کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آذر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30




کاربران آنلاین

  • زكي زاده
  • گل نرگس
  • زهرا نادري
  • سیده
  • عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند زمن
  • پژوهش ریحانه الرسول قشم
  • دختر صورتی
  • یار مهـــدی
  • کلثوم کرمی



  •   یک فرمانده   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ
    مهربان

    خوشا آنانکه جانان می شناسند
    طریق عشق و ایمان می شناسند
    بسی گفتند و گفتیم از شهیدان
    شهیدان را شهیدان می شناسند

    آری باید شهدا را از نگاه شهدا بررسی کرد، و از خودشان، ساحت حضورشان را پرسید. تامل در سیره ی شهدا و کنکاش در روش زندگی آنها، خود، سخن کردن شهدا و لب گشودن شهدا است، که بلی مبداء و مبنای شیوه ی زندگی ما، قرآن مبین است.
    سبک زندگی قرآنی همان، سبک انتخاب های شهدا در نوع زندگیشان بود.
    حال کمی فراتر از ظواهر می رویم و به بطن آیات می نگریم؛ تا نوری محسوس را بیابیم، و از قرآنِ نازل، پی به قرآنِ ناطق ببریم.
    “اطیعوا الله و اطعیوا الرسول و اولی الامر منکم”
    آنگاه که شهدا، روح قرآن، و مفسر قرآن را امامِ حی یافتند؛ صبح و شام “اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد” ذکر لبانشان بود.این گونه بود، که دغدغه ی ذهنی و قلبی آنان “و علی الارواح التی حلت بفنائک” شد. به همین دلیل است که، اگر گاهی، صفحات زندگی شهدا را، ورق بزنیم؛ تا بلکه با ما سخن گویند؛ تنها نقطه ی اشتراک و نقطه ی اوج آنها را در سیدالشهدا می یابیم.
    همان اباعبدالله شهیدی که یاران شهیدش را، بهترین یاران عالم معرفی کرد.

    پس لحظه ای حیات قلب شهدا تضمین نمی شد مگر با یافتن ویژگی های این یاران خاص، همان ها که “حلت بفنائک” شدند و در حضرت یار حل شدند.
    این نگاه بصیرتی شهدا به تاریخ، تا آنجا پیش رفت، که دریافتند؛ باید مولایِ زنده تنی باشد تا “حلت بفنائک” او شوند و آن مهم را در کسی نیافتند؛ جز، یوسف زهرا.
    سپس نوبت به رساندنِ خود و تطابق خود با ویژگی های یاران امام زمان شدند، پس “لیس للانسان الا ما سعی” را سرلوحه ی خود قرار دادند، و جِد و جَهدِ خالصانه پیش گرفتند؛ از آن جمله می توان یافتنِ ویژگیِ “فرمان بری از مولا و پیشوای پیش روی” را نام برد که از روایات بدست آوردند، و آن را به دیده ی منت نهادند، و نیز باز، پیش رفتند؛ و در مرحله ی بعد “کونوا دعاه الناس بعملکم بغیرالسنتکم” شدند؛ و زبانِ رفتارشان را صحه ای بر زبانِ گفتارشان گذاردند؛ و در این راستا با پوشش زره ای “تقوا"، قدم در میدان جامعه نهادند، “یاایهاالذین آمنوا اِصبروا و صابروا و رابطوا و تقواالله لعلکم تفلحون"، و عمل به خطبه ی ۱۵۰ نهج البلاغه را، لازمه ی عمار شدن یافتند.
    در نتیجه، فتنه را به عدم وحدت مسلمانان تعبیر کردند و ای کاش می بودند و رِساتر از رَسانه های امروزی، روشنگری می کردند که، ایها الناس، عراق را، عراق را، عراق را بنگرید؛ و جنگ ما با حزبِ بعث را، به پای برادرانِ دینیِ عراقی مان مگذارید، و دسیسه های دشمن را برملا کنید.
    قطعا شهدا، این گونه می گفتند: 《ای زیبافکر و ای زیبا بصیر، منِ شهید را، کشته ی فتنه ندان؛ که من، کشته ی تحتِ ولایتم؛ و چه در فتنه های سخت و چه در فتنه های نرم، محل رجوعم، ولیِ زمانم بوده است. نیّتم نه کشته شدن، که زنده کردنِ امر ولی بود؛ و گر، بیش از یک جان، در توان داشتم اهدا می کردم》.
    و کلام آخر شهید:
    ای هم وطن، و ای هم مسلک، بدان، زُهیر شویم یا وَهب، حبیب شویم یا حُر، حتی اگر عباس_علیه السلام_شویم؛ همه و همه، تحتِ امرِ یک فرمانده، باید بمانیم.یک فرمانده.

    “یا ایها الذین امنوا من یرتد منکم عن دینه فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المؤمنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله ولا یخافون لومه لائم ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله واسع علیم” (مائده54)

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-09-07] [ 10:48:00 ق.ظ ]





      #معرفی _ شهدا   ...

    جمع آوری:
    فاطمه سلیمیان

    🔸محمد ابراهیم همت

    محل تولد:شهرضا

    تاریخ تولد: ۱۲ فروردین ۱۳۳۴

    محل درگذشت: جزیره مجنون، عراق

    تاریخ درگذشت: ۱۷ اسفند ۱۳۶۲ (۲۸ سال)

    اصابت گلوله توپ

    محل دفن:

    شهرضا

    لقب: سردار خیبر

    حاج همت

    چشم مجنون

    تابعیت: ایران

    نیرو: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران

    طول خدمت: ۵ سال

    یگان‌های خدمت: سپاه پاسداران

    درجه: سرلشکر

    فرماندهی: فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله

    جنگ‌ها: جنگ ایران و عراق

    نشان‌های لیاقت: نشان فتح ۲[۱]

    عملیات‌های مهم: عملیات فتح‌المبین

    عملیات بیت‌المقدس

    عملیات رمضان

    عملیات خیبر

    کارهای مهم: فرماندهی عملیات خیبر و رمضان

    تخصص‌های دیگر: معلم

    همسر: ژیلا بدیهیان

    فرزندان: محمدمهدی و مصطفی

    موضوعات: شهدا  لینک ثابت



    [شنبه 1397-08-19] [ 04:41:00 ب.ظ ]





      دلگرمی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:
    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    در هیاهیوی بی غیرتی ها، طعنه ها و نیشخندها؛ تنها لبخند تو مایه دلگرمی است.

    موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-08-13] [ 09:04:00 ب.ظ ]





      داستانی از شهید ابراهیم هادی   ...

    عصر یک روز خواهر و شوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند، هنوز دقایقی نگذشته بود که از داخل کوچه سر و صدایی شنیده شد.

    ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرش را برداشته و در حال فرار است.

    سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها، لگدی به موتور زد و دزد با موتور به زمین خورد.

    تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و از محل بریدگی خون جاری شد.
    ابراهیم به محض رسیدن، نگاهی به چهره پر از ترس و دل هره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت:
    _سوار شو!
    همان لحظه دزد را به درمان گاه برد و دستش را پانسمان کرد.

    کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود؛ شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم با دزد صحبت کرد.
    فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده است.
    ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.

    مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد.
    شب هم شام خوردند و استراحت کردند.
    صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند ولی او جواب داده بود:

    _ مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کنه و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه.

    برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم جلد ۱

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, شهدا  لینک ثابت



    [جمعه 1397-08-11] [ 04:11:00 ب.ظ ]





      چشم انتظار   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ:
    سرکار خانم فاطمه سلیمیان

    صدای سرخوش و شادش در سرم می پیچد و قلبم را به تپش وا می دارد.
    _ باید بروم خواهرکم.
    اما باز هم پا روی زمین می کوبم و می گویم:
    _ بچه بازی نیست علی. جنگه این رو می فهمی؟!
    ولی او باز می خندد و می گوید:
    _ مگه تو نمی جنگی؟ تو یه جور، منم جور دیگه …
    با تعجب وصف ناپذیری می پرسم
    _ من؟
    به چشمانم خیره می شود و می گوید:
    _آره خودِتو، ولی فرق من و تو اینه که تو با میراث حضرت فاطمه(س)، با چادر سیاهت می جنگی ولی من…
    حرفش را قطع می کند یک دفعه لحنش خاص می شود؛ نگاهش را به افق می دوزد؛ انگار کسی را می بیند، آرام زمزمه می کند:
    _نمی ذارم حرم عمه سادات را ویران کنند. آره درست می گی جنگه، ولی اگه نرم اون دنیا چطور چشم شفاعت به دست های اباالفضل بدوزم؟
    نگاه نافذش را روی من می نشاند؛
    _ می دونم نگرانی خواهرکم، ولی بی بی زینب خودش نگه دار همه ست.
    سرم را زیر می اندازم، نمی خواهم اشک های حلقه شده در چشمانم را ببیند.
    بار دگر صدای سرخوشش بلند می شود:
    _ به به مامان خانم چرا بیرون اومدی، هوا سرده، سرما می خوری قربونت برم؛ در آخر چشمکی را ضمیمه حرفش می کند.
    با این حرف نگاهم را به سمت عقب سوق می دهم.
    دیدم مادر با لبخندی روی لب، همان طور که با تسبیح فیروزه ای رنگش ذکری را زیر لب می گفت به روی ایوان ایستاده
    به حرف آمد:
    _کمتر پچ پچ کنید، حیاط سرده بیاید داخل.
    فاطمه دخترم! پسرمو اذیت نکن، بی بی زینب چشم انتظارشه.
    صدایش بارها در گوشم اکو شد …
    _دخترم دخترم…
    با صدای مادرم هراسان بلند شدم، دانه های درشت عرق روی صورتم نشانه ی این بود که باز هم خواب دیده ام.
    به دیوار اتاقم نگاهی انداختم، در عکس هم با آن لبخند خاصش نگاهم می کرد آری، خوشحال بود که خودش را فدایی حضرت زینبش کرد

    موضوعات: فرهنگی, روایت تولیدی, شهدا, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [دوشنبه 1397-08-07] [ 09:48:00 ب.ظ ]





    1 3 4 5

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.