« دو راهی عشقشعر »

از خانه بیرون رفتم.

نزدیکی های اتوبوس که رسیدم انگار خانمی حالش بد شده بود و داخل ایستگاه نشسته بود.

چیزی که نظرم را جلب کرد پسر کوچکش بود که مدام مراقب مادر بود و داشت روسری او را مرتب می کرد.

پسری حدودا هفت هشت ساله،اندامی ریزه و عینکی که باعث جالب شدن چهره اش شده بود.

با جذبه بود و بسیار آشفته از حال مادر.

موبایل مادرش را برداشت و شماره ای گرفت:

« الو بابایی کجایی پس،مگه نگفتی همین نزدیکی،مامانی حالش بده،منم که نمی تونم ببرمش جایی،زودی بیا»

واقعا برایم جالب بود پسری در آن سن و سال اینقدر نگران و آشفته از حال مادر و بدتر از آن اینکه احساس ناتوانی می کرد و منتظر پدرش.

من و خانم دیگری که آنجا حضور داشت، خواستیم ماشینی بگیریم و مادرش را به دکتر برسانیم که پسرک با لحن جدی گفت:

«نههه الان بابام میرسه»

آقایی که متوجه قضیه شده بود برای کمک نزدیک آمد، 

مرد محترمی بود،اهالی محل او را می شناختند.

پسرک با تمام ابهت و توان جلو آمد و گفت:

«آقا نیا نزدیک، مامانم حالش بده، برو کنار نامحرمی الان بابام میاد»

خدارا شکر همان لحظه پدر آمد و پسرک و مادرش را برد.

رفتار پسرک را در ذهنم مرور می کردم، 

واقعا جالب بود، به ناتوانیش آگاه بود و منتظر پدر.

ناگهان یادم آمد از حادثه ای که برای حضرت زهرا آن هم جلوی کودکانش اتفاق افتاد:

مادر پهلویش شکسته بود….

میخ در سینه اش فرو رفته بود…

محسنش سقط شده بود….

اما…..

دستان پدر را بسته بودند….

   جمعه 13 بهمن 1396


فرم در حال بارگذاری ...

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی