کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • متین
  • حدیث عشق
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • اسماءالحسنی
  • پینــــــــــــــــــــار
  • مبلغ دین
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • somayye java
  • پاییز
  • 파테메
  • شریفه محمدی



  •   چاک چاک شدن قلب یک عمه   ...

    سهراب، چه قدر این پا و آن پامی کنی؟ مگر چیزی گم کرده ای که سر به هرسو می چرخانی؟ دنبال کفش هایت نباش بیا و این بار پای برهنه همراه شو. کاروان دارد می رود زود باش بیا. عجله کردن کاری مذموم است اما این جا باید عجول بود و دوید.

    سهراب چشم هارا باید شُست جور دیگر باید دید، می بینی آن جا میان آتش چند بچه نشسته و گریه می کنند؟ می خواهی با آن ها هم کلام شوی و از غصه شان بپرسی؟

    نه بی خیال شو بیا حتما برایمان نقش بازی می کنند.

    چرا مدام دست بر پاهایت می کشی؟ با این پاها باید بسیار دوید و روان شد در پی کاروان پس حساسیت را کم کن.

    خار و خس و سنگ ریزه که درد ندارد!زودتر راه بیا اگرنه سهمت از همراهی چند تازیانه می شود. 

    گرسنگی و تشنگی دیگر چه صیغه ای است؟ بدو بیا به نیزه ها هم چشم نداشته باش شاید هذیان و توهم درد و خستگی راه است و فکرمی کنی سرها بر نیزه ها سوارند!

     سهراب، مسافران را با سلام و صلوات پیشوازی می کنند. تو می دانی حکمت خاکروبه و ناسزا در شهری بزرگ چون شام چیست؟ شاید ادیبانشان به اشتباه برایشان شعر و شرف سروده اند!

     شاید هم ناسزا ها را نشنیدی!

    بیا خرابه ای را نشان کرده اند تا شب در آن جا بیتوته کنی و آرامشی داشته باشی و سگان و درندگان آزارت ندهند را ببینیم…

    سهراب، چرا چشم هایت میزبان خواب نمی شوند؟ 

    حتما ضجه و گریه این کاروان نمی گذارد بخوابی؟ چه مردمان کم تاب و توانی هستند اینان واقعا مگر از دست دادن پدران و برادران ضجه و ناله دارد؟ 

    در شعرت از تب گفته بودی، بیا دستانت را بر پیشانی این دختر بگذار و ببین واقعا تب دارد یا باز هم نقش بازی می کند؟ در میان تب و گریه هایش از پدر می گوید و عمو.

    آیا تو می شناسی آن ها را؟ برای دختر تحفه ای آورده اند بیا با هم ببینیم چیست.

    من که باور نمی کنم این همان پدر باشدکه لباس رزم بر تن داشت و شمشیردر دست!

    او یاران بسیار و دوستان بسیاری داشته، چرا امروز سرش میهمان تشت و بدنش میهمان دشت شده؟ حتما یارانش او را تنها گذاشته اند و دوستانش او را فراموش کرده اند.

    سهراب، بیا و این بار شعری برایم بنویس که عشق و عاشقانه هایش این گونه باشند. برایم از ظلم هایی بنویس که باورشان سخت است.

    بیا از خواب عمیق دختری بنویس که به جای پدر، سراو را در آغوش می گیرد و آرام می شود.

    برایم این بار شعری بنویس که چاک چاک شدن قلب یک مادر، یک خواهر و یک عمه را برایم به تصویر بکشد.

    ارزان و گران شدن دل خوش را این بار جور دیگری خریدار باش و برایم خط به خط تصویر کن. سهراب، هنوز دنبال کفش هایت می گردی و هنوز به مهتاب بد می گویی در وقت تب و بیماری؟ 

    سهراب خاموشی تو مرا سخت حیران و متعجب می کند، حرفی بزن…

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-07-09] [ 10:18:00 ق.ظ ]





      تلاطم های دل من   ...

    شانه در میان موهای دخترم بالا و پایین می رفت و موج رقصان موهایش در هوا می تابید.

    دخترم ناز می کرد و می گفت:

    _ موهایم را آهسته تر شانه بزن و بعد برایم بباف . بوسه ای بر پیچ و شکن موهایش کردم و گفتم:

     چشم هرچی تو بگویی.

    آهسته تر شانه می کشیدم و در فکر بودم که رقیه برای پدر و عمو چه نازهایی که نمی کرده و نازدانه خیمه امام بعداز غروب عاشورا چه حال و روزی داشته.

    تصورم را با خیال همراه کردم و آشفتگی دل و دیده و موهایش را می دیدم اما چه سود و چه حاصل؟ 

    قدم به قدم همراهش تا سرزمین شام روان شدم و همان جا در میان خرابه بیتوته کردم و خون می گریستم, ازغریبی و مظلومانه بودن.

    اگر زبان شامیان غیر از زبان عرب بود که التماس های دختران را نمی فهمیدند؟

     اگر دین شامیان غیر از اسلام بود که بر قبله اسیران  می خندیدند؟ 

    آری, شاید زبانشان فقط به شایعه و دروغ معنا شده بود و قبله شان به خود خواهی و نادانی چرخیده, که در کوچه های شام تنهایی و غربت جای گرفته و اشک و حزن بر در و دیوارش نشسته.

    تصور این که دختر، غم بر چهره ببیند برای پدر و مادر سخت و غیرقابل تصور است; پس حتما فراتر از غم و اندوه دختر و عزیزتر از دختر برای پدر بوده که زنان و کودکانش را فدای آن کرده.

    به کنار دختر برگشتم؛ درحالی که امان چشمانم از اشک بریده شده بود.

    عجبا بر حال زینب کبری(س) و امام سجاد( ع).

    من در کربلا و در کنار مردان و زنان تاریخ ساز نبودم اما چشم و دلم با شانه کردن موهای دختر سه ساله ام به تلاطم افتاد و آنان که حضور داشته اند چگونه تحمل و باور بر حادثه بزرگ داشته اند؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-07-06] [ 09:50:00 ق.ظ ]





      رفیق    ...

    رفیق فقط پول توی جیب است. حرفی که مادربزرگ خدا بیامرزم همیشه می گفت.

    اما من به این حرف اعتقادی ندارم. رفیق فقط چند دستمال کاغذی و تسبیح و یک مفاتیح.

    رفاقت های من و این چند قلم کالای ساده خیلی بیش تر از رفاقت های پول و جیب برایم معنا پیداکرده.

    شده وقت هایی که پولی در جیبم نبوده اما تسبیح مرا رها نکرده و وقتی چشم هایم به ناگواری های روزگار تَر می شود، فقط دستمال کاغذی های سفید یاورم می شوند و تنهایم نمی گذارند، یا حتی وقت هایی که آشفته از احوال دلم می شدم؛ قایقی به نام مفاتیح الجنان به یاری ام می شتافته و آرامم می کرده. 

    رفقا هرکدام روز و روزگار و دلیلی برای رفاقت دارند و انقضای دلیل و روزگارشان که فرا می رسد، سهم دل ما دوباره تنهایی و بی کسی می شود اما! 

    رفقای من هیچ گاه مرا تنها نگذاشته اند و هیچ گاه از من گِله ای نکردند که چرا زود رفتم و چرا دیر آمدم؟هرگاه به دامانشان پناه بُردم مرا در آغوش گرمشان گرفتند و پناهم دادند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [جمعه 1397-06-30] [ 11:14:00 ق.ظ ]





      حسینی و حسینی بودن    ...

    گوشه حسینیه جا خوش کردم و تسبیح را در دست گرفتم.

    ناخودآگاه چشمم به چند دختر بچه که سر جمع کردن استکان های چایی بحث داشتند افتاد و پیش خودم گفتم: 

    چند روز پیش دوچرخه سواری و الان با حجاب کامل در مجلس امام حسین(ع)!  

    وقتی به یکی از آن ها گفتم دستت درد نکند که همه جا زرنگ و خانوم هستی، خندید و گفت:

    نه تو خونه. 

    آخه خونه مامانم هست و این جا من برای امام حسین( ع) کار می کنم و باید زرنگ باشم.

    مادرانی که دیگر از شال های رنگی بر سرشان و رنگ های روغنی بر صورتشان خبری نیست هم در گوشهء مجلس نشسته و صلوات می فرستند.

    دختر نوجوانی نزدیکم شد و گفت:

    _ می توانم از دخترت در مهدکودک حسینیه نگه داری کنم.

    و شادی دخترم از بازی با هم سن و سالهایش .

    این جا خانه ای است که صاحبش فکر همه چیز را کرده، پذیرایی چایی و نگه داری بچه و سبقت در میهمان داری توسط پیر و جوان.

    حتی صورت ها با وجود لباس های تیره ، جذاب تر و مهربان تر به نظر می آید.

    پیرزنی از کیفش ژله بیرون آورده و به تمام بچه های سالن و بچه های مهد کودک می دهد.

    زیارت عاشورا و روضه حضرت عباس(ع) تمام شد و جوان ها سرپا ایستادند برای سینه زنی و مداحی.

     از بچگی این قسمت از عزاداری رابیش تر دوست داشتم و همراه با مداحی آرام اشک می ریختم و بر سینه می زدم.

    پذیرایی شام و آن جمعیت واقعا، سخت و خسته کننده است اما جای تعجبی ندارد که حتی یک کلمه از سختی نمی شنوی.

    برکت وجود حسین (ع) را در چهرهء چند کودک که از وضعیت مالی و خانوادگی مناسبی برخوردار نیستند، می توان دید.

    حتی در چادرها و مقنعه های دختران می توان وجود کربلا و درس عاشورا را مشاهده کرد و ای کاش این درس تا همیشه سال ها و ماه های زندگی ما، که زیر خیمه های عزاداری حسین(ع) بزرگ شدیم، ماندگار بماند و دستخوش حسادت کوردلانی که پشت شبکه های جادویی اینترنت پنهان شده و ذهن و قلب جوانان را نشانه گرفته اند، قرار نگیرد.

    چند و چون این نشانه ها و اثر گذاری ها را جای گفتن بسیار دارد اما مهم تر و بالاتر از آن کاری است که ما می توانیم برای مقابله به مثل انجام دهیم.

    به نظر شما چگونه باید خط و خطوط حسینی و حسینی بودن را محکم نمود تا مبادا تند باد ناآگاهی به آن خدشه ای وارد نکند؟

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-06-26] [ 07:27:00 ق.ظ ]





      سلام بر سرزمین کربلا              سلام برماه عزا    ...

    سلام بر سرزمین کربلا. سلام برماه عزا، پای گذاشتن به قربانگاه عاشقی و بازگشت به سوی ابدیت.

     تمام ماه ها به یک طرف و محرم به یک طرف، تمام عاشقان به یک طرف و حسین (ع) به یک طرف. عاشق شدن برای آدمیان بسیار راحت و سریع است اما عاشق ماندن و سختی عاشقانه ها را چشیدن، کار هر انسان نمی شود. ورود به سرزمین عشق و آن جا که می دانی سر بر نیزه می سپاری و تن بر زیر سُم اسبان. راحت می توان بر زبان راند و راحت برایش سرود و نوشت و آن را به تصویر کشید؛ اما واقعا اگر هرکدام از گزافه گویان عاشقی را به میدان کربلا ببرند و آن گونه عاشقانه ها را بخواهند چه می شود و چه غوغایی برپا می شود؟

    سرزمینی که خار و خسش اشتیاق پیشوازی عاشق ترین عاشقان رامی کشند، فُراتش مویه می زند بر خشکی لب های کودکان و نعره های خروشانش را بر سنگ های رود می کوبد. راحت ترین و سخت ترین راه برای رسیدن به آسمان در این وادی نهاده شده و عزمی می طلبد به سختی تیغ و به نرمی شاهرگ.

    محرم است و حرمت زندگان و حرمت شکنی عاشقانش. خریدار اشک های محرم بعد از غروب عاشورا فقط دختر پیامبر است. سلام بر خریدار دل سوخته و سلام بر نیزه سواران بی تن و بدن، سلام بر تاول های پای دخترکان و سلام بر سپیدی گیسوان عمه.

    سلام بر تمام روزهای سال که می خواهند بیرق عاشورا را بر دوش بکشند و تمام قدم های عاشقان که سنگینی عشق را بر جای می گذارند.

    مکتب خانه عاشورا تا به امروز هزاران دانش آموخته داشته و خواهد داشت. درس عاشورا یعنی گوشه نشینی و نظاره بر خرابی حال دیگران حرام است؛ عاشورا فریاد هل من‌ مبارز به تنهایی نیست و فریادش یعنی خون خواهی در کنار دین خواهی .

    حتی از تاول پای دخترکانش می توان سالیان متمادی درس آموخت که چگونه برای بیداری دیگران، راحتی و آسایش را قربانی می کنند و چیزی که عایدشان می شود به ظاهر چند تاول و زخم است و در باطن تمام وجود انسان هایی است که آزاد شدند و آزادانه زندگی کردند.

    عاشورا به ما می آموزد که برای بیدار کردن و یاری دادن نیازی نیست که هم خون و هم قبیله و هم عشیره باشی، فقط با نیت پاک خدایی می توان یک دنیا را آگاه کرد و در مقابل هیچ دستمزدی طلب نکرد. عاشورا را در همان دوران گذاشتن و برایش نوحه سرایی کردن گناهی است نابخشودنی. عاشورا تکرار شده و تکرار می شود لیکن با یک رهبر و یک پیشوا و اوست که رهبری تمام عاشوراهای بعد از خود را در دست گرفته و هم چنان هادی و راهنمای آزادگان و آزاده خواهان است.

    صحبت از یک مکتب و یک مسلک نیست، صحبت از دین و آیینی است که رسوخش در کلمه کلمه و بند بند دین ها و دل ها نشسته و خودنمایی می کند.

    موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-06-20] [ 09:13:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.