سوار اتوبوس احمد آباد -میدان جمهوری بودم. 

اتوبوس نو، با صندلی های پارچه ای و نرم و مجهز به کولر بود.

آن قدر فضا خوب بود که خواب سراغم آمد.

هرطور بود مقاومت کردم و نخوابیدم. ایستگاه آخر که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم، دختری را دیدم که روی صندلی جلو به خواب عمیقی فرو رفته بود.

خانمی که جلوتر از من بود اشاره کرد که او را بیدار کنم.

دستم را به طرف دختر دراز کردم و آرام به شانه اش زدم.

چشمانش را باز کرد و در حالی که سرش را به معنای چی شده، تکان می داد با چشمان خواب آلود و منتظرش به من نگاه کرد.

لبخندی به صورتش زدم و گفتم:

_ بیدار شو سحره

کلیدواژه ها: اتوبوس, خواب, روزه, سحر

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »

کلیدواژه ها: حال خوب, حجاب, چادر
   چهارشنبه 2 خرداد 1397نظر دهید »

هر روز راس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه مسیر من از میدان امام حسین(ع) یا دروازه دولت به سوی هشت بهشت است.

هر روز از اتوبوس پیاده می شوم و به سمت اتوبوس های میدان امام حسین- لاله-احمد آباد حرکت می کنم.

هر روز سر راهم حدود هفت هشت دقیقه ای پیاده روی است.

هر روز سمت راست داخل پیاده رو مردی میانسال می بینم که ترازویی جلوی خود گذاشته و منتظر است که کسی بیاید و بخواهد خود را وزن کند؛ شاید چند تومانی کف دستش بگذارد و بتواند با آن امرار معاش کند. مرد به سختی راه می رود و مشخص است که توان کار بیش تری ندارد.

هر روز دختری چادر به سر, با مقنعه مشکی, در کمال تمیزی و سادگی جلوتر از من حرکت می کند.

هر روز این دختر روی وزنه می رود و خود را وزن می کند.

کارش برایم خیلی عجیب بود؛ پیش خودم گفتم چرا چنین آدمی با این شخصیت, باید انقدر درگیر یک گرم اضافه و کم شدن وزنش باشد.

نمی شناختمش, اما این بار که برخلاف هر روز با دوستم هم مسیر بودیم دوستم او را شناخت.

خیلی دوستش داشت و از حسن اخلاق و نجابت و چه و چه اش خیلی تعریف می کرد.حرفش را تصدیق کردم و گفتم:

- انگار خیلی استیل بدنیش برایش مهم است؟

با تعجب پرسید:

- اتفاقا خیلی درگیر ظواهر نیست.

به مکان همیشگی رسیدیم به مردی که از وزن کردن آدم ها نان می خورد

مثل هر روز دختر خود را وزن کرد. به او اشاره کردم و گفتم از اینجایی که هر روز خود راوزن می کند.

دوستم لبخندی زد و اشاره کرد به پول هایی که در دست مرد بود و گفت:

-  تو باشی حاضری این همه پول برای وزن کردن خودت بدهی؟

 

 

 

 


موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 1 خرداد 13971 نظر »

سر صبحی بچه ها را به سمت طبقه پایین هدایت می کردم که جلسه اخلاق شرکت کنند؛ یکی از بچه هایی که قرار بود در نوشتن کمکمان کند و نیامده بود را دیدم.

نرسیده بعد از یک سلام هول هولکی گفت:

- دیشب تموم مطالبتون را خوندم خیلی قشنگه, واقعا لذت بردم.

همین طورکه داشت تعریف می کرد حال خوشی به من دست داد.

کی گفته آدم بزرگا نیاز به تعریف ندارن هر چند که این چند وقت من بیش تر مطالب بچه هارا می گذاشتم وبلاگ, تا مطالب خودم را,  اما از این که تلاش هام بی نتیجه نبوده و خواننده ها لذت می برند وچیزی از آن یاد می گیرند خیلی خوشحال شدم. انگار همه خستگی هام و ناراحتی هام از برخوردهایی که دیده بودم  دود شد و رفت هوا.

توی دلم گفتم: کاش خدا قبول کنه و امام زمان بیاد مطالبمونو  منتخب کنه.

اونوقت هیچ گله ای از هیچ کس ندارم.


موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 1 خرداد 13976 نظر »

صدای اذان در مدرسه بلند شد. از جایم بلند شدم درحالی که کش و قوسی به بدنم می دادم, با خودم فکر کردم که امروز چقدر زود اذان شد.

داخل دستشویی رفتم جوراب هایم را درآوردم آستین هایم را بالا زدم و اهرم شیر آب را بالا زدم.

آب با فشار به سمت دستم آمد؛ از خنکی و فشار آب لذت می بردم آن قدر که دلم نمی آمد فشارش را کم کنم و با آن بازی می کردم.

بلاخره بعد از این که وضو گرفتم خودم را راضی کردم که دل بکنم و اهرم شیر آب را پایین بزنم.

نمازم را خواندم؛ ساعت کاریم تمام شده بود؛ سوار اتوبوس شدم و به سمت خانه آمدم.

به خانه که رسیدم متوجه شدم که آب قطع است حتی آبی برای آشامیدن هم نداشتیم.

همانطور که دست نشسته سر سفره می نشستم؛ به یاد ساعتی پیش افتادم که با آب بازی می کردم و دلم نمی آمد آن را ببندم.

و با خودم فکر کردم که دنیا دارمکافات است.


موضوعات: روایت های آندو
   سه شنبه 1 خرداد 13973 نظر »


موضوعات: روایت های آندو
   پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397نظر دهید »

نزدیک موسسه که رسیدم وجیهه را دیدم که قدم زنان ‌حرکت می کرد در حالی که سرش را به طرف درخت توت همسایه که از دیوار پایین آمده بود چرخانده بود.

گفتم:

_ سلام

فکرنمی کنی کلاس دیر شده؟

نگاهش از درخت توت به طرف من برگشت و گفت:

_ سلام 

(وای اگه بدونی چقدر دلم توت می خواد).

باهم داخل موسسه شدیم وجیهه به طرف دستشویی رفت و من بیرون ایستادم 

راضیه دوستم به طرف من آمد دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:

_ سلام 

بیا توت بخور خیلی خوشمزه اس.

یکی دوتا از توت های داخل دستش رابرداشتمـ. شیرین و آبدار و خوشمزه بود.

یک دفعه یاد حرف وجیهه افتادم گفتم:

_ وای راضیه وجیهه خیلی دلش توت می خواست راضیه هم صبر کرد تا وجیهه ازدستشویی بیرون آمد و توت هایی که در دستش باقی مانده بود را به او داد و رفت.

وجیهه توت ها راخورد و گفت’

_ چقدرشیرین و خوشمزه بود.

باهم از پله ها بالا رفتیم پشت در کلاس یک دفعه وجیهه گفت :

_ تو برو من الان میام.

کمی که نشستم وجیهه داخل کلاس شد و گفت:

_ (یادم نبود روزه بودم. الان یادم اومد پشت درکلاس).

خندیدم و گفتم‌:

(میـگن خدا حاجت شکمو زود میده)

وجیهه گفت:

_ (چقدرم خوشمزه بود می دونی یه حدیث هست که میگه اگه یه روزه داره سهوا چیزی را بخوره اون چیزی  که خورده هدیه ای از جانب خدا بهش بوده)


موضوعات: روایت های آندو
   پنجشنبه 27 اردیبهشت 13971 نظر »

کلیدواژه ها: تبریک, حلول, ماه رمضان

موضوعات: روایت های آندو
   چهارشنبه 26 اردیبهشت 1397نظر دهید »

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 13

جستجو
 << < خرداد 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
کاربران آنلاین
  • مدرسه علمیه کوثر ورامین
  • محمدی
  • آقای کیانی
  • زهره علیان نژادی
  • سمیه مسگرزاده
  • زفاک
  • اعظم صالح ابادویی
  • مریم اسحاقیان
 
اسرار عبادات