نزدیکی های غروب بود که برق قطع شد.

برای فرار از گرمای اتاق، حیاط را آب پاشی کردم. خواهرم فرش را داخل حیاط انداخت و مادرم با سینی شربت خنک به جمع ما پیوست.

مدتی نگذشته بود که گنجشکی که از پریدنش معلوم بود نمی تواند پرواز کند از زیر گلدان های گوشه حیاط بیرون آمد.

سه نفری به گنجشک خیره شده بودیم؛ هرکس نظری  درباره آن می داد.

ناگهان گربه سیاهی از سر دیوار داخل حیاط پرید. خواهرم از ترس جیغی زد و داخل اتاق پرید.

مادرم هم با دمپایی دنبالش انداخت. گنجشک که خیلی ترسیده بود به پناهگاه خودش که زیر گلدان ها بود

برگشت گربه بخت برگشته هم که از ضرب شست مادر بی نصیب نمانده بود سریع از نردبان بالا رفت و فرار را بر قرار ترجیح داد.

کمی که گذشت آرامش به خانه ما برگشت و بررسی و تحلیل درباره گربه بخت برگشته شروع شد.

هرکس نظری می داد اما

 من پیش خودم فکر کردم که چه گربه بی عقلی بود اصلا به جمع سه نفری ما نگاه نکرد؟ 

فکر نکرد که اگر پایین بیاید بی نصیب نمی ماند حداقل می توانست صبر کند تا ما از آن جا برویم.

از طرف دیگر هم شجاعت گربه را تحسین می کردم با خودم گفتم:

موجودی که به دنبال هدفش شجاعت به خرج می دهد و هیچ گونه ترسی را به خود راه نمی دهد قابل ستایش است حتی اگر یک موجود فاقد عقل و شعور باشد.

برخلاف بعضی آدم ها که حتی حاضر نیستند برای هدفی که دارند تلاش کنند،ریسک کنند.

حاضر نیستند از جای خود تکانی بخورند و قدمی بردارند و منتظرند که به طور معجزه آسایی همه چیز برای آن ها مهیا شود.

یادآیه ۱۱ سوره رعد افتادم که می گوید:

انَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ

 خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنان آن چه را در خودشان است تغییر دهند!

   دوشنبه 1 مرداد 13975 نظر »

شاید برای برخی، که دغدغه استفاده از تولیدات ایرانی را دارند و در انتخاب یکی از پیامرسان های داخلی مرددند جالب باشد که بدانند کدام پیامرسان یا شبکه اجتماعی ایرانی از همه بهتر است.

به همین دلیل بااستفاده از تجربه شخصی، استفاده از این سه پیام رسان نقاط ضعف و قوت هریک را بررسی می کنیم:

سروش: اولین توصیه ها برای نصب پیام رسان ایرانی، روی این پیام رسان بوده است. 

سروش،قابلیت ایجاد گروه، و کانال را فراهم کرده است. 

اگر دائم آن را بروز کنید سرعت دانلود در آن بسیار بالاست.

سروش قسمتی برای کانال های پیشنهادی نیز دارد که با شرایط خاص می توانید کانال خود را در آن جا تبلیغ کنید.

در گروه های سروش، قابلیت حذف پیاهایی که خودتان ارسال کرده اید وجود دارد؛ ولی شما نمی توانید پیام های دیگران را که برایتان آمده را روی صفحه خودتان پاک کنید.

اگرچند پیام را باهم انتخاب کنی نمی توانی آن را کپی کنی.می شود تاریخچه را حذف کرد

امکان رفتن به اولین پیام را ندارد.

اگه پیام باشد که خودت ارسال کردی، قابلیت حذف برای همه گروه، و یا حذف برای مخاطب را دارد.

می توان آن را کپی گرفت یا برای دیگری فرستاد یا پاسخ آن را داد.

پیام دریافتی از دیگران، اگریکی باشد می توان کپی کرد ولی اگر چند پیام را انتخاب کنی قابلیت کپی ندارد.

حتی چندتا از پیام های خودت را نه می تونی حذف کنی نه کپی.

باید تک تک این کارا را انجام دهی.

گاهی پیام ها ارسال نمی شوند که خیلی به ندرت اتفاق می افتد.

در کانال خودتان قابلیت حذف گروهی پیام ها وجود دارد و می توان دسته جمعی پیام ها رافوروارد کرد.

با انتخاب چند پیام در کانال، قابلیت کپی و اشتراک گذاری از بین می رودـ

قابلیت کپی، فورواد و اشتراک گذاری در کانال هایی که عضو می شوید وجود دارد.

اما نمی توانید پیامی از کانال را روی صفحه خود حذف کنید.

با انتخاب چند پیام در کانال دیگران فقط می توان آن را کپی کنید.

سروش قابلیت نظر سنجی در کانال را دارد و قابلیت تماس درون سروش را دارد همچنین دارای صفحه شخصی است.

ایتا

پیامرسانی است که کارکردی شبیه به تلگرام دارد به همین خاطر خیلی افراد کار با آن را ترجیح می دهند چون راحت تر است.

پیام در کانال فوروارد و کپی می شود اما حذف

 نمی شوند.

پیام دیگران کپی و فوروارد می شود اما نمی توانید پیام دیگران را از روی صفحه خودتان حذف کنید.

پیام خودتان، کپی، فوروارد و حذف  از روی صفحه می شوند.

مشکلات ایتا

پیامی که برای کسی فرستادید حذف نمی شود برای فردی که فرستادید.

 چه قبل از اینکه او پیام را باز کند چه بعد از آن.

اگر پیامی را اشتباه فرستادید نهایتا می توانید آن را ویرایش کنید یا ویرایش را بزنید و آن را پاک کنید و ارسال کنید تا پیامتان خالی برود.

اگر چند پیام را پشت سر هم بفرستید در حالی که هنوز تیک ارسال نیامده پیام ها جابجا می رود، اول دومی بعد اولی مثلا.

هردو پیام رسان گزارش تخلفات دارند.

بله 

قابلیت حذف جمعی پیام ها 

چه در کانال و گروههایی که خودتان ایجاد کردید چه کانال و گروه دیگران این امکان را دارد.

پیام ها به ترتیب ارسال می شوند و از این نظر بر پیام رسان ایتا ترجیح دارد.

سرعت دانلود در آن نسبتا پایبن است و ورود به آن با کندی انجام می شود ولی از بقیه موارد مشکلی ندارد.

مشکل پیام رسان سروش و ایتا اینست که روی دسک تاپ نصب نمی شوند. 

در مورد امکان نصب نسخه بله روی صفحه دسک تاپ اطلاعی ندارم.

   یکشنبه 31 تیر 13971 نظر »

دیشب با خواهرم فیلم دردسرهای عظیم را می دیدیم. جریان شخصیتی به اسم لطیف و بچه ای که فکر می کردند بچه اوست و او مجبور شد برای مدتی از او نگه داری کند.

وقتی که با جواب آزمایش مشخص شد بچه متعلق به دیگریست قرار گذاشتند که آن را تحویل دهند.

حالا در این میان لطیف بود که نمی خواست بچه را برگرداند.

غرق فیلم بودم و غرق بچه ای که توی بغل لطیف دست و پا می زد. 

دیگر نفهمیدم بقیه فیلم چه شد. غرق خیالات خودم شدم فکر کردم چه چیزی باعث می شود که یک آدم این طور دل بسته کودکی شود که هیچ شناختی از او ندارد، نه پدر و مادرش را می شناسد نه اصل و نسبش برای او مهم است.

انگار هر چه به کودکی محبت کنی باز هم راه دوری نمی رود، یک کودک هیچ وقت تو را از کار خیری که در حقش کرده ای پشیمان نمی کند. 

هیچ وقت به تو از پشت خنجر نمی زند معصومیت از وجودش می بارد.

تو هم هیچ انتظاری، از او نداری نه انتظار جبران داری نه می خواهی جایی برایت خرج یا پارتی بازی کند.

انگار طی یک قانون نانوشته خودت را موظف می بینی که برایش فداکاری کنی بدون هیچ چشم داشتی.

شاید مفهوم فداکاری که خدا به بندگانش توصیه می کندهمین باشد؛ در کودکی ماندن

اینکه من بدون هیچ چشم داشتی به دیگران کمک کنم صرف نظر از این که او برای من چه می کند.

کودکی که برایش فداکاری می کنی ممکن است دستت را گاز بگیرد و یا لبخندی از ته دل نثارت کند.

شاید این که زن با وظایف مادری و همسری خود به معراج می رسد همین مفهوم از خود گذشتگی یک طرفه باشد.

وقتی مادر می شوی همه چیز را برای او می خواهی بدون هیچ توقعی.

وقتی بچه ات را سیر می کنی و از شیره جانت به او می دهی نه نگران پوکی استخوان هستی نه دندان هایی که یکی پس از دیگری ممکن است بخاطر کمبود کلسیم از دست بدهی.

گاز گرفتن و نق نق نوزادت باعث نمی شود که دست از کار بکشی.

آرزوهای بزرگی که برایش داری بخاطر خود اوست نه هیچ انتظاری.

مادر که باشی فداکاری و از خود گذشتگی را شعار نمی دهی عمل می کنی.

آن وقت است که خدا بهشت را زیر پایت قرار 

می دهد.

   شنبه 30 تیر 1397نظر دهید »

کتلت، غذای مورد علاقه خانواده ام بود. مادرم هفته ای دوبار آن را می پخت اما هنوز هم خواهان داشت.

آن روز صبح زود بیدارشدم. می دانستم که کلاسم تا بعد از ظهر طول می کشد و بایدفکری برای نهار بکنم .

در یخچال را باز کردم و به محتویات آن نگاه کردم 

ظرفی در دار، در یخچال بود. در آن را باز کردم چشمانم برقی زد، از شام دیشب چند عدد کتلت مانده بود.

آن ها را برداشتم ساندویجی درست کردم و همراه خودم بردم. 

بعد از ظهر که از کلاس برگشتم مادرم گفت: نهارت را توی یخچال گذاشتم.

 گفتم نهار غذای دیشب را خوردم.

 خواهرم گفت: ساعت هشت که بیدار شدم سر یخچال رفتم ولی آن را پیدا نکردم.

 برادرم گفت: من هم که ساعت ده که بیدار شدم خیلی دنبال آن گشتم.

 شب که پدرم به خانه آمد هم منتظر کتلت های باقیمانده از دیشب بود.

این در حالی بود که غذای من هضم و جذب معده شده بود.
فرصت های خوب زندگی مثل کتلت داخل یخچال ما، خیلی زود تمام می شوند و برد با کسی است که از این فرصت استفاده کند و نگذارد فرصت از دستش برود. معصوم(ع)می فرماید:

۱ ) قصار ۲۱ :

وَ قَالَ ( عليه السلام ) : الْفُرْصَةُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ فَانْتَهِزُوا فُرَصَ الْخَيْرِ .

ترجمه:

حضرت فرمود: فرصت به مانند ابر گذرا می گذرد، پس فرصت ‏هاى نيك را غنيمت دانيد.

اگر ازفرصت ها استفاده نکنی روزی بلند می شوی و می بینی فرصتی نمانده و عمرت به سر آمده و فریاد واحسرتا است که سر می دهی برای اعمال نکرده ات  و مانده تمام عمر.

   چهارشنبه 27 تیر 13971 نظر »

فاطمه همان فاطمه است و معصومه همان معصومیت خانوادگی.
تنها گذر زمان یک چیز را عوض کرده و آن دخترانه هایی به سبک دخترانه های اِمامت که در زمان حضرت زهرا(س) با حسودی حسودان در تاریخ محو شد اما دخترانه های فاطمه معصومه برای ما به یادگار باقی ماند.
قربان صدقه های برادر و پدر را به همراه داشت و نازپروردگی خانه امام را.
با چادر و حجابش دلبری های دخترانه می کرد و با علم خدادادیش طنازی برای پدر.

دختری از جنس آفتاب و عطری بهشتی.
همو که این روزها به نامش دخترانه جشن میگیرند و شادی می کنند.
سر از اطاعت و همراهی دو امام هم عصرش برنداشت؛ پدر و برادر.
با پدر ماند و برای برادر راهی شد، راهی سرزمین من، ایران زمین.

آمد و غبار غربت را به عشق عاشقان بر تن خرید و ماندگار شد تا امروز بر خود ببالیم که فرشته ای دل نازک و مهربان از جنس خودمان در میانمان داریم و به دیدارش می رویم و سبکبال سر بر آستانش میساییم.

دخترم را با دخترانه های عاشقانه اش آشنا می کنم همان گونه که برای من از دخترانه های عاشقانه اش گفتند و می بالم به نگین انگشتر دختران عالم.

   یکشنبه 24 تیر 13971 نظر »

اولین باری که به کلمه اعتماد بنفس دقیق شدم برایم خیلی جالب شد.

پیش خودم معنایش را تجزیه تحلیل می کردم.

با جستجویی در اینترنت این معنا بدستم رسید:

اعتماد به نفس واقعی و حقیقی آن است که قبل از این که در کاری موفق شویم نوعی اعتماد به توانایی خود برای انجام آن کار داشته باشیم.

حس می کردم این معنا با آن چه درمتون دینی یادگرفته ام نمی خواند.

با خود گفتم یک اصطلاح روان شناسی از یک روان شناس بی دین، چه انتظاری می توان داشت.

اما هروقت این کلمه را به عنوان یک ویژگی مثبت  می شنیدم به فکر می رفتم.

زیاد شنیده بودم که متدینین هم از این واژه استفاده می کنند.

تا روزی که متنی را در مورد اعتمادبنفس در شرح صحیفه سجادیه دیدم:

روانشناسان و اندیشمندان حوزه های رفتار شناختی بر این باورند که اعتماد به نفس نه تنها نیمی از موفقیت است بلکه عامل اصلی بروز توانایی ها در انسان و شکوفایی استعداد هاست.

 کتاب های بسیاری در این حوزه از سوی روان شناسان نگاشته شده است.

در بینش و نگرش اسلامی و قرآنی مسأله اعتماد به نفس با دشواری های سخت چالشی مواجه است. به نظر می رسد که بینش قرآنی چنین امری را به طور مطلق مورد تأیید قرار نمی دهد و آن را خارج از نگرش توحیدی ارزیابی و به گونه ای از مقوله شرک برمی شمارد؛

 زیرا در نگاه قرآن به هستی، محور همه چیز، توحید محض است. 

توحید امری پذیرفته شده و غیرقابل انکار است. بنابراین اگر کسی معتقد به این مسأله باشد که شخص می بایست تنها به خود اعتماد داشته و از تکیه بر قدرتی برتر خودداری ورزد و بر این باور تأکید کند که او به تنهایی قادر به انجام هر امری است، در حقیقت نادیده گرفتن حاکمیت و مالکیت و  خداوند در امور هستی است.

در بینش اسلامی و قرآنی انسان نه تنها می بایست در همه امور خویش خداوند را به عنوان حاکم و مدیر و مدبر بنگرد بلکه در کارهای خویش باید به او توکل و اعتماد کند و از اعتماد به نفس به معنا و مفهومی، خودداری ورزد؛ زیرا گونه ای از اعتماد به نفس، چیزی جز باور به استغنای ذاتی و خودمحوری نیست که بر خلاف بینش و نگرش قرآنی است

پس با این حساب می توان بجای واژه اعتماد بنفس، واژه اعتماد به حق رابکار برد.

   شنبه 23 تیر 13971 نظر »

   دوشنبه 18 تیر 1397نظر دهید »

کله ام را درون گوشی فرو کرده بودم که یک پیام از فریبا آمد:

_صرفا جهت بازی با روح و روان.

عکس یه کاسه پر از پر هلو و انار بود که به صورت ترشک درآورده بود. 

من هم که عاشق تنقلات ترش بودم گفتم:

_ منم می خوام. 

_ منم آشپزیش را کردم و گرنه همه را دانیال و دیانا خوردند.

گفت راستی بگو چطوری بیام دفتر تبلیغات؟ 

آدرس و مسیر را به همراه ساعت کلاس برایش فرستادم.

فردا زودتر سر کلاس حاضر شدم و منتظر فریبا ماندم .

به محض این که به کلاس رسید جعبه ای را از کیفش بیرون آورد و جلو من گذاشت و گفت:

 _بیا اینم دسرت. همونیه که عکسش را برات فرستادم‌ بخور شکمو.

نهار هم برات نون و ماست آوردم. گفتم: خودت درست کردی.

گفت نون و ماسته دیگه. درست کردن نداره که، بعد گفت:

_ البته ماستش را خودم درست کردم، بعدم کیسه انداختم، موسیرشم خودم آماده کردم نعناش را هم خودم خشک کردم.

 کمی از آن را خوردم و گفتم:

_ بابا کدبانو، چقدر خوشمزه اس. 

هوا گرم بود و می چسبید، دیگرفرصت نشد که دسرش را بخوریم و کلاس شروع شد.

با خودم گفتم: آن را داخل کیفم می گذارم، حواسم را جمع می کنم تا کیفم کج نشود و نریزد.

_ سر کلاس نشسته بودیم که تشنگی به من اثر کرد گفتم:

_ فریبا برو آب بخور برای منم بیار.

 نگاه چپی به من انداخت و از جایش تکان نخورد.

بلاخره آقایی با یک سینی شربت و کیک وارد شد و سینی را جلوی من و فریبا گرفت.

هرکدام یک لیوان شربت برداشتیم؛ رو کرد به من و گفت: 

برای کنار دستی هایت هم بردار.

من هم لیوانم را روی میزم گذاشتم دست بردم تا لیوان بعدی را بردارم که لیوانم از روی میز لیز خورد و روی صندلی که نشسته بودم ریخت.

خدا برکت به لیوان بدهد دو برابر لیوان های یک بار مصرف معمولی بود.

 آن را برداشتم در حالی که نصف بیشترش روی چادر و صندلیم خالی شده بود اما دوباره از دست رها شد و مقداری دیگر هم ریخت.

آقای مسئول پذیرایی خنده ای کرد و گفت:

- خب قستو ریختی دیگه بهت نمی رسه؛ برای بقیه بردار.

 اصلا شوخی جالبی نبود; در حالیکه روی صندلی پر شربت نشسته بودم و جریان شربت روی صندلی را حس می کردم.

خیلی بی تفاوت برای بقیه شربت و کیک برداشتم و اصلا به روی خودم نیاوردم که روی چه دریایی شناورم.

همانطور که فکری بودم که چکار کنم; فریبا تند تند, دستمال کاغذی بیرون می آورد و به من می داد.

روی میز و دفترم را پاک کردم; اما می دانستم این جویباری که روی صندلی هست با چهار پنج تا دستمال خشک نمی شود.

یک دفعه یاد دستمالی که نهارم را درآن گذاشته بودم افتادم. آن را برداشتم و خیلی نامحسوس روی صندلی ام گذاشتم. 

دستمال بزرگ بود و خیلی از شربت را جذب کرد.

شلوار و مانتو و چادر و همه زندگیم خیس و شیرین شده بود، اما تحمل کردم تا کلاس تمام شود.

 منتظر بودم استاد و آقایان همکلاسی خارج شوند تا بتوانم با آن لباس های خیس خودم را به دستشویی برسانم.

به محض اتمام ساعت، در کلاس را زدند و گفتند کلاس بعدی می خواهد تشکیل شود.

مثل اینکه مسئول کلاس بعدی، یکی از آقایان داخل جلسه بود.

 به اجبار و تحت ساپورت فریبا، از کلاس خارج شدم و به سمت دستشویی رفتم.

پشت چادرم را که خیس شربت بود را شستم ولی حواسم به جلو چادرم نبود و بعدا دیدم که لردهای آب لیمو جلو چادرم جا خوش کرده اند؛ ولی دیگر بیرون آمده بودیم و کاری نمی شد کرد. 

به طرف ایستگاه شکرشکن می آمدیم که یک دفعه یاد چیزی افتادم و گفتم:

_ وای فریبا 

گفت: دوباره چه دسته گلی به آب دادی؟

گفتم دسرت تو کیفم بود نریخته باشه؟

دم ایستگاه که رسیدیم کیفم را بررسی کردم. 

بله دقیقا جعبه دمر افتاده و همه زندگیم را به بدترین وضع ممکن درآورده بود. 

دوباره فریبا دست به کار شد و دستمال بود که از کیفش بیرون می آورد.

 به ترتیب وسایلم را بیرون می آوردیم پاک می کردیم و روی صندلی ایستگاه می گذاشتیم. 

همه توی ایستکاه اتوبوس به این نمایش جالب چشم دوخته بودند.

به پیشنهاد فریبا کاغذی را ته کیفم گذاشتم تا بقیه وسایل را داخش بچینم. 

بلافاصله بعد از اتمام کار اتوبوس آمد و سوار شدیم 

به محض سوار شدن خانم صندلی پشتی گفت:

 _ چه عطری زدین چه بوی خوبی میده.

به فریبا با علامت تعجب نگاه کردم.

تا جایی که خاطرم بود عطر نزده بودم. دسرها هم که بوی عطر نمی داد. چیزی نگفتم.

بلاخره بعد از عوض کردن دو خط اتوبوس و خداحافظی با فریبا به خانه رسیدم و منشا بوی عطر را پیدا کردم. 

یادم بماند بپرسم داخل شربت چه چیزی ریخته بودند که بوی به این خوبی می داد.

شاید بهتر باشد به جای عطر، از آن استفاده کنم.

   یکشنبه 17 تیر 13971 نظر »

بچه به بغل کنارم نشست.

تنگ تر نشستیم تا جایی برای بچه اش باز شود. بچه را کنارم گذاشت. می شناختمش. دوست دوران دبیرستان خواهرم بود. همه کسانی که بچه کوچک داشتند آنجا را برای نشستن انتخاب کرده بودند و به همين دليل محیط پر سر و صدا و شلوغی ايجاد شده بود.

وقتی متوجه موضوع شدم دیر شده بود و جاهای دیگر پر شده بود.

بالاجبار همان جا نشستم و شروع كردم به خواندن دعا.

در طول دعا دائما حواسم پرت می شد شلوغ تر که شد رفت و آمد بچه ها از راهی که از جلوی ما رد می شد بیشتر شد و وضعیت را بدتر کرد.

نمی توانستم تمرکز کنم ولی با هر سختی , خود را مشغول دعاکردم.

تازه حواسم جمع شده بود که صدای تشر كسي را شنیدم که به بچه خردسالی می گفت:

«مگه نگفتم برو پیش مادرت»

از صدای او بچه که سهل بود من هم ترسیدم.

صبر کردم تا دعا تمام شود.

با لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم:

_ شما وقتی چادر سرت میکنی باید مسئولیت آن را بپذیری. یک خانم چادری, حتی اگر چادر را برای یک مراسم دعا سر می کند مخصوصا وقتی مخاطبش بچه باشد نباید با او بد رفتاری کند، چون این مسئله در ذهن او می ماند و بزرگ تر که شد دید بدی نسبت به حجاب و افراد با حجاب پیدا می کند.
من هم از سر و صدا و رفت و آمد بچه ها اذیت شدم شما که مادری, نسبت به من بايد صبور تر باشي. مسلما از وقتي مادر شدي بايد صبرت بيشتر شده باشد.

پس بهتر می توانی سر صدای آن ها را تحمل کنی.
آن خانم جواب عجيبي به من داد: مگر خود ما دو سالگیمان را یادمان هست که اين بچه ها یادشان بیاید؟

گفتم: شاید اتفاقی که افتاده را یادشان نباشد اما رفتار و منش افراد در ناخودآگاه آدم ها می ماند و چون این رفتار را از فرد باحجابی دیده با این فکر که با حجاب ها آدم ها بد اخلاقی هستند بزرگ می شود و بعدا که بزرگ شد و شاید منصبی را بر عهده گرفت کارهایی انجام می دهد که مسلما هیچ فرد محجبه ای آن را نمی پسندد.

دوستم مي گفت مدیر یک مدرسه غیر انتفاعی تمام معلم های چادری اش را اخراج کرده.

از استادم که علت را پرسیدم گفت:

این آدم از جایی در كودكي و نوجواني اذیت شده. البته این موارد خیلی کم اتفاق می افتد برعکسش هم زیاد است.

وقتی خوش اخلاقی و خوش رفتاری با حجاب عجین می شود می بینیم که دختر یک فرد بی حجاب، به شدت متمایل به حجاب می شود.

وقتی قضیه را می شکافی می بینی یکی از بنده های خوب خدا پشت این کار بوده که زیبایی سیرت و صورت را با هم داشته است.

   جمعه 15 تیر 13971 نظر »

عادت داشتم روی تابلوهایی که در خیابان نصب کرده اند را بخوانم.

امروز که از هشت بهشت به طرف مدرسه می رفتم تابلویی را دیدم که مضمونش این بود : شنونده غیبت مانند غیبت کننده است.

گفتم خدایا قول می دهم تمام سعی ام را بکنم تا غیبت نکنم, اما این یک مورد را نمی توانم بپذیرم, آخر نمی شود که وقتی کسی صحبت می کند وسط حرفش بپرم یا بلند شوم بروم, ناراحت می شود.

با این توجیه راهم را کشیدم و رفتم.

مدت زیادی از آن زمان گذشت. عید فطر شد و دو روز تعطیلی که موقعیت خوبی برای بیرون رفتن بود. ما هم مثل همیشه با فامیل به روستای مادری ام رفتیم.

دور هم نشسته بودیم که خاله کوچک ترم شروع به تعریف از عروس, که او نیز همراه ما آمده بود کرد.

آن دو روز هم تمام شد.فردای آن روز که از سرکار به خانه آمدم خواهرم گفت: تلفنی به خاله بزن کارت دارد.

نهارم را که خوردم زنگ زدم .خاله بعد از احوال پرسی, پرسید:

_ تو به عروسم گفته ای که من پشت سرش بدگویی اش را می کردم.

 از تعجب نزدیک بود شاخ دربیاورم، با چشمانی گرد شده گفتم:

_ من اصلا فرصت نکردم با الهام حرف بزنم, تازه شما که می دانید من از این اخلاق ها ندارم.

خاله گفت:

_می دانم اما او چنین ادعایی کرده و همه از دست من ناراحتند که چرا بدگویی اش را کردم. فقط زنگ زدم مطمئن شوم و خداحافظی کرد.

تا دو روز بعد فکرم مشغول و ناراحت این موضوع بود, تا اینکه دو روز بعد الهام به تلفنم زنگ زد و بعد از معذرت خواهی از من گفت: من اسمی از شما نیاوردم فقط گفتم که شنیدم که چنین حرف هایی را به ریحانه می زدید.

من هم جواب دادم:

_خاله از شما بدگویی نمی کرد فقط داشت شما را با کس دیگری مقایسه می کرد که در نهایت هم از شما تعریف کرد .
مثل اینکه دلش خیلی از خاله پر بود به هرحال عروس و مادر شوهر بودند، همین که اسمش را از زبان خاله ام شنیده بود فکر می کرد بدگویی اش را می کنند, چون هرچه می گفتم بدیتان را نمی گفت باور نمی کرد.

در نهایت هم مجددا معذرت خواهی کرد و تلفن را قطع کرد.

فردای آن روز هم خاله زنگ زد و معذرت خواهی کرد و گفت الهام حرفش را برگردانده است.
آخر هم نفهمیدم خاله راست گفت یا عروسش و اگر دعوا دارند چرا پای مرا وسط می کشند، ولی یاد حدیث افتادم که آن روز روی تابلو خوانده بودم و به خودم گفتم : «وقتی خدا چیزی را از ما مي خواهد حتما مصلحتش را هم ميداند, پس یادت باشه که تو کارخدا فضولی موقوف»

   سه شنبه 12 تیر 13972 نظر »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 14

جستجو
 << < مرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
کاربران آنلاین
  • مولا
  • مدرسه علميه فاطميه كرمان
  • محمدی
  • حدیث عشق
  • howzeh-kosar
  • دولتی
  • مدیریت استان مازندران
  • الزهرا واوان
  • عابدي
  • همايون لو
  • ميرزايي
  • پشتیبانی کوثر بلاگ
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • فاطمه درويشي بيا ضي
  • اعظم مهديزاده نراقي
  • بتول قيصري ها
  • معاونت پژوهش مدرسه علمیه کوثر قزوین
  • مصطفوی
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • یار مهـــدی
  • مدرسه علمیه ریحانه الرسول شلمزار
  • معصومه حكمي شلمزاري
  • سمانه راسخيان
 
جنین خوش اخلاق من