مثل همیشه زود به گلستان شهدا رفتم.

همان طور که داشتم راه می رفتم نظرم‌ به سمت قبری افتاد که بین درختان بود و اطرافش پر از گل های شمعدانی.

جلوتر رفتم‘روی قبر را دیدم .

یک قبر ساده که فقط رویش نوشته فرزند روح الله. 

یک قبر جمع و جور که یک قهرمان تکه تکه شده در آن آرمیده اما بی نام و نشان.

یک قبر خالی و خاک گرفته که مادرش پیشش نبود.

شهید گمنام یعنی بی مادر…

مادری که شاید روزی بین هزاران هزار قبر به دنبال پسرش می گردد به امید اینکه بیابد آن فرزند رشید را.

گمنام یعنی پر از تنهایی، پر از آرزوهایی که وصال نیافت.

شهید گمنام یعنی مانند مادرش حضرت زهرا (س) است.

گمنامی یعنی درد بی مادری کشیدن و گمنام ماندن برای رسیدن به معشوقه ی خود.

گمنام یعنی یک پلاک یا شاید چند تکه استخوان یا  یک لباس پاره و خونی یا….

گمنام یعنی سرباز امام زمان که مثل من و تو بی معرفتی نکردند.

نتوانسنتد تحمل کنند آوارگی مهدی فاطمه (س) را…

گمنام یعنی…

   جمعه 29 تیر 1397نظر دهید »

چه کسی می داند؟

چه کسی می فهمد؟!

دست گلت را‘ شاخ شمشادت را‘ پسر رعنا و خوش خنده ات را به چه قیمتی؟

به چه قیمتی راهی جنگ‌ می کنی؟

با چه جرأتی سینه سپر می کنی و ثمره ی زندگی ات را می فرستی جلوی گلوله؟

چقدر بدهند تا دل از جگر گوشه ات بکنی؟ تا مهر مادری ات را زیر پوتین های ساق دارش له کنی و پای رضایت نامه اش را امضا کنی؟

وعده ی کدام بهشت برین را بدهند تا حاضر شوی سلفی های شجاعتش را در شام ببینی؟!

از کجایش بگویم ؟

از کجای خون دل خوردن ها؟

مادر است ها! مادر است….

نه ماه انتظارش را کشیده‘ برای دیدنش یک دنیا درد را در آغوش کشیده….

بزرگ‌ شده حالا بعد از بیست و اندی سال‘ حالا که باید لباس دامادی بپوشد‘ جامه ی رزم به تن می کند.

تصمیمش را برای رفتن می گیرد….با التماس و حتی باگریه رضایت را می گیرد…

وای از دل مادر… وای از دل پدری که علی وار با چاه‘ شب درد و دل می کند…

در این واپسین روزهایی که از شام و سرحدات کشورم گل های پرپر می آورند …

می نویسم و افسوس که این قلم‘ برای ضجه های مادری پشت جنازه فرزندش کم است.

و برای پدری که استوار می ایستد و در برابر حکم خدایش سر تعظیم فرود می آورد نا چیز ناچیز است .

قطره ای در برابر دریا …

اما خدا وکیلی‘ یک لبخندش‘ سیری چند؟!

   پنجشنبه 14 تیر 1397نظر دهید »

آن شب ستاره ها چشمک زنان و ماتم زده به کوفه نگاه می کردند و ماه مانند کودکی شرم زده پشت ابرها خود را می پوشاند.

بغض آسمان‘ سر باز کرد. در و دیوار کوفه ناله می کردند و وحشت سر تا سر کوفه را فرا گرفته بود.

گوش ها خبر قتل امیر المومنین را شنیدند و افسوس می خوردند که ای کاش کر بودند و نمی شنیدند.

مردم مبهوت و ماتم وار خبر را زمزمه

می کردند ‘ همان هایی که بار ها پیمان شکنی کردند و مولایم را تنها گذاشتند.

مگر مولای مظلومم مستحق شمشیر زهر آگین بود؟

ای مسجد! چگونه دیدی که محرابت با خون شاه عرب رنگین شد؟

آیا شرم نکردی؟

باید پی به این راز ببرم که چرا کعبه زادگاهش بود و مسجد شهادت گاهش؟

وای بر همه چاه هایی که زین پس طعم غربت و تنهایی را می چشند.

طعم تلخ بی علی (ع) بودن را حتی امروز 

می توان چشید.

من بعد از قرن ها‘ العفو می گویم‘ در خانه ات را می زنم .

مگر نمی گویند:

_ برو ای گدای مسکین در خانه ی علی زن؟

آری‘ من گدای در خانه ات هستم.

با بال های گناه‘ خسته ز کوی تو آمده ام .

مرا می خری؟ دستم را می گیری؟

مولایم می شوی؟ دلم را زلال می کنی؟

میسر نگردد به کسی این سعادت 

به کعبه ولایت به مسجد شهادت

   دوشنبه 14 خرداد 1397نظر دهید »

_ چیه هی میگی شهید‘ شهید

چیه هی میگی شهدا زنده اند. حرفت خیلی مسخرس‘ مگه شهدا هم زنده ان؟

اونا هم مثل خیلی های دیگه زیر خاکن‘ مردن‘ 

تو کلت اینو فرو کن.

گذاشتم حرف هایش تمام‌ شود‘ با لبخند جوابش را دادم:

_ می خواهم برایت داستانی بگویم‘ حوصله شنیدنش را داری؟

با بر هم گذاشتن چشمانش جواب مثبت داد.

همان گونه که به چشمانش خیره بودم شروع کردم:

سال سوم دبیرستان بودم و مثل بقیه ی نوجوان ها شر و شیطون و با حجابی که مرا در مدرسه انگشت نما کرده بود.

اگر اشتباه نکنم اواخر دی ماه ۱۳۹۵ بود که در مدرسه پیچیده بود که می خواهند به راهیان نور ببرند.

دوبار به آنجا رفته بودم؛ ولی مثل همیشه برای تفریح و…

به سمت دفتر مدیریت برای ثبت نام قدم برداشتم‘ کارهای ثبت نام را انجام دادم و به سوی خانه رفتم.

فردا خبر دادندکه اردوی راهیان نور کنسل شده است. اعصابم ریخت بهم، وقتی به خانه رسیدم‘ کوله ام را به سمتی پرتاب کردم و با ابروانی که به سختی بهم پیچیده بود؛ رو به عکس شهیدی که پدرم به سالن زده بود ایستادم.

وجب به وجب عکس را از نظر گذراندم” جزء به جزءصورتش‘ سردار شهید حسین قجه ای‘ اسطوره مقاومت‘ گنبد رویایی امام حسین(ع)‘ السلام علیک یا اباعبدالله الحسین…"دوباره بازگشتم،

به چهره ی ملکوتی اش نگاه کردم‘ در حالی که پوزخند روی لبانم نقش بسته بود چندین بار با انگشت اشاره ام به سینه اش کوبیدم و با فریاد گفتم :

_ مگر تو زنده نیستی؟

مگر شما مهمان دعوت نمی کنید؟

مگر شما شهید راه حق نیستید؟

یا مرا می بری راهیان نور یا منه دیوانه را که می شناسی یه بلایی سر خودم می آورم؛

همان جور که به چشمانش خیره بود عقب گرد کردم و به اتاقم رفتم.

فردای آن روز داخل مدرسه بودم که صدای بلند گو آمد. چندین بار اسمم را پشت بلند گو صدا زدند‘

زیر لب گفتم: (اوووف دوباره می خواهند چه گیری بدهند).

در حالی که موهایم را داخل مقنعه می کردم‘ جلوی مدیر ایستادم، بی مقدمه گفت:

با فلان مدرسه و فلان مدرسه می خواهی بروی؟

اتوبوس یک نفر جا دارد.

دهانم‌ به یکباره خشک شد‘ دیگر از تعجب کم مانده بود چشمانم از حدقه درآید.

وقتی با پای برهنه وارد کربلای ایران شدم‘ دلم دیگر آن دل نبود. راه می رفتم و بغض هر لحظه بیشتر به دور گردنم می پیچید و به چشمانم نیش می زد.

وقتی به سه راهی شهادت رسیدم‘ سخنرانی جانباز عزیز را گوش دادم و پیش از پیش شرمنده شدم.

دویدم و ‌به آن جانباز رسیدم بی مقدمه گفتم:

_ شما شهید حسین قجه ای را می شناسید؟

نگاهم کرد و با لبخند گفت: دخترم نکند شما مهمان حسین هستید؟!

دیگر نتوانستم حرفی بزنم‘فقط چشمانم را به نشانه ی تایید باز و بسته کردم‘ که اشک هایم بر روی گونه هایم جاری شدند و این شد مهر تایید بر حرف آن جانباز ایثار گر.

 

 

   چهارشنبه 9 خرداد 1397نظر دهید »

من را در گوشه ای از سنگر رها کرده بود. نظاره گره آدم هایی بودم‘ که با مردانگی و شجاعت به اینجا آمده و در حال عشق بازی با خدا بودند. (هادی،هادی حمید   _( ظاهرا صرف شام، مهمون ناخونده داریم ازشون خیلی پذیرایی بشه تمام). صدای خش خشی آمد و صدا قطع شد. این صدا چندین بار از بیسیم بچه ها بلند شد‘ ولی تمام حواس بچه ها پیش معشوقه خود بود. نماز تک تکشان رو به اتمام بود ‘که صدای تیراندازی را شنیدند. با صدای بلند یا حسین(ع) گفت و من را روی دوشش انداخت . سریع پوتین های خاکی اش را پوشید . صدای قلبش را می شنیدم که دیوانه وار بر سینه اش کوبیده می شد (تاپ توپ تاپ توپ). با یاحسین(ع) دومی که گفت حواسم به سمت دکل رفت. کبوتری با بال های خونین رقصان از دکل سرازیر شد. اولین باری نبود که این صحنه های دلخراش را  می دیدم ولی… یاد چند روز پیش افتادم: _ (حاجی منه بی لیاقتم ببر. _ این چه حرفیه پسر، تو تازه چند ماهه که ازدواج کردی‘ زن و زندگی داری‘ من می رم، به جای توام می رم) پسرک سرش را پایین انداخت و با شانه های پایین افتاده به سمت دکل رفت. با قطراتی که به صورتم می خورد به زمان حال بازگشتم. دو زانو بر روی زمین نشست‘ کبوتر خونین را در آغوش کشید. آسمان با شدت بیشتری شروع به باریدن کرد . بوی خون و باران تراژدی غم انگیزی را به وجود آورده بود. نگاهی بر پیکره گلی اش انداختم‘  تیر درست به قلب نازنینش اصابت کرده و شربت شهادت را نوشید. با دیدن سربندش، چشمانم همانند آسمان بارانی شروع به باریدن کرد. زیر لب، روی سربند زرد رنگ، که گلی شده بود را خوندم “کلنا عباسک یا زینب(س)” نمی توانم بگویم شهادتش اتفاقی بود. نه… خدا عاشقش شد و خوب او را خریداری کرد.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

دیرم شده بود. پاتند کردم‘ نگاهی به سمت چپ انداختم . مثل همیشه شلوغ بود و عده ای چادر به سر کشیده و حاجت خود را خواهان بودند. عده ای برای مریضی که داشتند‘ عده ای برای مسئله  ازدواج و عده ای….. سلامی به شهید محمد رضا تورجی زاده کردم و داخل مجموعه ی فرهنگسرای پایدار شدم.  مشغول گوش دادن به استاد بودم که صدای مارش نظامی به گوشم رسید. کنجکاوی سرتا سر وجودم را فرا گرفته بود. از کلاس بیرون آمدم. وقتی این صدای را می شنیدم دلم شروع به لرزیدن می کرد. شاید خیلی ها پیش خودشان فکر کنند‘ چرا؟ برای چه؟ مگر صدای مارش نظامی هم دل لرزیدن دارد؟ یا….. این صدا ‘ صدای گام شهیدی بود که با لبخند بر دوش عده ای با سرافرازی به تک تک حاضرین نگاه می کرد. سرباز بی بی حضرت زینب(س)‘  شهید حمید خدا بخشی از تیپ فاطمیون بود. همه افراد به پهنای صورت گریه می کردند. آسمان هم غرشی کرد‘  گویی بغض گلویش را گرفته و می خواهد برای سرباز مدافع حرم بگرید. ولی من گریه نمی کردم . نه اینکه دلم سنگ باشد!!! نه…. چون من اعتقاد دارم : “اگر شهیدنشوی‘می میری” اللهم الرزقنا الشهادة…

کلیدواژه ها: شهید, مارش, مردن, مرگ
   دوشنبه 24 اردیبهشت 13972 نظر »

(تق تق)

صدای کوبیدن در به گوشش رسید‘

چندین سال بود که صدای در را، این موقع روز نشنیده بود.

با آن جسم فرتوت و روسری سفید که صورت چروکیده اش را قاب گرفته بود‘

به سمت در رفت .

نگاهی به سر و وضع خود کرد؛

همان دمپایی هایی که پسرش برای روز مادر گرفته بود به پا داشت!

ولی…..

- از رنگ و رویشان  پیدا بود که چندین سال است از نویی آن گذشته

- آهی از ته دل کشید‘ در را باز کرد.

دو جوان رشید پشت در بودند‘ تا آنها را دید رنگ از رخسارش پرید.

آنها را می شناخت‘ سلامی کرد و به داخل خانه دعوتشان کرد.

آن دو پسر سلام کردند:

_سلام مادر

واژه مادر بعد از مدت ها برایش تازگی داشت 

از خوشحالی اشک شوق در چشمان مثل شبش جمع شد.

آن دو جوان در حالی که حرفشان را سبک سنگین می کردند که چگونه خبر را بدهند به داخل رفتند.

در کنج خانه نشستند …

از چای آلبالویی که مادر برایشان درست کرده بود نوشیدند‘

مادر پروانه وار به دور آنها می چرخید و پسران هر لحظه شرمگین تر می شدند.

گویی جانشان در حال بالا آمدن بود‘

زبانشان نمی چرخید که بگویند از آن پسر پهلوانت، که چشم انتظارش بوده ای

فقط چند تکه استخوان باقی مانده است‘

این که معلوم نیست که آیا این پسرت است یا خیر؟

اما…..

پیش خود فکر نکرده بودند که مادر سال ها با این بو زندگی کرده و بوی پسرش را می فهمد!

نمی دانستند حتی اگر چند تکه استخوان باشد، باز هم مادر بوی گل خود را که پرورانده میفهمد!

نمی دانستند….؟

#شهید گمنام سلام

   پنجشنبه 20 اردیبهشت 13971 نظر »

‍ چند سالته؟!

.

#شهید_محمود_کاوه

از بیت امام تا لشگر ویژه شهدا؛

.

در سن۲۱ سالگی فرمانده لشگر ویژه شهدا

فرمانده ای که گروهک های ضد انقلاب برای زنده و مرده‌ی او جایزه تعیین کردند…

و عاقبت در سن ۲۵ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_مهدی_زین‌الدین

شهادت دو برادر در یک روز؛

.

در سن ۲۱ سالگی مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران در دزفول و سوسنگرد و چندی بعد به فرماندهی لشگر علی ابن ابیطالب رسید.

و در سن ۲۵ سالگی در کنار برادرش مجید به #شهادت رسید! 

.

.

#شهید_علیرضا_موحد_دانش

فرمانده ای با دست قطع شده؛

.

از گردان حبیب بن مظاهر تا فرماندهی تیپ ۱۰ سیدالشهدا

در عملیات والفجر ۲ با وجود شدت زخم خود را به سنگر دشمن رساند و با #دندان سیم ارتباطی آن‌ها با عقبه‌شان قطع کرد.

و در نهایت در ۲۸ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_حسن_باقری

چشم بینا و مغز متفکر دفاع مقدس؛

.

فرمانده قرارگاه نصر در عملیات های

فتح المبین، بیت المقدس، رمضان

که در نهایت در سن ۲۷ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_محمد_ابراهیم_همت

سردار خیبر ، ابراهیمِ قربانگاهِ جزیره‌ی مجنون

فرمانده لشگر۲۷ محمد رسول الله؛

که در سن ۲۸ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_حسین_علم_الهدی

فرمانده سپاه و حماسه ساز هویزه؛

.

در سال ۵۸ نمایشگاه پیش بینی جنگ در اهواز بر پا نمود!

 

در سال ۵۹ کلاسهای قرآن و نهج البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران برگزار کرد.

و در ۱۶ دی ماه ۵۹ در سن ۲۲ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_عبدالحمید_دیالمه

دیده بان ولایت و انقلاب؛

.

در بزرگی او همین بس که می گوید:

#گناه من این است که حرف‌هایم را زودتر از زمان خودم گفتم…

 

که در سن ۲۷ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

.

از بی برکتی #عمرم خجالت میکشم!

 

آنگاه که انسان می تواند خود را بسوزاند و از این سوختن، نور مشعل #هدایت نسل هایی گردد در تاریکی دنیا‌…

.

ما در #خود مانده ایم!

 

 

درگیر هزاران تعلقات پوچ و بی ارزش…

و بازیچه ی #زمان و #مکان و #هوس…

.

از #خود عبور کنیم…

.

.

راستی تو…

#چند_سالته؟!

 

 

 

کلیدواژه ها: سال, شهدا
   دوشنبه 17 اردیبهشت 13971 نظر »

1 2

 
ایده های درآمد زا