از خانه بیرون رفتم.

نزدیکی های اتوبوس که رسیدم انگار خانمی حالش بد شده بود و داخل ایستگاه نشسته بود.

چیزی که نظرم را جلب کرد پسر کوچکش بود که مدام مراقب مادر بود و داشت روسری او را مرتب می کرد.

پسری حدودا هفت هشت ساله،اندامی ریزه و عینکی که باعث جالب شدن چهره اش شده بود.

با جذبه بود و بسیار آشفته از حال مادر.

موبایل مادرش را برداشت و شماره ای گرفت:

« الو بابایی کجایی پس،مگه نگفتی همین نزدیکی،مامانی حالش بده،منم که نمی تونم ببرمش جایی،زودی بیا»

واقعا برایم جالب بود پسری در آن سن و سال اینقدر نگران و آشفته از حال مادر و بدتر از آن اینکه احساس ناتوانی می کرد و منتظر پدرش.

من و خانم دیگری که آنجا حضور داشت، خواستیم ماشینی بگیریم و مادرش را به دکتر برسانیم که پسرک با لحن جدی گفت:

«نههه الان بابام میرسه»

آقایی که متوجه قضیه شده بود برای کمک نزدیک آمد، 

مرد محترمی بود،اهالی محل او را می شناختند.

پسرک با تمام ابهت و توان جلو آمد و گفت:

«آقا نیا نزدیک، مامانم حالش بده، برو کنار نامحرمی الان بابام میاد»

خدارا شکر همان لحظه پدر آمد و پسرک و مادرش را برد.

رفتار پسرک را در ذهنم مرور می کردم، 

واقعا جالب بود، به ناتوانیش آگاه بود و منتظر پدر.

ناگهان یادم آمد از حادثه ای که برای حضرت زهرا آن هم جلوی کودکانش اتفاق افتاد:

مادر پهلویش شکسته بود….

میخ در سینه اش فرو رفته بود…

محسنش سقط شده بود….

اما…..

دستان پدر را بسته بودند….

موضوعات: نویسنده:رعنا اسماعیلی  لینک ثابت



[جمعه 1396-11-13] [ 04:29:00 ب.ظ ]