کوثر ولایت
 
 




جستجو



 << < مهر 1396 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30          


کاربران آنلاین
  • بهرام نژاد
  • زینب یوسفی
 

...


داخل مغازه شدم سایزم راگفتم و از فروشنده خواستم شلواری برایم بیاورد وقتی از پرو بیرون آمدم فروشنده شروع به تعریف از کالایش کرد در آخر هم گفت این شلوار کار ترکیه است .شلوار را روی میز گذاشتم و گفتم پس یک کار ایرانی بیاورید .چشمانش گرد شد و خندید و با شرمندگی گفت کار وطنی است از تهران آوردیم, جنس آن از خارجی اش خیلی بهتر است ولی تا زمانی که نگوییم خارجی است کسی از ما نمی خرد ما هم مجبور می شویم مارک خارجی روی آن بزنیم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1396-07-25] [ 08:30:00 ق.ظ ]




تازه عقد کرده بود. پدرش هم به تازگی ماشینی راقسطی خریده بود, زندگیشان تازه روی روال افتاده بود که فهمیدند پدرش دوباره سر خانه اول برگشته است .دوباره دنبال رفیق بازی رفته بود و دوباره مصرفش راشروع کرده بود . بعد از مدت ها که همدیگر را دیدیم برایم درد دل کرد. اینکه مقداری از پس اندازی که داشته و حاصل دسترنج خودش بوده راخرج جهیزیه اش  کرده و این که برای بقیه جهیزیه اش هم اصلا نمی تواند روی پدرش حساب کند. صبح تا شب کار می کرد,فکر کنم از دوران عقد هیچ چیز نفهمیده بود. آخرش هم گفت : اما همه لوازم برقی ام را خریدم همه اش هم مارک معروف است . این طور که فهمیدم همه لوازم بدرد بخور و بدر نخوری را که به اسم وسیله آشپزخانه توی فروشگاه دیده بود خریده بود . و حالا نمی دانست برای تهیه بقیه جهیزیه اش چکار کند. چشمش هم به دست اقوام مادری اش بود. مادرم همیشه یک ضرب المثل بکار می برد می گفت: نان خالی ات رابخور ومنت قصاب رانکش.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:29:00 ق.ظ ]


...


مسیر برگشت خیلی دور بود فاطمه دوستم یک تیبا مدل 94داشت که تایک مسیری مرا می رساند. وقت هایی که نمی توانست بیاید یا زودتر باید می رفت از ساعت اول عزا می گرفتم , باید یک مسیری را پیاده روی می کردم, بعد سوار یک اتوبوس فوق العاده شلوغ می شدم که از یک خیابان خیلی شلوغ عبور می کرد, اگر پیاده می رفتم زودتر می رسیدم ولی مسیر کوتاهی نبود که پیاده بروم , تازه می رسیدم به جایی که فاطمه مرا می رساند. بعد از آن سوار اتوبوس دومی می شدم که حداقل سه ربع در راه بود و بعد هم نزدیک به نیم ساعت پیاده روی داشتم با این احوال فاطمه رگ حیاتم بود و به خودم حق می دادم که وقت هایی که نیست برای خودم غربزنم .

آنروز هم یکی از آن روزها بود, قرار بود امتحان متن خوانی بدهم. فاطمه گفت :کنار ماشین منتظرت می مانم تا بیایی. امتحانم خیلی طول کشید, وقتی بیرون آمدم فاطمه رفته بود. می دانستم پسرش در خانه منتظرش است, حق را به او می دادم, اما اینبار بر خلاف همیشه غر نزدم] با خودم گفتم حتما حکمتی در کار بوده , با آرامش به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. دومین اتوبوس را که سوار شدم یکی از دوستانم را دیدم. آن روز ,روز میلاد حضرت ابوالفضل (ع) بود, می دانستم که دوشنبه ها نذری دارند,  با این که خیلی دوست داشتم در جلساتشان شرکت کنم ولی هیچوقت نتوانسته بودم بروم. دوستم بعد از سلام و علیکی که با هم داشتیم یک ظرف از غذای نذری اش را به من داد و گفت : رزق تو بوده,  اول قبول نمی کردم ولی بعد گفتم شاید امروز دیرتر شد تاخدا حاجتم را بدهد , آخر خیلی دلم غذای نذری می خواست این شد که ظرف غذا را قبول کردم.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[پنجشنبه 1396-07-20] [ 11:59:00 ق.ظ ]


...


رفتم قسمت پژوهش تا گزارش آن هفته را از مسئول آن بگیرم که حرف از امتحان دیروزم شد که به خاطر تاخیر یکی از مسئولین عقب افتاده بود و کلاس بعدی ما را هم کنسل کرده بود. گفتم : بنده خدا استاد خیلی منتظر شدند و آخر هم نتوانستند کلاس را برگزار کنند . مسئول پژوهش به محض  این که اسم استاد را شنیدند گفتند: وای فلان استاد را می گویی ؟ چیزی نگفت به شما غر نزد که منتظر ماند؟ گفتم نمی دانم ما سر جلسه امتحان بودیم اصلا استاد را ندیدیم. این حرف راکه زدم  شروع کرد به سابقه تاخیرهایی که از این استاد دیده بود و اینکه اگر یک بار استاد راهنما یا یکی از بچه ها برای دفاع دیر می کردند خیلی بی صبری می کرد. خلاصه خیلی دلش از دست استاد پر بود. اما هر چه می گفت من یک توجیهی می آوردم. می گفت: استاد عجله می کردند گفتم : حتما بعد از آن کلاس داشتند. می گفت: یک بار دیگر هم خودشان خیلی دیر آمدند ولی ما هیچ چیز نگفتیم .گفتم حتما مشکلی برایشان پیش آمده بود. گفت :حالا این ها همه به کنار مدام به من می گفتند شاید ساعت را اشتباه کرده اید. یک بار هم روز دفاع را دو روز اشتباه کرده بود, گفتم خوب ایشان استاد پر مشغله ای هستند.

می گویند تا هفتاد کار مسلمان را توجیه کنید, ولی توجیه من بخاطر وظیفه مسلمانی نبود, به استادم علاقه خاصی داشتم نه تنها من , همه بچه های کلاس این استاد را دوست داشتند. سهل گیر و مهربان  بود با همه راه می آمد و برای کلاس دل می سوزاند.

می گویند وقتی کسی را دوست داشته باشی خیلی از ایرادهایش به چشمت نمی آید, آنوقت هر کاری انجام دهد حق را به او می دهی و توجیهش می کنی .

خدایا ببخش که هر روز چون و چرا می کنم. ببخش که عاشقت نشدم ببخش که عشق من  به تو حقیقی نبود. وگرنه غر زدن و چون و چرا معنایی نداشت, می توانستم حداقل مثل استادم کارهایت را توجیه کنم, با اینکه می دانم  استادم ناقص و ممکن الخطاست و تو مبرا از هر خطایی و حتما کارهایت حکمتی دارد ولی باز غر می زم و باز ناله و شکایت می کنم.

خداکمک کن عاشقت شوم

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 11:58:00 ق.ظ ]




الان دقیقا شش ماهی از خواستگاری که اجازه دادم به خانه مان بیاید, می گذرد. مادرم می گفت قدمشان سنگین بود ولی من می دانستم که اشکال از آن بنده خداها نیست, اصلا حوصله خواستگار راه دادن را نداشتم, سطح توقعاتم خیلی بالا رفته بود, هرکسی که زنگ خانه مان را می زد یک جور سنگ قلابش می کردم , اما به خودم گفتم تا کی قرار است این بازی ادامه پیداکند, بلاخره صدای خانواده ام در می آید تا چند روز پیش که اجازه دادم یکی از آن ها بیاید.
آنروز امتحان داشتم شب گذشته تا دیر وقت بیدار بودم صبح خیلی زود هم از خواب بیدار شده بودم, خیلی خسته بودم , کارهای خانه هم مانده بود و بدتر از همه بی حوصلگی بود.
دلم می خواست زنگ بزنند و بگویند نمی توانیم بیایم یا اصلا نیایند. مادرم همیشه می گفت اگر سن ات بالا برود دیگرحوصله این برنامه ها را نداری, راست می گفت.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1396-07-02] [ 12:59:00 ب.ظ ]




گفت: بفرمایید. جواب دادم: ترجیح می دهم شما شروع کنید. خندید و گفت: معمولا این مواقع دختر خانم ها می پرسند و آقایان جواب می دهند. اما من باز هم شروع نکردم. این شگردی بود که مشاورمدرسه به ما گفته بود, تا قبل از اینکه خواستگار شروع نکرده شما حرفی نزنید. بلاخره شروع به صحبت کرد از کارش شروع کرد و به مسائل دینی رسید گفت: راستش من نماز نمی خوانم از تعجب شاخ در آوردم ولی سعی کردم آنرا نشان ندهم, ادامه داد: خیلی دوست دارم نماز بخوانم ولی خیلی حالش را ندارم, البته شاید شما سبب خیر شدید و من خواندم, اماهیئت می روم؛ کربلا هم هرسال می روم. می خواستم بلند شوم. حرفی برای گفتن نداشتم, اما او انگار خوشش آمده بود, بخاطر همین ادامه داد و من خیلی آرام و بی حوصله جواب سوالاتش را می دادم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که متوجه بی حوصلگی من شد و گفت: شما چقدر کم حرفید. حرفی برای گفتن نداشتم برای اینکه قضیه بیش تر کش پیدا نکندگفتم: من همان موقع که حوزه نمی رفتم هم خیلی نماز برایم مهم بود حالا که دیگر برایم حیاتی است. جواب داد ولی من هیئت می روم گفتم: نماز که واجب است نمی خوانید و هیئت که مستحب است می روید.صداقتان برای من خیلی ارزش دارد امامن نمی توانم با شما زندگی کنم جواب داد: آدم ازدواج می کند تا به آرامش برسد زندگی که با دروغ شروع شود آرامشی ندارد من هیچ وقت از صداقت ضرر نکرده ام و تصمیم دارم همین رویه را ادامه دهم. به نظرم پسر فهمیده ای آمد حیف که ستون دینش کج بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 12:59:00 ب.ظ ]




بحث در مورد رشته تحصیلی داغ بود. به دوستم گفتم من می خواهم بلافاصله بعد از اینکه درسم تمام شد رشته روان شناسی دانشگاه امام خمینی (ره) شرکت کنم, غیرحضوری هم می توانم بروم, امتحانش هم همین جاست, حتی منتظر پایان نامه هم نمی شوم می توانم هم درسم را بخوانم هم پایان نامه ام راهم بنویسم. لبخند زد و همین طور که سرش توی گوشی بود و دنبال چیزی می گشت گفت: تا مجردی هرچه کلاس می خواهی برو وقتی بچه دار شوی باید وقتت را حداقل تا سه سالگی اش به او اختصاص دهی .گفتم: درس غیر حضوری که این حرف ها را ندارد گفت : بلاخره حواست به درس است نمی تونی بابچه ات بازی کنی استرس امتحان هم سر جای خود.
مثل اینکه بلاخره چیزی را که می خواست پیدا کرد صفحه گوشی را به طرف من گرفت و گفت: نگاه کن. پسرش بود که به شدت گریه می کرد و حرف های نامفهومی می زد گفت : وقتی فهمید دارم از او فیلم می گیرم گریه اش کمتر شد آنوقت حرف هایش را هم بهترمی فهمیدم.
می گفت :تو هیچوقت با من بازی نکردی همیشه درس داشتی همیشه امتحان داشتی .
اگر بدانی وقتی این حرف ها را می زد چقدر پشیمان شدم که بیشتر برایش وقت نگذاشتم فکر می کردم چون همیشه پیشش هستم دیگر مشکلی نیست. بخاطر همین درسم را غیر حضوری کردم, اما درگیر درسهایم شدم و فکرمی کردم چیزی نیست اما حالا خیلی دلم می سوزد.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 12:59:00 ب.ظ ]




غرق افکارم بودم که صدای یکی از آن‌ها را شنیدم. رو به بغل‌دستی‌اش گفت «دیدی سمانه دیروز تو گروه چیکار کرد؟» جواب بغل‌دستی پکرش کرد. «نه من آنلاین نبودم.» رو کرد به نفر سوم «خوب جوابش رو دادم؟»

بحث بالا گرفته بود. در مورد یکی از همکلاسی‌هایشان حرف می‌زدند. انگار دانشجو بودند. دومی گفت «حیف که من آنلاین نبودم وگرنه حالش رو می‌گرفتم.» بازار غیبت داغ بود. شیطان کله‌ش را کرده بود داخل اتوبوس و می‌خندید. چطور می‌شد سر حرف را باهاشان باز کنم؟ چطور می‌توانستم کله‌ی شیطان را بکنم بیرون؟

بچه که بودم پیرزنی همسایه‌مان بود. هر وقت دلش می‌گرفت مادرم را صدا می‌کرد و می‌نشت به درددل. از عالم و آدم غیبت می‌کرد. مادرم همیشه بین دوراهی می‌ماند. از طرفی دلش نمی‌خواست حرف‌هایش را گوش کند و از طرفی هم نمی‌خواست دل پیرزن را بشکند. یکی از همین روزهای درددل، یک لیوان لب پَر برداشتم و پرت کردم توی حیاط. لیوان شکست و صداش پیچید توی حیاط کوچک‌مان. سر حرف گم شد. پیرزن عوض اینکه دنباله‌ی حرفش را بگیرد مادرم را فرستاد تو که ببیند بلایی سر ما نیامده باشد. از آن به بعد این شد ترفند ما. لوازم به دردنخور خانه حالا به دردبخور شده بودند.

توی اتوبوس لیوان لب پر نداشتم. اگر هم داشتم به دردم نمی‌خورد. سر حرف را هم که نمی‌شد باز کنم. اصلاً نمی‌دانستم دخترها دارند درباره‌ی چی حرف می‌زنند. موضوع حرف‌شان تلگرامی بود. غیبت مدرن علاج مدرن هم می‌خواست. لیوان و کاسه و بشقاب علاجش نبود. اتوبوس نگه داشت. دخترها پیاده شدند. کاری از دستم برنیامده بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-12-24] [ 09:13:00 ق.ظ ]




جلو تلویزیون نشسته بودم واخبار رادنبال می کردم تا به قسمت اخبار سیاسی رسید.ترامپ رانشان دادکه هنوز نرسیده چه دستوراتی صادر کرده بود ورفتارش با مسلمانان وایرانیان رانشان می داد.آمریکادوباره چهره منحوسش را نشان داده بود.حالا می فهمیدم که امام(ره) چرا در مورد آمریکا می گفتند:( همه گرفتاری هایی که ما داریم از دست آمریکاست). بد قولی ها ودشمنی های آمریکارادرتلویزیون لیست کرده بود واین کارترامپ را هم اضافه کرده وپانویس صفحه تلویزیون کرده بود. ناخودآگاه به یاد داستان لاکپشت وعقرب افتادم می گویند :
لاک پشتي بود که با عقربي در نزديکي همديگر زندگي مي کردند . آن دو به هم عادت کرده بودند . روزي از روزها در محل زندگي آنها اتفاقي افتاد و زندگي آنها را به خطر انداخت . آنها مجبور شدند به محل ديگري کوچ کنند . لاک پشت و عقرب با هم حرکت کردند و بعد از طي مسافتي طولاني به رودخانه‌اي رسيدند . تا چشم عقرب به رودخانه افتاد ، در جاي خود آرام ايستاد و به لاک پشت گفت :  مي بيني که چقدر بد شانس هستم ؟  لاک پشت گفت :  مگر چه شده ؟ موضوع چيست ؟  عقرب گفت :  من الآن نه راه پيش دارم و نه راه پس اگر جلو بروم ، در رودخانه غرق مي‌شوم ، اگر هم برگردم از تو جدا مي‌شوم.
لاک پشت گفت :  ناراحت نباش . ما با هم دوست هستيم ، پس بايد در غم و شادي به يکديگر کمک کنيم . من مي‌توانم به آساني از رودخانه عبور کنم . بنابراين تو مي‌تواني بر پشت من سوار شوي و با هم از رودخانه عبور کنيم . مگر نمي‌داني که بزرگان گفته‌اند:
دوست آن باشد که گيرد دست دوست
در پريشان حالي و درماندگي
عقرب گفت :  خدا خيرت دهد دوست وفادارم . بايد بتوانم روزي محبت تو را جبران کنم.
سپس عقرب بر پشت لاک پشت سوار شد و لاک پشت شنا کنان حرکت کرد . پعد از چند لحظه لاک پشت احساس کرد که چيزي دارد پشتش را خراش مي‌دهد . لاک پشت از عقرب پرسيد :  آن بالا چه کار مي کني ؟ اين سر و صداها از چيست ؟
عقرب پاسخ داد :  چيز مهمي نيست . سعي مي کنم جاي مناسبي پيدا کنم تا بتوانم تو را نيش بزنم.

لاک پشت که متعجب شده بود، با ناراحتي گفت : « اي موجود بي‌رحم و بي‌انصاف ! من زندگي‌ام را براي نجات تو به خطر انداخته‌ام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم، با اين وجود، تو مي‌خواهي مرا نيش بزني ؟ هرچند که نيش تو بر پشت من هيچ اثري ندارد . نه به آنکه دم از دوستي مي‌زني و نه به آنکه مي‌خواهي جان مرا بگيري . دليل اين همه خيانت و بدخواهي‌ات چيست ؟
عقرب گفت از تو انتظار اين حرفها را نداشتم . من در حق تو هيچ خيانتي نکردم و بدخواه تو نيستم . حقيقت اين است که طبيعت آتش ، سوزاندن است . آتش همه چيز را حتي نزديکترين دوستانش را مي‌سوزاند . طبيعت من هم نيش زدن است، وگرنه من با تو دشمن نيستم، بلکه با تو دوست هستم و خواهم بود . نشنيده‌اي که گفته‌اند:
نيش عقرب نه از ره کين است اقتضاي طبيعتش اين است
لاک پشت حرفهاي عقرب را تأييد کرد و گفت:  تو راست مي‌گويي . تقصير من است که از بين اين همه حيوان، تو را به عنوان دوست انتخاب کرده‌ام . هر چقدر به تو خوبي کنم ، باز هم طبيعت تو وحشيانه است. من نمي‌خواهم با تو دوست باشم . تنها بودن بهتر از آن است که دوستي مانند تو داشته باشم.
لاک پشت اين حرفها را گفت و عقرب را از پشتش به داخل رودخانه انداخت و به راه خود ادامه داد.

داشتم فکر می کردم که آیا هنوز وقت آن نشده که عقرب زمانه را داخل رود خانه غرق کنیم؟

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-11-17] [ 01:09:00 ب.ظ ]




بحث بالا بود هرکس اسمی را می گفت: مهشید محبوبه ,غزل ,هستی ,ترنم, رکسانا که یک دفعه من گفتم : فاطمه. 

قرار بود برای نوه عمه ام اسم انتخاب کنیم. همه اسم ها زیبا بودند ولی جای اسم ائمه(ع) خالی بود .دختر عمه ام با اخم غلیظی گفت : «مگه تو ایرانی نیستی چرا اسم عربی؟«اسم ما فرهنگ ما رانشون می ده ,ما هم که آریایی هستیم چراباید اسم عربها روی بچه هامون بزاریم یه جمله که حرف بزنیم چند تاکلمه عربی توش هست ؟ اصلا چراچادر عربی سرت میکنی ؟چراساق دست می زنی ؟چرا چادرت مشکیه؟ می دونستی آریایی ها رنگ های شاد می پوشیدند؟این ها نشانه بی فرهنگیه»

از هجوم ناگهانی دختر عمه ام تعجب کرده بودم. نگاهی به لباس هایش انداختم ساپورت نازک وکوتاهی پوشیده بود با مانتویی که دکمه نداشت ومارک بزرگی پشتش بود جوراب کوتاهی که مچ پاهایش پیدا بود وروسری نازکی که فقط روی کلیپسش را گرفته بود.

لبخندی زدم وگفتم: فرهنگ کشور ما ایرانی اسلامی است. وقتی مااسلام را قبول کردیم باید لباس پوشیدنمان اسلامی باشد, اسمی که روی بچه هایمان می گذاریم نشانه فرهنگ اسلام باشد وکسی که ما را می بیند فرهنگ اسلامی را ازمابفهمد.وقتی ایرانیان مسمان شدندفرهنگ ایران را به معصوم(ع)گفتند:معصوم هر چه را با فرهنگ اسلام موافق بود تایید کردند وبقیه را رد کردند. شما که دم از فرهنگ ایرانی می زنید چرا مانتو با مارک خارجی پوشیده اید؟چرا ساپورت پوشیدی ؟مدل لباس شما از تبلیغات ماهواره است یا فرهنگ ایرانی؟اگر فرهنگ ایران برای شما مهم است لباس پوشیدنتان چراغربی است؟نمی دانم چرا وقتی پای فرهنگ ایرانی به میان می آید فرهنگ اسلامی سرکوب می شودو پیروان آن بی فرهنگ واُمل اند ولی وقتی قرار برتقلید از ماهواره هاست شلوار پاره وکثیف وچروک هم زیبا می شود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[شنبه 1395-11-09] [ 09:55:00 ق.ظ ]




سر کلاس نشسته بودیم که دوستم با ظاهری برافروخته در کلاس راباز کرد ونشست هرکسی چیزی می گفت نفسش که جا آمد گفت: بچه ها من امروز به یک خانم بد حجاب تذکر دادم وحرف زشتی شنیدم به طور کل به هم ریخته بود اما می خندید ومی گفت بچه ها شما هم سعی کنید فحش بخورید. مثل اینکه کمی هم ترسیده بود گفت :یعنی قانونی وجود ندارد که از کسی که امر به معروف می کند حمایت کند .با ورود استاد به کلاس بحث ما نیمه کاره ماند اما دوباره اواسط کلاس بحث مطرح شد استاد  هم که سرش درد می کرد برای این مباحث قرار شد کتابی را برای ما بیاورد از وقتی کتاب به دستم رسیده فکر کردم بهتر است مطالبش را برای وبلاگ هم استفاده کنم یکی از قوانینی که به نظر  من جالب آمد این بود:

هر گاه به فردی که در مقام اجرای امر به معروف ونهی از منکر موضوع این قانون اقدام می کند,آسیب جسمی یا جانی وارد شود؛ حسب مورد آسیب جسمی وجانی مزبور منطبق با قانون جامع خدمات رسانی به ایثار گران مصوب1391/10/2مجمع تشخیص مصلحت نظام وآیین نامه اجرائی آن احراز وتیین می شود.

تبصره- احراز شهادت یا جانبازی با پیشنهاد کمیته کشوری متشکل از نمایندگان : قوه قضائیه نیروی انتظامی , سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بنیاد شهید و امور ایثارگران و ستاد با تشخیص دادگاه صلاحیت دار صورت می گیرد.

منبع کتاب قانون حمایت از آمران به معروف وناهیان از منکرودستورالعمل اجرائی,ستادامربه معروف ونهی از منکر

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-10-07] [ 01:34:00 ب.ظ ]


...


طبق معمول صندلی کنارش پربود و من حق به جانب به زهرا که صندلی کنار او را اشغال کرده بود گفتم: از جای من بلند شو. زهرا با گوشه چشم

به من نگاه کرد و گفت: مگه خریدی صندلی را. و من جواب دادم مگه خبر نداشتی؟

شاید تا به حال نسبت به هیچ کس این طور احساس تعلق نداشتم به یاد ندارم کسی را این طور دوست داشته باشم که حتی وقتی دعوایم می کند

هم لذت ببرم وقتی سر کلاس نیست احساس بچه هایی را دارم که مادرشان را گم کرده اند.

فاطمه را میگویم کسی که خیلی ناگهانی با هم همکلاسی شدیم تا بحال هیچ وقت ندیدم  از زندگیش گله کند. هیچ وقت از شوهر و پسرش بد

   نمی گوید آرامشی که درونش میبینم من را به سویش جذب می کند حتی بچه ها هم فهمیده اند که وقتی فاطمه نیست انگار دو نفر در کلاس

غایب اند. با خانواده شوهرش زندگی می کند ولی من حتی یک حرف بد درباره آنها نشنیدم.همه دوست دارند کنارش بنشینند ولی من با خود

خواهی تمام صندلی کناریش را اشغال می کنم. دلم می خواهد بوی فاطمه رابدهم. نگاهش که می کنی فکر می کنی هیچ غمی ندارد فکر می کنی

بدون دغدغه زندگیش بدون هیچ موجی می گذرد اماخیلی زود فهمیدم اینطور نیست شرایط او از خیلی از آدم هایی که دور و برم می دیدم سخت تر

بود اما فاطمه یک فرق اساس با همه ی آنها داشت فاطمه به چیزهایی که خدابه او داده راضی بود.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-30] [ 12:38:00 ب.ظ ]




 

سرم به شدت درد می کرد. ناراحت و پکر بودم. فکرم مشغول بود آنقدر که نتوانستم جلسه فرهنگی راتحمل کنم بلند شدم و از پله ها پایین آمدم

که با خانم شجاعی مشاور مدرسه روبرو شدم. بعد از سلام و علیک وقتی برای مشاوره خواستم. قرار شد همان وقت مرا قبول کند. روبرویش

نشستم و شروع به صحبت کردم:

دو روز پیش بود که موقع مباحثه یکی از بچه های کلاس, امتحانی را که خودش زمان آنرا عقب انداخته بود را می خواست دوباره جابجاکند. اول

اهمیتی به حرفش ندادم ولی وقتی که تصمیمش قطعی شد مخالفتم را اعلام کردم. مشغله هایش بسیار زیاد بود با داشتن دو بچه کوچک در منزل

و کار تبلیغی می خواست در کلاس اول باشد. کارهایش با هم جور در نمی آمد می خواست با یک دست چند هندوانه را با هم بردارد. مریضی

های پی در پی هم مزید بر علت شده بود و انتظار داشت که همه بخاطرش گذشت کنند. امتحان هم یکی از مصادیقش شد دیگر نتوانستم تحمل

کنم .اول جو آرامتر بود ولی کم کم بحث بالا گرفت بقیه بچه ها دلشان به رحم آمده بود ولی من که تجربه های بدی از کنسل شدن امتحانات در

کلاس های سطح 2داشتم به هیچ وجه کوتاه نیامدم تا اینکه امتحان بخاطر اینکه روز قبلش نشستی تدارک دیده بودند به تاریخی که آنها  

     می خواستند تغییر کرد. با ناراحتی به طرف دوستم که اسمش الهام بود برگشتم و گفتم من راضی نیستم. او هم فقط گفت کار من نبود.

حرفش را نشنیده گرفتم ولی فردای آن روز که فهمیدم واقعا نقشی در این ماجرا نداشته خیلی ناراحت شدم. ولی نقطه اوج ماجرا وقتی بود که

فهمیدم الهام قصد انصراف دارد. به شدت احساس عذاب وجدان می کردم هرچقدر هم که دوستانم می گفتند که با او صحبت کردند و او بخاطر

بچه هایش قصد انصراف دارد باور نکردم.

خانم شجاعی با توجه به صحبت هایم شروع به صحبت کردند و گفتند: الخیر فی ما وقع حتما خیری در کار او بوده است ولی باتوجه به صحبتهای

شما ایشان از اول مردد بوده است الان فقط تردیدهایش راکنار گذاشته صلاح کار خودش راهم می داند شما هم عذاب وجدان نداشته باش ولی

عبرتی باشد که هر چند حرفت حق است و برای برقراری نظم بوده تهاجمی نباشد و ملایم تر مخالفت کنی و افراط و تفریط نکنی.

حرف های مشاور با حرف های بچه های کلاس مطابق بود هیچ کس قبول نمی کرد که کسی بخاطر یک برخورد تند از دیگری درسش رارهاکند. تا

اینکه به خانه رسیدم و به او پیامکی نوشتم و علت غیبتش را جویا شدم او هم تاکید کرد که بخاطر بچه هایش نمی تواند درسش را ادامه دهد.

حرف های مشاور, همکلاسی هایم, پیامکی که الهام به من داد و به قول طلبه ها اجماع علما ثابت می کرد که من نقشی در انصراف دادن الهام

نداشته ام ولی من باور نمی کنم شاید من یک تلنگر بودم تا صبوری های الهام تمام شود  شاید این همان یک لحظه غفلت

بود هنوز سرم درد می کند…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-23] [ 10:04:00 ق.ظ ]




به سختی بچه ها رااز کتابخانه بیرون کردم وخودم را به سالن اجتماعات رساندم .قراربود آقای صغیرا سخنران آن هفته باشند .من با علاقه خاصی جلسات ایشان را دنبال می کردم .آخرین لحظه های قبل از جلسه هم تعدادی از بچه ها را با اجبار وارد جلسه فرهنگی کردم و نشستم یک ربع ازوقت جلسه رفته بود .ناراحت وپکر بقیه جلسه را گوش دادم به محض تمام شدن جلسه بچه هایی که با اجبار وارد جلسه فرهنگی شده بودن با لبخند,از جبری که درموردشان بکار رفته بود تشکر کردند .داشتم فکر می کردم که چطور اول جلسه را بنویسم که یکی از خانم ها خلاصه جلسه را مرتب ونکته بندی به من داد:

مقام معظم رهبری سبک زندگی دینی رامطرح کردند که سعادت دنیا وآخرت رادرپی دارد.در حدیث کساء بیش از هفتاد نکته تربیتی در زمینه خانواده رادر پی دارد.غیر از بحث مشکل گشایی این حدیث نکات آزموده بسیار برای زندگی دارد.

ادامه »

موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-09-17] [ 01:13:00 ب.ظ ]




سر کلاس نشسته بودم که استاد با یک خبرخوش سر کلاس آمد و گفت : لازم نیست تحقیقی که گفتم را بنویسید در عوض نمره کلاسی,  کتابی را

که به شما معرفی می کنم بخوانید و فیش برداری کنید .از قدیم گفتند کور از خدایک جفت چشم بینا می خواهد ما هم که وقت زیادی برای

تحقیق کردن نداشتیم از این حرف استاد خیلی خوشحال شدیم. قرار شد کتاب انسان کامل شهید مطهری یا فطرتش را بخوانیم .به هر حال استاد

کلاس راشروع کردند تا رسیدند به این حرف که اگر لذت های معنوی را در زندگی درک کنید لذت های مادی و دنیایی برای شما کم رنگ می شود و

شایددیگر اهمیت نداشته باشد. از حرف استاد تعجب کردم و اعتراض کردم که من این حرف را نمی توانم قبول کنم. استاد هم لبخندی زد و چیزی

نگفت . به هرحال بعد از کلاس به کتابخانه رفتم و کتاب انسان کامل را گرفتم. شاید این آیه قرآن را شنیده باشید که می گوید شهدا زنده اند من

هیچوقت این رادرک نکرده بودم ولی وقتی این کتاب را شروع کردم احساس کردم شهید مطهری روبروی من نشته اند و سوالات من را بدون اینکه

بپرسم جواب می دهند. همه برنامه ریزی هام به هم ریخته بود اصلا نمی توانستم این کتاب را کنار بگذارم من که آنقدر به وقت شناسی اهمیت

می دادم زمان را فراموش می کردم ویک روز صبح که با همان استاد کلاس داشتیم آنقدر جذب آن شدم که زمان از دستم رفت وتا به حوزه برسم

یک ربع از وقت کلاس رفته بود. آخر ساعت از استاد بخاطر دیر آمدگی ام عذر خواهی کردم و گفتم : باور کنید استاد تقصیر کتاب شهید مطهری

بودکه حواسم راپرت کرد .استاد لبخندی زد و گفت: شما مقداری از لذت معنوی را چشیدی و زمان ومکان را فراموش کردید این حرفی بود که قبول

نداشتید.

پیشنهاد می کنم کتاب انسان کامل شهید مطهری را حتما بخوانیدبه قول معروف «حلوای لَن تَرانی تا نخوری ندانی »

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:18:00 ق.ظ ]




ناراحت بود. غصه از چهره اش می بارید. با بغض حرف می زد. هر لحظه ممکن بود اشکش جاری شود.مشکلی نبود که بشود راهی برایش پیدا کرد. وقتی درد دلش تمام شد از من پرسید تو می گویی چه کار کنم؟ جواب دادم: چرا از خدا نمی خواهی جواب داد:هر چه از خدا می خواهم جوابم را نمی دهد انگار خدا صدایم را نمی شنود حتما خدامن رادوست ندارد.

نمی دانستم چه جوابش را بدهم از ته دل برایش دعا کردم و از خدا خواستم بتوانم اندکی از دردهایش را سبک کنم, چیزی به ذهنم نمی رسید. نگاهم را به جلو انداختم. کامیونی جلو ماشین ما در حرکت بود بیت شعر زیبایی پشت آن نوشته بود:

نی که آن الله تو لبیک ماست                       آن نیاز و سوز و دردت , پیک ماست

شعر به نظرم خیلی آشنا آمد.جرقه ای در ذهنم زده شد این شعری بود که شهید مطهری ذیل تمثیل مولوی آورده بود با لبخند به طرفش برگشتم و گفتم:

مردی بود که همیشه با خدای خود راز ونیاز می کرد و دادِ الله الله داشت .یک وقت شیطان بر او ظاهر شد و او را وسوسه کرد و کاری کرد که این مرد برای همیشه خاموش شد. به او گفت: ای مرد! اینهمه که تو الله الله می کنی و سحرها با این سوز و درد خدا را می خوانی, آخر یک دفعه هم شد که تو لبیک بشنوی؟ تو اگر به در هر خانه ای رفته بودی و اینهمه فریاد کرده بودی, لااقل یک دفعه در جواب تو لبیک می گفتند. این مرد به نظرش آمد که این حرف , منطقی است .دهانش بسته شد و دیگر الله الله نگفت. در عالم رویا هاتفی به او گفت :چرا مناجات با خدا را ترک کردی ؟ گفت من می بینم اینهمه که دارم مناجات می کنم و با اینهمه درد و سوزی که دارم ,یک بار هم نشد در جواب , به من لبیک گفته شود.هاتف به او گفت : ولی من مامورم از طرف خدا جواب را به تو بگویم :«آن الله تولبیک ماست»

برگرفته از کتاب انسان کامل ,استاد شهید مطهری,ص 80

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-09-16] [ 09:50:00 ق.ظ ]




سوار اتوبوس شدم و كتابي را كه تازه خریده بودم باز کردم. نگاهی سطحی به مطالب آن انداختم تا اینکه مطلبی توجهم را جلب کرد, نوشته بود:

 انسانی که به دنبال زیبایی و جمال است وقتی زیبایی و جمال را در کسی یافت به او دل می بندد, اما اگر پس از مدتی شخص زیباتری دید به او

یا هر دو دل می بندد, به همین ترتیب هر عشقی تا زمانی ادامه دارد که شخص زیباتری در کار نباشد.. کتاب را بستم و به فکر فرو رفتم.

اگر عشق به همین پوچی و بی دوامی باشد پس چرا بوجود می آید مگر خداوندی که حکیم است می تواند چیزی پوچ خلق کند؟

ناخودآگاه ذهنم به چند سال پیش کشیده شد, سرکلاس ادبیات بودیم آن روز قرار بود شعر لیلی و مجنون را بخوانیم وقتی بیت آخر تمام شد

 بچه های با صورت های در هم رفته و لب های آویزان از معلم پایان ماجرا را پرسیدند؟ اینکه بالاخره لیلی و مجنون به هم رسیدند یا نه؟

معلم با سخنی از شهید مطهری جواب سوال را داد:

وصال مدفن عشق است و آغاز دلزدگی و تنفر و فرار.

ادامه »

موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[چهارشنبه 1395-08-26] [ 11:55:00 ق.ظ ]




مداومت بر غذای واحد بسیار مضراست و غذا باید دراعدل اوقات خورده شود: مثلا در پاییز و زمستان غذا باید نزدیک ظهر خورده شود و در فصل

گرم باید زمان صبح خورده شود.

افراد مسن باید وعده های غذایی خود را زیاد کنند و غذاهای باکیفیت مصرف کنند.

خوردن زیاد غذاهای بی مزه باعث بی اشتهایی می شود. غذاهای ترش حافظه را کم می کند ,چهره را پیر می کند, طول عمر را کوتاه می کند.

شیرینی  زیاد باعث می شود اشتها کم شود, کبد چرب شود زیرا کبد شیرینی دوست دارد بد عادت می شود و غذا را تبدیل به خون نمی کند و فقط

شیرینی را تبدیل به غذا می کند. پرهیز مداوم هم خوب نیست.  پرهیز مخصوص افراد بیمار است به اعتدال غذا خوردن مخصوص انسان های

نرمال است.

افراد سر و تر تا سه عدد خرما هم می توانند مصرف کنند اما افراد گرم و خشک به یک عدد خرما اکتفا کنند. در جنوب کشور تا  5عدد خرما هم

می توانند مصرف کنند. در آب و هوای اصفهان خرمای خشت مصرف شود.

غذاهای لطیف مانند مرغ بخورید (در تابستان مرغ کوچک و در زمستان مرغ بزرگ), گوشت شتر و گاو غلیظ است گوسفند گوشت خیلی خوبی

دارد .بهترین جای گوسفند گوشت کتف سمت راست آنست که معتدل است .بهترین ماهی در آب وهوای اصفهان ماهی غزل آلا است .بهتراست

ازغذای لطیف استفاده کنید اما در ماه یکی دوبار غذای غلیظ بخورید.

اگرکسی معده سردی داردتا مدتی از ماست استفاده نکند

                                                                                                                                  شنیده شده از کلاس آقای خسروی

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: طب, روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 09:07:00 ق.ظ ]




سنجد(با هسته وپوسته)را پودر کنیدبا عسل و شیر بخورید اگرمفصل خشک شده باشد برطرف می شود.

بین 5تا7عدد بادام رابخیسانید(بادام سنگی که پوست آن سفت باشد واز پوسته جدانشده باشد)پوست آنرابکنید حتی پوست سفید روی آن را هم

بردارید داخل مخلوط کن با یک قاشق عسل ویک فنجان آب مخلوط کنید.این بهترین غذابرای صبحانه است.وبه آن شیر بادام می گویند.

عسل را رقیق کنید(برای سرد مزاجان)یا آب قند درست کنید(برای گرم مزاجان) و داخل آن گل محمدی بیندازید آنرا درون آفتاب قرار دهید تا

مستهلک شود و آنرا در پاییز مصرف کنید.به آن جوز قند یا گلنگبین میگویندکه که مغز رابسیار تقویت می کند معده راتقویت می کند وبرای نقرس

که بخاطر غلبه بلغم باشد بسیار مفید است وکسانی که سنگ مثانه وکلیه دارنداز این ماده زیاد استفاده کنند.

نخود: 24خاصیت دارد اگر لثه شما خونی می شود آب نخودراقرقره کنید, اگرنخودرا داخل زود پز با زردچوبه بپزیدتاحدی که آب آن بخار شودچند

خاصیت دارد: حافظه راقوی می کند,استخوان بندی محکم می شود,استخوان بندی بچه هاکشیده و بزرگ می شود,پوست صورت شفاف

میشود,کک و مک های روی پوست با نخود درمان می شود,برای دستگاه تنفس و شش هامفید است ,مصرف نخودکوبیده شده با ارده بجای نان

بسیارمفید است,ضمادنخود برای تقویت پیاز موبسیار مفید است ویکی از غذاهایی که می توانید با نخود درست کنید فلافل است که اگرباروغن

زیتون ودر منزل تهیه شود بسیار غذای خوبی است برای فلفل آن هم از فلفل سفید استفاده کنید که خواص فلفل سیاه رادارد ولی مضرات آنرا ندارد وبرای گرم مزاجان هم مشکلی رابه وجود نمی آورد(البته نخودراباید قبل از مصرف به مدت 24ساعت خیس کنید نه بیشتر و نه کمتر تا نفخ آن گرفته شود.

اگراین مدت کمتر شود نفخ آن گرفته نشده واگر بیشتر شود دوباره به آن برمی گردد.نخود را درهفته تاسه چهار بار میتوانید مصرف کنید.

                                                                                                          منبع:شنیده شده از کلاس آقای خسروی

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: طب, روایت های آندو  لینک ثابت
 [ 08:17:00 ق.ظ ]




                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        غذا را آرام بخورید حتی آب را بجوید آب سریع النفوذ است وقتی وارد معده شد بلافاصله جذب کبد می شود اگر معده گرم باشد باعث بخارات    می شود که باعث سردرد می شود.

راهکار :بین یک لقمه و لقمه دیگر قاشق را زمین بگذاریدکمی صبر کنید اما زیاد آرام غذاخوردن هم بد است مخصوصا برای افرادی که طبع سرد وخشک دارند فرد بسیار لاغرمی شود ومعده چنین غذایی رابه عنوان ریزه خواری قبول می کند.معده یا خیلی سرد می شودیا خیلی گرم و صفراوی.                                                                                                                                                                                به غذاخوردن خود توجه کنید افرادی که توجه به غذا ندارند افرادی پرخورند و باعث سوء هاضمه می شود صحبت کردن وسط غذا بسیار مضراست

حالت نشستن در افراد ذکور بهتر است به حالت تشهد باشد و وزن خودرا به طرف چپ بدن بیندازند افرادی که به صورت چهار زانو می نشینند معمولا افراد پرخوری هستند, زیرا دراین حالت دریچه معده باز است. غذاخوردن روی صندلی باعث بروز واریس در بدن می شود

لقمه هارا کوچک بردارید نان را با دندان نکنید. زیرا باعث ضعف حافظه می شود. نان را بادست تکه کنید.کسانی که می خواهند لاغر شوند با قاشق چای خوری یا با دوانگشت غذا بخورند. موقع غذا خوردن از جای خود بلند نشوید زیرا باعث آسیب دستگاه گوارش می شود .به هیچ وجه وسط غذا آب نخورید اگر به این کار عادت کرده اید نصف لیوان آب کنار دست خود بگذارید و با نی بمکید و مقدار آنرا کم کنید تا این عادت شما فراموش شود. اگر هرچه آب می خورید سیر نمی شوید سکنجبین یا عسل بخورید امام صادق (ع) در روایتی می فرمایند: تعجب می کنم از کسی که وسط غذا آب می خورد و نمی میرد.

زیاد غذا خوردن باعث ایجاد تُخَمِه می شود نشانه آن این است که غذا در معده تجمع پیداکرده و هضم نشده است این فرد نباید غذا بخورد تا غذای مانده درون معده هضم شود.

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1 · 2

موضوعات: طب, روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-08-18] [ 09:33:00 ق.ظ ]




منتظر دوستم نشسته بودم.به بدقولی هایش عادت داشتم.باید حدود ده تا بیست دقیقه منتظر می ماندم تا برسد.

خانمی کنار من نشسته بود که چادری بود.ناگهان دختری از جلوی ما رد شد چادر  نداشت و آرایشی ساده کرده بود و موهایش کمی بیرون بود.

خانم چادری به من اشاره ای کرد وگفت عجب زمانه ای شده با چه وضعی در خیابان می گردند چرا پدر مادرشان چیزی به آن ها نمی گویند.

چندلحظه ای گذشت ناگهان دختری با آرایش غلیظ با یک مانتوی کوتاه و چسبان و موهایی رنگ شده که کاملا بیرون بود نزدیک شد.گفتم حتما این یکی را امربه معروف می کند اما وقتی نزدیک شد سلام واحوالپرسی گرمی با هم کردند و آن خانم به من گفت ایشان دخترعموی من هستند که منتظرشان بودم و خداحافظی کردند و رفتند.

با خودم فکر کردم چرا ما هیچموقه عیب های خودمان و نزدیکانمان را نمی بینیم.همیشه دوست داریم کار دیگران را خراب جلوه دهیم.چرا آن خانم نسبت به دخترعمویش بی تفاوت بود و حتی می خواست با او به گردش به گردش یا خرید یا هرجای دیگری برود اما چنان حرفهایی نسبت به آن دختر غریبه زد.

یاد آن خانم هییتی افتادم که دختر کوچکی که هنوز به سن تکلیف بود را دعوا کرد وگفت چرا روسری سرت نکرده ای نامحرم اینجاست وکاری کرد که که آن دخترک گریه افتاد و شاید برای مدتی یا حتی همیشه از مجلس امام حسین علیه السلام خاطره بدی در ذهنش ماند اما دختر خود آن خانم با چه وضع فجیعی در کوچه و خیابان می رفت وخانم به دخترش افتخار هم می کرد.

چرا ما ساختن جامعه را از خودمان شروع نکنیم؟

خودسازی وساختن جامعه مقدمه ای می شود برای الگو گیری دیگران از ما و اینکه تا نتوانیم خود و خانواده را بسازیم نمی توانیم قدمی برای ساختن جامعه آن هم جامعه دینی برداریم.

در همین فکرها بودم که دوستم رسید و رشته افکارم پاره شد اما غصه بزرگی بر دلم نشست و اینکه آیا خودم تا به حال چندبار عیب های خودم را ندیده گرفتم و به طعنه زنی و ایراد گرفتن به دیگران پرداختم…

نوشته شده توسط {ر.الف}

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: مناسبتها, روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-08-16] [ 11:00:00 ق.ظ ]




از کوچکی با او آشنا بودم.اما با یک  احساس غریب و ناخوشایند.از اینکه بخواهم او را وارد زندگی کنم می ترسیدم.

از اینکه فکر بقیه نسبت به من چه تغییری می کند.ازینکه برخورد خانواده و دوستانم وآشنایان چگونه می شود.از مخالفان سرسختش بودم اما انگار قسمت بود وارد زندگیم شود و با ورودش به زندگیم تغییرات زیادی  ایجاد کند.

بله از همان چیزی که می ترسیدم بر سرم آمد.

بالاخره کم کم جایش را در زندگیم باز کرد و شد جزیی از زندگی روزانه من که اکثرا با من بود.

اوایل احساس خوبی نداشتم و با اینکه انتخاب خودم بود باید تحملش می کردم اما مدتی که گذشت با او انس گرفتم و حس خوبی پیدا کردم با وجودش احساس امنیت وآرامش داشتم.با امدنش برکت را به زندگیم آورد و بخاطرش حرمت خیلی چیزها را نگه داشتم.

اخلاقم بهتر شد.

بخاطرش به راه های خوبی کشیده شدم که هنوز هم باورم نمی شود.

الان که به چندسال پیش فکر می کنم که چقدر مخالفش بودم ولی الان حتی یک دقیقه هم حاضر به ترکش نیستم و حفظ حرمتش برایم خیلی مهم شده است.

حالا می فهمم معنای مصونیتش را و اینکه چرا می گفتند محدودیت نیست.شاید اگر خودم قبل و بعدش را ندیده بودم  این حرف ها برایم فقط در حد شعار بود اما من همه اینها را با تمام وجود حس کردم.

البته این را نادیده نگیریم محجبه های بی حیایی که لکه ننگ اند برای ارثیه ای که از حضرت زهرا سلام الله علیها و دخترشان حضرت زینب سلام الله علیها به ما رسیده ودیدن این ها مایه تاسف است.

دختران چادری قبل از انتخاب چادر فکر کنید که قرار است از چادر چگونه و در چه راهی استفاده کنید برای ترویج فرهنگ فاطمی یا وسیله ای برای سواستفاده دشمن.شما ارزشمندید و با در پناه چادر و مصونیت چادر رشد کنید به نحوی آینده ساز مملکت گردید چون در هرصورت نقش مهمی دارید مادران آینده سرزمین من.

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[یکشنبه 1395-08-02] [ 11:35:00 ق.ظ ]




از در حوزه بیرون آمدم در حالی که تمام ذهنم مشغول سخنرانی امروز بود. سخنرانی درباره روش های مختلف تبلیغ دین در زمان های مختلف

بود. استاد جلسه روش های تبلیغی امامان مختلف را بیان کردند. درباره جهاد امام حسین(ع), صلح امام حسن(ع) و نهایتا شیوه تبلیغی  امام

سجاد(ع) را با توجه به شرایطزمانی پس از جهاد امام حسین (ع),  بیان کردند و بیان نمودند که شیوه امام سجاد (ع) با استفاده از دعا و گریه بر

مصائب کربلا بوده است. همچنین قسمتی از دعای چهارهم صحیفه سجادیه رابرای ما خواندند که معنای آن بدین شرح است:

ای آنکه اخبار شکوه کنندگان از وی پنهان نمی ماند, و ای آنکه برای تحقیق در حال ایشان نیازی به گواهی گواهان ندارد,  و ای آنکه یاریش نسبت

به مظلومان زیاد است, و ای آنکه یاریش از ظالمان دور است, ای خدای من, تو می دانی که از فلان بن فلان به من درباره آنچه تو از آن نهی کرده

ای, وهتک حرمتی که تو آن رامنع نموده ای چه رسیده است, چون از بسیاری نعمت تو, مغرور شده و از انکار تو بر خود نمی هراسد.

درهمین فکرها بودم که به ایستگاه رسیدم و سوار اتوبوس شدم کنار خانمی نشستم که کتابی در دستش بود. کم کم شروع به صحبت کردیم

متوجه شدم که به کلاس نهج البلاغه می رود. کمی که گذشت دختر نوجوانی سوار اتوبوس شدکه کارت اتوبوسش شارژ نداشت می خواست روی

صندلی بنشیندکه خانم کارتش را به طرف او گرفت و گفت: بیا عزیزم. دختر کارت را از او گرفت و تشکر کرد. کارت را زد و به او برگرداند.    

     خانم به طرف من برگشت و گفت: این پول ها ارزشی ندارد ولی باعث می شود یاد بگیرد که حق الناس نکند.

چه ایده خوبی! آن خانم با این روش در محیطی مثل اتوبوس چقدر خوب دین راتبلیغ می کرد باخودم فکر کردم من چه کاری می توانم برای

تبلیغ دینم انجام دهم؟

به نظر شما درشرایط الان زمانه چه کاری می توانیم برای تبلیغ دین انجام دهیم

کوثر ولایت نظرات شماست

 

اشتراک گذاری این مطلب!
موضوعات: روایت های آندو  لینک ثابت
[سه شنبه 1395-07-27] [ 01:06:00 ب.ظ ]
 
   
 
فراخوان یاوران حسینی