دستپاچه می شوم…

سرم را پایین می اندازم و سرخ می شوم…

هنوز هم نمی دانم با کدام زبان، این چنین شیوا با من سخن می گویی؟!…

به اطراف چشم می گردانم…

گمنامیتان را آذین بسته می یابم…

و خجل تر می شوم…

میخک های صورتی و قرمز، به سپیدی مزارتان جانی دیگر بخشیده…

صدایت در گوشم می پیچد…

سر برمی گردانم و لبخند می زنم…

این سخنان، حرف های خواهر و برادری من و توست…

بااینکه نمی دانم چندساله ای اما می دانم خوب مرا می فهمی…

کنارت می نشینم…

بدون دلشوره از خاکی شدن چادرم…

آرام و شاداب…

دیگر نه از تابش آفتاب گریزی دارم و نه از سوز سرما…

زمان و مکان و روز و ساعت را گم می کنم…

و دل می بندم به سکوت کلماتت…

از من می گویی…

و از رسم برادریت در حقم…

دل گرم می شوم به داشتنت…

نفس عمیقی میکشم…

تو، همیــــــــــــشه با من مهربان بوده ای…

هوای آشوب دلم، آرام می گیرد…

من دلم را وقف لیلایی و دلبریت کرده ام…

   یکشنبه 3 تیر 1397نظر دهید »

این روزها، زیاد خود را سرزنش می کنی…

دل آتش گرفته ات را خوب حس می کنم…

سودای شهادتت به جراحت ختم شد

و پیمان شهادت ما بین تو و دوستانت به جاماندن تو، رسید…

عکس هایت را یکی یکی نگاه می کنی و بغض می کنی…

هم رزمان و هم پیمان هایت یکی پس از دیگری در مقابل دیدگانت جان سپردند…

و تو از این#احلی _ من _ العسل دور افتاده ای…

# حلب را برای خود، پنجره ای رو به آسمان سرخ# شهادت می دانستی…

امامی دانم با بسته شدن این پنجره، قلب بزرگت محدود نخواهدشد…

اصلا تو آفریده شده ای که به این سیاهی ها، روشنی ببخشی و پر بکشی…

تو میان این همه تیر و خون و جنگ، شاخه ی زیتونی…

می دانم شب هایت را با درد یادگاریت از حلب به صبح می رسانی و دم نمی زنی…

و این برای من، تلخ ترین زخم شیرین است…

شهید زنده ی من،

یقین دارم رسالتی بر دوش داری…

و این است راز ماندنت…

و این جراحت نیز نشانه و وعده ایست از سوی حق برای تو…

و چنین است که دل کندنم از تو محال شد…🌹

   دوشنبه 28 خرداد 1397نظر دهید »

رفتی…

اربا اربا رفتی…

به خیال خود می گویم حقت بود که تکه هایی از طهارت پیکر غریبت، نزد عقیله به امانت بماند…

دیدی؟!

دست آخر دُر نجفت با حکاکی یا زهرایش خریده شد و به امضای عمه ی سادات درآمد…

تو یک تنه تفسیر زیارت عاشورای حسین شدی…

خیالت راحتِ راحت محسن جان…

حالا خدای تو بدجور عاشقت شده است…

دیگر نزد علیت اشک شرم نریز…

می بینی؟!

هرتکه از بدنت فریادی برای شیعه شد…

فریادی برای حقانیت راهت…

و فریادی برای حسینی شدنت…

آرام باش محسن…

علی اصغرت در آغوش مادر ندای العطش سر نمی دهد…

اینجا، از خون تو رودهای زیادی پدید آمده است…

رودهایی که نگذارد، دیگر نوزادی خون گلو بنوشد…

و سرداری آسمان را گلگون از خون طفلش کند…

که مبادا سنگینی این بار، زمین را به غارت برد…

محسن جان…

برای دومین شهادتت کمی آرام تر شهید شو…

فریاد شهادتت زمین را به یغما برد…

فریاد شهادتت گوش ظالم و فتنه گر را کر کرد…

دیگر بس است…

کمی آرام تر…

   شنبه 19 خرداد 1397نظر دهید »

تو می روی و برای من دیگر طاقتی

نمی ماند…

زیر باران بی امانی که بر این شهر می بارد …

و زیر بارش این همه غربت…

با کاسه ی آبی که در آن رحمت عشق می چکد…

و قرآنی که واژه واژه اش را به قلبم می چسبانم و به زیر چادرم می کشم که مبادا گلبرگ های آن نمی از باران بگیرد…

منِ تنهای بی تو …

وجودم را غرق در هجران روحم می کنم…

و با کاسه ای آب و باران، که دلم با قطره قطره ی آن پشت سرت می ریزد…

جانم را بدرقه می کنم…

جانی که تو با وجود خودت و با تمام خوبی هایت به من بخشیدی …

و حالا این روزهای تکراری و ملال انگیز، تو را کم دارد …

تویی که با هر نفست تپشی از سوی قلبم را پیش کش ثانیه هایم کردی…

و با قلبی آکنده از عشق راهی دیاری شدی که در آن یقینی برای بازگشت وجود ندارد…

   شنبه 12 خرداد 1397نظر دهید »

- لبخندبزن. یکم بیشتر.

عه، مسخره بازی در نیار علی!!

چشمکی می زنی. پایت را روی تخته سنگ بزرگی که کنارت قرار دارد می گذاری.

آرنجت را روی زانویت تکیه می دهی و دستت را 

تکیه گاهی برای چانه ات می کنی و لبخندمی زنی…

این لبخند برایم تلخ ترین لبخند شیرین تو می شود…

همانی که قرار است تو را از من بگیرد…

بالاخره با وجود بغض سنگینم مقاومت می کنم…

بغضم را فرو می برم و لبخند کمرنگی را کنار اشک های حلقه زده در چشمانم، می نشانم…

دوربین را آماده می کنم و آن را مقابل چهره ی

 غم بارم می گیرم…

و سپس با فشار انگشتم، عکس گرفته می شود…

عکسی که تصمیم دارد بعد از قرار گرفتن واژه ی شهید در کنار نامت، روی طاقچه ی خانه، جایی برای خود باز کند…

عقب می روی و اجازه می دهی موج های دریا هر لحظه بیشتر پاهایت را نوازش دهند…

دستانت را بالا می آوری و عمود به بدنت باز 

می گیری.

 صورتت را رو به آسمان می گیری و داد می زنی:‌

- ریحانم، اینجوری هم بگیر!!

دوباره از پشت لنز دوربین به تو خیره می شوم و عکس بعدی را می گیرم…

عکس هایی که با لباس رزم می گیری و آن ها را برای بعد از شهادتت می خواهی…

ناگهان صدای گریه های محمدمهدی مرا از یادآوری خاطراتم باتو، بیرون می آورد…

سرم را از روی مبل بلند می کنم و با عجله به طرف اتاقش می روم.

از روی تخت بلندش می کنم و او را به آغوشم

 می چسبانم…

تو محمد مهدی را فقط یک ساعت دیده ای.

پس از متولد شدنش در گوش پسرت اذان گفتی و کمی درد و دل که بین تو و او ماند.

این هارا گفتی و اعزام شدی.

این بار برای همیشه اعزام شدی…

حالا من مانده ام با پسری در آغوشم از جنس تو، از خون تو…

سادات بانو

   یکشنبه 30 اردیبهشت 1397نظر دهید »

و من اینجا از تو می نویسم…
از تویی که با هر نفسم، رنگ سبز نفس هایت را لمس می کنم…
سربند سبزی را به دست می بندم و چفیه مشکیم را مهمان شانه های خسته ام می کنم…
دمی از عمق جان می کشم و چادرم را

نوازش گر خاک پاک این زمین می کنم…
کفش از پا می رهانم و پا برهنه قدم بر سرخی این خون های مقدس می گذارم…
و این بار خون تو سرخ تر از سرخی خون من است…
که با هر نفست رنگ جنون به عاشقی این راه بخشیدی…
من، اینجا از خاکی شدن چادرم که نمی هراسم هیچ؛
خود، چادرم را مهمان تقدس خاکتان
می کنم…
خود را رها می کنم و سنگینی پاهایم را در فضای سنگین اینجا می کشانم…
مانده ام! بعد از اینجا چگونه می توان دوباره زندگی کردن را؟!
مانده ام! اگر اینها آدمی اند پس ما چه ایم و اگر ما آدمی پس اینها…
من اینجا روح تو را تنفس میکنم و با نوای ذکرت جان می گیرم…

کلیدواژه ها: شهدا, چادرخاکی
   پنجشنبه 30 فروردین 13971 نظر »

شهادتت را باور ندارم…

پرچم سه رنگ را ازصورتت کنار

می زنند و من…

ریسمان چشمان مبهوتم’ به صورتت گره می خورد…

و مروارید چشمم، غلتان و رقصان, میهمان لب هایت می شود…

ناگهان یاد آخرین لبخندت در دلم تداعی می شود…

همان روز که چند قدمی بدرقه ات کردم و چون پرستویی خندان، بازگشتی و به رخم چشم دوختی…

به چشمان خاموشت می نگرم.

لبخند سردی از روی ناباوری

می زنم و آهسته و لرزان تو را به سوی خود می خوانم:

- علی…!

به آسمان گوش سپرده ای و صدای زمینیم رانمی شنوی…

دست بر سینه ات می گذارم و صورتم را به صورتت نزدیک تر

می کنم…

- علی جانـــــم!

آقای مــــــن…!

باز هم نمی شنوی. کمی شک

می کنم. نکند به راستی…

نـــــــــه!!!

لب به دندان می گزم و دست های سردت را به آغوش می کشم…

بارش ابر بهارم مرا به آغوش لرزان مادرت می کشاند…

تن بی رمقم را آهسته از آغوشش می رهانم و خود را روی زندان چوبی تابوتت رها می کنم…

با دست های بی حسم شروع به نوازش کودکانه ی صورتت می کنم و آرام اشک می ریزم…

و تداعی زندگیم در کنار تو را در ذهن نفس می کشم…

و از تو دیدار می جویم…

زندگی می جویم…

عشق می جویم…

این بار به وسعت پرواز آسمانیت…

کلیدواژه ها: شهادت, عشق, علی
   یکشنبه 19 فروردین 13978 نظر »

قطرات باران هر لحظه بیشتر و بیشتر به شیشه ی اتوبوس می خورند و خود را با قطرات پایینی پیوند می‌دهند و مسیری برای پایین آمدن انتخاب می‌کنند…

دلم بدجور هوایی کربلا شده است… راننده به درخواست مسافران مداحی مورد علاقه ام را پخش میکند…

 مداحی  که با این حال و هوا خوب عجین می‌شود…

می باره بارون

 روی سر مجنون

 تو یه خیابون رویایی 

می لرزه پاهاش

 بارونیه چشماش

 میگه خدایی تو آقایی

 سر به شیشه می گذارم و به خیابان که حالا چیزی از یک رود پر آب کم ندارد خیره می‌شوم.

گه گاه با نور رعد و برق چشمم به سیاهی درختان کنار جاده می‌خورد.. گوش می سپارم به صدای باران شدیدی که به سقف و شیشه ها برخورد می کند…

کم‌کم افکار زیادی ذهن خسته ام را درگیر می کند…

فکر اینکه که بودم و چه کردم؟!

فکر اینکه آنها که بودند و چه کردند؟! فکر حال و هوای سنگین و آرام طلاییه و شلمچه… 

فکر ناگهانی شدن اولین سفرم به سویتان…

 فکر اینکه آیا به راستی برای لیلا بودنتان، مجنونی کرده‌ام؟!

چشمانم را می بندم و دوباره باز می کنم…

 به سیاهی جاده که از آب باران، رنگی از چراغ های ماشین به خود گرفته بود، خیره می‌شوم…

 صحنه ای از کربلا در ذهنم تداعی 

می شود…

کربلایی که تا به حال نفس هایم آن را لمس نکرده است… 

شیشه پنجره را تکیه گاهی برای سنگینی سرم می‌کنم… 

سنگینی حاصل از بغض

فرو خورده ام… 

و ناگهان چشمانم هوس همراهی با آسمان می کند و شروع می‌کند به بارش بی وقفه…

 چفیه ام را به صورت می چسبانم و اشکهایم را با آن پاک می‌کنم…

 به تسبیح حلقه شده دور دستانم چرخی می دهم و آن را با دست دیگرم لمس می کنم…

یاد طلائیه و شلمچه و هویزه… 

یاد سجده شکر به خاک کربلای ایران…

یاد پرچم‌های موّاج یا زهرا و یا حسین…

یاد استخوان‌ ها و پلاک هایی که هنوز زیر خاک ها جا مانده اند…

 یاد زیارت های عاشورایی که هنوز در کاور های خاک خورده، غریب مانده اند…

یاد رمز یا زهرا که هنوز در فضا مانده است…

 یاد مادر چشم انتظاری که سالهاست به سوگ تو مانده است… 

و یاد تو…

 تویی که جا گذاشتی پاره تنت را…

 و دل زدی به جاده های مملو از مین… تویی که با تکه تکه های بدنت رنگ آزادی به دریای دین پاشیدی… تویی که مجنون شدی و لیلای وطن را از چنگال دژخیمان پلید رها کردی…

 لیلای من…

من به یاد توست که شب سرد و بارانیم را با طراوت اشکانم سر

می کنم…

 

 و کجاست دلی که تپیدنش به نامت سند بخورد؟!

دستم را بگیر ای سر از تن جدا…

   جمعه 25 اسفند 13961 نظر »
 
گالری تصاویر