در ساعتی که خورشید گیسوانش را به سمت غروب می بافت و به خوابگاه ارغوانی اش می شتافت، دلم هوایی جز هوای رهایی نمی یافت و سراسر وجودم در پی دم و بازدم های پایانی روز، رو به قبله نشسته بود.

به قبرستان نظری انداختم و آواز بلند خاموشِ ساکنانش را خط به خط بر لوح وجودم حک کردم .

چه ساکنانی و چه منزل گاهی!

گل ها و درختان در گوشه گوشه اش نما می کنند اما ساکنانی که هیچ نمی پندارند از این سنگ های سرد و رنگ های سبز؛

خفتگانی که فقط با طنین روح بخش فاتحه ای سر از پای نمی شناسند؛

 آنانی که روزی جلال و جبروت دنیایی را با هیچ برابر نمی دانستند، امروز فقط تمنایی جز صلوات و چند آیه از قرآن ندارند.

چه زود دیر می شود و چه دیر زود!

جایگاهی که ما هم به آن محتاجیم و طنینی که به آن شوریده حال.

پروردگارا بیامرز بندگانت را و ببخش این آفریده های مغرورت را.

موضوعات: نویسنده: فریبا حقیقی  لینک ثابت



[چهارشنبه 1397-04-20] [ 06:40:00 ق.ظ ]