کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  بخش سوم: سیل آبادگر   ...

شنیده بودم بزرگی می گفت اگر هر نفر در دنیا یک سطل آب بردارد سیل ریشه ظلم را می برد اما شنیدن کی بود مانند دیدن.

 با خدایم راز و نیاز کردم که خدایا، حق این چشم ها دیدن ظلم نیست تا کی آزادی را بشنوم و ظلم را ببینم ای کاش جای چشم ها و گوش هایم عوض می شد و جز اسمی از ظلم نبود و هر چه می دیدم آزادی بود و آزادی.

 فکر کردم تا بدان جا رسیدم که اگر ظالمان را به اطرافیانم بشناسانم؛ اگر دیگران بدانند حقیقتا دشمنانی وجود دارند; اگر دیگران را متوجه قدرت شان کنم; اگر دیگران را متوجه حماقت و ضعف دشمن کنم; اگر آن ها را از ماهیت و اهداف دشمنی دشمنان آگاه کنم; اگر خود گرفتار زرق و برق های دنیا نشوم; اگر چشمانم را به ظلم دیدن عادت ندهم و به او صبر و انتظار و شهامت را بیاموزم; اگر به او اعتماد به ولی خدا را یاد دهم; اگر به موثر بودنم در ریشه کن کردن ظلم ایمان داشته باشم و اگر خواسته‌های مظلومین را بشنوم و در حد توان برآورده کنم،

آن گاه خوشحالم و سطل آبم را در دست دارم و با یاری خدا و دیگران، سیلی را می سازیم که ویران گر نیست بلکه آبادگر است، بلکه خانه های مظلومان را آباد می کند.

من به واسطه این غم دوست داشتنی دریافتم که ناتوان و ناچیز نیستم.  انا لله و انا الیه راجعون

موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[یکشنبه 1397-06-25] [ 11:03:00 ب.ظ ]





  بخش دوم: غم دوست داشتنی   ...

  خوشحال بودم که کارهای روزمره ام را مثل همیشه به پایان رسانده و نوبت به استراحت رسیده است تلویزیون را انتخاب کردم.  چشمانم منتظر دیدن و گوش هایم در انتظار شنیدنی بود که خستگی را از تنم بزداید. منتظر سرگرمی فیلم، موسیقی یا هر آن چه آرامش بخش باشد بودم.  صدایی به گوش می‌رسید که با لهجه عربی ملتمسانه کمک می خواست؛ از من کمک می خواست.

 به تیتراژ نگاه کردم اخبار بود. خبر از مظلومیت مردم بی‌دفاع فلسطین می‌داد.  کمی از خوشحالی هم که ناشی از اتمام وظیفه روزانه ام بود، کاسته شد.  اما کانال را عوض کردم ولی برنامه اش را دوست نداشتم.

باز و باز کانال ها را عوض کردم تا رسیدم به همان شبکه ای که از ابتدا دیده بودم؛ اخبار. این بار صحنه های فجیعی رادیدم، خون، دود، اجساد، جیغ، گریه، ناله، صدای پاهای دوان دوان، صدای سکوت! دیگر خوشحال نبودم، غصه دار شدم و دیگر نه صدایی را می‌شنیدم نه چیزی را می دیدم فقط به خودم و زندگی ام فکر می کردم.

 تمام گذشته ام برایم مرور شد، به یادآوردم خنده های دوران کودکی ام را، به یاد آوردم قهرها و آشتی هایم را،  لبخندها و اشک هایم را و  این کلمه را فهمیدم، زندگی را. فهمیدم که من زندگی می کنم من فرصت و البته حق انتخاب دارم.  حق فکر کردن حق نفس کشیدن دارم، حق در آغوش کشیدن عزیزانم را دارم، حق دارم از اطرافیانم به مقداری که در زندگی هم دخیل هستند منصفانه، متوقع باشم حق دارم مهربان باشم و مهربانی ببینم …

خدا را شکر کردم که در سرزمینی زندگی می کنم که شاید تمام مشکلش آب و نان و کمبود مسئول باشد آری بی آبی و بی نانی را شکر کردم چون به جای آب، خون می خوردم و به جای نان، جای خالی خانواده ام را نمی دیدم . خدا را شکر کردم که مرگ عزیزانم را در مقابل چشمان ندیده ام خدا را شکر کردم که همه هم و غم من تلاش برای رسیدن به خواسته هایم است اما پدری در همین نزدیکی، در همین جوانی، تمام هم و غمش آرام کردن فرزندانش است چرا که مادرشان را با علم کشته‌اند با علمی که از آسمان می بارید.  به قول شاعر مرگ بر سقوط علم از آسمان، مرگ بر هوس، مرگ بر قفس، مرگ بر حقوق بشر.  اما شکر کردن مستلزم تلاش است، شکر زبانی کافی نیست، باید با عمل نیز شاکر خدا بود و قدر نعمت هایش را دانست.  آخر من چه برتری ای نسبت به آن صدها کشته ای دارم که در غزه منطقه شجاعیه و همه جای دیگر دنیا به خاک و خون کشیده شده اند؟  از این که دیگر خوشحال نبودم خوشحال شدم؛ چون فهمیدم که انسانیت در وجودم موج می‌زند، آن گاه که بی عدالتی بر کرانه عشق دم می زنند.

 آری؛ ما موجیم، موجی که آسودگی ما عدم ماست. پس نباید از نخندیدن ناراحت بود، فهمیدم که باید از به جا نخندیدن ناراحت بود، هر خنده ای سزاوار شادی نیست و فهمیدم که هر غمی هم سزاوار ناراحتی نیست.  آری؛ غم دار شده بودم. غم آدم‌هایی که ثانیه‌هایی پیش لبخند می‌زدند و دست عزیزان شان را می گرفتند؛

اما حالا کشته شده اند و دستانشان خالی.  این غم را دوست داشتم نه این که  از ورود این فجایع خوشحال شوم نه، بلکه از وجود خودم خوشحال شدم چرا که با غم دار شده بودم، خوشحالم از این که به درد آمده ام و این نشان از با احساس بودنم می دهد.  اما باید چه می‌کردم؟ چه وظیفه‌ای داشتم؟ چگونه باید دستانی را می‌گرفتم؟ چگونه باید سکوتی مرگبار را می شکستنم؟ چگونه باید سکوت علم از آسمان را مانع می‌شدم؟  و چگونه لبخند را بر لبان خشک شده باز می گرداندم؟چگونه به این تلخی ممتد پایان می‌دادم؟ و چگونه به خدا پاسخ می گفتم؟

موضوعات: عقیق نویسان کوثر, نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[جمعه 1397-06-23] [ 10:49:00 ب.ظ ]





  بخش اول: این ما و این مظلومان   ...

آن قدر حرف هایم مهم است که مجالی برای سلام و احوالپرسی نیست سلام کردن امری مستحب است پاسخش واجب.  اما حالا هم مجالی برای انجام مستحب ندارم الان فقط فرصت دارم برای واجب،  گفتن از امری واجب، امری که هزاران مستحب در دلش نهفته اما اصل آن واجب است، واجبی که شاید فراموش شده باشد!

 کودکی را دیدم در گوشه ای خزیده و از شدت گرسنگی به خود پیچیده بود و به دستانش که در دهان گذاشته بود فشار می آورد:  فشار نان، فشار آب، فشار گذشت، فشار خواهش، و فشار انسانیت  و دیدم مادری را که مضطرب و پریشان به هر سو می‌دوید و نام یکایک فرزندان دلبند شهیدش را صدا می زد و التیام می خواست، هم درد می خواست، انسانیت می خواست.

 صدایی شنیدم، صدای فردی که فریاد می زد، فریاد از بی مروتی، فریاد از سکوت، فریاد از نشستن، فریاد از ادعا و دیدم جسد ای را که بر من لبخند می‌زد آرام آرام بود از من هیچ نمی خواست دیگر نه فریادی نه اضطرابی نه التیامی ونه فشار خواهشی  فقط احساس کردم چقدر او بزرگ است و من کوچک، چقدر لبخندش حقیقی است ولبخند من واهی، چقدر بی نیاز است و من نیازمند، سر این بی نیازی را نفهمیدم آخر او جسدی بیش نبود و من زنده!!!  

اگر کودکی گرسنه را ببینید یا مادری دردمند را، اگر مرد مردی نیازمند را ببینید یا صدای نیازمندی را بشنوید چه می‌کنید؟  فقط دو راه است توجه کردن یا بی تفاوت رد شدن، نه تصحیح می کنم به نظر من فقط یک راه است آن هم توجه کردن.  بی تفاوت رد شدن راه نیست بی راهه است. پس من و تو ای انسان، ای مخلوق خدا، ای جانشین خدا در زمین، باید انسانیت به خرج دهیم، باید در زمین خدایی کنیم و گرنه هدر می رویم و گرنه بیراهه می‌رویم و معلوم نیست سر از کجا درآوریم.  

دستی که دست نمی گیرد، صدایی که هم نوای حنجره ای نیازمند نمی‌شود، پایی که در راه قدم نمی نهد و واضح‌ تر بگویم چشمانی که فقط در آینه نظر می کند و شیشه را نمی نگرد، آب را، آسمان را، نمی نگرد، همه و همه مرده ای متحرک اند و من و تو حق انتخاب داریم حق زنده بودن یا مرده ای متحرک!  تعجب نکنید اگر این همه سرزنش می کنم زیرا مقصر هستیم رفتار های مرتکب شده ایم تا حال به سرزنش رسیده است؛ اما هنوز فرصت هست، فرصت برای زنده ماندن، برای باز کردن گوش هایمان و شنیدن صدای مظلومان عالم و اول مظلومی که باید صدایش راشنید می دانید چرا؟

چون فطرتمان گرفتن دست محتاج است.  نه بی تفاوت رد شدن!  چون فطرت ما حرکت کردن در جهت آب است نه خلاف جهت آب!!  به این کلمات فکر کن، به آب، به حرکت، به جهت، بیندیش، آری بیندیش.

 به شهروندان فلسطینی بیندیش؛ ای انسان، فرصت برای شهید شدن فراهم است، در باغ شهادت باز باز است فقط لبیک می خواهد، به خدا لبیک گو و بر سر ظالمان فریاد برآور.  شهید شدن فقط به مردن در راه خدا نیست این روزها شهادت وسعت یافته است، بدان شهادت من و تو این بار در جانزدن و حرکت کردن است، در فریاد زدن است؛ پس از عمق جان فریاد برآور و بگو:

 "لبیک یا لثارات الحسین”

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-06-21] [ 02:28:00 ق.ظ ]





  نور علی نور   ...

ای خدا می شود بر گنه کار روسیاه نگاه کنی؟

یا به سوی او نظر رحمتی عطا کنی؟
ای خدا می شود کمی آهسته تر، ندای لبیکان را

بر دل و روح این عمر سیه، نشان کنی؟
ای خدا گرچه دورم از نور علی نور تو، ولی

جز تو نیست بویی در این حوالی
ای خدا گرچه هستم غرق گناه ، ولی

جز تو کیست منجی و ماوای ازلی؟
ای خدا، مرا به خود وامگذار بیش ازین

که غم دوریت،چه ها کند با نفس ابدی
ای خدا خدا خدا، خدایی کن، همچو هربار

مرا بسپار این بار، به در خانه ی علی
به علی گو که او را نذر تو کردم ای علی

تو نیز او را نذر ولدت کن همان، همای علی
همو را گویم که دستش دست من است؛

و زبانش زبان تو ای علی
همو را گویم که زمان، بدنبال اوست

و او بدنبال مقتدای مرتضایش، علی
آری اوست منجی تو ای، سیه کار و سیه رو

همه ی جانت در دستان پسر زهرای علی
تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل

که چه ها برآید از پسر زهرا و علی؟
حسین هرچه دارد در پی امید اوست

در پی امید مولای حالت، صاحبت، مهدی

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-06-15] [ 10:16:00 ب.ظ ]





  کار تشکیلاتی   ...

بایدها:

_مسئولیت پذیر( سرش رفت قولش نرود.)

_نقد پذیر(خود نیز خود را نقد کند.)

_تماشاچی نباشد.( خلاقیت داشته و آن را تقویت کند.)

_ در هر کاری برنامه ریزی داشته باشد.( هدف داشته، وضعیت فعلی را لحاظ کند، از تفرقه افکنی جلوگیری کند.)

-متعهد به تشکیلات باشد( منافع جمعی را بر منافع فردی ترجیح دهد.)

-در جهت ارتقای اعضای گروه تلاش کند.

-از تجارب افراد با سابقه استفاده کند.

-توانایی های فردی خود را تقویت کند.

نبایدها:

_عدم نسبت عیب خود به رفیق

_زیر آب نزدن یکدیگر بخاطر کار

_نفرت نداشتن نسبت به یکدیگر

_عدم حسادت

هدف:

هدف در درجه اول تربیت خود افراد تشکیلاتی است همان گونه که امام علی علیه السلام فرمودند: 

نخست تعلیم نفس خویش را داشته باشید سپس پیشوای مردم شوید.

امام خامنه ای نیز در این خصوص فرموده اند:

ما عقیده داریم اگر چنانچه کسانی بخواهند برای انقلاب کار کنند و این ها متشکل نباشند، مجتمع نباشند، نخواهند توانست از لحاظ کیفیت و از لحاظ کمیت آن کاری را بکنند که یک گروه متشکل انجام خواهد داد.

و از جمله اسوه های این مهم میتوان “شهید بهشتی” ، “امام موسی صدر” و “امام خامنه ای” را نام برد.

موضوعات: نویسنده: مهربان  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-06-01] [ 11:49:00 ب.ظ ]






  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟