کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < آذر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30




کاربران آنلاین

  • رضوانی
  • زكي زاده
  • جمشيديان
  • صبا ملکوتی
  • حضرت مادر (س)
  • رها
  • امید



  •   آتروپات   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکارخانم فریبا حقیقی

    از خانه که بیرون زدم حس کردم سردی این صبح پائیزی بیش تر از روزهای قبل است.

    به خیابان اصلی رسیدم و با انبوهی از برگ های درختان توت که زمین را مفروش کرده بودند، روبرو شدم.
    وای چه چیزی بهتر از صدای خش خش برگ زیر پا ،آن هم وقتی همصحبتی برای پیمودن راه طولانی نداری.

    هم زمان با هر قدم که برمی داشتم و خش خشی از زیر پا می شنیدم، هم دردی با برگ ها و هم رازی با آن ها می کردم.
    دستانم یخ کرده و تقریبا بی حس شده بود.
    یاد آگهی بازرگانی که در زمان های نه چندان دور از تلویزیون پخش می شد افتادم.
    چیزی به نام آتروپات را تبلیغ می کردند که ظاهرا قابل شارژ بود و برای روزهای سرد طراحی شده بود
    وسیله ای که با فشار دادن دکمه ای، گرمای خود را آزاد می کرد.
    در کم و کیفِ حقیقت آن نیستم؛ فقط آرزوی گرمای آن را برای دستان بی حسم داشتم.

    به ایستگاه رسیدم و سوار اتوبوس همیشگی شدم(اتوبوسی عهددقیانوسی وسرد)
    به هر حال چاره ای نبود و برای رسیدم به مقصود، از هیچ بهتر.

    همان مسافران همیشگی و پایه ثابت این خط با همان چهره های آشنا شده برایم.
    در میان مسافران دختری نوجوان که ظاهرا نقشه کشی می خواند( به دلیل همراه داشتن خط کش عریض و مابقی وسایل اندازه گیری) هم همراه روزهای رفت و آمد من، هست.
    هرروز با خشکی و جدیت سوار می شود و روی صندلی جوری می نشیند که جایی برای کس دیگری نماند.
    آن روز روبروی من نشست و بعد از خوردن لقمه نانش، نگاهی پرجذبه به من که مشغول فرستادن صلوات بودم انداخت؛ باکمال تعجب جایش را عوض کرد و آرام کنار من نشست، جوری که تنش به تن من چسبید.
    تعجب کردم و زیر چشمی نگاهش کردم ، انگار آرام تر از دقایقی قبل شده بود و این که من هم گرم تر شده بودم و حس خوبی مثل پیداکردن یک همراهِ صمیمی به من دست داد.

    فکرکردم آتروپات تبلیغ شده در بچگی هایم را این بار در سایز و اندازه ای بزرگ تر یافتم، چون کل بدن و قلبم گرم شد.

    موضوعات: فرهنگی, روایت تولیدی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [جمعه 1397-09-23] [ 04:06:00 ب.ظ ]





      قالب من دَرآوردی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    سرکارخانم فریباحقیقی

    تصمیم به دعوت دوستان داشتم یک دورهمی کوچک و ساده، به همین دلیل مواد کیک را یک و نیم برابر دستور، انتخاب و آماده کردم.
    قالب های مافین و کاغذ را روی میز گذاشتم و مثل همیشه، مواد را داخل قالب ها ریختم، البته بدون توجه به موادی که اضافه کرده بودم.

    قالب ها پر و مواد باقی ماند.

    پیش خودم گفتم: کاغذ مافین که شکل مخصوص را دارد و نیازی به قالب مافین ندارد و بعد مواد کیک را داخل کاغذهای بدون قالب ریختم و بقیه را به اجاق  و فر سپردم.

    ساعت پخت تمام شد و من درِ فر را باز کردم و…

    بله، آن چه نباید می شد، شده بود.
    کاغذهای بدون قالب، هرکدام به شکل و شمایلی وحشتناک درآمده و شده بود قالب کیک های پخته شدهء من.

    یادم افتاد چند روز پیش در جمعی بودم و شنیدم که کسی می گفت:

    _ هرکس عقل دارد و نیازی به قالبی به نام دین ندارد تا کارهایش بر اساس آن شکل بگیرد عقل در همه جا کاربرد دارد و از دین بی نیاز…

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, روایت تولیدی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-09-21] [ 07:16:00 ق.ظ ]





      راهکار ساده برای تربیت فرزند جهت کنترل نگاه   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

    ریحانه علی عسکری

    یک راهکار ساده برای این که کمک کنید بچه های شما در سنی که عاقل و بالغ می شوند بتوانند نگاهشان را کنترل کنند.

     وقتی بچه ها به سن سه سالگی رسیدند از آن ها بخواهید به مدت سه دقیقه چشمانشان را بسته نگه دارند_ بیش تر نمی توانند و از آن ها نخواهید_

    بعد تا جایی که می توانید تشویقشان کنید بخاطر این حرکت.

    این باعث می شود که آن ها کنترل نگاه را یاد بگیرند

    و وقتی بالغ شدند بتوانند نگاهشان را کنترل کنند.

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, خانواده, روایت تولیدی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [یکشنبه 1397-09-18] [ 09:55:00 ب.ظ ]





      با شکر تا تخریب مغز   ...

    شکر عامل اصلی پوسیدگی دندان است. پس از خوردن شیرینی، فرآیند شیمیایی پیچیده ای در دهان آغاز می شود.
    باکتری های موجود در پلاک های دندانی، از شکر برای تولید اسید به منظور قابل مصرف کردن املاح سطح دندان استفاده می کنند.
    شکر در بدن انرژی تولید می کند و هیچ ماده مغذی دیگری ندارد. شما برای دریافت انرژی به مواد قندی نیاز ندارید و می توانید با خوردن سایر مواد غذایی، انرژی مورد نیاز بدن را تامین کنید.

     نتیجه دریافت زیاد مواد قندی، چاقی است اگر اضافه وزن دارید حذف مواد قندی، آسان ترین راه برای کاهش انرژی دریافتی محسوب می شود. 

    عسل، شیر، شکر سفید، آب میوه های غلیظ شده و نوشابه های گازدار، حاوی اشکال تغییر شکل یافته قند و شکر هستند.

     برای کاهش قند مصرفی، آسان تر است که هر مرتبه، غذایی با شیرینی کمتر بخورید.
    اما می دانید که اضافه وزن بیماری های بسیاری را به همراه دارد. یکی از نهفته ترین بیماری های چاقی، افزایش استرس است.
    استرس تا پنچ برابر قدرت سیستم ایمنی بدن را پایین می¬آورد و سلول های مغزی را از بین می برد. تحقیقات نشان داده است که ناحیه‌ ای از مغز به نام هیپوکامپ در نتیجه استرس طولانی مدت به ویژه در بیماران تا 25درصد سلول های خود را از دست می دهد.

     هیپوکامپ، در شکل گیری حافظه طولانی مدت دخالت دارد. بنابراین استرس می تواند منجر به از دست دادن بخش مهمی از حافظه شود. 

    از آنجا که هیپوکامپ شامل گیرنده های بسیاری برای هورمون های استروئید مانند گلوکورتیکوئید است که در نتیجه استرس آزاد شده‌ اند. بنابراین مقدار بیش از حد این هورمون ها می تواند سلول های مغز را تخریب کند.

    موضوعات: وبلاگ علمی, روایت تولیدی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [شنبه 1397-09-17] [ 09:28:00 ب.ظ ]





      رویای ناتمام   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ
    سرکار خانم لیلا باباربیع

    عینکش را روی چشمانش جا به جا کرد و با یه لبخندِ غم‌انگیز گوشه لبِش گفت:

    «آدمیزاد هیچ وقت از زمانی که اکنون در اختیارشه لذت نمی بره یا در حسرتِ روزهاییه که گذشته یا در انتظارِ اوقاتی که هنوز نیومده، هیچ گاه نه از زمانِ حال لذت می بره و نه از موقعیتی که در اون هست!

    دائم نگرانه، نگران روزهایی که هنوز نیامده؛ علتِ این که این روزها آدمی با حالِ خوب کم می بینیم همینه‌…!

    یاد نگرفتیم؛ راستش یادمون ندادن که چطور زندگی کنیم، چطور لذت ببریم…! »

    کیفش را جمع کرد؛ عزم رفتن کرد و از ما خواست تا هفته بعدش راجع به حرفایش فکر کنیم…!

    کل مسیر را به حرف‌هایش فکر کردم
    راست می گفت، یادم می‌آید اول یا دوم دبستان بودم که هَر روز با گریه راهی مدرسه می شدم ، می گفتم دلم می خواهد بزرگ شوم و به راهنمایی بروم…!

    یادم می‌آید سه شبانه روز با پدرم حرف نمی زدم چون گفته بودم آن قدر بگردد دارویی پیدا کند تا بخورم و زودتر بزرگ شوم و چون او در برابرِ خواسته‌ام می خندید و می گفت که پیدا نمی شود، گمان می کردم نمی خواهد آرزویم را برآورده کند…!
    گذشت تا رسیدیم به روزهای سیزده، چهارده سالگی، به جرئت می گویم که آن دوران، سیاه‌ترین دوران عمرم بود ؛

    فقط اجبار بود و اجبار…!

    لا به لایش هم چیزی در ذِهنمان شکل گرفته بود به نامِ عشق، البته با معنی خیلی ابتدایی و بچه‌گانه…!

    بزرگ‌تر شدیم رسیدیم به سال های دبیرستان!
    هَمان سال هایی که بزرگ‌ترهایمان می گفتند شیرین‌ترین دوران زندگیست…!

    سال اول گذشت و نوبت به انتخاب رشته‌هایمان رسید.

    کم کم زمزمه‌هایی به گوش می رسید:

    «دخترِ فلانی تجربی می خواند تو چی کمتر داری ازَش؟! »

    «ریاضی بخوان در کنارَش هنر را دنبال کن ! »

    «هنر هم شد رشته؟!
    پسرِ فلانی وکالت می خواند ، تو هَم باید وکیل شوی! »

    و هَمانجا شروعی بود برای خط کشیدن روی یک سری از آرزوهایمان…!

    و رویای هنر که در ذهنِ بعضی‌ها خشکید !

    می شد آرزوهای بچه‌ها را از شعرهای کنار کتابِ زیست

    و طراحی‌های کنار سوال دیفرانسیل

    و فسلفه فهمید…!

    برای رَها شدن از آن روزهای به اصطلاح شیرینی که دیگر شیرینی‌اش داشت دِلمان را می زد آرزو کردیم دانشجو شویم!

    گُمان می کردیم دانشگاه رنگی‌تر است؛ خیلی هَم رنگی‌تر…!

    یِک سری منتظرِ شاهزاده سوار بر اسبِ سفیدی بودیم که قرار بود به ما بخورد و جزوه‌هایمان همزمان به زمین بریزد.

    یک سری دوست داشتند دانشگاه بروند که فوق لیسانس و دکترا بگیرند و زبانزدِ خاص و عام شوند.
    یک سری هَم‌…

    نمی دانم…!

    غول بی شاخ و دُم کنکور را رَد کردیم و وارد دانشگاه شدیم.

    دانشجو شده بودیم دیگر…!

    رنگی بود امّا نه به اندازه رویاهایمان…!

    راستش یک به یک هر چه رویا داشتیم از هم پاشید،

    و دانشگاه و شغل و ازدواج تنها رویایی بود که برایمان سالم باقی مانده بود !

    مقصر خودمان بودیم یا دیگران؟
    نمیدانم؛ امّا این را خوب می دانم که استادِمان عجیب راست می گفت؛

    هیچ کس یادمان نداد لذت بردن را ، عشق را ، زندگی کردن را…!

    برای رویاهای از دسته رفته‌تان تجویزی ندارم امّا برای آن چندتایی که هنوز سالم باقی مانده ، حواستان باشد که زندگی لذت بردن از هَمین ثانیه‌هاست، نه دیروزی که رفته و نه فردایی که هنوز نیامده است.

    روز دانشجو مبارک🌹

    موضوعات: فرهنگی, خانواده, روایت تولیدی, روایت تولیدی, #به قلم خودم  لینک ثابت



    [جمعه 1397-09-16] [ 04:24:00 ب.ظ ]






      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.