عشق تبعيض نگاه همگان در من و توست

خاطراتي به بلنداي زمان از من و توست

باورم گشته كه تو جاني و جانان مني

حاصل عشق همين نكته ميان من و توست

مرگ تعبير سراييست كه تنها باشي

غم بي همنفسي راز زوال من و توست

ره صد ساله كه گويند همين يك نظر است

ور نه در گردش ايام خيال من و توست

مي ننوشم مگر از باده ي پر مهر دلت

بين فلك در عجبي مانده ز حال من و توست

سخن از بيدل و مجنون و زليخا است ولي

فصل هجران كه رسد فال به نام من و توست

 

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 15 اردیبهشت 1397نظر دهید »

 چه ساده مي توان دلم، تو را به قصه ها سپرد

و ساده تر از آن شبي به شهر عاشقانه برد

چه ساده مي توان تو را به جشن سايه ها كشيد

و ساده تر از آن همان كه بي بهانه دل بريد

چه ساده در نگاه تو اسير گريه ها شدم

مرا ز ياد بردي و از اين قفس رها شدم

چه ساده مي توان تو را به عاشقي قبول داشت

و يك دل پر از غرور به قدر من صبور داشت

چه ساده مي توان تو را به اندكي بها فروخت

و سال ها به حسرتش غريب و صادقانه سوخت

چه ساده مي توان تو را ز قصر چشمه آب داد

و ساده تر از آن به تو نشاني سراب داد

چه ساده مي شود تو را از اين هوس رها كنم 

و با ترانه اي تو را به عشق آشنا كنم

چه ساده مي شود كه تو دلي پر از جفا شوي

و ساده تر كه از منه غزلسرا جدا شوي

اشتراک گذاری این مطلب!
کلیدواژه ها: سادگی, شعر
   پنجشنبه 24 اسفند 13962 نظر »

سکوت می کند صدا به احترام لحظه ها 

و می رود غبار غم ز روی قلب خسته ها

نگاه می کند قلم به برگه سفید دل 

به او ورق نمیزند مثال عاشقی خجل 

بهار سجده می کند به شکر این شکوفه ها

و غنچه باز می شود به احترام قطره ها

پرنده بال می زند در آسمان آرزو 

و باد داد می زند تو ای فلک  ز ما بگو

 ستاره ساز می زند به شیوه پرنده ها

و ماه غوطه ور تر و قشنگ تر ز هر کجا 

دوباره باز می شود دریچه های عاشقی

و می شود بهارتر از اینکه هست زندگی 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
   شنبه 12 اسفند 1396نظر دهید »

در نبودت پلك هايم تا ابد بي تاب شد

چشم من در انتظارت تا سحر بي خواب شد

كوچه پر بود از شب و تاريكي و از التهاب

با عبورت كوچه اما لحظه اي مهتاب شد

آسمان رنگ زمين بود و زمين چون آسمان

آن نفس ها ديگر حتي اشك هم كمياب شد

خاطراتت با منه تنها و غمگين شد عجين

روزهاي با تو بودن مثل برفي آب شد

با نگاهت مي شد از دريا و دنياها گذشت

شمع جانم در وجودت ذره، ذره آب شد

در حضورت عشق دريا بود و من ماهي ولي

تا كه رفتي هرچه دريا بود گويي يك سره مرداب شد

اشتراک گذاری این مطلب!
   چهارشنبه 9 اسفند 1396نظر دهید »

خدايا دل كه ميسوزد ز جور اين 

زمانه

به ياد فاطمه مي افتم و بين در و ديوار خانه 

به هنگامي كه غم گيرد درون سينه ام را

روايت ميكنم از ياد زهرا 

عاشقانه

شنيدم قصه مولا علي و

همسرش را

كه بسپارد به خاكي، عشق عالم را شبانه

ملائك گريه كردند غربت آن 

لحظه ها را

كه گويي حق شده در خاطر شب جاودانه

به وقت قصه و لالايي شب اشك زهرا

كند ياد حسين و زينب و خار مغانه

بزرگي را فقط بايد از او الگوگرفتن

به آتش ميكشد مهرش جهان را بي بهانه

اشتراک گذاری این مطلب!
   سه شنبه 1 اسفند 1396نظر دهید »

فاطمه قصه ی ناخوانده پیغمبر حق بود که از سوی خدا می آمد

در جهانی که پر از ظلمت و شب بود به تسبیح و دعا می آمد

کس نداست که این نامه سربسته عشق ازلی است

که برای همه از بهر دل و جان و صفا می آمد

افتخاری به زمان داده شد آن روز که در جام زمان

فاطمه از طرف حق به تماشاگه دنیای گران می آمد

اشتراک گذاری این مطلب!
   یکشنبه 15 بهمن 13963 نظر »

دوش خواب عاشقی دیدم پر از احساس بود

نقش رنگارنگ چشمانش مثال یاس بود

عطر عدلش از نفس های علی الهام داشت

وز درون صوت زیبایش غزل آغاز بود 

همچو جدش مصطفی شب زنده داری می نمود

دست پر مهرش به سوی مردمان هر زمانه باز بود 

مهدیا؛ ای تو همه راز و نیاز قلب من 

حاجت دلخستگانت با صدای ناله ها دمساز بود

من به یاد تو توانم بر قلم غالب شوم 

آنچه گفتم نکته ای از عشق مولا و حدیث راز بود 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
   پنجشنبه 12 بهمن 1396نظر دهید »
جستجو
 << < اردیبهشت 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه فاطمه الزهرا س اراک
  • سکینه بنت الحسین
  • ریحانه
  • پژوهش مدرسه علمیه حضرت زینب (س) میناب
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی