کوثر ولایت
مدرسه علمیه کوثر اصفهان
 
  خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

   




جستجو





 << < مهر 1397 > >>
شن یک دو سه چهار پنج جم
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30        




کاربران آنلاین

  • زكي زاده
  • ربیع الانام
  • سمیه
  • مجنون
  • S.Fatemeh.mirahmadi



  •   دشمن خانگی   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکارخانم فریبا حقیقی

    مراسم اهدای جایزه به مدال آوران در حال پخش بود.

    زنان ایرانی در مسابقات پارا المپیک کسب مدال کرده و افتخارآفرینی نموده بودند.

    سرم به کارهایم گرم بود و دخترم مشغول نقاشی کشیدن بود.

    بعد از اهدای جوایز، خبرنگار سراغ بانوان رفت؛ با آن ها مصاحبه کرد، تقدیر و تشکر از قهرمانان ورزشی چاشنی این مصاحبه شد. 

    دخترکم جامدادی اش را برداشت و دفتر را بست و رو به من گفت:

    _مامان من می خوام آماده بشم و برم بَرَنده بشم.

    گفتم: آفرین گُل مامان. حالا کجا بَرَنده می شی؟

    جواب داد: بذار اول آماده بشم.

     مداد رنگی قرمزش را از جا مدادی درآورد و درحالی که آئینه برسش را جلوی صورتش گرفته بود، آن را به لب هایش می مالید و از من پرسید:

    _دیگه قرمز شدند، برم بَرَنده شم؟ 

    چشمانم از تعجب گِرد شده بود؛ نمی دانستم چه بگویم و اصلا چرا چنین کاری انجام داد.

    گفتم: 

    _مگه بَرَنده شده به رژ مالیدن و آرایش کردنه؟ 

    – آره مامان، الان تلوزیون نشون داد.

    به تلوزیون نگاه کردم؛ خطرناک ترین دشمن را مقابلم می دیدم.

     با یک دقت کودکانه و جمع بندی دو دو تا چهار تایی می شد فهمید آب از کجا گِل آلود شده.

     بچه من با دیدن قیافه زنانی که کسب مدال کرده و کاسب دیده شدن هستند؛ آن هم با نسخه ای رنگی و پُر لعاب، تصور همراهی آرایش و آوازه در کنار هم را پیدا کرده بود.

    پرسشی عمیق در ذهنم به صدا درآمد؛ که چرا به چنین جایی رسیده ایم و کجای معادله اسلامی بودنمان غلط بوده است؟

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, فرهنگی, روایت تولیدی, حجاب وعفاف, روایت تولیدی  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-07-26] [ 07:20:00 ق.ظ ]





      خون سرخ، چادر سياه   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    اينجا، شهادت و حجاب به هم گره خورده است؛ تو گويى هر دو از يك جنسند. 

    مراسم تشييع شهدا را مى گويم، در روز حجاب و عفاف، ميدان امام اصفهان. پيكر شهدا را، خواهران و مادران و دخترانى پوشيده با چادر سياه بدرقه كردند تا نشان دهند سياهى چادرشان آن هم در اين زمانه جادوى رنگ و مد، كمتر از سرخى خون شهيدان نيست.

     دور شهيدان حلقه زدند تا بگويند راهى را كه آن ها با نثار خونشان شروع كردند، با چادر سياهشان ادامه خواهند داد تا مرهمى باشد بر زخم هاى آنان. شهيد زنده است، زنده است و مى بيند كه اين بار دشمن نه مرز و خاك وطن را ، كه عفت و حياى زنانمان و حرمت خانواده هايمان را نشانه رفته است.

    امروز شهدا پرچم را به دست ما داده اند و شاهد و ناظر ما هستند كه در اين نبرد چگونه روسفيدشان مى كنيم. كاش دعايمان كنند كه همچون آنها، در اين ميدان هم دشمن را نااميد كنيم.  كاش زنان ما بدانند كه امروز چه بار سنگينى را بر دوش مى كشند و نوع پوشش به ظاهر شخصيشان، چندان هم شخصى نيست، شايد سرنوشت كشور و ملت و نسلى به آن گره خورده باشد!

    موضوعات: روایت تولیدی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-04-21] [ 04:23:00 ب.ظ ]





      مادرانه با چادر   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    دوستی داشتم که دوران دانشگاه، سرطان مادرش را گرفته بود.

    چادر من او را به یاد مادرش می انداخت

    می گفت: راه رفتن در کنار تو مرا آرام می کند،

    چادرت مادرم را برایم تداعی می کند

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1397-02-20] [ 06:43:00 ق.ظ ]





      تبليغ سياهى، تبليغ سپيدى   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثرولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    دشمن كارش را خوب بلد است. مى تواند زشت ترين ها و سياه ترين ها را به زيباترين و جذابترين روشها عرضه كند. مى تواند آنقدر پليدى ها را رنگ و لعاب زيبا دهد كه ظاهر دلفريبشان خبر از ذات سياهشان ندهد. خوب مى تواند از ظلمت ها و تباهى ها، دنيايى دوست داشتنى، جذاب و دلفريب بسازد. خوب مى تواند زشتى ها را كادو پيچ شده هديه دهد.

    اصلا مگر مى توان بدون رنگ و لعاب، در تبليغ سياهى هايى همچون فساد و بى بند و بارى، بى نمازى، مشروب خورى ، سگ بازى و هزاران پليدى ديگر موفق بود؟ دشمن اين را خوب مى داند و خوبتر عمل مى كند!

    اما افسوس و صد افسوس كه ما زيباترين ها و نورانى ترين ها را به بدترين شكل تبليغ كرديم. آنقدر ناشيانه در تبليغ سپيدي ها گام برداشتيم كه از خودمان و آن همه سپيدى، رد پايى سياه بر قلبها باقى گذاشتيم. نماز و روزه و بندگى، حجاب و حيا و عفت نور است، نورى كه فطرت ها به آن متمايل است؛

    اما تبليغ و ترويج آن را بلد نبوديم. سپيدى ها و زيبايى ها را درون جعبه اى سياه و بد منظر گذاشته و عرضه كرديم. اصلا مگر ترويج نور و زيبايى به زور و خشونت احتياج دارد؟ ما اين را ندانستيم و قافيه را باختيم! 

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



    [چهارشنبه 1397-01-15] [ 07:06:00 ب.ظ ]





      اتوبوس خاطرات   ...

    نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ کوثر ولایت:

    سرکار خانم صفورا صیرفیان پور

    چشمهايشان در هم گره خورده بود و براى روبرگرداندن و خود را به نديدن زدن دير شده بود. عاطفه بود! صميمى ترين دوست دوران مدرسه اش. چند سالى مى شد كه او را نديده بود. بعد از اينكه در دو دانشگاه مختلف قبول شده بودند، بجز چند تماس تلفنى آن هم همان اوايل، ديگر خبرى از او نداشت. دوست نداشت عاطفه او را با آن سر و وضع ببيند، اما چاره اى نبود. عاطفه هم از ديدن او با آن لباس و قيافه جا خورد، اما به روى خود نياورد و با روئى باز او را در آغوش گرفت. 

    صندلى كنار دست عاطفه در اتوبوس خالى بود. پهلوى او نشست، مثل آن سالها كه هر دو روى يك نيمكت بغل دست هم مى نشستند. عاطفه هنوز همان عاطفه بود، فقط كمى بزرگتر و خانمتر شده بود. درست مثل آن روزها، قرص زيباى صورتش را با چادر قاب گرفته بود. صورت ساده و بى آرايش، چشمها و لبخند عاطفه، بناگاه آينه اى شد كه او توانست گذشته نه چندان دورش را در آن ببيند. 

    چقدر از آن گذشته فاصله گرفته بود و اين را امروز با ديدن عاطفه فهميد. انگار كه ديدنش تلنگرى بود كه او را از خواب بيدار كرد. سعي كرد دستهايش را كه با ناخن مصنوعى و آستينهاى كوتاه جلوه گرى مي كرد، قايم كند. اما صورتش را چه مي كرد؟ كمي كه به خود مسلط شد، شالش را كه يله روى موهاى بلندش رها شده بود جلو كشيد و آهسته دستمالى از كيفش در آورد تا در فرصتى مناسب لبهايش را كم رنگتر كند. تا به حال اينقدر احساس خجالت و حقارت نكرده بود. 

    حرفهايشان گل انداخته بود، اما او درست نمي فهميد چه مى گويد و چه مى شنود. ذهنش درگير شده بود. اگر امروز عاطفه را نديده بود، شايد به اين زودى به ياد نمى آورد كه روزى چادر  به سر داشت، سر صف صبحگاه قرآن مى خواند و در نماز جماعت مدرسه فعال بود. كى اينقدر عوض شده بود كه خودش هم نفهميده بود؟ 

    بعد از دو سه ايستگاه عاطفه خداحافظى كرد و پياده شد و او را با هجوم افكار و خاطرات تنها گذاشت.

    يادش آمد اولين بار ترم دوم دانشگاه بود كه چادرش را برداشت، به بهانه انداختن كوله پشتى. كتابهاى سنگين دانشگاه را فقط كوله تاب مى آورد و از نظر او كوله با چادر مناسبتى نداشت. ترمهاى بعدى، يواش يواش مقنعه اش را عقب كشيد و دستى هم به صورتش برد تا از قافله عقب نماند. 

    و امروز آنچنان عوض شده بود كه آرايش دائم و ناخنهاى مصنوعى رنگ به رنگ مجالى براى وضو به او نمى داد و كم كم نماز خواندن هم از سرش افتاد. 

    آنقدر غرق در افكارش بود كه ايستگاه را رد كرد. ايستگاه بعدى از اتوبوس پياده شد و در پياده رو شروع به قدم زدن كرد. براى رسيدن به خانه عجله اى نداشت، هميشه در حال قدم زدن بهتر فكر مى كرد!

    موضوعات: اخلاقی وتربیتی, روایت تولیدی, حجاب وعفاف  لینک ثابت



    [پنجشنبه 1396-11-26] [ 07:01:00 ب.ظ ]





    1 2

      خانه آخرین مطالب لینک دوستان تماس با ما  

     
     
    اللهم اجعلنا من المتمسكين بولایه اميرالمومنين و ائمه المعصومین علیهم السلام هدف ما در این فضا, تولید محتوای دینی و علمی و آموزشی می باشد. مطالب وبلاگ ما همه تولید اند و حاصل دسترنج گروهی از طلاب مدرسه علمیه کوثر می باشند.
     
     
    ساخت وبلاگ در کوثربلاگ