ديشب درهاى آسمان را به روى بندگان گشوده اند، شيطان را به بند كشيده و دست و پايش را بسته اند، صداى ناله اش عرش را پر كرده است. درهاى بهشت را باز و درهاى جهنم را بسته اند.

 خداوند آغوش گشوده و ما را به سوى خود مى خواند. ماه رمضان از راه رسيده است. 

شبهايش ستاره باران و روزهايش شكوفه باران است. سفره عشق خدا به وسعت تمامى عالم پهن است و براى هر كس كه دعوتش را اجابت كند جا هست.

 غل و زنجير از پاى ما باز كرده و جايش پر پرواز داده اند تا بتوان مهمان سفره خدا و همنشين عرشيان شد. مى بينى، خدا حتى وسيله اياب و ذهاب را هم فراهم كرده است! 

كاش اينها را نه با چشم سر، كه با چشم دل مي شد ديد، كاش باورمان مي شد. 

مى شنويم، اما باور نمى كنيم.

 هنوز زمين گيريم. جاذبه زمين رهايمان نمى كند. روزه ايم، اما شايد فقط لب فروبسته از آب و غذا.

 فقط خدا مى داند كه تا كجا بالا رفته ايم و چقدر از اتمسفر زمين و زمينيان كنده شده ايم.

 حتى شايد بين راه گم شويم، اما خدا فكر همه چيز را كرده است. 

چهارده چراغ پر نور هدايت مسير را نشانمان 

مى دهند و كتاب هدايتش، نقشه راهمان است. مهمان هاى خدا گم نمى شوند. پس توكل بر خدا، يا على مدد!

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397نظر دهید »

اردیبهشت است، بهشت اصفهان.

هر روز صبح که از خانه بیرون می زنم و پیچ کوچه را رد می کنم، به مادی که می رسم، بوی یاس امین الدوله مشامم را پر می کند.

اگر نم بارانی هم زده باشد که با بوی خاک درآمیزد و آدم را به یاد خانه های خشت و گلی قدیمی می اندازد.

این عطرها مرا به سال های دور می برد.

حیاط خانه قدیمی مادربزرگم، حیاطی که دور تا دورش اتاق بود و کفش سنگ فرشی از آجر.

درخت انجیری داشت که نردبام آرزوهایمان بود

و بوته یاس بنفشی که زینت بخش موهامان.

خانه هنوز هست، درختش هست، سنگ فرش آجریش هست، حتی قهوه خانه و پستو خانه اش هم، یاسش هم شاید.

اما خانه به وجود صاحب خانه، خانه است.

خانه بی صاحب خانه ویرانه ای بیش نیست

 که پا گذشتن در آن جز بغضی دردناک چیز دیگری با خود ندارد.

بغضی که در این روزگار پر هیاهو، مجالی برای باز کردنش نیست.

پس هر روز صبح با ولع تمام، این عطرها را بو

می کشم، به خاطر می سپارم و خانه قدیمی با طاق های بلند گنبدی را، همانطور که آن روز ها بود در ذهنم می آورم;

و به یاد روزی می افتم که من و خانه ام نیز تکه ای از خاطرات فرد دیگری شوم.

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 22 اردیبهشت 13972 نظر »

دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود.

چادر من او را به یاد مادرش می انداخت

می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند،

چادرت مادرم را برایم تداعی می کند

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: سرطان, مادر, پناه چادر, چادر
   پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397نظر دهید »

منتظرانت، شهر را برايت ريسه كشيده و چراغان كرده اند. كوچه ها و خيابانها رنگ ديگرى به خود گرفته است. همه جا شربت و شيرينى پخش مى كنند. همه به هم تبريك مى گويند و همه چيز در ظاهر نشان از تو دارد.
در اين ميان اما، گاه بعضى صحنه ها دل آدم را به درد مى آورد و حتما دل تو را هم. برخى تو را بهانه شادى ها و گناهانشان كرده اند. در پس اين جشنها و چراغانى ها و شادى ها هم، مى توان غربت و تنهاييت را حس كرد آقا!
در كوچه اى در مركز شهر، خانه اى بود كه همراه شربت، يك موسيقى بلند و آنچنانى آن هم با صداى زن پخش مى كرد، طورى كه خيال مى كردى مجلس عروسى بر پاست. دور دور ماشين ها تا پاسى از شب براى ديدن چراغانى ها و پرسه دختران و پسرانى با وضع غير مناسب در شب ميلادت حتما دلت را به درد آورده است. غربت از اين بالاتر كه آدم در جشن خودش  و در ميان منتظرانش هم، تنها باشد!
مى گويند حسين را منتظرانش كشتند، خدا كند ما آن گونه نباشيم. كاش در پس جشن ها و شادى هايمان غربت تو را از ياد نبريم. كاش جشن ها و چراغانى هايمان لايق قدم هاى تو باشد، به ما سر بزنى و همراه ما در ايام ميلادت شادى كنى و خون به دل نباشى.

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397نظر دهید »

باران هاى دير هنگام اين روزها مرا به ياد تو مى اندازد، آقاى من! 

سالى كه گذشت، گل ها و درختان و پرندگان شهرمان، زمستانى خشك را در حسرت باران و برف سپرى كردند.

درختان، نا اميدانه ريشه هاى خشكيده شان را در جستجوى نمى، در دل خاك فرو

مى بردند و پرندگان، ملتمسانه به اميد قطره اى باران چشم به آسمان مى دوختند.

آن ها باور داشتند كه زنده به بارانند و با تمام وجود باران را می خواندند و خدا جوابشان را داد، هر چند دير هنگام.

به ياد مى آورم كه ما نيز در زمستان تاريخيم. زمستانى سرد و طولانى، آن قدر طولانى كه بهار را از ياد برده ايم.

چشم به راه باران رحمتتان هستيم، اما شايد نه به اندازه گل ها و پرندگان، كه چشم به راه باران طبيعت بوده اند.

هنوز باورمان نشده كه حيات معنويمان در معرض خطر است، كه بى تو فقط نفسى مي كشيم و زنده ايم، اما زندگى نمى كنيم.

اگر باورمان بشود، با تمام وجود تو را

مى خوانيم و طلب مى كنيم.

اگر باورمان بشود…

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 6 اردیبهشت 13971 نظر »

مرزایران و عراق، اروند رود(شط العرب) جزیره بوارین، آن طرف مرز،

سربازان عراقی طبق وظیفه دیده بانی می کنند و نگهبانی می دهند.

از جایی که ایستاده ایم، پرچم عراقی و دیده بان عراقی به خوبی پیداست.

و این طرف مرز، درست مقابل پادگان عراقی ها، راوی روایت

می کند و آسمان می بارد.

راوی روایت می کند و مردم زار

می زنند.

راوی روایت می کند و اروند

می نالد.

دیگر هیچ کس را یارای آن نیست که بغض خود را فرو برد.

یاد عملیات لو رفته، غواصان کت بسته و مادران شهیدی که پاره وجودشان را به دل آب سپرده اند، جگرمان را آتش زده است.

راوی هم چنان می گوید و آسمان هم چنان می بارد مردم هم چنان می گریند.

کسی از بلند شدن صدایش و ترکیدن بغض ابایی ندارد.

اصلا مگر می شود شنید و زار نزد.

مگر می شود به آب نگاه کرد و اشک نریخت و مگر می شود…

و آن طرف مرز، روزهایی که بارانی نیست، سرباز عراقی لب آب لباس می شوید و آواز می خواند و به پایان خدمتش فکر می کند.

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: جنگ, عراق, مرز
   شنبه 18 فروردین 13975 نظر »

دشمن كارش را خوب بلد است. مى تواند زشت ترين ها و سياه ترين ها را به زيباترين و جذابترين روشها عرضه كند. مى تواند آنقدر پليدى ها را رنگ و لعاب زيبا دهد كه ظاهر دلفريبشان خبر از ذات سياهشان ندهد. خوب مى تواند از ظلمت ها و تباهى ها، دنيايى دوست داشتنى، جذاب و دلفريب بسازد. خوب مى تواند زشتى ها را كادو پيچ شده هديه دهد. اصلا مگر مى توان بدون رنگ و لعاب، در تبليغ سياهى هايى همچون فساد و بى بند و بارى، بى نمازى، مشروب خورى ، سگ بازى و هزاران پليدى ديگر موفق بود؟ دشمن اين را خوب مى داند و خوبتر عمل مى كند!

اما افسوس و صد افسوس كه ما زيباترين ها و نورانى ترين ها را به بدترين شكل تبليغ كرديم. آنقدر ناشيانه در تبليغ سپيديها گام برداشتيم كه از خودمان و آنهمه سپيدى، رد پايى سياه بر قلبها باقى گذاشتيم. نماز و روزه و بندگى، حجاب و حيا و عفت نور است، نورى كه فطرت ها به آن متمايل است؛ اما تبليغ و ترويج آن را بلد نبوديم. سپيدى ها و زيبايى ها را درون جعبه اى سياه و بد منظر گذاشته و عرضه كرديم. اصلا مگر ترويج نور و زيبايى به زور و خشونت احتياج دارد؟ ما اين را ندانستيم و قافيه را باختيم! 

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 15 فروردین 1397نظر دهید »

روزگار غريبيست.خيابان ها، كوچه ها و بازارهاى شهرمان و حتى فضاى مجازيمان، آدمى را به ياد ميدان مسابقه مى اندازد. مسابقه اى نامحسوس كه شركت كنندگانش بسيارى از  زنان و دختران شهر هستند. مسابقه خودنمائى، جلوه گرى و زيباتر به نظر رسيدن! همه سعى مى كنند ظاهرشان بهترين باشد و از قافله عقب نمانند، پس مجبورند هر روز به رنگى درآيند و روز به روز از خودشان  و آنچه بايد باشند فاصله مى گيرند. شايد برخى از آنها خودشان ندانند كه وارد مسابقه و رقابت شده اند و از سوى صدها و هزاران جفت چشم پاك و ناپاك داورى مى شوند. اما يك تماشاچى بيطرف كه از دور تماشايشان مى كند، احساس مى كند آنها تنها با همين هدف از خانه بيرون آمده اند. 

براستى جايزه اين صورتهاى نقاشى شده و موها و بدنهاى نمايان چيست؟ خط پايان مسابقه كجاست؟ اصلا كدام جايزه مى تواند تاوان معصوميت و حياى از دست رفته شان باشد؟ كدام جايزه مى تواند پاسخگوى ارزش و شخصيت لگد شده يك زن مسلمان باشد؟ زنى كه چون كالايى بى ارزش و پست، جسم و روحش را در معرض ديد مى گذارد! 

اما مسابقه ديگري هم در كار است، مسابقه اى به عظمت همه تاريخ كه شركت كنندگانش زنان و دختران از اول تاريخند، اما از جنس ديگر. زنان و دخترانى كه به مسابقه شان ايمان دارند، داورش را هميشه حى و ناظر مى بينند و تشويق فرشتگان عرش و لبخند رضايت مادر خوبى ها و پاكى ها، حضرت زهرا، برايشان بس است!

 

اشتراک گذاری این مطلب!
   جمعه 18 اسفند 1396نظر دهید »

1 2

جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • نسیم
 
اسرار عبادات