کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • عبدالعظیم حسنی (ع)
  • حُسنِ حَسَن
  • انــــتـــــــظاری


  •   برگی از دفتر خاطرات من   ...

    به راستی اگر آدم حتی کارهای سخت را با عشق انجام دهد برایش لذت بخش می شود.

    امروز داشتم خانه را مرتب می کردم،

    بچه ها واقعا ریخت وپاش می کنند طوری که هرچه جمع وجور می کنی تمام نمی شود.

    از یک طرف توی دلم دعوایشان می کردم؛

    از طرف دیگر با عشق مرتب می کردم و

    یاد جمله ای افتاده بودم که جایی شنیده بودم:

    خدا را شکر می کنم که خانه ریخت و پاش می شود این یعنی من بچه های سالمی دارم که شیطنت می کنند.

    خدا را شکر می کنم که ظرف هایم کثیف می شود، این یعنی ما چیزی برای خوردن داریم.

    و خدا را شکر که صدای خروپف می شنویم یعنی سایه پدر بالای سرمان هست.

    پس خدایا تمام این زحمات و به ظاهر سختی ها را به جان می خرم و بابت تک تک شان شاکرت هستم.

    امید که توان بندگیت را داشته باشم….

    الان ساعت نه و نیم شب است که بدرقه مسافر کربلایم شدم.

    همسر عزیزم، از جانب من و فرزندانت نائب الزیاره باش…

    خدای مهربانم، مسافرکربلایم را به تو

    می سپارم…

    همه رفته اند…

    پدرم، برادرم، همسرم، پدرهمسرم….

    خدا پشت و پناهشان

    امید که من جا مانده نیز روزی لایق زیارت حسین(ع)شوم.

    آنان رفته اند و من دلم را در چمدان هایشان گذاشته ام تا بلکه سهمی از زیارت داشته باشم.

    آن روزها حداقل سالی یک بار به مشهد

    می رفتیم ولی حالا سه سالی هست که سعادت یا بهتر بگویم لایق زیارتی حتی نزدیک هم نبوده ام.

    نکند فراموش شده ام ….

    آری خودم را فراموش کرده ام…

    و این بار از ته دل صدایشان می زنم:

    السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین (ع)

    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)

    امید که بطلبید.

     

     

    موضوعات: نویسنده: خانم زینب زمانی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-01-09] [ 09:46:00 ق.ظ ]





      مادر بزرگ   ...

    قاب پنجره مدت ها بود که نظرم  را جلب کرده بود تا از پله ها رد می شدم, زیبایی طبیعت بیرون مرا ناخودآگاه سر جای نگه می داشت, طوری که روی پله اول می ایستادم و کامل تصویرش را بررسی می کردم همچون تابلویی که آن را نقاشی کرده و به دیوار آویخته باشند.

    برگ ها سنگ فرش زمین بودند و قامت درختان سر به فلک کشیده انتهای دست های آسمانی شان را از قاب خارج کرده بود. هر روز این تصویر پیامی جدید برایم داشت:

    یک روز برای درختان دست به دعا شده بودند و از برگ ریزان خود خوشحال بودند که برای آغازی دوباره آماده می شوند.

    و روزی دیگر که حرکت برگهای روز زمین که باد جابجایشان می کرد صدای هوهوی باد را در ذهنم

    می گذراند و گذر عمر در قاب پنجره خودنمایی می کرد, این قاب مرا تاکجا کشاند.

    غم سال ها پیش در جلو چشمانم به ناگاه ظاهر شد. آن روزها هم پاییز بود, که او رفت …

    و با رفتنش غمی سنگین بردلم گذاشت

    پاییز بود که آسمانی شد نکند بس که دلش آسمانی بود

    نمی دانم…

    وقتی می گویم همه اطراف با من سخن می گویند, به حقیقت چنین است.

    زیباترین روزهای کودکی ام هنگامی بود که صدای بخاری نفتی و تیک تیک ساعت تاقچه ای سکوت شب را درهم می شکست…

    خانه ای که به ظاهر چیزی در آن نبود ولی کسی در آن بود که وجودش گرمابخش روح و جسم ما بود, کسانی که بودنشان برایم زیباترین خاطرات کودکی را به جا گذاشت…

    سقف آن خانه از تیرک های چوبی بود که من با شمردنشان شب را برای خودم طولانی تر می کردم تا دیرتر بگذرد و از زیر لحاف گرم کرسی گرم بیرون نیایم..

    من در کنار مادربزرگ به خواب عمیقی فرو می رفتم آن هم در پایان هفته ای که به انتظار رسیدنش دیر

    می گذشت و بودنش  زود…

    آن شب ها عمیق تر نفس می کشیدم تا بوی عشق اهالی آن خانه را بیش تر حس کنم

    بوی مادربزرگ بهترین عطر دنیای کودکی من بود

    چه شب ها که به عشق بیدار می ماندم تا دیرتر بگذرد و حالا گذشته…

    و او  که دلش به وسعت آسمان بود, رفته اند….

    از وقتی که رفتند همه چیز را با خود بردند. صفا و یک رنگی را. عشق را و حتی بوی عطرشان را.

    ( یادت بخیر آبادی که آبادی ات را مدیون آبادگرانی)

    حال است که پاییز برایم غم دارد, از آن روزها سال ها می گذرد اما سنگینی غمش هنوز در دلم حس می شود.

    واژه ای که در وصفت باشد نمی یابم که با آن صدایت کنم فقط می گویم عزیزترینم برایت فاتحه

    و صفحه ای قرآن می فرستم. نکند چشم هایت به دستان من باشد اما نه؟

    او که محتاج است منم.  به امید بیداری دل برای آغازی دوباره …

     

    موضوعات: نویسنده: خانم زینب زمانی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1396-12-15] [ 11:53:00 ق.ظ ]





      ام البنینی شدن   ...

    اول هفته و اول صبح و بدرقه راه همسر جان شدن چه زیباست

    هنوز منزل پدرم بودم به همسرم گفتم:(اگه بیام خونه دلم می گیره بعد از رفتنت)

    وسایلش را آماده کردم …با همه خداحافظی کرد.

    آرام آرام از پله ها پایین می رفتیم وقتی توی حیاط رسیدیم دست هایش را گرفتم و گفتم:

    این ها قرار است ضریح مطهر حضرت زینب (س) را لمس کنند

    . مرا هم در زیارت سهیم کن. ان شاالله به زودی قسمت من هم بشود.

    او هم چنان می رفت و دل من در پی اش.

    همسر عزیزم برو… خداپشت و پناهت…دست حق به همراهت…

    او رفت و من بازگشتم…

    بازگشت پیش خانواده و باز تنهایی، کوله باری از مسولیت…شما برو… من هیچ گاه مانعت نمی شوم وقتی

    می دانم تو می روی و رفتنت کمکی است بر حفظ حریم اهل بیتم…خودم هم یاری گرت می شوم و روانه میدانت می کنم،

    همانطور که دیگران این کار را کردند: ام وهب، ام البنین، هرچند که خود را با آن ها قیاس کردن اشتباهی بس بزرگ است،

    بزرگ نیستم اما می توانم خودم را به بزرگی بزنم، شاید فقط کمی مانند  آن ها بشوم.

    خدای من هم بزرگ است، همیشه کمکم کرده و لطفش را از من دریغ نمی کند.

    می دانم سایه اهل بیت بر اهل خانه من نیز گسترده است.

    اما نمی دانم راز فاصله چیست؟

    آخر هرچه فاصله مکانی من و همسرم بیشتر می شود دل تنگی هایم فزونی می یابند…

    راز فاصله ها چیست؟ نمی دانم…هیچ نمی دانم…راز اسرار هستی چنان زیبا و پیچیده هست که تفکر در مورد آن هم زیباست.

    برای من با زیاد شدن فاصله ها،

    دلتنگی هایم دوچندان می شود.

    در هر حال هرجای دنیا باشد…

    دلم با اوست.

    چه زیبا می گوید شاعر زیبا سخنمان:

    شیرینی وصال فراق کم از شور وصل نیست

    گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر

    موضوعات: نویسنده: خانم زینب زمانی  لینک ثابت



    [جمعه 1396-12-11] [ 06:54:00 ق.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟