نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

سرکار خانم فاطمه سلیمیان

 

آرام آرام شکوفه های رسیده از سفری دور، به دست نسیمی به دشت لاله های خونین می رسند.

شکوفه ها’ سفره ی دل خود را برای لاله باز می کنند از خستگی راه خود 

می گویند.

اما!

کمی آن طرف تر من به پهنای آسمان 

می گریم، چندین مرد تابوتی را با خود حمل می کنند.

 با اینکه تابوت ها خالی است ولی عجیب سنگینی می کنند .

صاحبان آن تابوت ها’ همان شکوفه ها هستند که به سمت خدا پرواز کرده اند.

اما چرا آن طرف تر صدای گریستن می آید ؟!

آن همه ناله برای چیست؟

انگار هر کس نجوایی در گوش تابوت می کند و روی آن چیزی می نویسند.

آرزوها و امید ها را می نویسند؟

از دلتنگی خود و غم دوری مهدی فاطمه (س) می نویسند؟

از جوان هایی می نویسند که چادر حضرت فاطمه زهرا (س) را لگد مال کرده اند؟

از……

تو فرزند کدام مادری؟

تو از کدامین شهر و دیاری؟

کدام ناجوانمردی خون پاک تو را ریخته؟

و کجاست آن قد رشیدت که هم اکنون به چند پاره استخوان تبدیل شده؟

خوشا به حال آسمانی که تو را در آغوش گرفته….

آری’ درست است مغز من را با خون شهدا شست شو داده اند .

و ما باز هم شرمنده ایم.

موضوعات: روایت تولیدی, شهدا, #به قلم خودم  لینک ثابت



[پنجشنبه 1397-01-23] [ 08:02:00 ق.ظ ]