تن با مجاهدین خلق_بخوان منافقین_ تا نیم رصدی

به جنگهای صدر اسلام کردن، همه خبر از کارشکنی های منافقین می دهد.

مثلا نگاهی ولو سطحی به واقعه صفین عبرتی به قدمت کل تاریخ برای جامعه بشریت به ارمغان دارد.

این سوالات که آن کدام فرد منافق مسلکی بود که وارد شور شد؟

و چه ها کرد؟ بارها جواب داده شده اند اما جهاد؟! نه.

برای همین است که امام (ره) فرمودند:

_ آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.

چون مبنای حرفشان و تکیه گاهشان خدا بوده 

و از خود سخنی نگفته اند.

و تنها وعده خداوند را گوشزد کردند…که ای مسلمانان این کفار ضعیف اند.

و بدانیم

که هرچه کشیده ایم از دورویان ایمان و کفر کشیده ایم.

هر آن چه ضربه خورده ایم از منافقان بوده و بس.

هرچند عبارت ” تاریخ تکرار می شود” تکراری است ولی این تکرارها آن قدر ادامه می یابد تا به خود آییم. بلکه خود را در آینه نظاره گر باشیم که آیا امروزه، هم وطن های بی وطن کم هستند؟!

و یا “تن فروش به از وطن فروش” کم شنیده ایم؟!

آری می دانیم اکثر ما اسلام آوران هم، رنگی از نفاق داریم. هرچند عده ای تیره و عده ای روشن تر.

در این بین، پس از شماتت منافقین داخلی و بی بصیرهای مخرب, نوبت به بررسی و اصلاح خودمان کی می رسد؟!!!

اذعان کلام الله به کافران محض و مومنان خالص از سری خبر می دهد تلخ مزه اما حق…

غیبت، سخن چینی، آزار مومن و سب مومن یا هتک حرمت و کشف اسرارش، و و و… همه از مفاسد یک منافق است…

دیگر بس است شمردن 

قیام کنیم،

علیه تکرار تاریخ قیام کنیم،

تا قیام موعود فرا رسد…

وه چه موعودی…

آن موعودی را گویم که یاران بهشتی اش، بهشتی وار، به بهشت رفتند و سبک بهشتی زیستن را، به ما، همچون بهشت،ساده و بی تکلف آموختند…

   جمعه 8 تیر 1397نظر دهید »

ماه شب چهاردم است و مهتاب کامل.  نور ملایمش بر پهنای صورت رنگ پریده ی پدر افتاده، گویی او را نوازش می کند و تمام بی محبتی آدمیان جنگ ندیده را جبران می کند.  این را از لبخند او در چهره ی به ظاهر خوابش می فهمم. هر از چندگاهی که نفسی عمیق می کشد بقدری ضعیف و کم صداست که این را از جیرجیر تخت می فهمم، جابجایی وزنش بر روی این تخت فرسوده ی وسط حیاط، حیاتش را هنوز نوید می دهد. گاهی که دستگاه اکسیژن را بر دهانش می گذارم تا تنفس راحت تری داشته باشد چشمان همیشه پراشکش را باز می کند و با نگاه پر عمقش از روزهای جنگ می گوید. جنگی که برای من مفهوم متفاوتی داشت. مادر سرش را از پنجره به سمت حیاط ییرون می کند و سینی پر از قرص و یک لیوان آب را به من نشان می دهد و با لبخندشیرینش مرا بسمت خود می کشد. همین طور که سینی را از او می گیرم پارگی لبش را نگاه می کنم و می گویم: _ هنوز درد می کند؟ این بار خنده اش صدادار می شود و می؛گوید:  _دست و پا چلفتی بازی دیروزم را به یادم نیار؛ لااقل انصافو رعایت کن و از اون تخت بیچاره هم بپرس حالش خوبه یا نه؟  و بانگاهش تخت را برانداز می کند. از مادر جدا می شوم و بسمت پدر می روم.  به مهتاب نگاه می کنم و زیر لب می گویم: _ شتر دیدی، ندیدی.

   پنجشنبه 24 خرداد 13974 نظر »

نام خانم جمشیدیان بر صفحه گوشی ام نقش بست و صدای زنگ گوشی به صدا درآمد. کتابم را بستم و جواب تلفن را دادم. _سلام خانم‌ جمشیدیان جان، بله بفرمایید. _ سلام عزیزم کجایی؟ _ تو متروام، دارم میام. _میبینمت. یاعلی _ یاعلی بلاخره به امام زاده درب امام رسیدم امامزاده ای که بین عوام‌ معروف هست به امامزاده ماستی! شاید علت شهره شدن به این نام این باشد که مردم پس از رسیدن به حوائج خود بواسطه ی دعای این امامزاده؛ نان و ماست نذر کرده و بین دیگران پخش می کنند. البته شاید. وارد حرم شدم. قصد داشتم سریع زیارتی کوتاه انجام‌ دهم و بلافاصله بدون فوت وقت با خانم جمشیدیان تماس گرفته و محل دقیق حضورش را بپرسم.  تابلوی کوچکی که سر در ورودی برادران تعبیه شده بود توجهم را جلب کرد، با خط خوش نستعلیق چیزی بر آن نوشته بود. ایستادم و مطالعه کردم. نسب دو امامزاده مدفون در حرم را توضیح داده بود. خط سوم یا چهارم نوشته بود: “امامزاده ابراهیم از نبیره های حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهم السلام” دوباره این جمله را خواندم، “امامزاده ابراهیم از نبیره های حسن مثنی فرزند امام حسن مجتبی علیهم السلام” و برای بار سوم؛ چشمانم بر اسم “حسن مثنی” خیره ماند پلک هم نمی زدم. گویا دیگر بر روی زمین نبودم یک اتفاقات وصف نشدنی در درونم حس می کردم. صحنه هایی مثل برق از جلوی چشمانم می گذشت. همچون سکانس های منقطع از یک فیلم. اما یک نقطه اشتراک داشتند: “من"  من کسی بودم ک در همه سکانس ها حضور داشتم. دلم به لرزه افتاد و با جاری شدن ناخودآگاه قطرات اشکم بر صورتم به خود آمدم. از آن موقعیت جابه جا شدم، به دیوار تکیه دادم. به فکر فرو رفتم؛  اینکه این حسن مثنی کیست؟ و چه می خواهد به من بگوید؟ اینکه چه اسم آشنایی است و چرا با خواندن این اسم منقلب شدم! اینکه این نشانه ها چیست و این اسم! و ربطش با این امامزاده و من چیست؟ ربط من با صحنه هایی که از جلوی چشمانم رژه می رفتند چیست؟ سکانس یک امامزاده شلوغ و سکانس بعدی اسم حسن مثنی و بعدی و بعدی و بعدی… بلاخره چیزی را به یاد آوردم. چند وقت قبل خوابی دیدم که بسیار من را تحت تاثیر قرارداده بود.  در خوابم به امامزاده ای رفتم که منسوب بود به حسن مثنی. در خواب مسافری بودم که برای یک زیارت کوتاه به آن جا می رفتم و این اولین بار بود که اسم حسن مثنی را می شنیدم. وقتی از خواب بیدار شدم تا‌مدت ها بدنبال این اسم می گشتم. آن زمان نمی دانستم ایشان از فرزندان امام دوممان هستند.  کم کم اطلاعاتی هر چند دست و پاشکسته و کمرنگ از ایشان جمع آوری کردم تا بتوانم خوابم را تعبیر کنم. اما به نتیجه ای نرسیده بودم و نهایتا به مرور زمان این‌ خواب و اسم را به باد فراموشی سپردم. این که پس از گذشت چند ماه به یکباره با دیدن این اسم در این امامزاده خوابم برایم تداعی شد. این که دلم روضه ی مولا حسین می خواست و اشک هایی که بی اختیار سرازیر می شدند و از همه مهتر علت حضور من در این امامزاده، این ها نمی توانستند بهم بی ربط باشند. با وجود این افکار به سمت ضریح در قسمت خواهران رفتم، زیارتی کوتاه کردم و از حرم خارج شدم.  چون زمان کافی برای بیش از این ماندن را نداشتم و علت اصلی حضورم دعوت خانم جمشیدیان از من بود پس بی درنگ با ایشان تماس گرفتم و محل دقیق حضورشان را پرسیدم. درست در حیاط پشتی حرم در چوبی کوچکی بود که ایشان در چهارچوب آن به استقبال من ایستاده بود. او از معدود افرادیست که بی دلیل بر دلم‌ نشسته، همیشه حس مددجویی ایشان برایم قابل تحسین بود.  دستانش را گرفتم و به آرامی فشردم و با سلام و احوال پرسی گرمی، وارد محفل ده پانزده نفریشان شدم. “جلسه توجیهی مربیان نوجوانان هیئت جوادالائمه” حال که فکر می کنم ربط و ضبط این نشانه ها و خواب، و اسامی را با این مکان، می فهمم. خدا بر ما منت نهاده و مسئولیتی هرچند سنگین اما قطعا این چنین شیرین، و پر رمز و راز و صدالبته پربرکت را بر دوشمان گذارده است. به لطف نظر خانم جمشیدیان، به عنوان مربی گروهی از نوجوانان دبیرستانی انتخاب شدم؛ به سردمداری آقای خانی و خانم عبداللهی. دو عزیز دلسوز و پا به رکاب ولی زمانشان ان شاالله. دانستم حضورم در چنین جمعی که دغدغه روز مره شان تسکین یافتن خود، با سکینه شدن برای نوجوانان شهرم بود تعبیر خوابم بود. و دعای این امامزاده که منسوب به امام حسن مجتبی است نشان از کرم بی پایان مولای دوممان در دستگیری از مردم است.  هرچند پاسخ این دستگیری نان و ماستی باشد، اما پهن کردن این سفره مقصود است و رزق مادی و معنوی ای که در قبل آن نصیبمان میشود بهانه است. بار اولی که خبر از وجود چنین محفلی گرفتم را بخاطر دارم، آن روز و روزی، گوش هایم که شنیدن این چنین دعوت بهشتی بود را به یاد دارم. دعوت کردنم به لبیک گفتن در جذب یاران مولا یعنی نوجوانان شهرم آن هم درست در لحظاتی که غرق در طلب از خدایم بودم را از یاد نخواهم برد و چه زیبا آن روز منتهی شد به امروز، به حضورم در قطعه ای از بهشت و به تدبیر نشستن با دیگر مربیان جهت ساختن بهشتی دیگر به دستان‌ نوجوانان دلبندمان. قطعا حفظ آنان که مادران آینده سرزمینمان خواهند شد گره از بسیاری از مشکلات ها می گشاید. شاید بزرگترینشان فرج‌مولا باشد. پ.ن:  تصورم این است که نام نهادن این امامزاده به “ماستی” نه از سر بی احترامی که از سر لطف این بزرگ خفته در خاک است. این که بدانیم رزق مادی هم می تواند بهانه ای برای دریافت رزق های معنوی و بزرگ تر باشد. این که بدانیم همانطور که صاحب این مکان در ازای نان و ماستی که به هم نوعت می دهی؛ حاجتت را نزد خدا وساطت می کند. یعنی تو نیز گذرگاه خواهش های مردم باش. هرچند تشکر آنها در نظرت کوچک آید اما، تو به بزرگی وجودی که از خالقت در درونت داری بنگر و نه به بیرونی مخلوقاتش. “و من الله توفیق”

   چهارشنبه 16 خرداد 1397نظر دهید »

بارالها، بارها بار از دستان بی مهرم برداشتی و در کف آن بارش مهربانی کاشتی. 

بارالها، بار‌ها دستان تهی از مهرم را که به آسمانت نشانه می گرفتم با بغل بغل محبتت بازگردانیدی.

خدایا پس با این همه دوستی مرا چه می شود که این جاده ی یک طرفه را یک طرفه نخواهم؟

و هراز گاهی من نیز در دستانم گل یاس بکارم و به تو تعارف کنم؟

مرا چه می شود که دستانم بوی سخاوت به بندگانت را بگیرد و این چنین به آسمانت دست دراز کنم؟

مرا چه می شود خدایی کردن را از تو بیاموزم و زمینت را چون آسمانت غرق در عطوفت کنم؟

مرا چه می شود که گه گاهی با خود، لبخندت را به زمین بیاورم و شکر وجودت را اینگونه بجا آورم؟

مرا چه می شود نهال عشقت را که بر دلم جوانه زده، به ثمر رسانم؟!

مرا چه می شود…

   سه شنبه 8 خرداد 1397نظر دهید »

1 3

جستجو
 << < مرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
کاربران آنلاین
  • مولا
  • مدرسه علميه فاطميه كرمان
  • محمدی
  • حدیث عشق
  • howzeh-kosar
  • دولتی
  • مدیریت استان مازندران
  • الزهرا واوان
  • عابدي
  • همايون لو
  • ميرزايي
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • اعظم مهديزاده نراقي
  • بتول قيصري ها
  • معاونت پژوهش مدرسه علمیه کوثر قزوین
  • مصطفوی
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • یار مهـــدی
  • مدرسه علمیه ریحانه الرسول شلمزار
  • معصومه حكمي شلمزاري
  • سمانه راسخيان
 
ولادت امام رضا (ع)