غرق خواب بودم که با صدای مادرم از خواب بیدار شدم که می گفت:

_ «همه اش تقصیر این رضاست چقدر بهش گفتم من یک یخچال خوب می خواهم، من 

ندارم چند سال یکبار هزینه کنم و یخچال بخرم.»

 سریع پا شدم و به سمت آشپزخانه رفتم، مادرم را دیدم که نشسته و سرش را گرفته.

 تا چشمش به من افتاد گفت:

_ «بیا ببین این هم دسته گلت، هی بگو جنس ایرانی بخر.»

 گفتم: مگه چی شده.

گفت:«ببین فرش زیر یخچال خیس شده .» راست می گفت آب هایی که در اثر سرد شدن مواد خوراکی داخل یخچال ایجاد می شد در اثر ریخته شدن روی یک ظرف که روی موتور بود تبخیر می شد، این تبخیر صورت نگرفته بود، آب ها سرریز شده بود. گفتم:

_ مادر من، تا این کالا خریده نشود و مورد استفاده قرار نگیرد که عیبش مشخص نمی شود. 

ناراحتش نباش الان زنگ می زنم نمایندگی.

   جمعه 11 خرداد 13975 نظر »

کفشـهایم رادستم گرفتم وداشتم آهسته از خانه خارج می شدم که ناگهان پدرم صدایم زد.

_کجا داری می ری؟

گفتم:

_ هیچی الان می آم.

در را آهسته بستم و کفش هایم را پایم کردم.

نگاهی به کوچه انداختم دیدم عباس سر کوچه ایستاده؛ پیشش رفتم.

گفت:

_ چقدر دیر کردید.

جواب دادم:

_ می خواستم بابا نفهمه، یکم دیر شد, اکبرهنوز نیامده?

گفت:

_ نه، آخه قرار بود سه نفری برویم مسجد.

چون فردا اول ماه رمضان بودمی خواستیم مسجد را تمیز کنیم.

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »
جستجو
 << < مرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
کاربران آنلاین
  • مولا
  • مدرسه علميه فاطميه كرمان
  • محمدی
  • حدیث عشق
  • مدیریت استان مازندران
  • الزهرا واوان
  • عابدي
  • همايون لو
  • ميرزايي
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • فاطمه درويشي بيا ضي
  • اعظم مهديزاده نراقي
  • زينب جعفريان دهنوي
  • معاونت پژوهش مدرسه علمیه کوثر قزوین
  • مصطفوی
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • یار مهـــدی
  • مدرسه علمیه ریحانه الرسول شلمزار
  • سمانه راسخيان
 
ایده های درآمد زا