حدود ساعت 12 از اتوبوس پیاده شدم.

خیلی سریع خداحافظی کردم با بچه ها و رفتم به سمت سرویس بهداشتی مسجد.

 اول قصد نداشتم وضو بگیرم

 بعد گفتم می گیرم میرم زیارت شهدا. بعد میام نماز می خونم.

اول رفتم سر داداش مصطفی و کلی تشکر کردم که دعا کرد تا بتونم برم راهیان نور.

 بعدش رفتم پیش فرمانده و اون جا هم با زبان بی زبانی سپاسگزاری کردم وگفتم:

_ ممنون که مثل همیشه فرماندهی کردی برام.

آری، تا دنیا دنیاست حاج حسین خرازی فرمانده دل هاست…

با خودم فکر کردم برم خیمه، شاید کلاس باشه.

 دم ورودی یه آقایی ایستاده بود پرسیدم:

_ میشه نمازخوند؟

انگار کلمات تحت اختیار من نبودند

جواب داد: _ بله 

وارد که شدم آقایی در حال صحبت کردن و روایت گری جنگ بود.

جلو آقایون نشسته بودند و عقب هم خانم ها.

 رفتم ردیف آخر نشستم. ازخانم بغل دستی پرسیدم:

_ این جا چه خبره؟

گفت مراسم برای شهید نعمتی گرفتند.!

ساکت شدم و قرآنمو بازکردم.

درحال قرائت سوره یاسین بودم که خانمی چایی تعارف کرد، برداشتم 

دیدم جلوتر سینی شیرینی نارگیلی که من عاشقشم چشمک میزنه و کنارش عکس یک شهید بسیار زیبا که چشم های آبیش انگار زنده هستند داشت باهام صحبت می کرد.

 محو عکس شده بودم.

با خودم گفتم:

_ با این همه زیبایی، دنیا و شهوت و شهرت رو ول کرده بعد از 30سال چهار تا تیکه استخون برا خانوادش آوردند

چقدر فوق العاده…

اذان شد. قامت بستم. سلام نماز ظهر رو که دادم آقایی پشت میکرفون گفت:

_چون روزجمعه هست نماز جماعت برپا نمی شود فردا بخونید. بعد از نماز، نهار در خدمتتون هستیم.

کلی ذوق کردم آخه کسی خونه نبود فقط مامانم گفته بود قرمه سبزی داخل یخچال هست.

 و من خسته و کوفته تازه باید می رفتم غذا گرم می کردم.

نماز عصر رو که خوندم سرم چرخید به طرف درب خروج، که 3 تا از بچه های اتوبوس رو دیدم.

 خیلی سریع کولمو انداختم به دوشم رفتم سمتشون

گفتم:

_ شماها این جا چه می کنین؟

مرضیه گفت: اومدیم نماز بخونیم.

خیلی سریع جواب دادم:

_بابا نهار مهمون شهید هستیم بخونین الان سفره رو پهن می کنن .

زهره با هیجان پرسید:

_جدی؟

گفتم:_ اره

آخه اون ها تازه بعد از این همه راه باید 6 ساعت دیگه داخل راه بودند تامی رسند به شهرشون.

تا بچه ها نماز بخونند من یک سوره دیگه هدیه به شهید قرائت کردم.

 کسی که هنوز حتی اسم کاملش رو هم نمیدونستم.

زهره گفت:

_زشته بمونیم 

گفتم:_ چه زشتی داره مهمون هستیم.

یهو ذهنم جرقه زد برم بپرسم. رفتم پیش خانمی که چایی می داد.

گفتم: _شما از اقوام شهیدهستید؟گفت:

_ بله چه طور؟

مهمان ناخوانده می خواید؟ یا نهار برای تعداد خاصی تدارک دیده شده؟

پرسید چند نفرید؟

جواب دادم:

_4نفر

بامهربونی گفت:

_قدمتون سرچشم مهمان شهید هستید.

این لحظه درپوست خودم نمی گنجیدم 

به چشم بر هم زدنی اومدم پیش بچه ها و گفتم:

_نهارحله…

باورمون نمی شد که شهید دعوتمون کرده باشه. آخه هیچ کدوم قصد اومدن به خیمه رو نداشتیم .

بچه ها گفتند:

_ما رفتیم مسجد نماز بخونیم بسته بود!!

گفتم این ها کارهای خداست

نشستیم سرسفره، به به چه غذایی 

قاشق سوم داشت وارد دهان مبارکم می شد که حورا دوست دوم دبیرستانم رو دیدم.

 حدود یک متر با ما فاصله داشت رفتم پیشش. در آغوش هم دیگرو گرفتیم .

با دوستش بود. خانمی که غذا می داد گفت:

_ببخشید تمام شده.

حس کردم گرد غم به صورتشون نشست 

دستشو گرفتم گفتم:

_ غذا زیاده بیایدپیش ما.

نشستند قاشق چنگال دادم دستشون و گفتم تعارف نکنید غذا زیاده بفرمایید.

یکی از کباب ها را کامل نوش جان کردند

و رفتند ولی ماشالله چه غذای پربرکتی بود …

سفره رو با بچه ها کمک کردیم جمع کردند.

رفتیم سمت درب خروجی که دیدم دختر شهید داره از اقوام و کسانی که اومده بودند تشکرمیکنه.

صبر کردیم سرشون که خلوت شد رفتیم جلو تا اومدم دستشو ببوسم بغلم کرد و سرمو بوسید.

بعد از قدر دانی آدرس مزار شهید رو پرسیدم.

 5دقیقه طول کشید تا رسیدیم 

شهید حمزه نعمتی …

و این بود که ما کاملا بهمون ثابت شد شهدا حواسشون به همه چیز هست و هست و هست.

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 22 فروردین 13971 نظر »

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 17 بهمن 1396نظر دهید »
جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
  • نسیم
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی