تابستان كه مى شود، ياد ايوان خانه مادر بزرگم مى افتم. 

 با آن ستون بلند در وسطش كه دوست داشتم در بغل بگيرم و دورش بچرخم. آن قدر بچرخم تا كف دستانم به سوزش بيفتد و سرم گيج رود.

 آن گاه گوشه ايوان مى نشستم و به ديوار حياط خيره مى شدم كه مارمولكى بزرگ، خود را از آن بالا مى كشيد.

 مارمولك روى ديوار را كه گم مى كردم، سرم را بالا گرفته و به آسمان خيره مى شدم. 

خفاشى كوچك از جلوى چشمانم رد مى شد و از پنجره تاريك و كوچكى، به ساختمان خرابه مرموزى كه آن سوى كوچه بود مى رفت. 

مالك آن ساختمان، پسر جوانى بود كه دانشجوى پزشكى بود و چند سال قبل، به دست شوهر خواهرش به قتل رسيده بود. براى همين آن خرابه، بيش از پيش در نظرم مرموز جلوه مى كرد.
زن و دو دختر كسى كه پسر دانشجو را كشته بود نيز، در كوچه پشتى خانه داشتند. 

در واقع پدر آن دو دختر، داييشان را كشته بود و خودش هم به قصاص اين قتل بالاى دار رفته بود.

 من آن سال ها، عمق اين فاجعه را درك نمى كردم. در عالم كودكى، هنگام بازى با دختركان بى پدر، حسرت كالسكه كوچك اسباب بازيشان را مى خوردم كه عروسك هايشان را توى آن نشانده و در كوچه راه مى بردند و هيچگاه متوجه حسرت بزرگ نشسته بر عمق نگاه آن دو نشدم.
درست مانند بسيارى از حسرت هاى دوران بزرگسالى ما آدمها، كه داشته هاى خودمان را ناديده مى گيريم و بجاى شكر آنها، حسرت داشته هاى ديگران را مى خوريم.

   پنجشنبه 28 تیر 1397نظر دهید »

اينجا، شهادت و حجاب به هم گره خورده است؛ تو گويى هر دو از يك جنسند. 

مراسم تشييع شهدا را مى گويم، در روز حجاب و عفاف، ميدان امام اصفهان. پيكر شهدا را، خواهران و مادران و دخترانى پوشيده با چادر سياه بدرقه كردند تا نشان دهند سياهى چادرشان آن هم در اين زمانه جادوى رنگ و مد، كمتر از سرخى خون شهيدان نيست.

 دور شهيدان حلقه زدند تا بگويند راهى را كه آن ها با نثار خونشان شروع كردند، با چادر سياهشان ادامه خواهند داد تا مرهمى باشد بر زخم هاى آنان.

شهيد زنده است، زنده است و مى بيند كه اين بار دشمن نه مرز و خاك وطن را ، كه عفت و حياى زنانمان و حرمت خانواده هايمان را نشانه رفته است. امروز شهدا پرچم را به دست ما داده اند و شاهد و ناظر ما هستند كه در اين نبرد چگونه روسفيدشان مى كنيم. كاش دعايمان كنند كه همچون آنها، در اين ميدان هم دشمن را نااميد كنيم. 

كاش زنان ما بدانند كه امروز چه بار سنگينى را بر دوش مى كشند و نوع پوشش به ظاهر شخصيشان، چندان هم شخصى نيست، شايد سرنوشت كشور و ملت و نسلى به آن گره خورده باشد!

   پنجشنبه 21 تیر 13971 نظر »

چند سال پيش همه چيز واقعى تر بود، حتى بازيهاى كودكانمان. 

دور هم جمع مى شديم و در حياط خانه مادر بزرگ ، هر كداممان در قالبى فرو مى رفتيم، يكى مادر بود و ديگرى پدر و بقيه هم فرزندان خانواده؛ 

يكى هم نقش زن همسايه يا خاله را بازى مى كرد و به اين ترتيب مهمانى بازى و خاله بازى شروع مى شد. 

پدر به سر كار مى رفت و مادر مشغول آشپزى مى شد. يادم هست حتى سبزى فروش هم داشتيم كه علفهاى باغچه را به جاى تره و شاهى به ما مى فروخت. 

گاهى هيجان بيشترى به بازيمان مى داديم و نقش دزد و پليس را بازى مى كرديم و يا به بازيمان جنبه علمى داده و دكتر و يا معلم مى شديم. 

براى بازى هم اگر نياز به وسايلى داشتيم، با خلاقيت خاصى يا خودمان آن را درست مى كرديم يا وسايل خانه را تغيير كاربرى داده و كارمان را راه مى انداختيم. چادر مادرانمان، وسايل آشپزخانه و خياطى و حتى بالش و متكا وسايلى بود كه در همه خانه ها وجود داشت و به بازيمان رونق مى داد. 

چند سال پيش اگر كودكى يك وسيله بازى ساده يا عروسكى كهنه در دست داشت، همه كودكان را دور خود جمع مى كرد ، اما امروز هر كودكى گوشى يا تبلت داشته باشد كانون توجه ديگر كودكان است.

متاسفانه كودكان امروز دغدغه اى براى تمرين نقشهاى بزرگسالى ندارند. جذابيت بازى هاى مجازى آنقدر برايشان زياد است كه حتى حاضر نمى شوند لحظه اى سر از روى دستگاه برداشته و نگاهى به دنياى اطراف خود بيندازند و با آن ارتباط برقرار كنند. 

بايد قبول كنيم فرمان كنترل بازى هاى كودكان امروز، دست پدر و مادرها نيست. 

آن ها در بازى هاى مجازى با دنياىى روبرو مى شوند كه فرسنگ ها از دين و فرهنگ و دنياى واقعى اطرافشان فاصله دارد و افسوس كه هر روز بيشتر در اين دنياى ساخته دست غريبه ها غرق مى شوند، بدون اينكه هيچ چيزى براى زندگى آينده خود ياد بگيرند.

   دوشنبه 18 تیر 1397نظر دهید »

آن قدر مى گويم تا نفسم قطع شود،

 يا رب  يا رب  يارب ! 

دو شب است به در خانه ات رفته و صدايت زده ام. با هراس و اشتياق و بيم و اميد تو را خوانده ام، با زيباترين نامها. 

اى شكيبا، اى گرامى، اى زنده، اى به خود پاينده، اى آمرزگار، اى توبه پذير، اى ديرينه احسان و …

بى تاب از گناهان خود و حريص به كرم تو، قرآن به سر گرفته و قسمت داده ام. عزيزترين ها را واسطه كرده ام.

 بمحمد، بعلى ، بفاطمة ، بالحسن، بالحسين و  …

سبك بار بيرون آمده  و باز فردايش ديده ام كه همان آدمم. همان قلب، همان نيت و همان افكار و انديشه ها. 

خداى من ، پس چه شد؟

 اين همه زارى و التماس من به درگاهت چه شد كه هنوز  نمى توانم جلوى نيت و فكر و زبانم را بگيرم. اشك هايم را خريدار نبوده اى يا اشك هايم آن قدر آبكى بوده كه راه به جايى نبرده اند؟ 

يا شايد پرده پوشى و بردبارى بى مثل و مانندت، مرا هم چنان جسور  و كم حيا نگه داشته است؟

 يا شايد زنگار قلبم آن قدر بوده است كه بايد بارها و بارها احيا بگيرم و بيش از پيش بخوانمت؟

خداى من، آن قدر گناهانم را با كرمت پوشاندى و با لطف و رحمت بى كرانت نوازشم كردى، كه باز بر نافرمانيت جرأت كرده ام. 

 ببين! حتى باز هم خودم را تبرئه و تقصيراتم را به گردن تو مى اندازم!  خداى من چقدر صبورى مى كنى و به رويم نمى آورى! 

مرا از درگاهت مران. فرصتى ديگر بده تا شايد همانى شوم كه تو مى خواهى. 

دستم را بگير و امشب هم  مرا نزد خودت ببر.

 مرا رهايى ببخش و به رحمتت خلاصم كن. مرا از خودم، نفسم، آمال و آرزوهايم خلاص كن. از تو به سوى تو گريزانم. به زيبايى آنچه در نزد توست، از زشتى آنچه پيش منست در گذر. 

اى مهربانترين مهربانان. 

   پنجشنبه 17 خرداد 1397نظر دهید »

نقشه اين سرزمين در گذر سال ها و قرن ها، بارها و بارها كوچك شده است. 

هر بار تكه اى از آن را كنده اند و با آن بخشى از فرهنگ و هويت مان نيز رفته است. تا جايى كه امروز اين پهنه از خزر تا خليج فارس، برايمان باقى مانده است. گويا اين آب و خاك هميشه، لقمه دندان گيرى براى دندان طمع دشمنان بوده است.

دشمن بار ديگر هم به خيال خام خود مى خواست بخشى از آن را از ما بگيرد و گرفته بود.

 خرمشهر از دست رفته بود و كسى باور نداشت كه باز هم مى توان در كوچه پس كوچه هاى آن قدم زد و هوايش را بو كشيد. 

زنان و كودكان شهر آواره شده و تمام خاطرات و 

دل بستگى هايشان را در شهر جا گذاشته بودند. مردانش اما پا نكشيدند و تا آخرين قطره خونشان پاى شهر ايستادند.  

دشمن اين بار به خطا رفته بود. ايران آن روزها، ايران سال ها و قرن هاى پيش نبود. ايران و مردمش عوض شده بودند.

 ايران رهبر داشت و بر غيرت ايرانى مردمانش، ايمان و اعتقاد هم افزوده شده بود. ايمان و اعتقادى كه راه هر دست اندازى و تجاوز را مى بست. 

مردم ديگر فقط براى خاك جان نمى دادند، براى خدا جان مى دادند، عزيز مى دادند و دست و پا 

مى دادند. اين شد كه اين بار نقشه جغرافيمان دست نخورده باقى ماند. 

   پنجشنبه 3 خرداد 1397نظر دهید »

ديشب درهاى آسمان را به روى بندگان گشوده اند، شيطان را به بند كشيده و دست و پايش را بسته اند، صداى ناله اش عرش را پر كرده است. درهاى بهشت را باز و درهاى جهنم را بسته اند.

 خداوند آغوش گشوده و ما را به سوى خود مى خواند. ماه رمضان از راه رسيده است. 

شبهايش ستاره باران و روزهايش شكوفه باران است. سفره عشق خدا به وسعت تمامى عالم پهن است و براى هر كس كه دعوتش را اجابت كند جا هست.

 غل و زنجير از پاى ما باز كرده و جايش پر پرواز داده اند تا بتوان مهمان سفره خدا و همنشين عرشيان شد. مى بينى، خدا حتى وسيله اياب و ذهاب را هم فراهم كرده است! 

كاش اينها را نه با چشم سر، كه با چشم دل مي شد ديد، كاش باورمان مي شد. 

مى شنويم، اما باور نمى كنيم.

 هنوز زمين گيريم. جاذبه زمين رهايمان نمى كند. روزه ايم، اما شايد فقط لب فروبسته از آب و غذا.

 فقط خدا مى داند كه تا كجا بالا رفته ايم و چقدر از اتمسفر زمين و زمينيان كنده شده ايم.

 حتى شايد بين راه گم شويم، اما خدا فكر همه چيز را كرده است. 

چهارده چراغ پر نور هدايت مسير را نشانمان 

مى دهند و كتاب هدايتش، نقشه راهمان است. مهمان هاى خدا گم نمى شوند. پس توكل بر خدا، يا على مدد!

   پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397نظر دهید »

اردیبهشت است، بهشت اصفهان.

هر روز صبح که از خانه بیرون می زنم و پیچ کوچه را رد می کنم، به مادی که می رسم، بوی یاس امین الدوله مشامم را پر می کند.

اگر نم بارانی هم زده باشد که با بوی خاک درآمیزد و آدم را به یاد خانه های خشت و گلی قدیمی می اندازد.

این عطرها مرا به سال های دور می برد.

حیاط خانه قدیمی مادربزرگم، حیاطی که دور تا دورش اتاق بود و کفش سنگ فرشی از آجر.

درخت انجیری داشت که نردبام آرزوهایمان بود

و بوته یاس بنفشی که زینت بخش موهامان.

خانه هنوز هست، درختش هست، سنگ فرش آجریش هست، حتی قهوه خانه و پستو خانه اش هم، یاسش هم شاید.

اما خانه به وجود صاحب خانه، خانه است.

خانه بی صاحب خانه ویرانه ای بیش نیست

 که پا گذشتن در آن جز بغضی دردناک چیز دیگری با خود ندارد.

بغضی که در این روزگار پر هیاهو، مجالی برای باز کردنش نیست.

پس هر روز صبح با ولع تمام، این عطرها را بو

می کشم، به خاطر می سپارم و خانه قدیمی با طاق های بلند گنبدی را، همانطور که آن روز ها بود در ذهنم می آورم;

و به یاد روزی می افتم که من و خانه ام نیز تکه ای از خاطرات فرد دیگری شوم.

   شنبه 22 اردیبهشت 13972 نظر »

دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود.

چادر من او را به یاد مادرش می انداخت

می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند،

چادرت مادرم را برایم تداعی می کند

کلیدواژه ها: سرطان, مادر, پناه چادر, چادر
   پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397نظر دهید »

منتظرانت، شهر را برايت ريسه كشيده و چراغان كرده اند. كوچه ها و خيابانها رنگ ديگرى به خود گرفته است. همه جا شربت و شيرينى پخش مى كنند. همه به هم تبريك مى گويند و همه چيز در ظاهر نشان از تو دارد.
در اين ميان اما، گاه بعضى صحنه ها دل آدم را به درد مى آورد و حتما دل تو را هم. برخى تو را بهانه شادى ها و گناهانشان كرده اند. در پس اين جشنها و چراغانى ها و شادى ها هم، مى توان غربت و تنهاييت را حس كرد آقا!
در كوچه اى در مركز شهر، خانه اى بود كه همراه شربت، يك موسيقى بلند و آنچنانى آن هم با صداى زن پخش مى كرد، طورى كه خيال مى كردى مجلس عروسى بر پاست. دور دور ماشين ها تا پاسى از شب براى ديدن چراغانى ها و پرسه دختران و پسرانى با وضع غير مناسب در شب ميلادت حتما دلت را به درد آورده است. غربت از اين بالاتر كه آدم در جشن خودش  و در ميان منتظرانش هم، تنها باشد!
مى گويند حسين را منتظرانش كشتند، خدا كند ما آن گونه نباشيم. كاش در پس جشن ها و شادى هايمان غربت تو را از ياد نبريم. كاش جشن ها و چراغانى هايمان لايق قدم هاى تو باشد، به ما سر بزنى و همراه ما در ايام ميلادت شادى كنى و خون به دل نباشى.

   پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397نظر دهید »

باران هاى دير هنگام اين روزها مرا به ياد تو مى اندازد، آقاى من! 

سالى كه گذشت، گل ها و درختان و پرندگان شهرمان، زمستانى خشك را در حسرت باران و برف سپرى كردند.

درختان، نا اميدانه ريشه هاى خشكيده شان را در جستجوى نمى، در دل خاك فرو

مى بردند و پرندگان، ملتمسانه به اميد قطره اى باران چشم به آسمان مى دوختند.

آن ها باور داشتند كه زنده به بارانند و با تمام وجود باران را می خواندند و خدا جوابشان را داد، هر چند دير هنگام.

به ياد مى آورم كه ما نيز در زمستان تاريخيم. زمستانى سرد و طولانى، آن قدر طولانى كه بهار را از ياد برده ايم.

چشم به راه باران رحمتتان هستيم، اما شايد نه به اندازه گل ها و پرندگان، كه چشم به راه باران طبيعت بوده اند.

هنوز باورمان نشده كه حيات معنويمان در معرض خطر است، كه بى تو فقط نفسى مي كشيم و زنده ايم، اما زندگى نمى كنيم.

اگر باورمان بشود، با تمام وجود تو را

مى خوانيم و طلب مى كنيم.

اگر باورمان بشود…

   پنجشنبه 6 اردیبهشت 13971 نظر »

1 3

 
گالری تصاویر