کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین



  زیبا اما ...   ...

مدتی بود دنبال کفشی می گشتم که هم زیبا باشد و هم قیمت مناسبی داشته باشد. اصلا به راحتی و دوامش هم فکر نکرده بودم.

بعد از مدت ها گشت و گذار، بالاخره چشمم یک جفت کفش را گرفت.

واقعا زیبا بود. به مادرم گفتم:

_ (مامان من همینارو میخوام)

از همان هایی بود که من می خواستم و به قولی مطمئن بودم چشم همه را خیره می کند.

فروشنده گفت:

_ همین یک جفت را دارم بپوشید ببینید اندازه هست یا نه.

وقتی که پوشیدم کمی تنگ بود، با خود گفتم:

_ حتما چون زیاد راه رفته ام پاهایم ورم کرده و برایم تنگ است.

از طرفی بعد از مدتی جا باز می کند.

با اصرار زیاد بالاخره مادرم قبول کرد همین ها را بخریم.

کفش را خریدیم و با خوشحالی به خانه آمدم.

کفش ها واقعا قشنگ بود و همه را خیره می کرد.

هرجا مهمانی یا مراسم مهمی بود سعی می کردم حتما این کفش ها را بپوشم. همه تعریف می کردند اما کفش پاهایم را می زد و پاهایم اکثر مواقع زخم بود.

 با پوشیدنش همیشه چهره ام درهم بود.

یک روز عمه ام به مادرم گفت چرا مدتی است فاطمه در مهمانی ها چهره اش درهم است. 

مادرم هم قضیه را برایش تعریف کرده بود.

عمه ام پیش من آمد و بعد از کمی مقدمه، ماجرایی را برایم تعریف کرد.:

_ (آن زمان که جوان بودم خواستگاران زیادی از همه قشری داشتم. 

‌بین آن ها پسری بود که مهندس بود و این موضوع برای آن زمان و فامیل ما خیلی عالی بود.

من هم پایم را در یک کفش کردم که همین پسر را می خواهم.

هم باسواد بود هم پولدار و هم مذهبی و با اخلاق.

به هر طریقی بود خانواده رضایت دادند و من ازدواج کردم.

چند ماه اول همه چیز عالی بود اما وقتی که شور و شوق ماه های اول گذشت کم کم اختلافات و تفاوت ها و عدم تفاهم ها بروز پیدا کرد و به سال نکشید که ما از هم جدا شدیم.

پسر خوبی بود من هم دختر بدی نبودم اما به درد هم نمی خوردیم.

بعد از چند وقت هم من ازدواج کردم و هم همسر سابقم.

الان هم خوشبختیم و هرکدام چند بچه داریم.)

برایم خیلی جالب بود. فکرش را که کردم دیدم هر چیز خوب و قشنگی مناسب ما نیست.

این کفش خریدن و به دنبالش قضیه عمه کمک بزرگی به من کرد.

فردای آن روز رفتم یک کفش مناسب و راحت خریدم و خدا را شکر کردم که فقط یک کفش بود و قابل تعویض.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-02-05] [ 04:53:00 ب.ظ ]





  ایرانی بودن یا...   ...

بعد از آن همه تلاش بالاخره توانست رشته مورد علاقه اش برای ارشد را قبول شود.

روز اول حدود نیم ساعتی زودتر وارد کلاس شد و همان جلو نشست.

استاد هم خیلی زود در کلاس حاضر و مشغول انجام کارهایی بود.

دختر از قبل در حین انتخاب واحد شناخت اجمالی نسبت به اسم اساتید پیدا کرده بود.

استاد سن و سال زیادی نداشت شاید حدود چهار پنج سالی بزرگتر بود، خیلی هم مرتب و آراسته بود.

نگاهی با تمسخر به دختر انداخت و گفت:

_« نمی دونم چرا بعضیا عادت دارند خودشون رو اذیت کنند، آخه بگو دختر خوب مگه مجبوری چادر سرت کنی که این همه اذیت بشی، چادر مال دوران حضرت زهراست نه برای الان، اصلا ما ایرانی ها خودمون دین داشتیم چرا باید دین عرب ها و عادات و کارهای اون ها را انجام بدیم، چرا عادت کردیم به مرده پرستی؟»

دختر که انتظار این حرف ها را آن هم از چنین شخصی نداشت روبه استاد کرد و گفت:« ببخشید با من بودید؟»

استاد گفت:« بله»

دختر هم به آرامی شروع به صحبت کرد:

_« اولا من چادرم را دوست دارم و هیچ زور و اجباری در انتخاب آن نداشتم، ثانیا حجاب زن های ایرانی در طول تاریخ یکی از کامل ترین حجابا بوده که امروز بخاطر هجوم فرهنگ بیگانه همه چیز داره جابه جا میشه، ثالثا اینکه مرده پرستی چیه؟ به نظرتون اون ها که طرفدار کوروش هستند مرده پرستند یا مایی که هنوز یه معصوم و ولی زنده داریم و منتظرشیم، از طرفی معصوم ما یک نائب و نماینده داره که در زمان غیبت از ایشون تبعیت می کنیم»، دختر نگاهی به ساعت انداخت و دیگر ادامه نداد چون که نزدیک شروع کلاس بود.

اما استاد باز گفت:« اما ما ایرانی ها…»

که دختر حرفش را قطع کرد و گفت:« استاد شما فامیلیتون چیه؟» 

وقتی استاد فامیلی اش را گفت دختر باتعجب پرسید:

_«استادفامیلی شما ریشه عربی دارد پس اجداد شما عرب هستند چرا می گویید ما ایرانی ها، من خودم ایرانی اصیل هستم حتی اسم و فامیلم هم ریشه عربی ندارد، پس لطفا شما دم از ایرانی بودن و کوروش کبیر نزنید.

استاد الان هم وقت کلاسه بهتره کلاس را شروع کنیم تا آخر ترم به مشکل کمبود وقت برخورد نکنیم.»

استاد بدون هیچ حرف دیگری کلاس را آغاز کرد.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[سه شنبه 1397-01-28] [ 07:42:00 ق.ظ ]





  هم کفو بودن   ...

تلفنم زنگ می خورد، جواب ندادم اما انگار دست بردار نبود.

مثل همیشه دوستم زهرا بود،همیشه عادت داشت آدم را از خواب ناز بیرون بکشد.

تا جواب دادم سلامی کرد و با هیجان گفت:«انگار این دفه شیرینی را افتادیما»

با بی حوصلگی و خوابالودگی گفتم:«شیرینی چی؟»

زهرا هم با یک جیغ نصفه گفت:« نکنه اینم رد کردی؟ این یکی که خیلی خوب بود، خدا بگم چیکارت کنه دختر.»

گفتم:« آره، پسر خیلی خوبی بود، خانوادشم عالی بودن، اما مناسب هم نبودیم، ملاکایی که من می خواستم نداشت، اصلا ولایت فقیه و این مسائل براش مهم نبود تازه مخالفتم می کرد.»

زهرا آهی کشید و گفت:« میشه دست ازین مسخره بازیات برداری، آخرشم با این کارا و حرفا می مونی رو دست خانوادت.»

گفتم:« زهرا جون من حوصله این حرفا را ندارم، قبلا بحثامو کردم، برو به بچت برس داره گریه می کنه.»

خداحافظی کردیم، با خودم فکر کردم چرا بقیه نمی خواهند به نظر و عقیده من احترام بگذارند، فقط فکر ازدواج من هستند، فکر اینکه پسری که می آید وضع مالی عالی داشته باشد، نمی گویند اگر بعدا اختلافی پیش آمد چه؟

مگر این مسائل مثل اختلاف بر سر رنگ و غذاست که قابل کنار آمدن و تفاهم باشد؟

خواستگارانم عالی هستند، قبول، اما من نمی توانم با کسی که ارزش های من برایش ضد ارزش است زندگی کنم.

کاش همه این مسائل را درک کنند.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[یکشنبه 1396-12-27] [ 03:48:00 ب.ظ ]





  داعش وطنی   ...

دیده ایم و شنیده ایم که داعش به اسم محب محمد رسول الله بودن آدم می کشد و دیشب دیدیم دراویش به اسم محب علی ولی الله بودن آدم کشتند.

چقدر مظلومند محمد صلی الله و علی علیه السلام.

تا زنده بودند آنگونه به آن ها ظلم روا می داشتند و اکنون نیز این ظلم ها ادامه دارد.

داعش ریش می گذاشت و دراویش فقط ظاهرشان عوض شده سیبیل می گذارند وگرنه ذات یکیست.

حتی می توان گفت فرمان هدایت هم یکیست.

کیست که از کشتن آدم های بی گناه خوشحال شود جز مشتی دیوانه از خدا بی خبر آن هم در شب شهادت بانوی دوعالم.

در شب شهادت همسر کسی که ادعای دوستی اش را دارند و به نامش مست می کنند و آواز می خوانند.

علی تو چقدر مظلومی، هرچقدر بیشتر می گذرد مظلومیت تو بیشتر نمایان می شود.

مطمئنا حضرت زهرا دیگر تاب و توان دیدن اینهمه مورد ظلم واقع شدن تو را نداشت که شهادت را برگزید.

به قول دوستی از این به بعد به جای دراویش باید بگوییم دعاویش.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[سه شنبه 1396-12-01] [ 09:13:00 ق.ظ ]





  شبه علی   ...

همسرش تصادف کرده بود و در بیمارستان بستری بود.در اثر ضربه ای که بر اثر افتادن بر زمین به کمرش وارد شده بود جنین 4 ماهه اش سقط شده بود.

دو فرزند کوچک 4 و 6 ساله هم در خانه داشت. شوهرش سرکار می رفت ولی چون کسی را در این شهر نداشتند مدام از کارش مرخصی می گرفت و به کارهای همسر و فرزندانش رسیدگی می کرد.

تا اینکه به این نتیجه رسید که فرزندانش را به شهرستان ببرد و در مدتی که همسرش بستری است و تا بهبودش بچه ها پیش مادربزرگ هایشان باشند, مادربزرگ ها هم قبول کرده بودند.

برایش سخت بود فرزندان کوچکش را به آنجا ببرد و از آن ها دور شود اما چاره ای نبود. از طرف دیگر کودکان هم دائم سراغ مادرشان را می گرفتندو دلتنگ بودند ولی مادر هنوز بیهوش بود.

موقع تحویل فرزندان به مادربزرگ ها و دیدن بی تابی و گریه آن ها, اشک خودش هم جاری شد. در طول مسیر در اتوبوس گریه می کرد و چندین بار هم تماس گرفت و با کودکانش صحبت کرد.

همینطور که سوار اتوبوس به بیابان خیره شده بود, دوباره از درماندگی به خاطر حال همسرش و فرزندان کوچکش اشکش جاری شد. پیرمردی که کنار دستش بود متوجه حالش شد و پرسید که «پسرم چی شده»

مرد که حالش دست خودش نبود جریان را کامل تعریف کرد. پیرمرد اما فقط گوش می داد. بعد از اتمام صحبت های مرد, به او گفت: این شب های عزیز از حضرت زهرا (سلام الله علیها) و مولایمان کمک بگیر, بی جوابت نمی گذارند.

اما این شرایط باعث می شود تا حدی حال مولا را درک کنی:

همسرش را جلوی چشمانش کتک زدند, باعث شدند فرزندش سقط شود, گذشته از اینها در شرایطی که حضرت زهرا (سلام الله علیها) در بستر افتاده بود چهار فرزند کوچکش همه غمگین و ناراحت بودند و زمانی که مادر از دنیا رفت علی ماند و چهار کودک بی مادر.

علی با وجود آن همه غم و غصه و تحمل ظلمی که در حقش شده بود باید کاری می کرد فرزندانش غم بی مادری را تحمل کنند.

مرد که صورتش از اشک خیس شده بود از پیرمرد تشکر کرد و در فکر فرو رفت.

کم کم خوابش برد, انگار حرف های پیرمرد برایش در حکم مسکن و آرامش بخشی بود که بتواند با قدرت بر مشکلاتش غلبه کند.

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[یکشنبه 1396-11-29] [ 12:49:00 ب.ظ ]





1 2

  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

 
 
اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
 
 
مداحی های محرم