اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

دیرم شده بود. پاتند کردم‘ نگاهی به سمت چپ انداختم . مثل همیشه شلوغ بود و عده ای چادر به سر کشیده و حاجت خود را خواهان بودند. عده ای برای مریضی که داشتند‘ عده ای برای مسئله  ازدواج و عده ای….. سلامی به شهید محمد رضا تورجی زاده کردم و داخل مجموعه ی فرهنگسرای پایدار شدم.  مشغول گوش دادن به استاد بودم که صدای مارش نظامی به گوشم رسید. کنجکاوی سرتا سر وجودم را فرا گرفته بود. از کلاس بیرون آمدم. وقتی این صدای را می شنیدم دلم شروع به لرزیدن می کرد. شاید خیلی ها پیش خودشان فکر کنند‘ چرا؟ برای چه؟ مگر صدای مارش نظامی هم دل لرزیدن دارد؟ یا….. این صدا ‘ صدای گام شهیدی بود که با لبخند بر دوش عده ای با سرافرازی به تک تک حاضرین نگاه می کرد. سرباز بی بی حضرت زینب(س)‘  شهید حمید خدا بخشی از تیپ فاطمیون بود. همه افراد به پهنای صورت گریه می کردند. آسمان هم غرشی کرد‘  گویی بغض گلویش را گرفته و می خواهد برای سرباز مدافع حرم بگرید. ولی من گریه نمی کردم . نه اینکه دلم سنگ باشد!!! نه…. چون من اعتقاد دارم : “اگر شهیدنشوی‘می میری” اللهم الرزقنا الشهادة…

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: شهید, مارش, مردن, مرگ
   دوشنبه 24 اردیبهشت 13972 نظر »

(تق تق)

صدای کوبیدن در به گوشش رسید‘

چندین سال بود که صدای در را، این موقع روز نشنیده بود.

با آن جسم فرتوت و روسری سفید که صورت چروکیده اش را قاب گرفته بود‘

به سمت در رفت .

نگاهی به سر و وضع خود کرد؛

همان دمپایی هایی که پسرش برای روز مادر گرفته بود به پا داشت!

ولی…..

- از رنگ و رویشان  پیدا بود که چندین سال است از نویی آن گذشته

- آهی از ته دل کشید‘ در را باز کرد.

دو جوان رشید پشت در بودند‘ تا آنها را دید رنگ از رخسارش پرید.

آنها را می شناخت‘ سلامی کرد و به داخل خانه دعوتشان کرد.

آن دو پسر سلام کردند:

_سلام مادر

واژه مادر بعد از مدت ها برایش تازگی داشت 

از خوشحالی اشک شوق در چشمان مثل شبش جمع شد.

آن دو جوان در حالی که حرفشان را سبک سنگین می کردند که چگونه خبر را بدهند به داخل رفتند.

در کنج خانه نشستند …

از چای آلبالویی که مادر برایشان درست کرده بود نوشیدند‘

مادر پروانه وار به دور آنها می چرخید و پسران هر لحظه شرمگین تر می شدند.

گویی جانشان در حال بالا آمدن بود‘

زبانشان نمی چرخید که بگویند از آن پسر پهلوانت، که چشم انتظارش بوده ای

فقط چند تکه استخوان باقی مانده است‘

این که معلوم نیست که آیا این پسرت است یا خیر؟

اما…..

پیش خود فکر نکرده بودند که مادر سال ها با این بو زندگی کرده و بوی پسرش را می فهمد!

نمی دانستند حتی اگر چند تکه استخوان باشد، باز هم مادر بوی گل خود را که پرورانده میفهمد!

نمی دانستند….؟

#شهید گمنام سلام

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 20 اردیبهشت 13971 نظر »

‍ چند سالته؟!

.

#شهید_محمود_کاوه

از بیت امام تا لشگر ویژه شهدا؛

.

در سن۲۱ سالگی فرمانده لشگر ویژه شهدا

فرمانده ای که گروهک های ضد انقلاب برای زنده و مرده‌ی او جایزه تعیین کردند…

و عاقبت در سن ۲۵ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_مهدی_زین‌الدین

شهادت دو برادر در یک روز؛

.

در سن ۲۱ سالگی مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران در دزفول و سوسنگرد و چندی بعد به فرماندهی لشگر علی ابن ابیطالب رسید.

و در سن ۲۵ سالگی در کنار برادرش مجید به #شهادت رسید! 

.

.

#شهید_علیرضا_موحد_دانش

فرمانده ای با دست قطع شده؛

.

از گردان حبیب بن مظاهر تا فرماندهی تیپ ۱۰ سیدالشهدا

در عملیات والفجر ۲ با وجود شدت زخم خود را به سنگر دشمن رساند و با #دندان سیم ارتباطی آن‌ها با عقبه‌شان قطع کرد.

و در نهایت در ۲۸ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_حسن_باقری

چشم بینا و مغز متفکر دفاع مقدس؛

.

فرمانده قرارگاه نصر در عملیات های

فتح المبین، بیت المقدس، رمضان

که در نهایت در سن ۲۷ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_محمد_ابراهیم_همت

سردار خیبر ، ابراهیمِ قربانگاهِ جزیره‌ی مجنون

فرمانده لشگر۲۷ محمد رسول الله؛

که در سن ۲۸ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_حسین_علم_الهدی

فرمانده سپاه و حماسه ساز هویزه؛

.

در سال ۵۸ نمایشگاه پیش بینی جنگ در اهواز بر پا نمود!

 

در سال ۵۹ کلاسهای قرآن و نهج البلاغه و تاریخ اسلام در سپاه پاسداران برگزار کرد.

و در ۱۶ دی ماه ۵۹ در سن ۲۲ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

#شهید_عبدالحمید_دیالمه

دیده بان ولایت و انقلاب؛

.

در بزرگی او همین بس که می گوید:

#گناه من این است که حرف‌هایم را زودتر از زمان خودم گفتم…

 

که در سن ۲۷ سالگی به #شهادت رسید!

.

.

.

از بی برکتی #عمرم خجالت میکشم!

 

آنگاه که انسان می تواند خود را بسوزاند و از این سوختن، نور مشعل #هدایت نسل هایی گردد در تاریکی دنیا‌…

.

ما در #خود مانده ایم!

 

 

درگیر هزاران تعلقات پوچ و بی ارزش…

و بازیچه ی #زمان و #مکان و #هوس…

.

از #خود عبور کنیم…

.

.

راستی تو…

#چند_سالته؟!

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: سال, شهدا
   دوشنبه 17 اردیبهشت 13971 نظر »

#غربت_امام_زمان(عج)

 

میخوای برات از غربت امام زمان بگم؟؟

بگم چقدر غریبه!!!؟؟؟؟

 

من کیم ؟من چرا بگم ؟

مولا امیرالمومنین درغربت امام زمان می فرماید : و صَاحِبُ‏ هَذَا الْأَمْر ِهو الشَّرِيدُ الطَّرِيدُ الْفَرِيدُ الْوَحِيدُ.

 

وحید یعنی چه ؟؟ تنها !!فرید یعنی چه ؟ از فرد میاد. طرید یعنی چه ؟؟ از طرد میاد یعنی طرد شده است !! آقا امیرالمومنین میگوید : امام زمان  طرد شده است

 

حالا می دونید شرید یعنی چه ؟طاقتشو داری بگم یا نه ؟

شرید یعنی آواره !!

بلرز به خودت !!! بلرزز

امام زمان ما آواره است!!! آواره !!

 

از دست کی ؟؟ از دست چی ؟؟

از دست گناهان من و شما ،، آواره !!! تو خلوت های خودت

فکر کن !! فکرکن!!  فکر کن !! 

که چرا امام زمان باید لقبش آواره باشه چرا ؟؟

 

چرا نباید ما شیعیان  همدل بشیم برای تعجیل در ظهورش ، ما می بایست تا حالا ظهورش را فراهم می کردیم !! چرا نکردیم؟؟  

 

 پدرمون بیفته زندان صدتا سند جور میکنیم آزادش میکنیم چطور امام زمان که از پدر ما هم مهمتره هزار وصد و خورده ای سال در غیبته عین خیالمون نیست

 

چهارتا شعر؛ چهارتا مطلب می نویسیم انگار شق القمر کردیم انگار بهترین منتظر روی کره ی زمینیم انتظار داریم از حضرت ؛ آقا من برات کار کردم یه کاری واسه من بکن، خیری به من برسون، ما اینجوری شدیم…

 آواره ؛ لقب حضرته!! 

چرا بیکار نشستیم؟؟

چرا تو این فضاهای اجتماعی این ور،اون ور می چرخیم  ، تو تلگرام؛ وایبر ؛ واتساپ ، الکی این ور اون ور می چرخیم لایک می کنیم و…..همین!!! 

 

خب چهارتا مطلب مهدوی بزار، چهارتا حرف در مورد امام زمان بزار؛؛ 

 

همین حدیث امیرالمومنین(وصاحب ……) همین رابنویس

 

 

برگرفته از سخنرانی

(غریبی امام زمان)

 

ألـلَّـھُـمَــ عجِّلْ لِوَلـیِـڪْ ألفَـرَج

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 16 اردیبهشت 1397نظر دهید »

بسـم رب الشهـــــدا

امروز باز هم روز وصال یاران است…

امروز باز هم دلم هوس پریدن دارد…

غم دوری از شهدا دلم را به تلاطم انداخته است‘ امروز به دیدارشان میروم.

بعد از ورود به گلستان و سلامی به شهدا قدم‌ به قدم جلو رفتم.

قدم به قدم جلو رفتم‌ و به تک تک لاله های خونین‘ خفته در گلستان نگاه کردم.

قدم هایم را می شمردم‌ (یک ‘دو ‘سه ‘چهار و….) رسیدم!

رسیدم به فدائیان بی بی زینب ….

چشمانم مانند دریای خروشان شد‘

اشک هایم یکی پس از دیگری پایین

می آمدند گویی با یکدیگر مسابقه گذاشته اند…

توسلی به شهدای مدافعان حرم کردم و به گام هایم سرعت بخشیدم…..!

بالای سر شهیدم‘ رفیقم‘ راه نشان ده این روز هایم‘ مرهم زخم های دَلَمه بسته ام

بی دست کربلا حسین خرازی رسیدم.

نگاهی به عکس حسین انداختم …

یاد دو بیت شعر افتادم که می گفت :

تو همانی ک دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 14 اردیبهشت 1397نظر دهید »

میلاد گل رسول (ص) و زهرا (س) و علی(ع) است.

و من‌ باز هم از دور سلام می کنم

از دور سلام می کنم به ارباب بی سرم.

سلام‌ می کنم به عزیز دل زینب (س)

کربلا تو خود عنایتی کن و مرا به آستانت بخوان. 

کربلا جواب سلامم را بده با هر زبانی که تو را بیشتر رضاست.

امشب چه شوریست در بین الحرمین،

در کوچه پس کوچه های کربلا!

نمی دانم نوکریم را چگونه صرف اربابم کنم؟

راستی!

آقای من چرا دلی که هر روز صدایت می کند را نمی طلبی؟

تا به عشق دیدنت بیاید

تا با دلی پر بیاید

بیاید تا خودش را فدایت کند.

امشب همه جمع هستند برایت شادی 

می کنند 

ولی 

من قلبم بی قرار است. نا آرامی می کند. اربابش را می‌خواهد 

بین الحرمینش را می خواهد.

بند بند وجودم کربلایت را می خواهد 

دیگر این دوری را نمی توان در نوشته ها گنجاند،

 باید راه بیفتم 

هر که دارد عطش کرب و بلا

بســـــم الله……

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 31 فروردین 1397نظر دهید »

آرام آرام شکوفه های رسیده از سفری دور، به دست نسیمی به دشت لاله های خونین می رسند.

شکوفه ها’ سفره ی دل خود را برای لاله باز می کنند از خستگی راه خود 

می گویند.

اما!

کمی آن طرف تر من به پهنای آسمان 

می گریم، چندین مرد تابوتی را با خود حمل می کنند.

 با اینکه تابوت ها خالی است ولی عجیب سنگینی می کنند .

صاحبان آن تابوت ها’ همان شکوفه ها هستند که به سمت خدا پرواز کرده اند.

اما چرا آن طرف تر صدای گریستن می آید ؟!

آن همه ناله برای چیست؟

انگار هر کس نجوایی در گوش تابوت می کند و روی آن چیزی می نویسند.

آرزوها و امید ها را می نویسند؟

از دلتنگی خود و غم دوری مهدی فاطمه (س) می نویسند؟

از جوان هایی می نویسند که چادر حضرت فاطمه زهرا (س) را لگد مال کرده اند؟

از……

تو فرزند کدام مادری؟

تو از کدامین شهر و دیاری؟

کدام ناجوانمردی خون پاک تو را ریخته؟

و کجاست آن قد رشیدت که هم اکنون به چند پاره استخوان تبدیل شده؟

خوشا به حال آسمانی که تو را در آغوش گرفته….

آری’ درست است مغز من را با خون شهدا شست شو داده اند .

و ما باز هم شرمنده ایم.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: شهادت, شهدا
   پنجشنبه 23 فروردین 1397نظر دهید »

1 2

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • نسیم
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی