نوشته شده توسط نویسنده وبلاگ

سرکار خانم فاطمه سلیمیان

این جا کجاست؟ رفتن ما چه فایده؟  برویم که چه شود؟ برایت می گویم‘  می گویم از اوج مظلومیت تک تکشان. از سرمای استخوان سوز‘  از سرمایی که صورتشان مثل گل سرخ‌، گل می انداخت و کویر مانندی بود که از شدت سرما تکه تکه می شد. برایت می گویم از کوهستان هایی که شاهد بودند’ شاهد جان دادن جوان ها و پیر مرد هایی که از شدت سرما پر می کشیدند. یا برایت بگویم از شهیدی که تک تک دوستانش را دید که از تشنگی  با ذکر یا حسین(ع) لبیک می گفتند. باز هم برایت می گویم از جوان زیبا رویی که مادرش برایش لباس دامادی دوخت‘ وقتی به لباس نگاه می کرد درخشش وصف ناپذیری در چشمانش هویدا بود. ولی می دانی چطور این همه خوشحالی تبدیل شد به داغی جگر سوز؟ دستان پسرک را بستند. زیر تن نحیفش‘ تنی که قرار بود لباس دامادی بپوشد و آرزوی مادر را به واقعیت بپیونددTNT گذاشتند و دیری نپایید که تنش تکه تکه شد. مادری که ۳۰ سال دست به اتو نگذاشت! برای اینکه پسر دست گلش را با اتو سوزاندند’ آب جوش روی تنش ریختند ولی برایشان کم بود. هنوز خوی وحشی گریشان آرام نگرفت’  تن سوخته اش را با خورده شیشه کندند… اینجا کردستان است،  اوج مظلومیت را می توان اینجا لمس کرد.

موضوعات: روایت تولیدی, شهدا  لینک ثابت



[دوشنبه 1397-05-15] [ 09:13:00 ب.ظ ]