کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  از غدير مى آموزم...   ...

انسان سخت فراموشكار است يا شايد به راحتى مى تواند خود را به فراموشى بزند.
از غدير مى آموزم كه چون برخى فراموشكار نباشم. 

مى آموزم كه اتمام حجت خدا و رسولش را به نسيان نسپارم. 

مى آموزم كه دائم با خود تجديد عهد و پيمان كنم تا يادم نرود چه ديده و چه شنيده ام.

 از غدير مى آموزم كه چشمانم را خوب باز كنم و بدل را بجاى اصل نگيرم. حق را وا ننهاده و راه باطل را پيش نگيرم.
براستى آن ها چگونه توانستند اصل را وا نهاده و دل به بدل خوش كنند؟

 چگونه توانستند دستشان را از دستان على بيرون آورده و به دست ديگرى بسپارند؟ 

حتما قلب هايشان مهر خورده و پرده اى  جلوى چشمانشان را پوشانده بود. 

نفس آدمى، گاه تا آن جا پيش مى رود كه مى تواند حافظه او را نيز پاك كند. 

از يادش ببرد كه روزى با على دست بيعت داده بود و به پذيرش ولايتش سوگند خورده بود.
شاهدان غدير، در امتحان خود شكست خوردند. انگار اصلا آن جا نبوده و به پيامبر و وصى برحقش لبيك نگفته بودند. 

چگونه توانستند پرده بر بزرگترين حقيقت تاريخ كشند و آن را زير سايه تعصبات و هواى نفس و دنيا طلبى خود ناديده بگيرند؟

تاريخ، بزرگترين درس عبرت است. بايد از غدير و غديريان آموخت.

 آموخت كه ما آدميان گاه چنان اسير هواى نفسيم كه حتى آن چه را هم كه به چشم خود ديده ايم، 

به راحتى انكار مى كنيم.
واى بر شاهدان آن روز كه با چشم خويش ديدند و با زبان خويش اقرار كردند و با دست خويش بيعت كردند و بعد پشت پا به همه چيز زدند.
تاريخ جريان دارد. پليدان و كوردلان دست از تلاش برنداشته و پس از گذر سال ها و قرن ها هنوز هم مى خواهند من و تو، غدير و على را فراموش كنيم. 

خيال خامى است! غدير به ظهور مى پيوندد.

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-06-07] [ 04:10:00 ق.ظ ]





  سريال هاى هنجار شكن   ...

“با من ازدواج مى كنى؟" 

اين جمله ايست كه در فرهنگ ما معمولا از طرف آقايان به خانم ها گفته مى شود، اما در سريال هايى كه اين روزها از صدا و سيما در حال پخش است، از طرف خانم ها و خطاب به آقايان گفته مى شود! 

هر چند اوضاع جامعه ما روز به روز بدتر شده و اصلا درخور يك جامعه اسلامى نيست، اما به نظر مى رسد سريال ها و فيلم هاى اين روزها نيز، چندان حال خوشى ندارند.
علاوه بر ضعف هاى فراوان تكنيكى و فنى، از نظر محتوايى هم بسيار دچار ضعفند.
روابط بسيار آزاد دختر و پسر، سيلى زدن زنان به گوش مردان، قتل توسط زنان، ايجاد مزاحمت براى پسران از طرف دختران، پيشنهاد ازدواج و بدتر از آن دوستى از طرف دختران به پسران، كورس گذاشتن در رانندگى با پسران و … چيزهايى است كه قبح آن زودتر از اين كه در جامعه شكسته شود، در فيلم هاى ما در حال شكسته شدن است.
شايد به راستى سازندگان اين سريال ها نيت خير داشته و مى خواهند در قالب فيلمى امروزى و جوان پسند، زشتى و قبح بعضى كارها را نشان بدهند.

 شايد آن ها مى خواهند مخاطب، خود به اين نتيجه برسد كه اعمال ناشايست و خارج از چهارچوب دينى و عرفى، عاقبت خوبى ندارد.
اما هدف وسيله را توجيه نمى كند! مخاطب جوان و نوجوان در طول سريال آن قدر با صحنه هاى دور از اخلاق و دين و فرهنگ روبرو مى شود كه نتيجه اخلاقى پايان فيلم، عملا هيچ تاثيرى نداشته و رهاورد مثبتى براى مخاطب به همراه نخواهد داشت.

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-05-29] [ 09:15:00 ق.ظ ]





  نكته هاى خاكسترى!   ...

ديروز مايع ظرفشويى مان تمام شده بود و من مانده بودم با كوهى از ظرف نشسته. 

به ياد خاكسترهايى افتادم كه چند ماه پيش جمع كرده بودم تا روزى مثل قديمى ها، ليوان هايمان را با آن برق بيندازم. 

مشغول شستن ظرف ها با خاكستر شدم. كار چندان سختى نبود، به راحتى چربى ظروف را پاك مي كرد و آنها را برق مى انداخت.

در حين شستن ظرف ها، به اين فكر مى كردم كه دو سه نسل قبل از ما از همه چيز حتى خاكستر زغال هم به درستى استفاده مى كردند.

 از نظر آن ها هيچ چيز دور انداختنى وجود نداشت، همه مواد مورد نيازشان را از طبيعت مى گرفتند و اين حجم زباله و مواد بازيافتى را هم توليد نمى كردند. فقط اقلام ضرورى را تهيه مى كردند و اصلا جايى براى اين همه وسايل غير ضرورى كه امروزه در دسترس ما و كودكانمان است، وجود نداشت. 

چند سال قبل كه من بچه بودم، پيرزنى بود در اقواممان كه حتى جورابهاى نو را هم وصله ميزد كه مبادا زود پاره شده و دور انداخته شود!  

اين را مقايسه كنيد با ما كه خيلى از چيزهايى را كه در طول سال مى خريم، شايد فقط يكى دو بار استفاده كنيم و اين يعنى صرف هزينه بيشتر و تحميل زباله بيشتر به طبيعت. 

قديمى ها براى همه آدم ها و حتى اشياى اطرافشان حرمت قائل بودند و همين بود كه به زندگى و عمرشان بركت مى داد.

 يك زن و شوهر، هر قدر هم كه زندگيشان سخت بود، باز هم با هم مى ساختند، چندين و چند فرزند را به خوبى تربيت  مى كردند، نسل با بركتى از خود بر جاى مى گذاشتند و نوه و نتيجه و حتى نبيره خود را هم مى ديدند.

اما امروزه براى خيلى از ما، علاوه بر اشيا، آدم ها هم دور ريختنى و يك بار مصرف شده اند. 

بركت از زندگى همه رفته و يك فرد چندان اميدى به ديدن فرزند خود هم ندارد، چه رسد به ديدن نوه و نتيجه و نبيره! 

 آخرالزمان است ديگر!

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-05-25] [ 01:11:00 ق.ظ ]





  ميان اين همه هياهو   ...

ميان اين همه هياهو تو را گم كرده ايم. همه از گرانى ناله مى كنيم، اما هيچكدام براى فراق تو ناله سر نمى دهيم. از قيمت سكه و دلار شاكى هستيم، اما از دورى تو شكايتى نداريم. قطع دو ساعته برق ما را به هم مى ريزد، اما نبود تو را اصلا احساس نمى كنيم.

در اين دنياى مادى كه هر روز بيشتر در آن غوطه ور مى شويم، همه چيز نگرانمان مى كند، مگر محروميت از وجود تو. از هر كمبودى دچار استرس مى شويم، مگر كمبود تو. 

ما را چه شده است؟ مگر چشم اميد تو ، تنها به ما نيست؟ مگر به تو لبيك نگفته و ادعاى ياريت را نداشته ايم؟ پس چرا ما هم نااميدت كرده و رهايت ساخته ايم؟

آنقدر در فكر ساختن دنياى حقيرمان هستيم كه آرمانهاى بلندمان را از ياد برده ايم. از ياد برده ايم صاحبى داريم كه در حضور است، اما اين ماييم كه در پس پرده غيبتيم. 

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-05-11] [ 02:47:00 ق.ظ ]





  حسرت هاى بچه گانه!   ...

تابستان كه مى شود، ياد ايوان خانه مادر بزرگم مى افتم. 

 با آن ستون بلند در وسطش كه دوست داشتم در بغل بگيرم و دورش بچرخم. آن قدر بچرخم تا كف دستانم به سوزش بيفتد و سرم گيج رود.

 آن گاه گوشه ايوان مى نشستم و به ديوار حياط خيره مى شدم كه مارمولكى بزرگ، خود را از آن بالا مى كشيد.

 مارمولك روى ديوار را كه گم مى كردم، سرم را بالا گرفته و به آسمان خيره مى شدم. 

خفاشى كوچك از جلوى چشمانم رد مى شد و از پنجره تاريك و كوچكى، به ساختمان خرابه مرموزى كه آن سوى كوچه بود مى رفت. 

مالك آن ساختمان، پسر جوانى بود كه دانشجوى پزشكى بود و چند سال قبل، به دست شوهر خواهرش به قتل رسيده بود. براى همين آن خرابه، بيش از پيش در نظرم مرموز جلوه مى كرد.
زن و دو دختر كسى كه پسر دانشجو را كشته بود نيز، در كوچه پشتى خانه داشتند. 

در واقع پدر آن دو دختر، داييشان را كشته بود و خودش هم به قصاص اين قتل بالاى دار رفته بود.

 من آن سال ها، عمق اين فاجعه را درك نمى كردم. در عالم كودكى، هنگام بازى با دختركان بى پدر، حسرت كالسكه كوچك اسباب بازيشان را مى خوردم كه عروسك هايشان را توى آن نشانده و در كوچه راه مى بردند و هيچگاه متوجه حسرت بزرگ نشسته بر عمق نگاه آن دو نشدم.
درست مانند بسيارى از حسرت هاى دوران بزرگسالى ما آدمها، كه داشته هاى خودمان را ناديده مى گيريم و بجاى شكر آنها، حسرت داشته هاى ديگران را مى خوريم.

موضوعات: نویسنده:صفورا صیرفیان پور  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-04-28] [ 11:41:00 ق.ظ ]





1 3 4 5

  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟