روبروی خانه شان باغچه بزرگی بود که پُر بود از درختان میوه دار.

صاحب باغچه اطراف باغچه اش را فنس کشیده بود . پسرک هر وقت از خانه بیرون می آمد دلش غنج می رفت تا ناخنکی هر چند کوچک به درختان بزند.

مادرش موعد میوه ها که می شد، چیزی برای او کم نمی گذاشت؛  تا مبادا نخوردن میوه، باعث دست اندازی به باغچه همسایه شود.

میوه ممنوعه شیرین و جذاب است به همین دلیل روزی دور از چشم مادر و با زحمت و عذاب خودش را به آن سوی فنس هاکشاند، رسیدنی به قیمت خراش های کف دست و ساق های پا. 

وقتی میان درختان قرار گرفت احساس حکمران فاتح را پیدا کرد و با چیدن اولین زردآلو و سیب، شادیش آغاز شد اما!!

بعد از خوردن میوه ها، سوزشش و درد خراش ها را به یاد آورد و کمی ترسان از بازگشت دوباره، و سختی و خراش.

فنس های روبرو را از پایین به بالا برانداز کرد و عزم جزم بر بازگشت که انتهای باغچه پشت درختها، سایه روشنی نظرش را جلب کرد.

آهسته به طرفش رفت و ناباورانه دری باز را دید که تا به حال به آن توجه نکرده بود.

زیاده خواهی او را از سخاوت صاحب باغچه منحرف کرده بود و باعث حسرت طولانی مدت و خراش های عمیق دست و پاهایش شده بود.

وقتی از در بیرون می رفت تلخی گلویش را قورت می داد و سوزش زخم ها را تحمل می کرد اما سرشکستگی برابر فطرت و نفس را تاب نداشت.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[شنبه 1397-04-09] [ 08:41:00 ق.ظ ]