کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آبان 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    




کاربران آنلاین

  • متین
  • حدیث عشق
  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • اسماءالحسنی
  • پینــــــــــــــــــــار
  • مبلغ دین
  • تســـنیم
  • آ.ن - ثقلین
  • somayye java
  • پاییز
  • 파테메
  • شریفه محمدی



  •   ملاک تربیت: انسانیت    ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    ریحانه علی عسکری

    دل به درس نمی داد؛ هنوز نمی خواست  تکالیف مدرسه‌ اش را درست انجام دهد. مشق هایش را تمیز نمی نوشت و مرا حرص می داد.

    هر چه فکر کردم چه برخوردی کنم به نتیجه ای نرسیدم.

    یک روز که طبق معمول لجبازیش گل کرده بود و سر درس هایش نمی نشست؛ فکری به ذهنم رسید

    و بدون توجه به عواقب آن، تصمیمم را عملی کردم.

    دستش را گرفتم و به خیابان بردم.

    یکی از کارگران زحمت کش شهرداری را که دیدم رو کردم به پسرم و گفتم:

    _ اگه نمی‌خوای درس بخوانی مشکلی نیست؛ همه که قرار نیست دکتر، مهندس بشوند؛ جامعه به بقال و نجار و قصاب و رفته گر هم نیاز داره؛ توهم که بزرگ شدی کارگر شهرداری می شوی، حالا دیگه دوست نداری درس نخون.

     می خواستم با شنیدن این حرفم واکنش نشان دهد و به اهمیت درس خواندن پی ببرد.

     مدت گذشت:

     روزی پسرم عصبانی  به خانه آمد و در حالی که چشمانش پر اشک بود گفت:

    _ مامان امروز معلممون یه عکس از کارگر شهرداری نشونمون داد و گفت:

     هر چی می خواید در موردش بنویسید؛ من هم نوشتم:

     اون کسی بوده که درسش را نخونده، به خاطر همین مجبور شده این شغل را انتخاب کنه.

    معلممون گفت:

    _ هر شغلی برای خودش ارزش داره؛ خیلی از این افرادِ زحمت کش هستند که اتفاقاً تحصیل کرده هم هستند و آدمای با شخصیتی هستند، شغل آدما نشانه تنبلی یا کم ارزشی اونا نیست.

    پسرم مرا خطاب قرار داد و درحالی که اشک هایش رو گونه هایش می ریخت گفت:

    _ چرا این حرف رو بهم زدی، من خیلی جلوی بچه‌ها خجالت کشیدم و ضایع شدم؛ تازه فهمیدم که چقدر حرفم بد بوده.

    روبرویش نشستم اشک هایش را پاک کردم و گفتم:

    _پسرم، اشتباه کردم.

    لازم نیست بچه ها  را به هر ضرب و زوری پای درس بنشانیم، بچه ها با معدل پایین تر هم می توانند  ادامه تحصیل بدهند و اتفاقا دکتر مهندس هم بشوند یادمان باشد انسانیت و احترام به بقیه اولویت و اصل اول برای تربیت است و تحصیلات هر چند فضیلت هست درجه اهمیتش بعد از انسانیت قرار دارد.

    از طرف دیگر، پدر و مادر، بت بچه ها هستند و نباید جلوی بچه هایشان شکسته شوند؛ وگرنه اعتماد و تکیه بچه، بجای پدر و مادر، به کانال هایی کشیده می شود و افرادی مسئولیت تربیتش را به عهده می گیرند که مورد تایید نیستند‌.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, خانواده, روایت تولیدی, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [سه شنبه 1397-08-15] [ 12:56:00 ق.ظ ]





      صبر، كليد تربيت   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    شايد شما هم در اطرافيان، همسايه ها و نزديكان، دخترانى را ديده باشيد كه در سنين پايين چادر به سر داشته و يك مرتبه يا به تدريج، با بزرگ تر شدن و احساس استقلال كردن و يا حتى پس از ازدواج، چادر از سر برمى دارند و اين روند را تا آنجا ادامه مى دهند كه ظاهر آن ها ديگر، هيچ سنخيتى با خانواده و گذشته خود ندارد. اين اتفاق را حتى در خانواده هاى بسيار مذهبى هم مى توان ديد.
    اين مسأله مدتى است ذهن مرا درگير كرده كه چرا يك دختر كه از كودكى با حجاب مأنوس بوده، از حجاب دل زده شده و ديگر دوست ندارد، چادر به سر كند و كم كم به جايى مى رسد كه به يك نمونه كامل بدحجابى مبدل مى شود.
    البته اين مسأله، عوامل و زمينه هاى بسيارى دارد كه برخى به خود شخص، برخى به خانواده و برخى به محيط، جامعه و اطرافيان بر مى گردد. 

    اما يك دليل بسيار مهم آن، رفتار نامناسب و ناشيانه پدران و مادران در سنين كودكى و اوايل نوجوانى با فرزندان و كم صبرى آن ها در امر تربيت است. 

    تذكرهاى مداوم، سختگيرى ها و حساسيت هاى زياد و نا به جا و سرزنش و تنبيه و تحقير در مورد امر حجاب، موجب مى شود تا فرزند كم كم در مقابل فشارهاى آن ها جبهه گرفته و لجبازى كند. 

    فرزندان در سنين پايين تر بدليل وابستگى به پدر و مادر، و نداشتن جرأت و جسارت، با آن ها همراهى مى كنند و خواسته هاى آنها را اجابت مى كنند؛

    اما وقتى كه بزرگ تر مى شوند و ترسشان از پدر و مادر از بين مى رود، بخاطر حس تنفرى كه در آن ها شكل گرفته، قيد همه چيز را زده و حجاب را كنار مى گذارند. 

    چون در ذهن آن ها چادر و حجاب هميشه با فشار و اجبار و تنبيه و تحقير همراه بوده است.
    از آن جا كه پدر و مادرها نمى توانند با بزرگتر شدن فرزندان و ورود آن ها به اجتماع، هميشه آن ها را كنترل كنند، پس بايد طورى آن ها را تربيت كنند كه بدون نظارت پدر و مادر هم سنجيده ترين رفتار را از خود بروز دهند. 

    فرزندانى كه از ترس پدر و مادر نماز خوانده يا حجابشان را رعايت مى كنند، به محض رهائى از فشار آن ها، همه چيز را كنار مى گذارند. بايد به فرزندان اجازه داد كه خودشان انتخاب كنند. 

    البته اين به معناى نشان ندادن راه صحيح به آن ها نيست؛ بلكه بايد محيطى فراهم شود كه عشق به حيا و حجاب و ارزش ها در آن ها شكل بگيرد. 

    افراطى گرى و تحت فشار قرار دادن هميشه نتيجه معكوس مى دهد. 

    تربيت صبر مى خواهد. صبر و تغافل در مقابل رفتار فرزندان باعث مى شود به آن ها اجازه دهيم خودشان ارزش ها را انتخاب كنند و به آن ها اعتقاد و باور پيدا كنند. نه اين كه صرفا بخواهند ارزش ها را تحمل كرده و كم كم براى خود به ضد ارزش بدل كنند.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, خانواده, روایت تولیدی, حجاب وعفاف, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-08-10] [ 06:16:00 ب.ظ ]





       درد دل های مجردانه   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثرولایت:

    ریحانه علی عسکری

    مجرد که باشی خیلی ها با حسرت نگاهت می‌کنند: وقت آزاد، بدون فکر مشغولی و مسئولیت، یک آدمی که می تواند برای تمام وقتش برنامه ریزی کند؛ هیچ مسئولیتی گردن او نیست: مسئولیت همسر و خانه و بچه،خرج بچه و نفقه و مهریه.

     پدر که خرجت را می دهد و مادر بی هیچ توقعی و همه وسایل آسایش را فراهم می‌کند.

     وقتی یکی از آن ها را می بینی شاید پیش خودت بگویی خوش به حالشان، چقدر خوش می گذرانند. نه قرار است غرغر همسر را تحمل کنند و نه هر روز فکر دکتر و مریضی بچه ها باشند.

     چقدر همه چیز خوب و رویایی به نظر می‌رسد اما اگراز رویایی که برای مجردها دیده ای بیدار شوی و وارد دنیای واقعی شوی شاید بتوانی کمی عمیق‌تر و دقیق‌تر نگاه کنی.

    یک مجرد هر چقدر که پدر و مادرش او را عاقل و فهمیده بدانند همیشه نگران هستند، چون هنوز او را بچه ای می‌دانند که دو سه دهه پیش به دنیا آورده‌اند.

     خیلی از این نگرانی‌ها سد راه پیشرفت اهداف فرزندانشان می شود؛

    مجرد که باشی قرار نیست با کسی کنار بیایی که فقط چند سال از تو بزرگتر یا کوچکتر است باید با آدم هایی روزگار بگذرانی که حداقل دو سه دهه از تو بزرگترند و افکارشان با تو تفاوت زمین تا آسمان دارد.

     اگر بخواهی خدایت را راضی نگه داری باید بله قربان گویشان نیز باشی

     مجرد که باشی نه فقط پدر و مادر، بلکه همه دوست و آشنا و فامیل و همسایه می خواهند سر از کارت درآورند؛ این که کجا می روی؟ چه کار می‌کنی؟ چرا مجرد مانده ای و هزار سوال که مطمئناً به آنها ربطی پیدا نمی کند.

    مجرد که باشی اگر به اندازه کل دنیا هم مشغله داشته باشی همه به تو به چشم یک فرد بیکار نگاه می کنند و برای وقت و زندگیت برنامه‌ریزی می‌کنند اگر درس بخوانی متهم می شوی که بخاطر درست، ازدواج‌ت را تاخیر انداخته ای، اگر درست را رها کنی می گویند که تو که مسئولیت نداشتی و بیکاری بودی، چرا حداقل درست را نخواندی.

    مجرد که باشی چراغ قرمز بقیه خواهران و برادران می شوی، اگر گذشت نکنی و بگذاری که آن ها پشت چراغ قرمز بمانند به خودخواهی متهم می شوی اما اگر گذشت کردی و نوبت خود را به بقیه دادی آن‌وقت است که تمام عیب های جهان را به تو نسبت می دهند و هر بی سر وپایی را برای تو کاندید ازدواج می‌کنند

     مجرد که باشی فقط مسئول همسر و فرزندانت نیستی؛ علاوه بر پدر و مادر و خواهر و برادر، مسئولیت تمام دنیا با توست بالا رفتن سن ازدواج تقصیر توست؛ کم شدن جمعیت را از چشم تو می بینند؛ نصف بودن دینت همه دنیا را خراب کرده؛ چون بقیه مردم کامل اند و فقط تو ناقصی.

     مجرد که باشی حق نداری خسته و بی حوصله باشی، نمی توانی برای خودت زمانی را اختصاص دهی و نخواهی که کسی را ببینی، چون به سرعت و هر طور دلشان بخواهد قضاوت می‌کنند باید غمت را در دلت بریزی و به اطرافیانت لبخند ژوکوند تحویل بدهی.

     مجرد که باشی نمی توانی حتی با خیال راحت پای تلویزیون بنشینی؛ چون می بینی که حتی سریال ها و برنامه های تلویزیونی هم علیه تو و امثال تو برنامه های شان را پیش می‌برند؛ انگار سوژه دیگری برای برنامه هایشان ندارند و هر چیزی را که حاصل ذهن نویسنده است درست یا نادرست به تو نسبت می دهند

    مجرد که باشی همه موقعیت ها وامتیازاتی که برایت ظاهر می شوند، شرط تاهل دارند و تو می مانی و خودت و خودت و زندگی،

    نه تنها کسانی حمایت نمی کنند بلکه از همه طرف به تو فشار می‌آورند،

     القصه: منظورمان نفی مجردی نبود، هر دوره زندگی شیرین ها و سختی هایی دارد؛ هرچند این شرایط شدت و حدت دارد؛ اما همیشه بوده و هست؛ همان طور که در بقیه دوره های زندگی هم بارها دیده وشنیده ایم؛

     اما کاش کمی با هم مهربان تر بودیم چه زبانی، چه نوشتاری چه با نگاه و رفتار وکمی هم به این قشر، مثل بقیه اقشار حق زندگی بدهیم.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, خانواده, وبلاگ علمی, دل نوشته, روایت تولیدی, روایت تولیدی, مباحث حقوقی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-07-29] [ 12:11:00 ق.ظ ]





      بازى بدون زندگى   ...

    چند سال پيش همه چيز واقعى تر بود، حتى بازيهاى كودكانمان.  دور هم جمع مى شديم و در حياط خانه مادر بزرگ ، هر كداممان در قالبى فرو مى رفتيم، يكى مادر بود و ديگرى پدر و بقيه هم فرزندان خانواده؛ 

    يكى هم نقش زن همسايه يا خاله را بازى مى كرد و به اين ترتيب مهمانى بازى و خاله بازى شروع مى شد.  پدر به سر كار مى رفت و مادر مشغول آشپزى مى شد. يادم هست حتى سبزى فروش هم داشتيم كه علف هاى باغچه را به جاى تره و شاهى به ما مى فروخت. 

    گاهى هيجان بيشترى به بازيمان مى داديم و نقش دزد و پليس را بازى مى كرديم و يا به بازيمان جنبه علمى داده و دكتر و يا معلم مى شديم.  براى بازى هم اگر نياز به وسايلى داشتيم، با خلاقيت خاصى يا خودمان آن را درست مى كرديم يا وسايل خانه را تغيير كاربرى داده و كارمان را راه مى انداختيم.

    چادر مادرانمان، وسايل آشپزخانه و خياطى و حتى بالش و متكا وسايلى بود كه در همه خانه ها وجود داشت و به بازيمان رونق مى داد.  چند سال پيش اگر كودكى يك وسيله بازى ساده يا عروسكى كهنه در دست داشت، همه كودكان را دور خود جمع مى كرد ، اما امروز هر كودكى گوشى يا تبلت داشته باشد كانون توجه ديگر كودكان است.

    متاسفانه كودكان امروز دغدغه اى براى تمرين نقشهاى بزرگسالى ندارند. جذابيت بازى هاى مجازى آنقدر برايشان زياد است كه حتى حاضر نمى شوند لحظه اى سر از روى دستگاه برداشته و نگاهى به دنياى اطراف خود بيندازند و با آن ارتباط برقرار كنند.  بايد قبول كنيم فرمان كنترل بازى هاى كودكان امروز، دست پدر و مادرها نيست. 

    آن ها در بازى هاى مجازى با دنياىى روبرو مى شوند كه فرسنگ ها از دين و فرهنگ و دنياى واقعى اطرافشان فاصله دارد و افسوس كه هر روز بيشتر در اين دنياى ساخته دست غريبه ها غرق مى شوند، بدون اينكه هيچ چيزى براى زندگى آينده خود ياد بگيرند.

    موضوعات: خانواده, روایت تولیدی, فضای مجازی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-04-18] [ 01:48:00 ق.ظ ]





      رویا   ...

    دنبال کتابم روی کشوها می گشتم که دو کتاب درباره ی ازدواج نظرم را جلب کرد. پرسیدم کتاب ها مال کیست :گفتند مشاور مدرسه, اتفاقا مشاور آن جا بود. کتاب ها را از او به امانت گرفتم وبه کتابخانه رفتم .

    ادامه »

    موضوعات: مناسبتها, خانواده  لینک ثابت



    [شنبه 1395-06-13] [ 01:36:00 ب.ظ ]





    1 3 4

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.