روی صندلی بانک در انتظار اعلام شماره ام و باجه بودم.

پشت سر من گوشی یکی از مشتریان به صدا درآمد، سلام و احوال پرسی گرم با طرف مقابل آن هم با صدایی تقریبا بلند من را کنجکاو گوش کردن به صحبتشان کرد.

نمی دانم تماس گیرنده چه سوالی پرسید که مشتری بانک با لحن محکم و بدون تردید گفت:

_ فقط تخمه آفتاب گردان بخر و انبار کن و دوباره ادامه داد:

_ من هم دارم انبار می کنم، جام جهانی امسال توی روسیه است و همه بازی ها روز پخش می شود و مردم هم پای تماشای فوتبال تخمه می خورند، بخر و انبار کن که خیلی سود دارد، یادت نرود!

جمله ها و تاکیدش من را به فکر فرو برد، خرید و انبار برای سه چهار ماه دیگر، و این که آیا خریدارانی باشند و…

واقعا من چه چیز انبار می کنم برای روزی که خریداری هست و حتما معامله ای می شود.

اصلا به فکر سود و زیان یا نوع جنسی که توشه 

می کنم هست؟

روزی که همه، فروشنده و عارض می شوند و تنها یک خریدار می بینی!

آن جایی که خریدار، خود ضمانت دریافت کالا و پرداخت بها را داده.

وای بر من اگر کالایم خریداری نداشته باشد و افسوس بر من که به فکر انبار کالا نباشم.

مثقالی جنس، چه خوب و پربها، و چه بد و بی بها بر زمین نمی ماند و تمام حساب می شود.

شماره ام را از باجه شنیدم و افسوسی بر اندیشه های دور و دراز و واهی ام گذاشتم.

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 30 اردیبهشت 1397نظر دهید »

هر روز عصر موعد کلنجار رفتن من با پسر نوجوانم بود، موضوع بحثمان هم جمع کردن و شستن  

جوراب هایش بود.

آنروز عصر دیگر خونم به جوش آمده بود و با عصبانیت گفتم:

_ دانیال جوراب هایت را جمع کن و بگذار دم حمام . او هم به رسم نوجوانی و پسر بودن گفت:

_مامان ولش کن خیلی سخت نگیر.

تردید گزارش کار او به پدرش بابت این بود که دو هم جنس در مقابل هم قرار نگیرند.

خودم هم انواع راه ها را امتحان کردم ولی بی فایده.

آخرین راه را هم مد نظر گذاشتم. زمان اجرای آن کمی دیر وقت بود.

فردای آن روز سفره ناهار را آماده و منتظر برگشتن دانیال از مدرسه بودم.

زنگ در به صدا در آمد؛ بعد از زدن دکمه در باز کن بر سر سفره نشستم،

پسرم با دو چشم قرمز و رگ گردنی برآمده وارد اتاق شد، تازه فهمیدم چه شده و خنده امانم را بریده بود،

ازشدت خنده روی زمین افتادم و هم زمان اعتراض های پسرم رامی شنیدم که غر می زد و می گفت:

 _ مامان خیلی لوسی، از صبح تا حالا هی دستامو می شورم؛ کیفم بوی گند گرفته و دوباره ادامه داد:

_خوب زودتر بهم می گفتی.

من هم از خنده تاب جواب دادن نداشتم، به یاد شیطنت همراه با آموزشم افتادم.

بله آخرین راه حل برای تنبیه بسیار جواب داده بود.

دیشب آخر وقت بعد از آخرین وارسی کیف و کتاب توسط پسرم و خواب او، تمام جوراب های کثیفش را داخل کیفش گذاشتم و او بی خبر از همه جا صبح به مدرسه رفته و باجوراب های داخل کیف مواجه شده بود.

آموزش خوبی بود چون چند روز بعد وقتی جوراب های کثیفش را نشانش دادم با عجله برای شستن جوراب ها اقدام کرد.

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397نظر دهید »

انگشتان ظریف دخترم در دستم بازی می کردند و صدای مداومش در گوشم می نشست،

مامان از اون حباب ساز بزلگا برام بخر که یه عالمه حباب میده، مامان، مطهره یه قرمزش رو داره که یه عالمه حباب داره.

من هم با لبخند نگاهش کردم 

و گفتم:

_ مگه هرکی هر چی داره تو هم باید داشته باشی؟

_خودش را لوس کرد و گفت:

_ مامان من گناه دارم.

به مغازه رسیده و نرسیده بدو بدو کنان جعبه حباب سازها را پیدا کرد و پشت سر هم می گفت:

_ اینجاس اینجاس.

جعبه را برانداز کردم، حباب سازهای بزرگ و کوچک که عکس روی هرکدومشان فرق داشت.

من اصرار به حباب سازهای کوچک داشتم اما پیروزی از آن دخترکم شد.

به خانه که رسیدیم با ذوق حباب ساز را به پدرش نشان داد و گفت:

_ الان یه حباب بزرگ برات میارم و شروع به فوت کردن در حلقه بزرگ حباب ساز.

 اما تلاشی بیهوده و بی اَثر، حباب ها کوچک و زود شکن.

شروع به نق همراه با غر کرد و عکس روی حباب ساز را نشان داده و می گفت:

_ تو تلوزیون گفته ایرانیا با ایرانیا دوستند، ببین این دختره لباسش مثل ما نیست برا همین با من دوست نیس و از من لجش گرفته و حباب بد، بهم می ده.

یه نگاه به عکس روی حباب ساز انداختم و سیندرلای نیمه عریان را دیدم که جای خوش کرده و با بچه من لجبازی می کند.

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

حباب بزرگ بودن و بزرگی را با یک خَم ابرو می توان ترکاند و بر باد داد.

این اشارات و نشان ها به زمان و روزگار خاصی معطوف نمی شود، بلکه در تمام ادوار می چرخد و رَد به جا می گذارد.

از نیروگاه وجودی عالمان دوران ِشاهی، که هیچ جُز خوش گذرانی و عیاشی نمی دانست، حباب بزرگ بودن و بزرگی را با یک خَم ابرو می توان ترکاند و بر باد داد.

این اشارات و نشان ها به زمان و روزگار خاصی معطوف نمی شود، بلکه در تمام ادوار می چرخد و رَد به جا می گذارد.

از نیروگاه وجودی عالمان دوران ِشاهی، که هیچ جُزخوش گذرانی و عیاشی نمی دانست، بَرقی به مِس وجودی مردمان وارد شد که روشن کرد ذهن های خموده و نیمه خاموش آن ها را.

حرام است و جادوی کوبنده آن فقط با خلوص ِمس وجود دریافت شد و غوغایش به دور دست ترین نقاط هم کشیده شد.

اماآن نیروگاه و برق امروزه هم جریان دارد لیکن؛ 

مِس وجود بعضی از افراد ناخالصی پیداکرده و مانع اتصال جریان و بلوا و آشوب می شود.

این ناخالصی و به قولی ناسره بودن از سر زیاده خواهی آدمیان است و باعث کندی جریان شده واِلّا، در وجود اصل جریان شک و شُبهه ای نیست و اصل و مبدا همان بوده و هست.

درست مصداق شعار ایرانی برای ایرانی و کالای ایرانی برای ایرانی که رهبر عزیز چندسالی است برای ما 

می گویند و…

اشتراک گذاری این مطلب!
   دوشنبه 24 اردیبهشت 1397نظر دهید »

این روزها رسوایی قلبم را نمی توانم پنهان کنم،

آهنگ خیال به هر سو نواخته می شود و می کشاند خیال را بدون افسار به دنبال خود.

خسته ام از این لگام گسیختگی خیال و وهم.

روز شمار آرزوها, تعطیلی و آدینه ای ندارد و سخت می گذرد.

شبانه های بدون ماه, و روزانه های بی خورشیدش.

دستی را طلبکارم تا بزداید و بشوید اوهام را از قلب بیمارم.

  چشم براهتم آقا، چشمان منتظرم را به در دوخته ام تا بیایی و نجات دهی مرا، از این شبانه های بدون ماه و روزانه های بی خورشید.

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 21 اردیبهشت 13972 نظر »

تلخی در این دوره شده شان و کلاسی خاص.

چای، قهوه، شکلات تلخ.

چه هیجانی دارد مزه تلخ بر دهان.

اما به راستی تلخی بایدها و نبایدهای خداوند بر دوش انسان

نیز همین گونه کلاس دارد برای جویندگان شان و کلاس؟

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 19 اردیبهشت 13971 نظر »

آخرین حلقه سیب زمینی برشته و طلایی را روی دیس چیدم و بلند اعلام کردم:

_ هرکی ماکارونی با ته دیگ می خواد، بیاد سر سفره.

بچه ها با ذوق به طرف سفره آمدند.

سفره را پهن کردم و فوری نمک دان و لیوان ها را در سفره گذاشتم، اما با تکان دست من لبه لیوان به لیوان دیگر برخورد کرد و شکست.

دخترم گفت:

_ وای مامان حباصت نبود.

جواب دادم:

_ آره واقعا.

سفره را جمع و بعداز تمیزکردن دوباره پهن کردم. 

بعد از خوردن غذا و شکر خدا و تشکر از من، نوبت وظیفه بچه ها، یعنی جمع کردن سفره شد.

هم کاری بچه ها برایم جالب بود، سبکترها سهم دختر کوچکتر، و سنگین تر ها سهم بچه بزرگ.

یهو چشمم دورتر از سفره، به شکسته های لیوان خورد.

 با سرعت به سمتش رفتم و با احتیاط آن را جمع کردم.

 تیزبین به اطراف نگاه می کردم، 

پسرم با تعجب پرسید:

_ وای مامان یه ضربه کوچیک و این همه ریخت و پاش شیشه؟!!!

در حال برانداز کردن اطرافم گفتم:

_ فکرمی کنی به چی شبیه شده الان ؟

گفت:

شکسته ها را میگی؟

با تکان سر تایید کردم.

گفت:هیچی، مثل خودش دیگه.

کمی مکث کردم و گفتم:

_به نظر من مثل انجام گناهه، خیلی وقت ها ما فکر می کنیم گناه ما کوچیکه و زود می گذره و به کسی کاری نداره، اما تاثیرش تا دورتر گذاشته شده 

ادامه دادم:

_امروز شانست گفت که غذا زیر دستم نبود اگرنه باید نون و ماست میل می فرمودی عزیزم.

پسرم با بُهت پرسید:

_ یعنی اگه شیشه توی غذا می ریخت همه اش را دور می ریختی؟

گفتم:

_ بله و گناه هم همین جوره، مسموم کننده و نابودگر.

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 19 اردیبهشت 13972 نظر »

خسته ام از این روزهای تکراری.

خسته ام از آویزان بودن میان آسمان و زمین.

این روزها هیچ چیز خوشحالم نمی کند.

دلم یک وجب زمین آباد و چند جرعه هوای پاک می طلبد، 

چرخشی بر خلاف دوران به زیر سایه های آسودگی می جوید.

انگار در گوری سرد و تنگ خوابیده ام، فراخی و گستردگی دریا را نشانی می گیرم.

روزها به شب می ماند و شب ها به سیاه چاله ای بی بازگشت مبدل گشته.

قوی دستان و روشن کلامی پایانی می شود بر کابوس های سراب گونه ام.

می جویم و نمی یابم، می خوانم و گم می شوم.

ای مولا و ای آقا، نوازشت را از اعماق ابرهای ساترت، نثارم کن. 

به خدا اگر مرا نیابی در این گم شدن هایم، به ویل فلاکت در می افتم.

سر در گریبانی مرا چاره ساز شو و سکوت صدایم را فریاد باش، 

ای که می بینی مرا و من نمی بینمت.

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397نظر دهید »

1 3 4 5

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • نسیم
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی