خسته از نامهربونی بعضی از آدم ها نشستم روی نیمکت پارک…قلم به دست دارم …می نویسم….

شاید نوشتن کمکی باشه برای رهایی از فکرهای مردم آزار! شاید بازی با کلمات، جمله ها و خط های کاغذ باعث بشه توی کوچه پس کوچه های لغات گم بشم و راه برگشت به کلبه غصه را پیدا نکنم.

گاهی گم شدن خوبه! گم بشم تا فراموش بشم، گم بشم که فراموش بکنم.

گاهی فراموشی خوبه! تا فراموش بکنم فراموش کردنی ها رو.

گاهی سکوت خوبه! تا ساکت باشم تا ببینم.

گاهی بی خبری خوبه! تا بی خبر باشم از راه های فریب دیگران!

گاهی دورشدن خوبه !تا دور بشم از بدی، بدی ها!

اما این گاه ها فقط گاهی خوبه….

گاهی به یاد آوردن خوبه…تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها را!

گاهی پیدا کردن خوبه …تا پیدا کنم عشق را درلحظه لحظه های زندگی ام.

گاهی حرف زدن خوبه…تا آروم کنم دلی رو که تنهایی آزارش میده.

گاهی فهمیدن خوبه…تا بفهمم تموم خوبی های پنهان مانده رو.

هنوزم روی نیمکت نشستم؛ گم شدم تا غصه مرا پیدا نکند، دوباره پیدا شدم تا شادی مرا ببیند.

ساکت شدم تا درد و دل های دلم را بشنوم، دوباره حرف زدم تا دلداری اش بدهم.

فراموش کردم بدی ها، نامهربونی ها رو، دوباره به یاد آوردم خوبی ها، زیبایی ها رو.

ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن، ندیدن و گم کردن نیست.

چیزی برای همیشه به یاد آوردن، دیدن و پیدا کردن هست.

از ازل تا به ابد عشق خواستنی است.

💕عشق حقیقی من میخواهمت💕

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: مریم اسدی
   چهارشنبه 2 اسفند 1396نظر دهید »

((فقط غرغرکردن و نق زدن. دیگه خسته شدم از صبح تا شب باهاش سروکله میزنم همیشه هم دنبال بهانه گیریه خسته شدم دیگه.
یهو گفتم: ای خدا راحت داشتم زندگیمو میکردم ها اصلا ازدواج و بچه چی بود دیگه راحت و آسوده بودم آخه بچه چیه؟ همیشه خدا حرص خوردن داره))


بالاخره سرش رو به اسباب بازی هاش بند کردم و رفتم دنبال کارهام.
یه چند دقیقه نگذشته یهو یه صدای وحشتناکی اومد.
دویدم سمت پذیرایی؛وای خدایا چی میدیدم! پسرم میزعسلی هارا انداخته بود و شکسته بود.
از شدت ناراحتی و عصبانیت قرمزشده بودم. باهمون حالت به پسرم نگاه کردم دیدم اونم ازترس و نگاه عصبانی و صورت قرمز من بیشتر ترسیده بود و بغض کرده بود. که وقتی صداش زدم به گریه افتاد و هق هق کرد و فقط میگفت:
مامان
خدا بهم رحم کرده بود که چیزیش نشده بود..
پسرم رو بغل کردم و آرومش کردم.
یهو حرفایی که زده بودم اومد تو ذهنم و این فکرتوی سرم پیچید که نکنه به خاطرحرفام این اتفاق افتاده؟ نکنه ناشکری کردم؟ استغفار کردم خدا را هزار بار بابت اینکه اتفاق بدی نیفتاده شکر کردم.

اشتراک گذاری این مطلب!

موضوعات: مریم اسدی
   چهارشنبه 25 بهمن 1396نظر دهید »
جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • نسیم
 
اسرار عبادات