چنددقیقه به آمدن شوهرم مانده بود،

گفتم سری در دنیای خبرها بزنم. همین طور سرم تو گوشی بود که صدای سوییچ و ساعت روی سنگ اُپن گذاشتن همیشگی، که نماد آمدن شوهر بود به گوشم خورد.

اما این بار عکس العملی نشان ندادم. چون خبر داغی  می خواندم و حال دوباره خوانی نداشتم.

شوهرم وقتی حاضری زدن من را نشنید به بچه ها گفت:

_ مامان دوباره کلاسه؟

بچه هاگفتند: نه تو اُتاقه. 

مجبور شدم با گوشی بیرون بروم و سلام و خسته نباشید بگویم، عادت نداشتم گوشی به دست پیشوازش برم.

بعدپرسیدم:

_ من را می خواهی چکار آخه؟ 

غذات رو کتری آماده و سالادت تو یخچال و قاشق چنگالت روی میز.

طبق معمول بچه ها گرسنه بودند من هم با آن ها غذا خوردم.

جواب داد: خوب می خواستم کلا ببینم کجایی؟ 

بچه ها سروصدا می کردند به طرفشان رفتم و گفتم: همسایه ها خوابند سر و صدا نکنید.

پسرم گفت:

_ وای مامان چرا یادم ننداختی؟ نماز نخواندم.

گفتم: عزیزم وقتی به سن تکلیف می رسی یعنی خودت باید تکلیف کارت را بدانی نه این که من دائم بگویم.

سریع برای وضو گرفتن اقدام کرد، دخترم را دیدم که دست و صورت شسته جوراب های من را پوشیده، تعجب کنان گفتم: 

_ تو دیگه چکارمی کنی؟

با زبان شیرینش گفت: 

_نماز بخونم پاهام پیداست مجبولم بپوشم آخه.

شوهرم قاشق غذا را به دهان می برد و به شلوارک دخترم نگاه می کرد می خندید و می گفت: 

_ امان از دست این مامان .

کلیدواژه ها: دختر, مادر, نماز, وضو
   شنبه 23 تیر 1397نظر دهید »

هرصبح جمعه آرزویم طولانی شدن آن روز شده و در طلب رویای هر هفته ام از جای برمیخیزم.

ستاره چین شب را به تاخیر وادار می کنم، 

شاید؛ شاید این جمعه بیاید.

   پنجشنبه 21 تیر 13972 نظر »

گنجشک ها هم به این جا می رسند بی صدا می شوند.

درختان یکی در میان کاشته شده، سکوت را تشدید می کنند.

خم می شوم و نگاه می کنم، خنکای وحشتناکی به صورتم می خورد، بتون های کَنده شده و خاک های نم دار دور قبر ریخته، حکایت از پذیرایی ابدی دارد.

بوق ماشین ها و ترمزشان نگاهم را از ابدیت می دزدد و به خود می کشاند، قدم ها را دو تا یکی می کنم و با شتاب به جمعیت می رسم و تابوت بر دوش را بدرقه کنان لااله الاالله سر می دهم و اندوه دلم را با صلوات های وداع، به رخ تابوت می کشم.

دوستان و اقوام، عمه ام را دوره کرده اند تا به آرامش پایانی اش برسد و او آرام و متین، کفن پوش به خانه ابدیش نزدیک می شود.

عمه ای که رفت و برگشت را با درد و آه های زیاد تجربه کرد و پایان درد هایش به مرگ جوانش بر اثر سرطان بسیار نزدیک بود و داغ جوان را تاب نیاورد و وعده دیدار را نزدیک کرد.

نماز و تلقین و بعد تاریکی و خداحافظی چشمان دنیایی با دنیای بی قرار و خالی از آسایش.

خاک ها را با شتاب سیراب می کنند و گِل ها را روانه گور می کنند و عجبا از شتاب زندگان برای دفن مُرده! تا دیروز برای شفایش دعا و امروز برای وداعش شتابان!

 دستم را روی مزار عمه می گذارم و فاتحه ای خوانده و دیدار را به قیامت می سپارم.

روحت با انبیا و صالحان محشور شود ای عمه تنها و مهربانم.

   پنجشنبه 21 تیر 1397نظر دهید »

در ساعتی که خورشید گیسوانش را به سمت غروب می بافت و به خوابگاه ارغوانی اش می شتافت، دلم هوایی جز هوای رهایی نمی یافت و سراسر وجودم در پی دم و بازدم های پایانی روز، رو به قبله نشسته بود.

به قبرستان نظری انداختم و آواز بلند خاموشِ ساکنانش را خط به خط بر لوح وجودم حک کردم .

چه ساکنانی و چه منزل گاهی!

گل ها و درختان در گوشه گوشه اش نما می کنند اما ساکنانی که هیچ نمی پندارند از این سنگ های سرد و رنگ های سبز؛

خفتگانی که فقط با طنین روح بخش فاتحه ای سر از پای نمی شناسند؛

 آنانی که روزی جلال و جبروت دنیایی را با هیچ برابر نمی دانستند، امروز فقط تمنایی جز صلوات و چند آیه از قرآن ندارند.

چه زود دیر می شود و چه دیر زود!

جایگاهی که ما هم به آن محتاجیم و طنینی که به آن شوریده حال.

پروردگارا بیامرز بندگانت را و ببخش این آفریده های مغرورت را.

   چهارشنبه 20 تیر 13975 نظر »

آفتاب از هر طرف به صورتم می خورد و عرق ها هم شُرشُر از پیشونیم پایین می ریخت و شوری اش چشمهایم را می سوزاند.

به ساعت نگاه کردم، بیست دقیقه شده بود و حرکتی از اتوبوس ندیده بودم.

 پایین رفتم و اعتراض کنان شماره تلفنی برای شکایت از مسئول خط خواستم.

جواب شنیدم برو دروازه تهران، مامور خطوط را پیدا کن. 

تا دروازه تهران دل تو دلم نبود به محض پیاده شدن علی رغم نداشتن وقت، دنبال مامور گشتم.

مردی میان سال لاغر اندامِ گندمگون را نشانم دادند که صورت مهربانش کمی آرامم کرد.

سلام و خسته نباشید گویان شروع به گلایه و درد دل از وضع بد اتوبوس ها، نداشتن ساعت منظم و کولر و پرده، کردم که با تایید و درست می گویید.

دل گرم تر شدم. بعد که آرام شدم ایشان شماره ای دادند و گفتند:

_ با این شماره تماس بگیر تا مسئولین اصلی را با خبر کنی و بعد ادامه داد:

 از وقتی بخش خصوصی وارد کار شده، کار بدتر از قبل شده و هرکی به هرکی شده.

 شما پیگیر باش انشاالله درست میشه

شماره را نوشتم و گفتم:

 این هم مثل بقیه چیزها فرمالیته است و تشکر کردم و به مسیر اصلی رفتم.

به محض برگشت به خانه تلفن را برداشتم و شماره که مامور خط داده بود را با ناامیدی گرفتم؛ اما واقعا کسی پاسخگو بود و چه خوب جواب دادند و قول مساعدت.

دو هفته بعد…

وقتی به ایستگاه رسیدم اتوبوس یورو جدید را دیدم که کولر روشن منتظر مسافر بود و الحق و الانصاف سرعتش نسبت به قبل بهتر بود و این که مادری با بچه دو ماهه بدون دغدغه گرما زدگی نوزادش راحت روی صندلی آرام گرفت و من خوشحال از خواب راحت نوزاد.

وقتی به دروازه تهران رسیدم همان مامور مهربان را دیدم. 

جلو رفتم و تشکر کنان از ایشان و مسئول رسیدگی دعاگوی سلامتی برای همگی شدم.

وقتی فکر می کنم می بینم سکوت به معنای رضایت است و اگر پیگیری برای حق نباشد به معنای رضایت از حق از دست رفته، است و گاهی در جایی به حق و با راهنمایی بزرگان، سکوت را باید شکست تا به حق رسید.

   یکشنبه 17 تیر 13972 نظر »

لیوان شربت اولی را من برداشتم و دستم گرفتم.

ریحانه دومی را برداشت، گذاشت روی دسته صندلی؛ و خواست برای دوستان بغل دستی شربت بردارد که … مهربانی در حق خودش کامل شد.

شربت ها به سر تا پایش روان شدندو جالب تر آن جا که آقای مسئول پذیرایی برای دلداری گفتند:

_ خوب سهمتون تموم شد فقط برای دوستان بردارید.

کارد می زدی خون ریحانه  در نمی آمد.

آخه تو موقعیت شربتی و این حرف!

تازه استاد هم برگشتند و گفتند:

_ کی شربتش ریخت؟

به به چه بلوایی شد. با یک  پذیرایی شربتی.

آخر امروز من و ریحانه قرار ناهار با هم داشتیم،  اما من دیر رسیدم و او ناهارش را خورده بود ولی با من همراهی کرد.

با چندگاز به لقمه نون و ماستی.

بعدش هم تعریف، و غر زدنش شروع شد:

_ (بچه پاستوریزه، خوشمزه بود، خوابم گرفت و ..) من هم صبورانه نگاهش می کردم و گاهی یک تیکه بهش می انداختم .

در طول کلاس هم زیر لب می گفت:

_ با اون ناهار اعیونیت خوابم گرفته و خمیازه می کشید.

بعد از ریختن شربت و افتضاحی که به قول ریحانه بار آمد، خواب ظهر که چه عرض کنم، فکر کنم خواب شب هم از کله اش پرید و تازه خرده خرابکاری داخل کیفی اش هم مزید بر علت شد تا من شروع به غر زدن و مسخره بازی درآوردن کنم.

مدام می گفتم:

_ رفیق سر سلامت به خونه می رسونی آیا؟

دوستم دستت را بده من,  از خیابون رد شو بلایی سرت نیاد و…

   یکشنبه 17 تیر 13974 نظر »

جریمه ای به قیمت پانزده هزارتومان!

 حتما عده ای می گویند:

 چه ارزان و عده ای دیگه می گویند: چه گران.

شنیده، و گاهی از تقلب کردن چیزهایی دیده بودم اما تجربه نکرده بودم؛

 تا این که امتحان….رسید ورمن اعتماد به نفس نداشته، و تفهیم نشده  و..

خلاصه با یه معادله کوچیک به تقلب رسیدم، البته در حد سه خط کوچک، آن هم روی ساق دست.

با ترس و لرز و عذاب وجدان، سه خط را نوشتم.

حال بماند که خوشبختانه یا متاسفانه اصلا از جزوات تقلبی من هیچ سوالی داده نشد ولی من جریمه شدم و جریمه ام را پیش از برگزاری امتحان پرداخت کرده بودم.

صبح روز امتحانی که قرار بود من تقلب داشته باشم ، کارت اتوبوسم را دوازده هزارتومان شارژ کردم ولی بعد از دادن امتحان و موقع برگشت،  خواستم سوار اتوبوس شوم ولی کارتی نداشتم که بزنم و مجبور به خرید کارت شدم.

بله، قبل از امتحان من کارتم را گم کردم و با احتساب شارژ تازه و قبلی و خرید کارت جدید، من مبلغ پانزده هزار جریمه پرداختم آن هم برای سه خط تقلبی که به دردم هم نخورد.

واقعا مانده بودم! 

خدا با من شوخیش گرفته یا این که جدی جدی پس گردنی به من زده.

آخر وقتی به صفحه خبرهای دزدی و اختلاس نگاه می کنم و به راحتی عاملان آن، از تنبیه خودم تعجب می کنم.

 البته شاید آن ها هم  روزی از یک  امتحان ساده، شروع به تقلب و اختلاس کردند؛ اما متوجه تنبیه و جریمه خدا نشدند که کارشان به تیتر یک خبرهای دزدی رسیده است.

   چهارشنبه 13 تیر 1397نظر دهید »

روبروی خانه شان باغچه بزرگی بود که پُر بود از درختان میوه دار. صاحب باغچه اطراف باغچه اش را فنس کشیده بود . پسرک هر وقت از خانه بیرون می آمد دلش غنج می رفت تا ناخنکی هر چند کوچک به درختان بزند. مادرش موعد میوه ها که می شد، چیزی برای او کم نمی گذاشت؛  تا مبادا نخوردن میوه، باعث دست اندازی به باغچه همسایه شود. میوه ممنوعه شیرین و جذاب است به همین دلیل روزی دور از چشم مادر و با زحمت و عذاب خودش را به آن سوی فنس هاکشاند، رسیدنی به قیمت خراش های کف دست و ساق های پا.  وقتی میان درختان قرار گرفت احساس حکمران فاتح را پیدا کرد و با چیدن اولین زردآلو و سیب، شادیش آغاز شد اما!! بعد از خوردن میوه ها، سوزشش و درد خراش ها را به یاد آورد و کمی ترسان از بازگشت دوباره، و سختی و خراش. فنس های روبرو را از پایین به بالا برانداز کرد و عزم جزم بر بازگشت که انتهای باغچه پشت درختها، سایه روشنی نظرش را جلب کرد. آهسته به طرفش رفت و ناباورانه دری باز را دید که تا به حال به آن توجه نکرده بود. زیاده خواهی او را از سخاوت صاحب باغچه منحرف کرده بود و باعث حسرت طولانی مدت و خراش های عمیق دست و پاهایش شده بود. وقتی از در بیرون می رفت تلخی گلویش را قورت می داد و سوزش زخم ها را تحمل می کرد اما سرشکستگی برابر فطرت و نفس را تاب نداشت.

   شنبه 9 تیر 13974 نظر »

مطابق رسم چندین ساله که در شب میلاد حضرت علی (ع) مسابقه نهج البلاغه برگزار می شد، امسال هم مسابقه ای از نامه های آن عزیز’ مطرح شد.

البته سال های قبل در مسجد محل’ 

ولی امسال سوال ها به خانه برده و در خانه جواب داده می شد.

جواب دادن سوال ها را برای فرصتی که سرم شلوغ نباشد گذاشته بودم.

روز سیزدهم فروردین فرصت را مغتنم شمردم و وقتی بقیه خانواده مشغول گفتگو و گذران روز بودند، به جواب دادن پرداختم.

صحبت اهل خانه به دلیل رانندگی بد چند نوجوان با موتور، به تربیت نسل جوان و چرایی آن معطوف بود.

برایم جالب بود که نامه حضرت به فرزندشان امام حسن (ع)، حاوی نکات تربیتی بود، اما بی خیال اظهار نظر شدم تا مبادا اَنگ منبر رفتن بگیرم.

دختر خواهر شوهرم به طرفم آمد و گفت:

_ (زندایی الان وقت درس خوندنه)؟

خندیدم و گفتم:

_ این درسی که من می خونم به درد همه می خوره.

و با صدای بلند همان قسمت از نامه را برای او خواندم.

تعجب کرد و پرسید:

_(حضرت علی روان شناسی خونده بودن)؟

با معنی خاصی سرم را تکان دادم.

گفتگوی من و دختر خواهر شوهرم، نظر پسرم و پسرخواهر شوهرم را جلب کرد،

آن ها هم به ما ملحق شدند و گوشی را از من گرفتند و بقیه نامه آن حضرت را بلند بلند خواندند.

ناگهان جو عوض شد و سوال و جواب ها به طرف نهج البلاغه و آگاهی حضرت علی(ع) در تمام موارد عصر گذشته تا حال، کشیده شد.

سهم من هم پیدا کردن جواب سوال ها و همچنین شیفته کردن چند نوجوان به خواندن یکی از نامه های زیبای مولای متقیان بود.

البته من این نعمت را مدیون دوستانی هستم که سعی در معرفی هرچه بیش تر نهج البلاغه در حوزه های علمیه دارند.

   چهارشنبه 6 تیر 1397نظر دهید »

رنگ خدایی بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدایی داشتن. جمله ای پشت اتوبوس واحد که توجه مرا جلب کرد و اندکی به فکر واداشت. از وقتی که بچه بودم رنگین کمان را از خدا می دانستم و رنگ های آن را مخصوص او. بزرگتر شدن و دبیرستان به من آموخت که منشا تمام رنگ های دنیا در هفت رنگ رنگین کمان خدا نهفته. امروز با خواندن این جمله آشنا پیش خودم گفتم: یعنی هفت رنگ شویم؟ خدا هم با ما شوخی می کند واقعا! در پیاده رو پیرمردی کیف از دستش افتاد و مدارک کف پیاده رو پخش شد، پسری شلوارشش جیب پوش، سریع مدارک را جمع کرد و به او تحویل داد. به اتوبوس رسیدم و مادری را در حال درست کردن چادر دختر کش دیدم و فرشته کوچولو خوشحال از چادری که به سر داشت. روی صندلی اتوبوس نشستم و به مسافران که سوار می شدند. به امید دیدن چهره ای آشنا نگاه می کردم، پیرزنی به سختی پله های را بالا آمد و کارت اتوبوس را به دستگاه نزدیک کرد، اما بوق ممتدعلامت نداشتن شارژ را به صدا درآورد، راننده بلند گفت:  خانم برو شارژش کن بیا.  اما پیرزن دستی به زانو گذاشت و درمانده نگاه کرد. کارتم را از کیف در آوردم اما جلوتر از من دختری به قول خودمان سانترال مانترال کارتی برای او زد و همچنین جای نشستنش را به او تعارف کرد. تعجبم از دیدن این همه رنگ خدایی در اطرافم بیش تر شد. این همه رنگ از خدا در اطراف بود و من نابینا! درست است که انسان های هفت رنگ بسیار کم پیدا می شوند اما همین تک رنگ های زیبا هم می توانند دنیا را رنگین و متمایز کند.

   دوشنبه 4 تیر 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8

 
گالری تصاویر