یادم می آید آن روز را که دیگر نتوانستم در شهر خودم بمانم و مجبور به ترک دیار شدم.

عجب حال بد و بی مثالی داشتم. با این که پدرم و رفیق هایش تمام تلاششان را کردند تا بمانیم،

در شهر خودمان بمانیم؛

اما نشد، 

نشد و حال من هم دیگر خوب نشد تا اینکه…
گاهی به این فکر می کردم که تلاش های پدرم و دوست هایش بی نتیجه ماند و شهید شدن تک‌ تکشان فقط اوضاع روحی من را پیچیده تر می کرد.

_ اینکه جسد آن جوان مردان چه شد و دشمنان سرزمینم، شهرم، دینم، و آزادی ام، چه بلایی بر سر جسدشان آوردند؛ بماند

_اما،

اما تمام شد و پایان آن شب سیه، سپید شد.

هرچند سپیدی ای از جنس خون.

خوشحالی بعد از پس گرفتن شهرم به قدری برایم بکر و خالص بود که تمام روزهای تلخ گذشته را به باد فراموشی سپردم.

 حتی تمام انتظارهای طاقت فرسایم را.

آن روزها هر سپیده دم بر دیوار کاهگلی حیاط خانمان یک خط سیاه می کشیدم به علامت بودن دشمن، و نبود من در شهرم خرمشهر.

به امید چنین روزی، روز پیروزی، 

شب ها را صبح می کردم. 

بلاخره آمد.

دستان خدا به کمک خدا جویان آمد و من نیز روی تمام این خط های سیاه دیوار کاهگلی مان را خط سفید کشیدم و به خود گفتم دیگر آن ۵۷۸ روز دوری تمام شد. 

دیگر نوبت وصال است.

شادیم دو چندان می شد.

 وقتی خانواده شهدا هم پا به پای ما، در مسجد زخمی خرمشهر، جمع می شدند و با نماز شکر به دستان خدا بوسه 

می زدند.

پرچم کشورم بر فراز پل شهر، چنان خوش رقصی می کرد که خرابی پل کمتر به چشم می آمد.

آخر، فداکاری ها، مقاومت ها، جان فشانی ها و تلاش ها به چشم می آمد همان ها که از جنس ساختن بودند نه سوختن.

روزی که صدای مرد خوش خبر را شنیدم تعبیر الله اکبر اذان نمازهایم را دانستم.

_شنوندگان عزیز توجه فرمایید: خرمشهر آزاد شد.

این جا بود که ثمره خون های زنجیروار شهدای مقاومت که به شهدای آزاد سازی شهرم وصل می شد را دیدم.

و امروز مردی که در جایگاه رهبری انقلاب ایستاده و همین فراز و نشیب های مرا نیز چشیده این چنین می گوید: خرمشهرها در پیش است.

پ.ن:

این جمله برای من جمله امام را تداعی می کند: خرمشهر را خدا آزاد کرد.

تداعی ای از جنس نوید.

از جنس امیدی که در دلش جان فشانی ها و خون دل ها خوردن باشد و نه از جنس ترس و عقب نشینی.

برداشتم این است که آزادسازی جغرافیایی یک شهر، مقدمه ی آزاد سازی افکار دست خورده ی ذهن ها از اسلام باید باشد.

یعنی نجات عقاید به حقمان از دستمالی کردن های دشمن.

یعنی بیرون کشیدن فرزندانمان از چنگال سرطان آفات آخرالزمانی.

من هر چه در این سخن رهبرم می نگرم فقط طلبش از حسینی ها و زینبی ها را می شنوم. 

از مرد میدان گفتنش می شنوم.

مرد میدان شویم که خرمشهرها در پیش است.

نصر من الله و فتح القریب


موضوعات: مهربان
   پنجشنبه 3 خرداد 13971 نظر »

یادش بخیر اون وقت ها که مهدی بود؛ هرکس برای سحر زودتر بلند می شد یک امتیاز مثبت می گرفت.

 آخر هفته ها هم، امتیازها را جمع می کردیم و هرکس برنده می شد طبق نظر او می رفتیم تفریح و گردش‌.

سرم را تکان دادم، تا خاطرات گذشته را برای چند دقیقه ای هم که شده از خود دور کنم و به کارهایم برسم.

رفتم روبروی اجاق گاز ایستادم.

 زیر قابلمه را روشن کردم تا غذا گرم شود.

 بازهم یاد مهدی افتادم 

می آمد بالا سرم می گفت:

_ مادرها که روزه نمی گیرند برو کنار خودم گرم می کنم.

 من هم می گفتم پدرها که روزه نمی گیرند و آرام از آشپزخانه بیرونش می کردم.

به خودم که آمدم لبخند روی لب هایم بود.

از آشپزخانه بیرون آمدم؛

 به ساعت نگاه کردم نیم ساعت تا اذان وقت داشتیم.

 رفتم بالای سر علی، می خواستم بیدارش کنم؛ اما به قدری معصوم خوابیده بود که دلم نمی آمد. 

 به سر تا پایش نگاه کردم، طرز خوابیدنش شبیه پدرش بود.

 مهدی هم یک دستش را می گذاشت زیر سرش و پاهایش را هم توی شکمش جمع می کرد.

آرام کنار علی نشستم، صورتش را بوسیدم و

بلند شدم که از اتاقش بیرون بروم. 

اما علی صدایم کرد.

_ مامان

همان طور پشت به علی گفتم:

_ جان مامان بیدار شدی؟

_ بابا را خواب دیدم؛ به من گفت:

_ پاشو سحر شده مامان دلش نمی آد بیدارت کنه. گفت به مامان بگو مامانا که روزه نمی گیرن.

باورم نمی شد این را می دانستم که هر وقت یاد خدا می افتیم و اشکی می ریزیم در واقع خداست که اول به یاد ما بوده و دلتنگ ما.

 اما نمی دانستم مردهای از جنس خدا هم، همین طورند.

یعنی توی تمام مدتی که تو آشپزخونه به مهدی فکر می کردم، اون زودتر از من به یادم بود و کنارم بود؟!

درسته که بعد از شهادتش دیگه ندیدمش حتی تو خواب،

ولی انگار پررنگ تر از روز های زنده بودنش، الان کنارم است.

اشک هایم را پاک کردم و رویم را بسمت علی برگرداندم.

بغلش کردم و آوردمش توي آشپزخانه. گذاشتمش روی اپن. بینی اش را گرفتم و گفتم:

_ که مامانا روزه نمی گیرن هان؟

پس کی سحرها از خواب بیدارت می کنه؟ 

اگر روزه نمی گرفتم که الان خواب بودم شیطون.

علی هم بینی من را گرفت و گفت:

 _ آخه بابا می گفت.

همین جور که بینی اش را بالا پایین می کردم گفت:

 _ آخ دردم می آد مامان.

 من هم گفتم:

_ حالا بابات یه چیزی گفت؛ شوخی کرده.

علی بینی من را رها کرد؛ دست من را هم از روی بینیش آرام کنار زد و گفت:

_ نخیرم بابا گفت:

_ درسته که تو نمی بینی مامان غذا می خوره و فکر می کنی روزه است، اما خدا هر روز داره بهش غذای بهشتی می ده. غذاهای بهشتی هم دیده نمی شن و تو نمی بینی.

تند تند گفت: 

_ مامان خیلی بدی تنهایی می خوری.

ماتم برده بود نمی دانستم چه به او بگویم. خودم هم نیاز داشتم در مورد این حرف مهدی فکر کنم. 

علی را از روی اپن گذاشتم پایین و گفتم: 

_ خوب پدر و پسر، پشت سر مامان حرف می زننا.

و رفتم زیر گاز را خاموش کردم؛

ولی سنگینی نگاه علی را از پشت سر حس می کردم.

به سمتش برگشتم، دست هایش را گرفتم و دو زانو روبروش نشستم.

 بوسیدمش و گفتم:

_ این بار که بابا مهدی را خواب دیدی بگو مامان گفت:

_ نذار لوت بدم باباها هم روزه نمیگیرندها ؟!

خندیدم و بغلش کردم و ادامه دادم:

_ علی مامان، مامانا وقتی با زبون روزه نماز می خونن و بچه هاشونو دعا می کنن خدا هم بهشون غذای بهشتی می ده تا بخورن.

 ولی غذاش تنده.

 گریه شون می گیره. غذای خدا را مامانا هم نمی تونن ببینن.

 فقط هر وقت گریه شون بگیره می فهمن خدا بهشون غذا داده.

علی بوسم کرد و گفت:

_ پس از این به بعد بچه ها هم روزه

 نمی گیرند… 


موضوعات: مهربان
   چهارشنبه 2 خرداد 13971 نظر »

چشم هایم را باز می کنم، سقف بالای سرم را می بینم، می گویم: 

_ خدایا شکرت که سقفی بالای سر دارم و هنوز هوایت را نفس می کشم.

خدایا سپاس که آواز پرندگانت، و حمد و ثنایشان را می شنوم.

از جایم بر می خیزم، دست هایم را باز می کنم، بدنم را کش و قوس می دهم و رو به آسمان می گویم:

_ خدایا شکرت که بدنی سالم و مستعد دارم.

به سمت روشویی می روم، آب بر صورتم می زنم و در آینه خود را نگاه می کنم. در دل می گویم: 

_خدایا شکرت که می بینم.

 شکرت که خنکای آب را بر پوستم حس می کنم.

شکرت که طراوات و سر زندگی را از آب خنک، این نعمت بی مثالت می آموزم.

حوله را بر می دارم و صورتم را خشک می کنم.

نوایی جان سوز از رادیو به گوش می رسد:

بک عرفتک، و انت دللتنی علیک، و دعوتنی الیک،

و لو لا انت لم ادر ما انت، الحمدلله الذی ادعوه فیجیبنی، …

(فرازی از دعای ابوحمزه ثمالی)

این بار کمی بلندتر می گویم: 

_ خدایا شکرت که صدایم را شنیدی و پاسخم دادی.

حوله را سرجایش می گذارم و زمزمه می کنم:

الحمدلله الذی لا ادعوه غیره…


موضوعات: مهربان
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »

قفل گوشیم را باز می کنم و طبق معمول وارد اینستا می شوم.

خبر خاصی نیست مثل همیشه، هرکس به نحوی عرض اندام ‌می کند؛ یکی با گذاشتن عکس های ‌خودش، یکی عکس های شوهرش، بعضی ها هم که اوضاع اجتماعی یا سیاسی کشور برایشان مهم تر است.

 یه عده هم کار مسخره کردن و سوتی گرفتن از ملت را در پبش گرفتند.

 حالا آن هایی که از دین و ایمان می گویند هم هستند.

 البته فقط محض خالی نبودن عریضه. 

همین طور که عکس ها رو یکی یکی بالا و پایین می کردم یک عکس توجهم را جلب کرد.

 با انگشت رویش زدم، تا واضح شود.

یک خانم مو بلند طلایی، با چهار تا بچه قد و نیم قد، که همشان موهایشان طلایی بود.

 انگشت هایشان را به یک سمت نشانه‌ گرفته بودند؛ به سمت شکم برآمده همان خانم مو طلایی.

یاد حرفهای خواهرم افتاد که دوست نداشت بچه دار شود و هربار می گفت: _قدیم ها بچه داشتن مد بود الان نداشتن.

از اینستا آمدم بیرون و رفتم تو مخاطبین.

 اسمش را پیدا کردم و با تردید به او زنگ زدم.

هنوز خواب بود؛ گفت:

_ چیه این وقت صبح

گفتم:

_ عزیزم اولا لنگ ظهره، دوما مگه امروز اثاث کشی نداری؟ 

انگار که فیوز سوزاند یه دفعه تن صدایش عوض شد. گفت:

 وای، وااای کاری نداری؟

گفتم:

_ خب حالا که بیدار شدی بهت بگم که…

پرید وسط حرفم و گفت:

_ می گم‌ کاری نداری؟

گفتم:

_ عجب بی ادبی هستیا، خوب حالا یک دقیقه هم با من حرف بزن؛ خوبه حالا یادت انداختم.

گفت:

_ نه بابا، دارم می گم اگر کار نداری پاشو بیا خونمون کمک من.

کمی مکث کردم و با صدای کش دار گفتم:

 _ بــــــله؟ کار که دارم اما چیکار کنم توام جزو کارامی دیگه، باشه میام.

گفت:

_ به داداش هم بگو بیاد، لازمش دارم.

گفتم:

_ نسرین

گفت: هان

گفتم:

_ خدایی اگه مامان فقط تو را داشت و ماها نبودیم چه جوری اثاث کشی می کردی؟

گفت:

_ بااااشه، به نی نی دار شدن هم فکر می کنم، خوبه؟ 

وعه. پاشید بیاید خداحافظ.

گوشی رو قطع کرد.

من هم خوشحال از پیروزی در جنگ خواهر با خواهر دوباره بهش زنگ زدم.

 تا گوشی را برداشت گفتم:

_ هروقت نی نی دار شدی می آیم کمکت، قدیم ها کمک کردن مد بود، الانا فقط فاز کمک کردن.

خداحافظ.

و گوشی را قطع کردم.

تو خودم ریز ریز می خندیدم، تا اینکه صدای مامان آمد.

امروز می ریم خونه نسرین بچه ها، برپا.


موضوعات: مهربان
   سه شنبه 1 خرداد 13971 نظر »

_ ساعت دو بعد از ظهره هادی، پاشو دیگه.

_ مامان بزار یکم دیگه بخوابم.

مامان کیه همام، پاشو با هم پلی بازی کنیم.

_مامان کجاست؟

_ چیکارش داری تو آشپزخونه است داره افطاری درست می کنه.

_ الان که زوده

_ آخه عصر باید بره مدرسه من، امروز جلسه اولیا مربیان داریم.

هادی با حالت تعجب گفت:

_ ما هم صبح جلسه داشتیم.

گفتم: خب

گفت:

_ دیشب هم که داشت سحری درست 

می کرد یعنی کلا نخوابید؟

گفتم:

_ مامانو میگی؟

ادامه داد:

_ بعد از نماز صبح هم لباسای بابا رو اتو کرد.

گفتم:

_ تو مگه خواب نبودی؟

انگار که مچش را گرفته باشم از جایش بلند شد و گفت:

_هیس 

می خواستم به زور بفهمم چرا صبح نخوابیده دوباره ازش پرسیدم:

_ خب چرا بیدار موندی؟

گفت:

_می دونم پنج شنبه ها صبح، وقت پلی بازی کردن نیست ولی خوابم نمی اومد، مامان که مدرسه من جلسه داشت بابا هم داشت می رفت سرکار، فقط یکم بازی کردم هما، بعدش زود خوابیدم.

گفتم:

_ ولی مامان از دیشب تا حالا خسته نشده؟

هادی گفت:

_ فکر کنم روزه نیست.

من هم گفتم:

 آره من هم فکر می کنم روزه نباشه.

یه دفعه صدای مامان آمد که بالای سر جفتمان ایساده بود. گفت:

_ هما این را بخور ببین شور نشده؟


موضوعات: مهربان
   یکشنبه 30 اردیبهشت 1397نظر دهید »

- بابا برو به مامانی بگو، سفره رو بندازه. 

- برای چی بابایی؟

- عزیز بابا، سفره رو برای چی می ندازن؟ برای اینکه غذا بخوریم. پس بدو برو کمک مامانی.

_ ولی بابا تو هیئت هم سفره انداختن!

_خب؟

_خب اونجا غذا خوردیم دیگه. من دیدم بایایی تو هم افطاری خوردی!

_آره عزیز بابا، خوردم؛ ولی چیزی نبود که. کم خوردم. الانم گشنمه. اصلا ولش کن، تو نمی خواد به مامانی چیزی بگی. خودم میرم می گم.

دقایقی بعد، پدر سبحان غذایش را تمام کرد و از کنار سفره بلند شد و به سمت دستشویی رفت؛ تا دست هایش را بشوید. 

نزدیک در دستشویی که رسید، سبحان باسرعت به سمتش دوید و نفس زنان با چشمانی گرد کرده گفت: 《بابایی، بابایی، من زودتر از تو خوندم ولی جا نمازو برات گذاشتم. جمش نکردم. 》

_دوباره نمازخوندی بابایی؟ ماکه تو هیئت، به جماعت خوندیم بابایی. دیگه لازم نبود. 》

لبخند از لبان سبحان محو شد، شانه هایش را پایین انداخت و رفت در گوشه ای روی مبل نشست.

پدر سبحان دست هایش را شست. برگشت و کنار سبحان نشست. بغلش کرد و گفت:

《سبحان بابا، به چی داره فکر میکنه؟ 》

سبحان که نگاهش به فرش روی زمین بود در همان حال گفت: 《به این فکر می کنم که وقتی غذا رو دوباره خوردی؛ پس نمازم دوباره باید بخونی دیگه! 》

در این حین مادر سبحان سینی چایی را روبروی سبحان و پدرش روی میز گذاشت و کنار آن دو نشست.

صدای قژ مانند برخورد سینی با میز، پدر سبحان را به خود آورد. با خود اندیشید:

《وقتی تو هیئت افطاری رو کم خوردم تا مثلا به دوستام بفهمونم که آدم پرخوری نیستم و از طرفی نمازمم طولانی تر خوندم تا به همون دوستام بفهمونم اهل عبادتم پس سبحان داره راست میگه.

وقتی نیاز جسمم به غذا برطرف نشده بود و باز تو خونه سر سفره نشستم. حتما نیاز روحمم برآورده نشده؛ چون به خوش آمد دوستان هیئتی ام نگاه کردم نه خوش آمد خدا. 

بی درنگ پدر سبحان، از جای خود بلند شد و دوباره بسمت دستشویی رفت.

مادر سبحان گفت:《 کجا می ری؟ چاییت سرد می شه!》

جواب داد:《 می رم وضو بگیرم تا دلم سرد نشده. 》

اقتباسی از گلستان سعدی


موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 13971 نظر »

- چیه خانم به چی زل زدی؟

_ به شاهنامه ای که تو دستتونه.

_هه، نکنه حق ندارم اینم دست بگیرم! 

چی شده از گیر دادن به حجاب رسیدید به ابیات فردوس پارسی زبان؟

- نمی دونم چه جسارتی بهتون کردم که، مستحق این طرز برخورد شما هستم؛

 جز اینکه به کتابتون خیره شدم و یاد ابیات فردوسی افتادم که به زعم خودتون فارس زبان هستن و دوست دار ایرانند؟

_ شما حرف از شعر نزن. از دوست داشتن ایران که اصلا حرف نزن.

به گند کشیدید ایران رو. اصلا ذوق هرچی شاعر جوان کور کردید نمی تونن از افتخارات ایران، شعر بگن. هرچند دیگه افتخاری نیست، هرچی بود مال گذشته اس.

شما برو برای اعراب افتخار بیافرین.

و کمی آروم‌ تر گفت: 《مقلد عرب》

من هم پاسخ دادم:

《شما فردوسیو می شناسید؟ شعرهاشو خوندید؟》

_ حالتم خوب نیست نمی بینی تو دستمه؟ 

الان دارم‌ میرم تو همایشی که بخاطر بزرگداشت ایشون برگزار کردند شرکت کنم.

_ بنده علی رغم جسارت نکردنم به شما، و البته متهم شدنم، اما این بار رو جسارت می کنم و خدمتتان عرض می کنم که، مطمئنم شما شاهنامه نخوندید. همون جور که قرآن نخوندید.

 اگر خونده بودید کمی نسبت به اجناسی که می خرید بیشتر دقت می کردید.

این made in turkey که روی کیفتون زده یه تضاد بزرگ با شاهنامه تو دستتون داره.

_ چه ربطی داره خانم توهم زدیدا 

ربطش اینه که فردوسی از شکست ترکان تو شعرهاش گفته.

می خوام‌ بگم در واقع افتخار کردن به فردوسی بخاطر متکی بودن به خودش و فرهنگ خودشه.

و باید اینم‌ خدمتتون بگم که ایشون به اهل بیت علاقه داشتن یعنی ترک و عرب مطرح نبوده حفظ اصالت مطرح بوده.

بزرگی سراسر به گفتار نیست

دو صد گفته چون نیم کِردار نیست

_ دقیقا، پس از بالا منبر بیا پایین برو آشپزیتو کن.

 برو بابا خدا روزیتو جای دیگه بده.

این را گفت و پیاده شد.

من هم همان ایستگاه پیاده شدم.

به نظر می آمد دیدگاهمان به ابیات فردوسی متفاوت بود، هرچند هر دو مقصدمان یک جا بود،

 همایش بزرگداشت فردوسی.


موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 1397نظر دهید »

_آاااای کنیز زاده مگر رخت می شویی که این چنین چنگ می اندازی و کمرم‌ را می چلانی؟

 تو برو کنیزی ات را بکن، کار بزرگان با بزرگان است.

و با سر قلیانش کسی دیگر را نشان کرد و هوار کشید: _《هوووووی گیس بریده نزدم بیا، و با آن دستان نرمت سفتی کمرم‌ را رام کن، عوضش من نیز دستانت را قلم نخواهم کرد.

نیش خندی زد و دود قلیانش را از گوشه دهانش رو به آسمان بیرون داد.

نوکر همیشه پا به خدمتش نزدیک تر شد و گفت: _《قربانت گردم قربان، چقدر خاطر مبارک مکدر شده است.

 این که مساله قدری نیست قربان، شما فقط به فکر حریم حرمتان باشید؛ باقی را به ما بسپارید.》

_مثلا که سپردم می خواهید چه غلطی بکنید. هان؟

فقط می توانید همچون زنبور بی عسل بر گرد من بچرخید و مثال گوسفند پشکل هایتان را بجا بگذارید.

_قربانتان گردم قربان، مهم قلیان شماست که از همه بزرگتر و چاق تر است. 

باقی قلیان ها همان بهتر که نباشند. این مردم لیاقت ندارند در ابهت قلیان کشیدن شبیه قربانشان شوند چه بهتر که دودشان کنیم و چون خلسه ی پس از دود کردن قلیان به آرامش برسیم. 

_ابله، سردسته این ها باید ابتدا دود شود برو و برای آن، راه چاره ای بیاور. 

مرخصی.

صدای الهام‌ مرا به خود آورد،گفت: 

《چی می نویسی سحر؟》

پاسخ دادم《سیاهی》

_موضوعش؟

_سیاهی

_آهان اون وقت عنوانش

_سیاهی

_بعد می خوام بدونم منم الان داری سیاه می کنی با این سیاهی سیاهی درآوردنت؟!

 عجبا! خب سر راست جواب بده.

سرم را برگرداندم و گفتم:

_《سر راست؟ با یه قرداد سیاه، سیاه بدبو رو ازمون گرفتن، بعدشم با یه دود سیاه رومونو سیاه کردن و پولامونو دزدیدن》

 با حرف خودم چند لحظه ای به فکر فرو رفتم و بعدش نیش خندی زدم و گفتم:

_《فهمیدم آخرشو چی بنویسم الهام》.

_چی رو، همون موضوع و عنوان و متن سیاهیتو میگی؟

_عنوانشو عوض می کنم می ذارم سفیدی. نه، نه،

 می ذارم رو سفیدان.

و شروع کردم به نوشتن.

الهام بعد از چند دقیقه تحمل و ور رفتن به خودش دیگر تاب نیاورد و با بی حوصلگی گفت:

_ 《مثلا امروز اومدم پیشت تنها نباشما. اصلا انگار نه انگار، همش حواست به اون سیاهی و سفیدی و چه می دونم از همین چیزاست. خب منم آدمم.》

_دقیـــقا به نکته ظریفی اشاره کردی الهام جان.

نه دیگه نگران‌ نباش. تقریبا تموم شده فقط، باید ویرایشش کنم و یه تحقیق هم کنم ببینم اصلا سبک گفتار ناصرالدین شاه اون زمان همین جوری بوده یا نه؟ 

اصلا کنیز و نوکر دور بر خود پادشاه بودن و بهش نزدیک بودن یا نه؟ نمی دونم انگار هنوز کلی کار دارم.

که به ناگاه صدای پاره شدن ورق زیر دستم را شنیدم، بله الهام خانم برگه رو از زیر دستم کشید و خیـــلی ریلکس همون تکه پاره که در دستانش جا مانده بود را روبرویش گرفت، صدایش را هم صاف کرد و دست بر کمر، رو به من خواند:

_《باز هم دار و دسته ی آن شیر شیر شیراااازی 

رو روووو س س …

نوکرش گفت:

_ 《قربانتان گردم قربان، منظورتان رو سفید است؟》

شاه با غیظ داد کشید:

_ 《دهان این مردک نفوذی را بدوزید که امثال او مرا، نزد تالبوت رو روو رووو س، س، سیاه کردند. 

بروید و همان کنیز زاده را برایم بیاوردید؛

 که چنگ های او بر کمرم به از چنگ های شیر شیر شییییرازی بر آبرویم است.

 او را بیاورید تا تنباکوی قلیانم شود و دودشم کنم.》

_قربانتان گردم قربان، آن کنیز زاده را که قبلا دودش کردید.

_از جلوی چشمانم دور شو تا تو راهم دود نکردم مردک.

الهام دستش را از کمرش برداشت و رو به من با لحنی شبیه ناصرالدین شاه داستانم گفت:

_ 《از جایت برخیز تا برویم در بالکن خانه تان بنشینیم و کمی لذت ببریم.

 در غیر این صورت با همین دستانم نوشته هایت را پاره خواهم کرد و دیگر تو می مانی و رو سیاهی. 》

این را گفت و برگه هایم را برداشت و از اتاق پا به فرار گذاشت.

من هم الهام الهام کنان، به دنبالش دویدم.

پ.ن:

تاریخ عجیب رو سیاهانی دارد که رو سیاهیشان به ذغال ماند و من بر غیرتشان تاسف می خورم.

و عجیب تر رو سفیدانی دارد که روی قهرمانان تو خالی و رویایی این روزها را سفید کرده اند.

 آری، مردم همراه با میرزای شیرازی را می گویم. بر شرفشان درود.


موضوعات: مهربان
   سه شنبه 25 اردیبهشت 1397نظر دهید »
جستجو
 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • محمدی
  • آقای کیانی
  • آ.ن - ثقلین
  • سمیه مسگرزاده
  • زفاک
  • اعظم صالح ابادویی
  • maryam.r
  • مریم اسحاقیان
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی